خالی از کلمات و پر از حروف. خسته. آفتاب از بین ابرهای تیره بیرون زده. گرمه، اما باد خنکی میاد. روز اخر سفر. شاخه های بلند علف هرز. خامه زده شده. ترک کردن خونه. من آدم رفتن نیستم. آدم گشتن دور دنیاهم نیستم. من آدم موندم. موندن و نوشتن از درد روزهای تکراری. ترافیک راه های شلوغ. شلوار راه راه. قهوه با شیر کاکائو. حالا پاییز رسیده. جونگ ههاین. سریالِ تازه. کفش های ماسهای. سفر طولانی شده. افتخار بابت چیزی که هرگز وجود نداشته. تکرار دروغ ها تا حدی که باور کنی. دانشگاه. نگرانی بی اندازه. گل برفی یا پسر دوست مامان؟ لابد هیچکدوم. لباس های روی بند رخت. وسط نوشتن، لال شدن. تموم شدن شارژ موبایل. خستگی. نزدیک شدن به هیجده سالگی. گواهینامه ات رو گرفتی؟ قندم افتاده. زیادی قهوه خوردم. لاهیجان، لاهیجان! سال افسون. طلسم شدیم. مارو از اینجا ببرید!
از تنهایی فیلم دیدن خسته شدم. هرجایی که هیجان زده میشم، منتظرم تا برم برای کسی تعریف کنم، اما یادم میافته که کسی نیست. پس یه ورد جدید باز کردم و تا میتونم، خودم رو اونجا تخلیه میکنم.
امروز که توی دندون پزشکی منتظر بودم، دیدم که آقای منشی انگار از مانگا بیرون اومده. بعد که نوبتم شد، مشغول تصویر سازی یه داستانِ جدی بودم. اصلاهم نفهمیدم کی کارم تموم شد. خوبی نوشتن همینه. از یه جایی به بعد دیگه درون دنیای واقعی زندگی نمیکنی. شدی بخشی از یه داستان که هیچوقت وجود نداشته.
این روزها، خیلی آدمِ "سرنوشت" طوری هستم. برمیگردم به هزار سال پیش تا دلیل اتفاقی که این لحظه میافته رو پیدا کنم. انگار تمام زندگیم وابسته به یه سریال یا یه کتاب بوده که خیلی از کنارش رد شدم.
موراکامیِ خونم خیلی افتاده. کتابفروشی های این اطراف کتابهایی رو ندارن که من نخونده باشم. دیشب کل قفسه هارو گشتم بلکه یه کتاب جدید نخونده توی اتاقم باشه. ولی نبود. نشستم و پین بال رو خوندم. موراکامی هم همینه. هرچی بیشتر میخونیش، مزهاش بیشتر میشه.
تازه هوا، هوای "برامس دوست داری؟" عه!
به خودم گفتم مگه میشه آدم روز تولدش باشه و همه چیز آنقدر معمولی؟ اما حقیقت زندگی هم همینه. نفست میگیره وقتی به علامتهای روی تقویم نگاه میکنی و میبینی که شدی هجده ساله. وسط سالنِ دندون پزشکی میزنی زیر گریه، چون بزرگسالی شبیه اسمش نیست. سخته و پیچیده. اما کسی نمیگه این آدم بزرگسال، با چه الفی نوشته میشه. چون یه حقیقت واحد وجود داره و هزاران راه برای کنار اومدن با اون حقیقت. چیزی نمینویسم چون خوبم. همیشه نوشتن برای کنار اومدن با اون درد بوده و حالا که دارم بزرگتر میشم، انگار تحملمون هم بیشتر شده. زندگی سخت تر و ما صبور تر. کاش برگردم به خوب نوشتن، چون سالها باهاش فاصله دارم.
امروز که توی دندون پزشکی منتظر بودم، دیدم که آقای منشی انگار از مانگا بیرون اومده. بعد که نوبتم شد، مشغول تصویر سازی یه داستانِ جدی بودم. اصلاهم نفهمیدم کی کارم تموم شد. خوبی نوشتن همینه. از یه جایی به بعد دیگه درون دنیای واقعی زندگی نمیکنی. شدی بخشی از یه داستان که هیچوقت وجود نداشته.
