ناز و پرانرژیام و دلم نمیخواد برم خونه. ولی کاری هم برای انجام دادن ندارم. پس میرم میخوابم و عصر میرم که به روز آخر نمایشگاه کتاب کانون پرورش فکری برسم.
Forwarded from Alireza Jj | علیرضا جی جی
Bi Hess
Zedbazi
🎧 @FullArchive_RapHipHop
به طرز عجیبی در چند روز گذشته هرچی اسنپ میگیرم کولر دارن. تازه انقدرر باشعورن اینجورین که خانم فضای ماشین خنکه!؟ میخواین زیادش کنم!؟
و منی که عادت ندارم و بهشون میگم حاجی بخدا نیاز نیست اصن خاموشش کن من اوکیم بخداا. =)))
و منی که عادت ندارم و بهشون میگم حاجی بخدا نیاز نیست اصن خاموشش کن من اوکیم بخداا. =)))
صبح ساعت ۵ بیدار شدم. شیتان پیتان کردم، با ساناز اسنپ گرفتیم و رفتیم سمت برادران. با ده نفر از همکارای شهرکتابم املت خوردیم و بربری و چاای. خیلیییییییی خوش گذشت. و خب چون مهمون شهرکتاب بودیم بیشتر هم خوش گذشت. :)) بعد صبحانه واقعا خوابم میاومد و میخواستم برگردم خونه، ولی فقط چون میخواستم سوار موتور علی شم اینکارو نکردم و رفتم شهرکتاب. خیلی جالب بود موتورسواری، من ترک موتور علی بودم و ترانه ترک آرش. عین موتور ندیدهها داشتیم عشق میکردیم. :)) رسیدیم شهرکتاب و خب دیدیم نمیشه قهوهی آقا ایمانو نخورد، پس یه آیس آمریکانو هم خوردیم و تو حیاط شهرکتاب وایسادیم و کلی حرف زدیم. یکم که گذشت اینجوری بودم که من دیگه واقعا خوابم میاد. پس دوباره نشستم ترک علی و موتورسواری تا خونه. رسیدم خونه، دو ساعت خوابیدم، ناهار خوردم و دوباره رفتم بیرون. کارمو که انجام دادم تصمیم گرفتم برم و به روز آخر نمایشگاه کتاب کانون پرورش فکری برسم. پس رفتم خیابون حجاب. و اولین غرفهای که بهش سر زدم پرتقال عزیزم بود. سه تا از دوستامو دیدم و همکارای قدیمیمو. کلی باهاشون خوش و بش کردم و حرف زدم. بهم گفتن عاطی جات اینجا واقعا خالیه، ما هرچی کتاب ترسناک میفروشیم یاد توییم. :)) خیلیییی خوشحال شدم که همچنان خانمِ ترسناک پرتقال منم. خانم شمس گفت شاید تو شهریور نمایشگاه کتاب اصلی تو مصلی برگذار بشه و خوشحالم کرد. بعدش به بقیهی غرفهها سر زدم، طوطی و میچکا و افق و کانون و بقیهی نشرهای موردعلاقم. ولی هیچ کتابی نخریدم، چون فهمیدم تقریبا نود درصد کتابای شهرکتاب ما قیمت قدیمه و قراره برم همشو جارو کنم. بعد از یک ساعت دور زدن و لاس ادبی زدن با غرفهها، سیسی اومد پیشم. رفتیم ژامبون گرفتیم و وسط پارک لاله بین گربههای همیشه گرسنهش نشستیم و خوردیم. و ساعتها راه رفتیم و حرف زدیم. بعدشم رفتیم همون چای و باقلوا فروشی معروف بازارچه لاله و شونصدتا لیوان چای پررنگگ خوردیم. هوا عالی بود، بهاری و دلنشین. و انقدر بهمون خوش گذشته بود دلمون نمیخواست برگردیم خونه، ولی دیگه ساعت ۱۰ شب بود و اینجوری بودم که سیسی من واقعا دارم میمیرم. و بلاخره برگشتیم خونه. الانم همهی کارامو انجام دادم، خوابیدم زیر باد کولر و دارم توتفرنگی میخورم. فکر کنم زندگی واقعا زیباست بچهها، و من واقعا دوستش دارم، خیلی خیلی زیاد زندگی رو دوست دارم! :)))
