IC1805
24 subscribers
370 photos
6 videos
2 links
Download Telegram
4/12
آخر این تیره شب هجر به پایان آید
آخر این درد مرا نوبت درمان آید ...
5/12
گر چه خاکسترم و مصلحتم خاموشیست
آتش افروزم و شرح شب هجران گویم..
6/12
هر شبم با غمِ هجرانِ تو
سر بر بالین...
7/12
خدا افزون كند در هجر تو، صبر كم ما را …
8/12
شب من سیه شد از غم، مه من کجات جویم؟
به شب دراز هجران مگر از خدات جویم…
9/12
شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
فراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت...
10/12
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
نه دست صبر که در آستین عقل برم
نه پای عقل که در دامن قرار کشم…
11/12
گر به تو افتدم نظر
چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را
نکته به نکته مو به مو

از پی دیدن رخت
همچو صبا فتاده‌ام
خانه به خانه،در به در،
کوچه به کوچه،کو به کو

می‌رود از فراق تو
خون دل از دو دیده‌ام
دجله به دجله،یم به یم،
چشمه به چشمه،جو به جو


مهر تو را دل حزین
بافته بر قماش جان
رشته به رشته، نخ به نخ
تار به تار، پو به پو
- فَرسایش [فَ یِ]: از میان رفتِگی، پوسیده شدن، فِساد تدریجی.
آن تُرکِ پری چهره که دوش از بَرِ ما رفت
آیا چه خطا دید که از راهِ خطا رفت؟

تا رفت مرا از نظر آن چشمِ جهان‌بین
کس واقفِ ما نیست که از دیده چه‌ها رفت

بر شمع نرفت از گذرِ آتشِ دل، دوش
آن دود که از سوزِ جگر بر سر ما رفت

دور از رخِ تو دم به دم از گوشهٔ چشمم
سیلابِ سرشک آمد و طوفانِ بلا رفت

از پای فُتادیم چو آمد غمِ هجران
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کارِ دعا رفت


احرام چه بندیم؟ چو آن قبله نه این جاست
در سعی چه کوشیم؟ چو از مروه صفا رفت

دی گفت طبیب از سرِ حسرت چو مرا دید
هیهات که رنجِ تو ز قانونِ شفا رفت

ای دوست به پرسیدنِ حافظ قدمی نه
زان پیش که گویند که از دارِ فنا رفت
-مثل پر کاه در هوای طوفانی
“Ophelia live in fantasy”
2
بعداً؟
بعداً وجود نداره...
بعداً چایی سرد میشه!
بعداً آدم پیر میشه!
بعداً ذوقا کور میشه!
بعداً زندگی تموم میشه...
💔1
-کسی چه می داند من چقدر تلاش کرده‌ام که روحم زیبا بماند وقتی جهان پر از رنج بود؟ زیرا در میان ویرانی و رنج وظیفه ی انسان این است که قلبش را به زشتی نسپارد.
IC1805 pinned «-کسی چه می داند من چقدر تلاش کرده‌ام که روحم زیبا بماند وقتی جهان پر از رنج بود؟ زیرا در میان ویرانی و رنج وظیفه ی انسان این است که قلبش را به زشتی نسپارد.»
_دیگر سَرزنده نبود. بیشتر اوقاتش به دِل‌نگرانی می‌گذشت. انرژی‌ای که روزگاری صرفِ عشق‌ ورزیدن به زندگی می‌کرد، حالا داشت صرفِ دوام‌ آوردنش می‌شد.
مثل فُکی بیرون از آب.