خب گروه های فکری زیادی در انقلاب نقش داشتند که به تمام آن ها میپردازیم
قبل از انقلاب ۱۳۵۷، گروههای اپوزیسیون به سه دسته عمده تقسیم میشدند: مشروطهخواه، مارکسیست و اسلامگرا.
«و اینک چهلسالگی انقلاب...»
نمیتوان انکار کرد که بزرگترین پرسش تاریخ معاصر ما «فهم انقلاب ۵۷» است. چه شد که انقلاب شد؟ چه کسانی چرا چگونه انقلاب کردند؟ و اساساً کلید فهم تاریخ معاصر ایران نیز فهم انقلاب است. نظریههای زیادی برای فهم انقلاب ۵۷ مطرح شده که بیشترشان نهتنها نارسا که اصلاً نامعقول و حتا مُهملند. در نوشتاری کوتاه پاسخ خود را به این پرسش میدهم.
قرن بیستم قرن ایدئولوژیهاست. حاکمان قرن بیستم تودههایی بودند که ایدئولوژیها آنها را به مشتی گرهکرده تبدیل کرده بود. حتا اگر پیشوایی مطلقالعنان حاکم بود، آن پیشوا سرشتی متفاوت از فرمانروایان قرنهای گذشته داشت. حتا کسی چون هیتلر به این دلیل پیشوا شد که تجسم عینی ارادۀ ملیِ بخش بزرگی از آلمانیها بود. قرن بیستم را باید به زبان ایدئولوژیها خواند و فهمید. اگر مارکسیسم و فاشیسم (و همچنین لیبرالیسم) را از قرن بیستم بگیریم هیچ از آن نمیماند. تاریخنگاران از تعبیرِ «قرن بیستمِ کوتاه» سخن میگویند؛ یعنی قرن بیستم در حقیقت در ۱۹۱۷ با انقلاب روسیه آغاز و با فروپاشی شوروی در ۱۹۹۱ پایان یافت. پس آغاز و پایان قرن بیستم را ایدئولوژی نشانهگذاری کرده است.
یگانه کلید فهم انقلاب ایران هم همین چشمانداز ایدئولوژیک است. برای بسیاری انقلاب ایران به پرسشی چنان غامض تبدیل شده که دست به دامان تئوریهای توطئه شدهاند. آنها که این دست تئوریها قانعشان نمیکند بر آمار و ارقام اقتصادی ایران در دوران پهلوی ذرهبین گذاشتهاند و به چند نمودار دل بستهاند. آنقدر محتاج پاسخند که حتا مدعی میشوند ریشۀ انقلاب در همان تورم بالای دو سال آخر دوران پهلوی است! عجیب است که چرا ۴۰ سال تورم پس از ۵۷ باعث انقلاب نشد، اما دو سال تورم از ۵۵ تا ۵۷ باعث انقلاب شد! گروهی دیگر هم همین آمار اقتصادی را به شیوهای معکوس تفسیر میکنند و دلیل انقلاب را به تعبیر عامیانه «شکمسیری» میدانند. این تفسیر هم به همان اندازۀ تئوریِ «گرسنگی مردم» نامعقول و حتا مهمل است. گروهی هم دلیل انقلاب را در «شکاف طبقاتی» مییابند. اما چگونه ممکن است مردمی که از روستاها با یک دست لباس مندرس به شهر آمدند و در عرض سه دهه به شهرنشینانی متوسط تبدیل شدند نسبت به طبقۀ بالاتر خود ناگهان چنین کینهای پیدا کنند که هیچگاه در تاریخ ایران سابقه نداشته است! و عجیبتر اینکه چنین ادعایی در شعارها و سخنرانیهای انقلابیها بازتاب بسیار کمرنگی داشته است. این نظریه نیز نامعقول است و بیشتر نتیجۀ درماندگی در فهم مسئلهای غامض است.
هیچکدام از اینها انقلاب را روشن نمیکند، مگر «ایدئولوژی». بندبند انقلاب ایران ایدئولوژیک بود. بافتهای تمامعیار از سه ایدئولوژی نیرومند و بسیار پرنفوذ: «اسلامگرایی»، «مارکسیسم» و «جمهویخواهی». آن نیروی مهارناشدنی که انقلاب ۵۷ را رقم زد از این ایدئولوژیها میجوشید. اما سه نکتۀ بسیار مهم!
یک: دو جریان مارکسیست و جمهوریخواه بدون جریان اسلامگرا هیچ بختی برای مؤفقیت نداشتند و اصلاً دستشان به تودهها نمیرسید.
دو: در اندیشۀ سیاسی تعبیری با عنوان «ادیان سیاسی» وجود دارد. ادیان سیاسی به معنای «ادیانی که سیاسی باشند» نیست! ادیان سیاسی در واقع همان «ایدئولوژیهای سیاسی مدرن»اند. یعنی مارکسیسم نوعی «دین سیاسی» است، فاشیسم نوعی «دین سیاسی» است. در غرب با افول مسیحیت و سکولار شدن جامعه، ایدئولوژیهایی سیاسی برآمدند که کارکردی مشابه دین داشتند و جهانبینی و شیوۀ زندگی ارائه میدادند، به همین دلیل به آنها «دین سیاسی» میگویند. اتفاق خاصی که در انقلاب ایران افتاد این بود که در کنار دینِ سیاسیِ «مارکسیسم»، یک دینِ سیاسیِ واقعی و سنتی هم وجود داشت که به انگارههای ۱۴۰۰ سالۀ نیرومندی اتکا داشت: «تشیع»! کسانی که در فهم انقلاب ۵۷ «تشیع» را رها میکنند و به آمار اقتصادی میچسبند به حدی از واقعیت فاصله گرفتهاند که به گمانم در اسرع وقت باید درمان دارویی را آغاز کنند.
