خیلی تایپمی عزیزم ❤️🔥
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
واکنش فاطی وقتی به نرمالوییهاش دست میزنم :(
امشب دلم میخواد Red Sleeve, mr sunshine, youth of may, lost, my country
و تمام سریالای غم انگیزهی که از ترس افسردگی نا تموم گذاشتم یا ندیدم رو با هم ببینم؛ کاش میشد …
و تمام سریالای غم انگیزهی که از ترس افسردگی نا تموم گذاشتم یا ندیدم رو با هم ببینم؛ کاش میشد …
بعضی وقتا یهو یادم میوفته چقدر از بچگی تا الان وضعیت روحی و روانیم خراب بوده، بعد دلم برای خودم میسوزه؛ برای این جسم و روحی که من مجبورا صاحبشم.
ابتدایی بودم اضطراب جدایی داشتم، از مدرسه فرار میکردم که زنگ بزنم ببینم مامانم سالمه یا نه (هیچ خطری هم تهدید نمیکرد مامانمو)
گریه میکردم و بزرگترین آرزوم این بود که جاسوئیچی مامانم باشم که همیشه تو کیفش بمونم.
این قضیه ماله کلاس اول نیستا، شیشمی بودم :)
رفتم راهنمایی حالم بهتر بود
بعد رسیدم به دبیرستان
دیگه اوج بحران زندگیم اونجا بود
اضطراب زندگیمو قفل کرده بود
هر روز عین جهنم بود.
از زمانی که یادمه من از پای تخته رفتن، دیده شدن، برآورده کردن توقع آدما متنفر بودم
بعد اصلا نمیدونستم میخوام چی باشم
ولی آیا میتونستم کاری کنم؟
فقط طبق جبر همیشگی محکوم بودم به تکرار روزمرگی
میزان استرسمو سر کلاس ریاضی نمیتونم براتون توصیف کنم، هنوز یادمه چیجوری فرار کردم :)
شاید برای شما سخت باشه که درک کنید که چرا من برای یه پای تخته رفتن، یه سوال حل کردن انقدر استرس داشته باشم؟
به خاطر اینکه از اشتباه کردن میترسم، همیشه اون لحظهای رو تصور میکردم که پای تخته سوال ریاضی رو اشتباه حل کنم و معلم دعوام کنه و با بچهها مسخرم کنن
بعد انقدر این تصور واقعی میشد که ضربان قلبم بالا میرفت و فضای هر جایی که بودم برام تنگ میشد و تنها راه نجاتمو فرار کردن میدیدم حالا به هر نحوی.
دیگه انقدر حالم بد شد یه سال مرخصی تحصیلی گرفتم؛ بعدش سالها به خاطر این یک سال، نشخوار فکری و گریه کردم :)
ینی در هر حالتی بر این باور بودم که گند زدم.
تصمیم گرفته بودم برم هنرستان
گفتم برم کلاس طراحی که پایمو قوی کنم
اما اونجام احساس میکردم با هر اشتباهی که میکنم همه بهم میخندن، تا اینکه یه روز که داشتم تمرین طراحی میکردم، داداشم که خودش شدیدا طراحیش خوبه، به شوخی بهم گفت تو طراحی هیچی نمیشی :))))
همون شد که من مسیر افول رو پیش گرفتم و هر وقت خواستم طراحی کنم یادم افتاد که عه من قرار نیست هیچی بشم.
من رشتم فاکین گرافیکه ولی هنوز کابوس زندگی من طراحیه
متنفرم ازینکه کسی از اساتید یا همکلاسیام منو حین کار ببینن.
چه شبایی که من گریه نکردم برای پاس کردن واحدای عملی؛
از استرس و خفگی میمردم هر وقت فکر میکردم بهشون
چقدر بعضی استادا تحقیرم کردن.
جدا وقتی به ۶ ترم گذشته فکر میکنم میبینم چیجوری با اون همه استرس تا اینجا اومدم؟
حالا که ترم هفتم استرسم کمتر شده؟ نه حتی یک ذره
هنوز معتقدم من تو طراحی هیچی نمیشم یا به صورت کلی تو هیچ زمینهای چیزی نمیشم و عمیقا با حسرت به اون تعداد کمی از بچهها که با انگیزه رشتمونو دنبال میکنن نگاه میکنم.
شاید منم اگه نمیترسیدمو فرار نمیکردم الان میتونستم بگم آره من این سه سالی که هنرستان بودم، این سه سالی که دانشگاه بودم این کارارو کردم؛ اما در عوض عاجزانه آرزو میکنم کسی ازم نخواد به واسطهی عکاسی خوندنم یا گرافیک خوندنم براش کار حرفهای بکنم چون اونوقت دوباره استرس میاد که منو از درون تموم کنه و نذاره نفس بکشم.