این روزها، خیلی آدمِ "سرنوشت" طوری هستم. برمیگردم به هزار سال پیش تا دلیل اتفاقی که این لحظه میافته رو پیدا کنم. انگار تمام زندگیم وابسته به یه سریال یا یه کتاب بوده که خیلی از کنارش رد شدم.
موراکامیِ خونم خیلی افتاده. کتابفروشی های این اطراف کتابهایی رو ندارن که من نخونده باشم. دیشب کل قفسه هارو گشتم بلکه یه کتاب جدید نخونده توی اتاقم باشه. ولی نبود. نشستم و پین بال رو خوندم. موراکامی هم همینه. هرچی بیشتر میخونیش، مزهاش بیشتر میشه.
تازه هوا، هوای "برامس دوست داری؟" عه!
به خودم گفتم مگه میشه آدم روز تولدش باشه و همه چیز آنقدر معمولی؟ اما حقیقت زندگی هم همینه. نفست میگیره وقتی به علامتهای روی تقویم نگاه میکنی و میبینی که شدی هجده ساله. وسط سالنِ دندون پزشکی میزنی زیر گریه، چون بزرگسالی شبیه اسمش نیست. سخته و پیچیده. اما کسی نمیگه این آدم بزرگسال، با چه الفی نوشته میشه. چون یه حقیقت واحد وجود داره و هزاران راه برای کنار اومدن با اون حقیقت. چیزی نمینویسم چون خوبم. همیشه نوشتن برای کنار اومدن با اون درد بوده و حالا که دارم بزرگتر میشم، انگار تحملمون هم بیشتر شده. زندگی سخت تر و ما صبور تر. کاش برگردم به خوب نوشتن، چون سالها باهاش فاصله دارم.
در تقلای یه تجربه جدید که باشی، میلات به نوشتن، کم میشه. دیگه چیزی یادت نمیمونه که بخواهی بنویسی.
جدا شدن از اتاقی که عکس بچگی هات، هنوز به دیوارهاشه، سختر از چیزیه که فکر میکنی. بیخوابی میکشی. شب روی تختت غلت میزنی و با خودت میگی "امشب آخرین شبه." ولی بعد تشر میزنی که "نمیرم که بمیرم. فقط چندماه خوابگاهِ" ناراحت نیستی. با این وجود نمیتونی اسم خودت رو بذاری خوشحال. چون با تمام این معانی، خیلی فاصله داری. درست اونجایی گمشدن که تصمیم گرفتی دبیرستان رو ریاضی بخونی. شاید هم قبلتر از اون. حتی قبل از به دنیا اومدنت. خاله رو بغل میکنی. مامانجون گریه میکنه. ولی تو که مهاجرت نکردی. نمیفهمی کردم چرا ناراحتند. تو میخواهی حواس خودت را پرت کنی. برای همه چیز. میخواهی چشم هایت را ببندی روی تمام ناخوشی ها. مثل یه آفتابگردان که تنها خورشید را میبیند.
زندگی، انگار مدام توی سفری. از این ایستگاه، به بعدی. از این شهر، به یه کشور دیگه. وقتی میرسی خونه، چروک های لباست رو باز میکنی. گره های وجودت رو میریزی کف اتاق و نگران جمع کردنشون نیستی. میدونی که گم میشن بین نقش و نگارهای قالیِ مادربزرگ. دنیا رو در آغوش میکشی، چون کاری جز این نداری. میخواهی که وجودت پر بشه از نفسهایی که نیمه شب، روی تختت میکشی. همون تخت بنفش. به مردم میگی که حالم خوبه. حقیقت اما فاش کردن نداره. انگار که از این دنیای کودکانه، کنده شدی. دوازده روز، برات شد یک عمر که دیگه نمیخوای ترکش کنی. چیه این سرنوشت؟
بابالنگ دراز عزیز. جدیدا، زورم می آید که بنویسم. نمیدانم، انگار در نقطه ای از زندگی ات به این نتیجه میرسی که بهتر است زندگی را بچشی، تا خودت را محدود کنی به کلمات. استاد درس اندیشه هم همین را میگفت. میگفت که آدم هرکاری کند، بازهم محدود میشود. اصلا خود آزادی هم نوعی محدود شدن است. من که به یاد این روزها افتادم، گفتم که حتی حرف زدن و زندگی کردن هک محدود میشود به واژه ها. واژه ها به حروف و حروف به احساسات. در نهایت ما به خودمان محدود میشویم و به وجودمان. هرچند اگر بی انتها باشیم. ماجرای من و نوشتن هم از این قرار است.
