10/12
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
نه دست صبر که در آستین عقل برم
نه پای عقل که در دامن قرار کشم…
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
نه دست صبر که در آستین عقل برم
نه پای عقل که در دامن قرار کشم…
11/12
گر به تو افتدم نظر
چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را
نکته به نکته مو به مو
از پی دیدن رخت
همچو صبا فتادهام
خانه به خانه،در به در،
کوچه به کوچه،کو به کو
میرود از فراق تو
خون دل از دو دیدهام
دجله به دجله،یم به یم،
چشمه به چشمه،جو به جو
مهر تو را دل حزین
بافته بر قماش جان
رشته به رشته، نخ به نخ
تار به تار، پو به پو
گر به تو افتدم نظر
چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را
نکته به نکته مو به مو
از پی دیدن رخت
همچو صبا فتادهام
خانه به خانه،در به در،
کوچه به کوچه،کو به کو
میرود از فراق تو
خون دل از دو دیدهام
دجله به دجله،یم به یم،
چشمه به چشمه،جو به جو
مهر تو را دل حزین
بافته بر قماش جان
رشته به رشته، نخ به نخ
تار به تار، پو به پو
آن تُرکِ پری چهره که دوش از بَرِ ما رفت
آیا چه خطا دید که از راهِ خطا رفت؟
تا رفت مرا از نظر آن چشمِ جهانبین
کس واقفِ ما نیست که از دیده چهها رفت
بر شمع نرفت از گذرِ آتشِ دل، دوش
آن دود که از سوزِ جگر بر سر ما رفت
دور از رخِ تو دم به دم از گوشهٔ چشمم
سیلابِ سرشک آمد و طوفانِ بلا رفت
از پای فُتادیم چو آمد غمِ هجران
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کارِ دعا رفت
احرام چه بندیم؟ چو آن قبله نه این جاست
در سعی چه کوشیم؟ چو از مروه صفا رفت
دی گفت طبیب از سرِ حسرت چو مرا دید
هیهات که رنجِ تو ز قانونِ شفا رفت
ای دوست به پرسیدنِ حافظ قدمی نه
زان پیش که گویند که از دارِ فنا رفت
آیا چه خطا دید که از راهِ خطا رفت؟
تا رفت مرا از نظر آن چشمِ جهانبین
کس واقفِ ما نیست که از دیده چهها رفت
بر شمع نرفت از گذرِ آتشِ دل، دوش
آن دود که از سوزِ جگر بر سر ما رفت
دور از رخِ تو دم به دم از گوشهٔ چشمم
سیلابِ سرشک آمد و طوفانِ بلا رفت
از پای فُتادیم چو آمد غمِ هجران
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کارِ دعا رفت
احرام چه بندیم؟ چو آن قبله نه این جاست
در سعی چه کوشیم؟ چو از مروه صفا رفت
دی گفت طبیب از سرِ حسرت چو مرا دید
هیهات که رنجِ تو ز قانونِ شفا رفت
ای دوست به پرسیدنِ حافظ قدمی نه
زان پیش که گویند که از دارِ فنا رفت
بعداً؟
بعداً وجود نداره...
بعداً چایی سرد میشه!
بعداً آدم پیر میشه!
بعداً ذوقا کور میشه!
بعداً زندگی تموم میشه...
بعداً وجود نداره...
بعداً چایی سرد میشه!
بعداً آدم پیر میشه!
بعداً ذوقا کور میشه!
بعداً زندگی تموم میشه...
💔1
-کسی چه می داند من چقدر تلاش کردهام که روحم زیبا بماند وقتی جهان پر از رنج بود؟ زیرا در میان ویرانی و رنج وظیفه ی انسان این است که قلبش را به زشتی نسپارد.
_دیگر سَرزنده نبود. بیشتر اوقاتش به دِلنگرانی میگذشت. انرژیای که روزگاری صرفِ عشق ورزیدن به زندگی میکرد، حالا داشت صرفِ دوام آوردنش میشد.