به گذشته که نگاه میکنم میبینم چقدر همیشه درگیر فرار از ترسهام بودم، چقدر غمگین و تنها و غیرقابل درک بودم.
هیچ کس درک نمیکرد که اضطراب ذهنمو قفل میکنه، نمیذاره فکر کنم، منو به گریه میندازه و اگه از شرایطی که باعث اضطرابم شده فرار نکنم نمیتونم نفس بکشم.
بعد این همه سال فرار و عذاب کشیدن، دلم میخواد برم تراپی و درمانو شروع کنم، با ترسهام رو به رو بشم تا شاید حتی شده یک شب آروم بخوابم با این فکر که آره زهرا توام توانایی این کار رو داری.
میخوام برای زهرایی که شبا بدون نشخوار فکری و غم میخوابه تلاش کنم، این بار دیگه نمیخوام فرار کنم.
ابتدایی بودم اضطراب جدایی داشتم، از مدرسه فرار میکردم که زنگ بزنم ببینم مامانم سالمه یا نه (هیچ خطری هم تهدید نمیکرد مامانمو)
گریه میکردم و بزرگترین آرزوم این بود که جاسوئیچی مامانم باشم که همیشه تو کیفش بمونم.
این قضیه ماله کلاس اول نیستا، شیشمی بودم :)
رفتم راهنمایی حالم بهتر بود
بعد رسیدم به دبیرستان
دیگه اوج بحران زندگیم اونجا بود
اضطراب زندگیمو قفل کرده بود
هر روز عین جهنم بود.
از زمانی که یادمه من از پای تخته رفتن، دیده شدن، برآورده کردن توقع آدما متنفر بودم
بعد اصلا نمیدونستم میخوام چی باشم
ولی آیا میتونستم کاری کنم؟
فقط طبق جبر همیشگی محکوم بودم به تکرار روزمرگی
میزان استرسمو سر کلاس ریاضی نمیتونم براتون توصیف کنم، هنوز یادمه چیجوری فرار کردم :)
شاید برای شما سخت باشه که درک کنید که چرا من برای یه پای تخته رفتن، یه سوال حل کردن انقدر استرس داشته باشم؟
به خاطر اینکه از اشتباه کردن میترسم، همیشه اون لحظهای رو تصور میکردم که پای تخته سوال ریاضی رو اشتباه حل کنم و معلم دعوام کنه و با بچهها مسخرم کنن
بعد انقدر این تصور واقعی میشد که ضربان قلبم بالا میرفت و فضای هر جایی که بودم برام تنگ میشد و تنها راه نجاتمو فرار کردن میدیدم حالا به هر نحوی.
دیگه انقدر حالم بد شد یه سال مرخصی تحصیلی گرفتم؛ بعدش سالها به خاطر این یک سال، نشخوار فکری و گریه کردم :)
ینی در هر حالتی بر این باور بودم که گند زدم.
تصمیم گرفته بودم برم هنرستان
گفتم برم کلاس طراحی که پایمو قوی کنم
اما اونجام احساس میکردم با هر اشتباهی که میکنم همه بهم میخندن، تا اینکه یه روز که داشتم تمرین طراحی میکردم، داداشم که خودش شدیدا طراحیش خوبه، به شوخی بهم گفت تو طراحی هیچی نمیشی :))))
همون شد که من مسیر افول رو پیش گرفتم و هر وقت خواستم طراحی کنم یادم افتاد که عه من قرار نیست هیچی بشم.
من رشتم فاکین گرافیکه ولی هنوز کابوس زندگی من طراحیه
متنفرم ازینکه کسی از اساتید یا همکلاسیام منو حین کار ببینن.
چه شبایی که من گریه نکردم برای پاس کردن واحدای عملی؛
از استرس و خفگی میمردم هر وقت فکر میکردم بهشون
چقدر بعضی استادا تحقیرم کردن.
جدا وقتی به ۶ ترم گذشته فکر میکنم میبینم چیجوری با اون همه استرس تا اینجا اومدم؟
حالا که ترم هفتم استرسم کمتر شده؟ نه حتی یک ذره
هنوز معتقدم من تو طراحی هیچی نمیشم یا به صورت کلی تو هیچ زمینهای چیزی نمیشم و عمیقا با حسرت به اون تعداد کمی از بچهها که با انگیزه رشتمونو دنبال میکنن نگاه میکنم.