نمیتونم بنویسم و گاهی از این ناتوانی، دیوانه میشم. مثل گشتن دنبال چیزی میمونه که همیشه داشتیاش. بعد از کلی جست و جو، میفهمی که از اول، همونجای شروع بوده. من اما نمیتونم پیداش کنم. هرچقدر هم این اطراف رو میگیرم، بازهم انگار نوشتن، یه قدم از من جلوتره. سوار یه تاکسی، به مقصد نامعلوم شده و رفته. خیلی قبلتر از تمام این ماجراها. و حالا من، توی این کوپه کوچیک قطار نشستم، به انتظار چند کلمه.
بابالنگ دراز عزیزم.
چیشد که نوشتن را کنار گذاشتم؟ این عادتِ شش ساله، در عرض شش روز، ناپدید شد. مگر میشود آدم از خودش جدا شود؟ انگار که هویتم را از دست داده ام. چیز نمانده برای ارائه دادن. اگر کسی از من بپرسد که چه کسی هستم، نمیتوانم یک "نا- نویسنده" را تهش بچسبانم. چون انگار که هیچوقت چیزی نبودم جز یک خروار کلمهی درهم ریخته. هیچوقت نشده که متنی منسجم باشم. امروز که در کافه دانشکده با چند همکلاسی نشسته بودم، ناگهان فکر کردم چه میشد اگر اینجا نبودم؟ نمیدانم چطور برایت توضیح دهم. ناگهان تصمیم هایم، در مقابل چشمانم بوق زدند. دنده را عوض کردند و با سرعت زیاد گذشتند. من خودم را مقابل آدمی دیدم که تا یک ماهِ گذشته، نمیشناختم و حالا بخشی از هویت من را تشکیل میدهد. چون درموردش همین چند کلمه را مینویسم. اگر دستانم را به خونِ دیگری آلوده میکردم، پشت کدام زندان وجود، زندانی بودم؟ فرق دارد که جایی باشی که میخواهی. حتی اگر آنجا قفسات باشد. میتوانی صدایش کنی آشیانه تا خیالت راحت شود تمام پرنده ها، زندانیاند. نشستم و به تمام چراها فکر کردم. اینکه تمام آن کلمات را چطور قورت دادم؟ کدام بطری را سر کشیدم که حالا، چنین مستم؟ شربت آلبالوی ماریلا را که دست نزدهام؟ انگار که زنده نیستم. بابالنگ دراز عزیزم. انگار همان یک ماه پیش مردهام. تمام این روزهای گذشته، طوری نیستند که بخواهم خوددار باشم. مراقب تغذیه ام باشم. روی سلامتم تمرکز کنم و لباسهای خوب بپوشم. طوری نیستم که بنویسم. چون انگار فقط لحظه بودم. من را بگذاری روی تابهای چرخان پارک، گوی های خاطرات پخش میشوند در سرتاسر چمن های تازه کوتاه شده. ننوشتم. چون حس میکردم از این لحظه کم میشه. انگار به زور بخوام نفس بکشم و اسپری های آسم، کمکی نمیکنن.
