دانشگاه انقدر داره بهم فشار میاره که جدی میخوام بیخیال دو ترم باقی مونده بشمو همین الان برم انصراف بدم :)
Forwarded from چشـــم دکمهای ⚇_⚉ (Mια)
از این غمگین بودنِ بیوقفهی تلخ و طولانی خسته شدم. نمیتونم نشون بدم این خستگی یعنی چی. از اون خستگیهایی که نه با خوابیدن خوب میشه نه با استراحت، نه با حرف زدن برطرف میشه نه با نوشتن.
انگار اومده که بمونه. به هر قیمتی که شده.
انگار اومده که بمونه. به هر قیمتی که شده.
خداحافظ مونبین
امیدوارم به آرامش رسیده باشی
خندههای قشنگت تو ذهنم باقی میمونه :) 🤍
امیدوارم به آرامش رسیده باشی
خندههای قشنگت تو ذهنم باقی میمونه :) 🤍
“ما هر روز در حال مبارزه با این سیستم هستیم”
زیاد میشنوم این جمله رو
زیاد میبینمش
سعی میکنم جزوی از این مبارزه باشم
خیلی سخته
وقتایی که تو خیابون قدم میزنم و شالمو میندازم از گشت میترسم اما از بابا بیشتر
میترسم پشتم باشه
میترسم منو دیده باشه
نزدیک خونه که میرسم، دم آیفون شالمو سرم میکنم
دروغ چرا همیشه ته دلم امید داشتم اگه گشت گرفتتم بابام میاد دستمو میگیره ازم دفاع میکنه
اما نمیاد
بابا ارزشهاشو با من عوض نمیکنه…
تو دانشگاه که بردنمون حراست فیزیکی، پره خشم شدم اما غم نه
ته ذهنم سناریو مینوشتم که آره الان میرم به بابا میگم که به خاطر دامن پوشیدن مارو گرفتن اونم میره حسابشونو میرسه یهو یادم اومد بابا وقتی با دامن از دانشگاه برگشتم گفت اگه دوباره دامن بپوشم خونه راهم نمیده
دلم شکست
احساس بی پناهی میکنم
تو این مبارزه اگر والد مذهبی و سنتی داشته باشی، مبارزهات غمانگیزتر میشه
سیستم بهت فشار میاره اما والد از قلب ضربه میزنه
بابا برای من محترمه
عزیزه
با تمامی تبعیضها
با تمامی فریادها
با تمام سیلیها
با تمام تحقیرها
با تمام روزهایی که از بچگی تا الان ازش ترسیدم، دوستش داشتم و دارم
بهش محبت کردم، ازش دفاع کردم
چون دوستم داشته
بغلم کرده
بوسیده منو
محبت کرده بهم
اما من و ارزشها و آزادیمو نپذیرفته
نمی پذیره
دیدی وقتی بدون حجاب اجباری قدم میزنی چه حس قشنگی داری؟
منو اونو همزمان با عذاب وجدان حسش میکنم
بابا که تو شهر نیست یا وقتی من یه شهر دیگهام، شالمو برمیدارمو بدون ترس قدم میزنم و احساس آزادی میکنم.
موهام بلنده
خیلی
امروز بدون ترس موهامو باز گذاشتم
اما بازم شال گذاشتم
خوشحال بودم
رسیدم خونهی خاله
خالههام و خانوادهشون بودن
خانوادهی من هم بودن
بابام که منو دید گفت: “بیرونم موهات افشون بود؟”
گفتم آره
نگاهم کرد
با خشم
بعد در حالی که همه سعی میکردن تو خونه نگهش دارن، خونه رو ترک کرد
قلبم شکست
مثل تمام روزهایی که تو بچگی کاری میکردم و تنبیهم میکردن
ترکم میکردن
بهم احساس گناهکار بودن میدادن
حس کردم زهرای هشت سالهام که داره سعی میکنه هر روز نماز بخونه اما نمیتونه و عذاب وجدان داره.
هیچ وقت مارو نمیپذیره و شاید من برای مدت طولانیای نتونم آزاد باشم
این حقیقتیه که هر چند روز یک بار باهاش مواجه میشم
زیاد میشنوم این جمله رو
زیاد میبینمش
سعی میکنم جزوی از این مبارزه باشم
خیلی سخته
وقتایی که تو خیابون قدم میزنم و شالمو میندازم از گشت میترسم اما از بابا بیشتر
میترسم پشتم باشه
میترسم منو دیده باشه
نزدیک خونه که میرسم، دم آیفون شالمو سرم میکنم
دروغ چرا همیشه ته دلم امید داشتم اگه گشت گرفتتم بابام میاد دستمو میگیره ازم دفاع میکنه
اما نمیاد
بابا ارزشهاشو با من عوض نمیکنه…
تو دانشگاه که بردنمون حراست فیزیکی، پره خشم شدم اما غم نه
ته ذهنم سناریو مینوشتم که آره الان میرم به بابا میگم که به خاطر دامن پوشیدن مارو گرفتن اونم میره حسابشونو میرسه یهو یادم اومد بابا وقتی با دامن از دانشگاه برگشتم گفت اگه دوباره دامن بپوشم خونه راهم نمیده
دلم شکست
احساس بی پناهی میکنم
تو این مبارزه اگر والد مذهبی و سنتی داشته باشی، مبارزهات غمانگیزتر میشه
سیستم بهت فشار میاره اما والد از قلب ضربه میزنه
بابا برای من محترمه
عزیزه
با تمامی تبعیضها
با تمامی فریادها
با تمام سیلیها
با تمام تحقیرها
با تمام روزهایی که از بچگی تا الان ازش ترسیدم، دوستش داشتم و دارم
بهش محبت کردم، ازش دفاع کردم
چون دوستم داشته
بغلم کرده
بوسیده منو
محبت کرده بهم
اما من و ارزشها و آزادیمو نپذیرفته
نمی پذیره
دیدی وقتی بدون حجاب اجباری قدم میزنی چه حس قشنگی داری؟
منو اونو همزمان با عذاب وجدان حسش میکنم
بابا که تو شهر نیست یا وقتی من یه شهر دیگهام، شالمو برمیدارمو بدون ترس قدم میزنم و احساس آزادی میکنم.
موهام بلنده
خیلی
امروز بدون ترس موهامو باز گذاشتم
اما بازم شال گذاشتم
خوشحال بودم
رسیدم خونهی خاله
خالههام و خانوادهشون بودن
خانوادهی من هم بودن
بابام که منو دید گفت: “بیرونم موهات افشون بود؟”
گفتم آره
نگاهم کرد
با خشم
بعد در حالی که همه سعی میکردن تو خونه نگهش دارن، خونه رو ترک کرد
قلبم شکست
مثل تمام روزهایی که تو بچگی کاری میکردم و تنبیهم میکردن
ترکم میکردن
بهم احساس گناهکار بودن میدادن
حس کردم زهرای هشت سالهام که داره سعی میکنه هر روز نماز بخونه اما نمیتونه و عذاب وجدان داره.
هیچ وقت مارو نمیپذیره و شاید من برای مدت طولانیای نتونم آزاد باشم
این حقیقتیه که هر چند روز یک بار باهاش مواجه میشم
آخرین باری که اینجوری فروپاشی ذهنی داشتم یک سال مدرسه نرفتم
این بار امیدوارم پایانش مرگ باشه
این بار امیدوارم پایانش مرگ باشه