۱۴۰۵/۳/۱۲
۱۴۰۵/۳/۱۲
امروز لیلی بهم گفت: (عاطفه تو خیلی neat هستی. یعنی به معنای واقعی کلمه neat ای و نمیتونم کلمهی فارسیای براش پیدا کنم. فکر کنم شبا که تو تخت میخوابی به این فکر میکنی که خب فردا چجوری neat باشم!؟)
و من اینجوری بودم که =)))))))
و من اینجوری بودم که =)))))))
Forwarded from ·Alaska, Alaska·
خلاصه اینکه بیشترمون پول نداریم، تفریح جالبی نداریم، شادی نداریم، اعصاب نداریم، آموزش درست و حسابی نداریم، آرامش نداریم، یه مدت میگفتن «حداقل امنیت داریم» که اون هم هیچوقت نداشتیم و نداریم، کار درست نداریم، اینترنت نداریم و هزار و یک چیز دیگه که میشه ازش یک لیست بلند درست کرد. به جاش یه مقدار زیادی غصه داریم و یه حجم بینهایتی از اضطراب. الآن اگه داریم ادامه میدیم فقط به خاطر یکسری داشتههای کوچیکه که هنوز واسهمون باارزشن و اون یه مقدار امیدی که شاید ته دلمون مونده باشه. هرکسی دنبال یه نخ باریکه که فقط به زندگی متصل بمونه. همین.
Forwarded from دیدار در شب.
Obsessed With Your Eyes
Yasin Lv
این بیکلام رو توی بله پیدا کرده بودم. نمیدونم چند هزاربار گوشش دادم، ولی بهم یه احساس عجیبی میده که راحت باهاش گریهم میگیره.
سارینا راست میگه. زندگیمون اینروزها اونقدرم کسلکننده و بد نیست. سخت هست ولی خوش میگذره.
Forwarded from sarina
امروز کتابهایی که کلی دوستشون دارم و احتمالاً هیچوقت پولم نمیرسید بخرم رو «مجانی» از رفان مهربون گرفتم.
با عاط رفتم رست و کلی صحبت جالب کردیم و باب اسفنجی دیدیم.
شیرینی تو رابطهرفتن بچهها رو گرفتم.
سارینا برامون شیرکاکائو زد و درحالی که با آهنگهای ممنوعه خودمون رو تکون میدادیم شیرکاکائو خوردیم.
بهنظرم روز خوبی بود. خوشحالم هفتهی کاریم با این روز به پایان رسید. خوشحالم روزام سیاه نیست و رنگیرنگی میشه.
هر آدم و غذا و کتاب و نوشتهای هم یه رنگ مختص به خودشو داره که بودنش تو زندگیم ضروریترینه🥹
با عاط رفتم رست و کلی صحبت جالب کردیم و باب اسفنجی دیدیم.
شیرینی تو رابطهرفتن بچهها رو گرفتم.
سارینا برامون شیرکاکائو زد و درحالی که با آهنگهای ممنوعه خودمون رو تکون میدادیم شیرکاکائو خوردیم.
بهنظرم روز خوبی بود. خوشحالم هفتهی کاریم با این روز به پایان رسید. خوشحالم روزام سیاه نیست و رنگیرنگی میشه.
هر آدم و غذا و کتاب و نوشتهای هم یه رنگ مختص به خودشو داره که بودنش تو زندگیم ضروریترینه🥹
سلام بچهها جون. صبح جمعه بخیرر. من امروز از وقتی بیدار شدم انقدر کلم خرابه که به هر موجود زندهای که دیدم فحش دادم. امیدوارم جمعه خوب بگذره.*