چیشد که نوشتن را کنار گذاشتم؟ این عادتِ شش ساله، در عرض شش روز، ناپدید شد. مگر میشود آدم از خودش جدا شود؟ انگار که هویتم را از دست داده ام. چیز نمانده برای ارائه دادن. اگر کسی از من بپرسد که چه کسی هستم، نمیتوانم یک "نا- نویسنده" را تهش بچسبانم. چون انگار که هیچوقت چیزی نبودم جز یک خروار کلمهی درهم ریخته. هیچوقت نشده که متنی منسجم باشم. امروز که در کافه دانشکده با چند همکلاسی نشسته بودم، ناگهان فکر کردم چه میشد اگر اینجا نبودم؟ نمیدانم چطور برایت توضیح دهم. ناگهان تصمیم هایم، در مقابل چشمانم بوق زدند. دنده را عوض کردند و با سرعت زیاد گذشتند. من خودم را مقابل آدمی دیدم که تا یک ماهِ گذشته، نمیشناختم و حالا بخشی از هویت من را تشکیل میدهد. چون درموردش همین چند کلمه را مینویسم. اگر دستانم را به خونِ دیگری آلوده میکردم، پشت کدام زندان وجود، زندانی بودم؟ فرق دارد که جایی باشی که میخواهی. حتی اگر آنجا قفسات باشد. میتوانی صدایش کنی آشیانه تا خیالت راحت شود تمام پرنده ها، زندانیاند. نشستم و به تمام چراها فکر کردم. اینکه تمام آن کلمات را چطور قورت دادم؟ کدام بطری را سر کشیدم که حالا، چنین مستم؟ شربت آلبالوی ماریلا را که دست نزدهام؟ انگار که زنده نیستم. بابالنگ دراز عزیزم. انگار همان یک ماه پیش مردهام. تمام این روزهای گذشته، طوری نیستند که بخواهم خوددار باشم. مراقب تغذیه ام باشم. روی سلامتم تمرکز کنم و لباسهای خوب بپوشم. طوری نیستم که بنویسم. چون انگار فقط لحظه بودم. من را بگذاری روی تابهای چرخان پارک، گوی های خاطرات پخش میشوند در سرتاسر چمن های تازه کوتاه شده. ننوشتم. چون حس میکردم از این لحظه کم میشه. انگار به زور بخوام نفس بکشم و اسپری های آسم، کمکی نمیکنن.
امروز که حرف از نوشتن درمیان بود، خودم را غریبِ جمع حساب کردم. نمیدانستم هنوز چیزی به اسم "غریزهی نویسندگی" درونم زنده است، یا صرفا برای آرام کردن وجدان خودم هم که شده، مینویسم. امید داشتم اولی باشد. میخواستم که نویسنده خطاب شوم، حتی اگر چیزی نداشته باشم برای ارائه دادن. از کنار مردم که رد میشوم، بدانم که خالیِ خالیام. درست مثل سایر رهگذرها. اما متوجه باشم که این تهی بودن، فرق میکند. هدایتت میکند به سمت یک بیخوابیِ دیگر و دوباره دلتنگ شدن.
بالاخره میرسی خونه، اما خونه مثل وقتی نیست که ترکش کردی. انگار که کل مسولیت شادی خونه، روی دوش تو بوده وحالا که تو نیستی، از دیوار تا غم میچکه. میخوای بهشون بگی کهدعوا کردن رو بس کنن. یک ماهه رفتی و قد یک عمر، همه تغییر کردن. توهم مثل همه. دکوراسیون خونه رو تغییر دادن. تختت برات عجیب به نظر میاد. ترجیح میدی روی زمین و زیر کرسی بخوابی، تا روی اون تخت بنفش همیشگی. اشک هات که سرازیر میشن، سریع پاکشون میکنی. نمیخوای کسی ببینه که تو گریه کردی. چون بالاخره رسیدی خونه.
سهشنبهی عزیز. میخواهم از تو متنفر باشم، اما نه وقتی که دارم به نام تو در یک چهارشنبه مینویسم. منظورم را میفهمی دیگر؟ بعضی وقتها ناگهانی در لاک خودم فرو میروم. کاملا اتفاقی. نه شتری آمده و نه شتری رفته. اما زانوهایم را بغل میکنم، انگار که این شتر خوابیدهاست دم در خانهام. حتی لامپ نیمهسوز خانهی مادربزرگ هم غمگین بهنظر میآیند. بعد یادم میافتد چهارشنبه است و سوئیفت میگفت کل چندماه گذشته را فکر کرده عشق چه کارهایی با آدم میکند. ولی در نهایت یک چهارشنبه دوباره آغاز شد. حتی این هم غمانگیز به نظر میرسد که دیگر نمیتوانم مثل سابق بنویسم. مثلاین میمانند که یک قدرت ماورایی داشتی. کُلجهان را نجات دادی و به تمام دنیاها سر زدی. اما یک شب ناگهانی دیگر ابر قهرمان نبودی. فقط یک نویسندهی شکستخورده شدی.