شاید منم اگه نمیترسیدمو فرار نمیکردم الان میتونستم بگم آره من این سه سالی که هنرستان بودم، این سه سالی که دانشگاه بودم این کارارو کردم؛ اما در عوض عاجزانه آرزو میکنم کسی ازم نخواد به واسطهی عکاسی خوندنم یا گرافیک خوندنم براش کار حرفهای بکنم چون اونوقت دوباره استرس میاد که منو از درون تموم کنه و نذاره نفس بکشم.
به گذشته که نگاه میکنم میبینم چقدر همیشه درگیر فرار از ترسهام بودم، چقدر غمگین و تنها و غیرقابل درک بودم.
هیچ کس درک نمیکرد که اضطراب ذهنمو قفل میکنه، نمیذاره فکر کنم، منو به گریه میندازه و اگه از شرایطی که باعث اضطرابم شده فرار نکنم نمیتونم نفس بکشم.
بعد این همه سال فرار و عذاب کشیدن، دلم میخواد برم تراپی و درمانو شروع کنم، با ترسهام رو به رو بشم تا شاید حتی شده یک شب آروم بخوابم با این فکر که آره زهرا توام توانایی این کار رو داری.
میخوام برای زهرایی که شبا بدون نشخوار فکری و غم میخوابه تلاش کنم، این بار دیگه نمیخوام فرار کنم.
ᴀʙᴏᴜᴛ ᴛɪᴍᴇ 🕊
بعضی وقتا یهو یادم میوفته چقدر از بچگی تا الان وضعیت روحی و روانیم خراب بوده، بعد دلم برای خودم میسوزه؛ برای این جسم و روحی که من مجبورا صاحبشم. ابتدایی بودم اضطراب جدایی داشتم، از مدرسه فرار میکردم که زنگ بزنم ببینم مامانم سالمه یا نه (هیچ خطری هم تهدید…
از هفتهی دیگه باید برم دانشگاه و از این ترم باید روی پروژه پایانی کار کنم :))
ینی ✨بگایی✨به معنای واقعی کلمه
امیدوارم از استرس نمیرم و هرچه زودتر برم تراپی 🕯️
ینی ✨بگایی✨به معنای واقعی کلمه
امیدوارم از استرس نمیرم و هرچه زودتر برم تراپی 🕯️
از نظر روحی نیاز دارم وو دو هان یه سریال تاریخی بازی کنه که مثل سگ غم انگیز باشه
هی خونین و مالین شه
هی لباساشو درارن و زخماشو خوب کنن :(
هی خونین و مالین شه
هی لباساشو درارن و زخماشو خوب کنن :(
bolbbalgan4 / to my youth
At some point in my life,
I used to wish that I could disappear from this word
The whole word seemed so dark,
I cried every night
Will my mind feel at ease if I just disappear?
I was so afraid of everyone’s eyes on me
During those beautifully beautiful days, I was in pain
I hated myself,
for not being able to receive love
My mom and dad, they are only looking at me
This is not how I really feel, but I keep getting further away
What should I do?
The saying that time is medicine was really true for me,
As the days went by, I really did get better
But sometimes when I’m too happy, I’m afraid I’ll be in pain again
I am afraid that someone will take away my happiness
Those beautifully beautiful memories were so painful
It hurt to the point where I could hurt no more but the pain wouldn’t go away
My friends, all those people, they’re only looking at me
This is not how I really am,
But I keep getting further away
But still maybe I could be a bright light in this world
Maybe after all that pain, I could
shine a light even if it’s short
So I couldn’t give up
The me that couldn’t fall asleep peacefully for a single night
Because if I keep trying to stand up like this,
I might be able to find myself
How painful must it have been?
How much?
How much did I hope for it? :)
At some point in my life,
I used to wish that I could disappear from this word
The whole word seemed so dark,
I cried every night
Will my mind feel at ease if I just disappear?
I was so afraid of everyone’s eyes on me
During those beautifully beautiful days, I was in pain
I hated myself,
for not being able to receive love
My mom and dad, they are only looking at me
This is not how I really feel, but I keep getting further away
What should I do?
The saying that time is medicine was really true for me,
As the days went by, I really did get better
But sometimes when I’m too happy, I’m afraid I’ll be in pain again
I am afraid that someone will take away my happiness
Those beautifully beautiful memories were so painful
It hurt to the point where I could hurt no more but the pain wouldn’t go away
My friends, all those people, they’re only looking at me
This is not how I really am,
But I keep getting further away
But still maybe I could be a bright light in this world
Maybe after all that pain, I could
shine a light even if it’s short
So I couldn’t give up
The me that couldn’t fall asleep peacefully for a single night
Because if I keep trying to stand up like this,
I might be able to find myself
How painful must it have been?
How much?
How much did I hope for it? :)