حتی میشود از عوضیِ ترین آدمها هم چیزی یاد گرفت. چگونه زیستن را که امروز، بزرگترینِ مشکلِ زمین و آدم هایش است. هیچکدام نمیدانند دارند چه کاری انجام میدهند. نه زمین تکلیف روشنی دارد و نه مردمی که مدام دور خودشان میچرخند.
Forwarded from چشمانداز
تنها نشستهام روی نیمکتِ سبزِ همیشگی. چراغِ اتاقها یکی یکی خاموش میشود و روشنایی ستارهها، نمایان تر. به خودم میگویم که کاش تمامِ ذراتِ بین ستارهها بودم. آدم بودن، به درد نمیخورد. حتی اگر از جنسِ غبارِ کهکشانی باشی، بازهم سقف آسمان برایت بلندتر از آن است که دستت را دراز کنی و ستارهی محبوبت را جدا کنی. یک سر و هزار سودا. یک قلب و هزار بیچارگی. خوب میشد اگر بخارِ نفسهایم در سرما بودم. کوتاه و بیبدل.
حرفت، حرف از دست دادن بود. میگفتی که اگر بنایِ زندگی، رفتنها باشد ترجیح میدهی هیچوقت نباشی. نبودن بهتر از ترک کردن چیزهایی است که خانهات شدهاند. من را یادِ آن سوالِ احمقانه انداختی. همانیکه میگفتند " بهتره یه چیزی رو کلا نداشته باشی، یا داشته باشی و از دستش بدی؟" انتخابت همیشه اولی بود. میگفتی که غمها باهم فرق دارند، اما اگر چیزی را از دست بدهی، مثل این میماند که از ریشه جدایت میکنند. تا آن زمان، اگر هیچ تیشهای، نمیتوانست تورا از پا بیاندازد، منتظرِ این حس بود. تا بیاید و نگاهت کند که چطور، از غم خشک شدهای. حرفت، حرف دوباره بدست آوردن هم بود. گفتی که فقط نمیتوانی خرت و پرتهایت را به حوادثِ زندگیبفروشی. باید بعد از هر رفتنی آمدنی باشد. درختان که قطع میشوند، زمین بیحاصل نمیماند. بعضی وقتها در حراجیهای سال، چیزی پیدا میشود که بخواهیاش. نترسی که ممکن است به یغما برود. بدانی اگر چیزی بخواهد بماند، ریشهاش میدود در حیات. نه جدا کردنی است و نه جداشدنی.
دلتنگی هم کلمهی جالبیه. مثلا هی دنبالِ این میگردی دردت چیه. از هوش مصنوعی میپرسی که مشکل کجاست؟ و اون میگه نمیدونم. سوالی دیگهای داشتی درخدمتام. بعد به خودت میگی این ربات مسخره هم چی میدونه از آدم بودن؟ نه میدونه زخمِ خاطرات چیه، و نه از خونریزی کردنش با افکارِ سهشبی. آخر به خودت میگی "از دلتنگی نیست؟ این حس، هر بلایی میتونه سرت بیاره."
غزل.:
من هم مست غم شدم. دارم برای آدمهایی نامه مینویسم که به زور میشناختمشون. خطاهایی رو جبران میکنم که فراموش کرده بودم و گاهی موقع شونه کردن موهام، به این فکر میکنم که زندگی ما چقدر شبیه این رشته های بهم گره خورده است. چند دقیقه پیش، برای صاحبِ اولین احساس قویام نوشتم که احساسات برای ما شبیه شمع ها میمونن. ما یه رمال، که وسطشون نشستیم. شاید داریم یه طلسم مینویسم و شاید داریم بخت بدمون رو لعن میکنیم. این شمعهای اطراف ما، میشن تمام احساساتمون. احساساتی که در هر صورت یک روزی خاموش میشن. چیزی نیستن که تا ابد موندگار باشن. حالا بعضی هاشون، با یه باد ساده خاموش میشن و بعضی های دیگه، آنقدر میسوزن که دیگه چیزی ازشون باقی نمیمونه.
به خودم میگم اونقدر بد نیست که مردم برات احترام قائل هستن. نمیدونم. هرشب برات موسیقی میفرستن. پیام میدن که فلان کتاب رو اگر نخوندی برات هدیه بیاریم و اینطور روی تو حساب کنن. فکر کنن که شخصیت قوی و متکیای داری. اما وقتی از درون به خودم و شکستگیهام نگاه میکنم، میفهمم که چقدر اوضاع خرابه. از تمام اون آدم ها بیزار میشم که چرا همچین آدمی رو دوست دارند. لایق دوست داشتن من، فقط خودم هستم. نه هیچکس دیگهای. به آدمهای رفته از زندگیم که نگاه میکنم، فکر میکنم دمش رو گذاشت روی کولش و فرار کرد. اما حداقل فهمیدم که من شبیه بقیه نیستم. شاید هرکسی این فکر رودر خودش داشته باشه و از نظر دیگران، بازهم مثل بقیه باشه. با اینحال من درک میکنم که قرار نیست اون فعلِ جمع حساب بشم. مردمی نمیشم که به جای رو در رو شدن فرار میکنن. چون همیشه رفتم توی دل ماجرا. مردمی نمیشم که به جای دیدن و شنیدن، حرف بزنم. انگار واهمه دارم از دیگران شدن. و همین بازهم حس انزجار میطلبه.
توی این گوشیِ خراب شده میگردم و میگردم. هی به خودم میگم" منتظر چی هستی؟ دنبال چی میگردی؟" میخوام تظاهر به نفهمیدن کنم، اما اون تیکه از قلبم، اسم یه کتاب رو یادش میاد. از آنا گاوالدا. کاش جایی، کسی منتظرم باشد.
من هم مست غم شدم. دارم برای آدمهایی نامه مینویسم که به زور میشناختمشون. خطاهایی رو جبران میکنم که فراموش کرده بودم و گاهی موقع شونه کردن موهام، به این فکر میکنم که زندگی ما چقدر شبیه این رشته های بهم گره خورده است. چند دقیقه پیش، برای صاحبِ اولین احساس قویام نوشتم که احساسات برای ما شبیه شمع ها میمونن. ما یه رمال، که وسطشون نشستیم. شاید داریم یه طلسم مینویسم و شاید داریم بخت بدمون رو لعن میکنیم. این شمعهای اطراف ما، میشن تمام احساساتمون. احساساتی که در هر صورت یک روزی خاموش میشن. چیزی نیستن که تا ابد موندگار باشن. حالا بعضی هاشون، با یه باد ساده خاموش میشن و بعضی های دیگه، آنقدر میسوزن که دیگه چیزی ازشون باقی نمیمونه.
به خودم میگم اونقدر بد نیست که مردم برات احترام قائل هستن. نمیدونم. هرشب برات موسیقی میفرستن. پیام میدن که فلان کتاب رو اگر نخوندی برات هدیه بیاریم و اینطور روی تو حساب کنن. فکر کنن که شخصیت قوی و متکیای داری. اما وقتی از درون به خودم و شکستگیهام نگاه میکنم، میفهمم که چقدر اوضاع خرابه. از تمام اون آدم ها بیزار میشم که چرا همچین آدمی رو دوست دارند. لایق دوست داشتن من، فقط خودم هستم. نه هیچکس دیگهای. به آدمهای رفته از زندگیم که نگاه میکنم، فکر میکنم دمش رو گذاشت روی کولش و فرار کرد. اما حداقل فهمیدم که من شبیه بقیه نیستم. شاید هرکسی این فکر رودر خودش داشته باشه و از نظر دیگران، بازهم مثل بقیه باشه. با اینحال من درک میکنم که قرار نیست اون فعلِ جمع حساب بشم. مردمی نمیشم که به جای رو در رو شدن فرار میکنن. چون همیشه رفتم توی دل ماجرا. مردمی نمیشم که به جای دیدن و شنیدن، حرف بزنم. انگار واهمه دارم از دیگران شدن. و همین بازهم حس انزجار میطلبه.
توی این گوشیِ خراب شده میگردم و میگردم. هی به خودم میگم" منتظر چی هستی؟ دنبال چی میگردی؟" میخوام تظاهر به نفهمیدن کنم، اما اون تیکه از قلبم، اسم یه کتاب رو یادش میاد. از آنا گاوالدا. کاش جایی، کسی منتظرم باشد.