سه: انقلاب ۵۷ یکی از متبحرترین انقلابهای تاریخ در نهادینه کردن خود بود. این انقلاب خود را از شکل شور انقلابی به سازماندهی حکومتی تبدیل کرد. انقلاب هدر نرفت، بلکه خود را نعلبهنعل و عنصربهعنصر به حکومت تبدیل کرد. به همین دلیل، ما امروز انقلاب ۵۷ را به عینه در زندگی خود میتوانیم مشاهده کنیم. کسانی که از انحراف انقلاب سخن میگویند از همان ابتدا خودشان انقلاب را اشتباه فهمیده بودند و مشکل از عینک کژبین خودشان بود. انقلاب ایران منحرف نشد؛ حتا تا به امروز. اگر کسی مخالف این ادعاست بهتر است سخنرانی امام خمینی را در سال ۴۲ گوش دهد. دلیل این عدم انحراف این بود که انقلاب خود را به ماهرانهترین شکل نهادمند کرد.
نمیتوان انکار کرد که بزرگترین پرسش تاریخ معاصر ما «فهم انقلاب ۵۷» است. چه شد که انقلاب شد؟ چه کسانی چرا چگونه انقلاب کردند؟ و اساساً کلید فهم تاریخ معاصر ایران نیز فهم انقلاب است. نظریههای زیادی برای فهم انقلاب ۵۷ مطرح شده که بیشترشان نهتنها نارسا که اصلاً نامعقول و حتا مُهملند. در نوشتاری کوتاه پاسخ خود را به این پرسش میدهم.
قرن بیستم قرن ایدئولوژیهاست. حاکمان قرن بیستم تودههایی بودند که ایدئولوژیها آنها را به مشتی گرهکرده تبدیل کرده بود. حتا اگر پیشوایی مطلقالعنان حاکم بود، آن پیشوا سرشتی متفاوت از فرمانروایان قرنهای گذشته داشت. حتا کسی چون هیتلر به این دلیل پیشوا شد که تجسم عینی ارادۀ ملیِ بخش بزرگی از آلمانیها بود. قرن بیستم را باید به زبان ایدئولوژیها خواند و فهمید. اگر مارکسیسم و فاشیسم (و همچنین لیبرالیسم) را از قرن بیستم بگیریم هیچ از آن نمیماند. تاریخنگاران از تعبیرِ «قرن بیستمِ کوتاه» سخن میگویند؛ یعنی قرن بیستم در حقیقت در ۱۹۱۷ با انقلاب روسیه آغاز و با فروپاشی شوروی در ۱۹۹۱ پایان یافت. پس آغاز و پایان قرن بیستم را ایدئولوژی نشانهگذاری کرده است.
یگانه کلید فهم انقلاب ایران هم همین چشمانداز ایدئولوژیک است. برای بسیاری انقلاب ایران به پرسشی چنان غامض تبدیل شده که دست به دامان تئوریهای توطئه شدهاند. آنها که این دست تئوریها قانعشان نمیکند بر آمار و ارقام اقتصادی ایران در دوران پهلوی ذرهبین گذاشتهاند و به چند نمودار دل بستهاند. آنقدر محتاج پاسخند که حتا مدعی میشوند ریشۀ انقلاب در همان تورم بالای دو سال آخر دوران پهلوی است! عجیب است که چرا ۴۰ سال تورم پس از ۵۷ باعث انقلاب نشد، اما دو سال تورم از ۵۵ تا ۵۷ باعث انقلاب شد! گروهی دیگر هم همین آمار اقتصادی را به شیوهای معکوس تفسیر میکنند و دلیل انقلاب را به تعبیر عامیانه «شکمسیری» میدانند. این تفسیر هم به همان اندازۀ تئوریِ «گرسنگی مردم» نامعقول و حتا مهمل است. گروهی هم دلیل انقلاب را در «شکاف طبقاتی» مییابند. اما چگونه ممکن است مردمی که از روستاها با یک دست لباس مندرس به شهر آمدند و در عرض سه دهه به شهرنشینانی متوسط تبدیل شدند نسبت به طبقۀ بالاتر خود ناگهان چنین کینهای پیدا کنند که هیچگاه در تاریخ ایران سابقه نداشته است! و عجیبتر اینکه چنین ادعایی در شعارها و سخنرانیهای انقلابیها بازتاب بسیار کمرنگی داشته است. این نظریه نیز نامعقول است و بیشتر نتیجۀ درماندگی در فهم مسئلهای غامض است.
هیچکدام از اینها انقلاب را روشن نمیکند، مگر «ایدئولوژی». بندبند انقلاب ایران ایدئولوژیک بود. بافتهای تمامعیار از سه ایدئولوژی نیرومند و بسیار پرنفوذ: «اسلامگرایی»، «مارکسیسم» و «جمهویخواهی». آن نیروی مهارناشدنی که انقلاب ۵۷ را رقم زد از این ایدئولوژیها میجوشید. اما سه نکتۀ بسیار مهم!
یک: دو جریان مارکسیست و جمهوریخواه بدون جریان اسلامگرا هیچ بختی برای مؤفقیت نداشتند و اصلاً دستشان به تودهها نمیرسید.
دو: در اندیشۀ سیاسی تعبیری با عنوان «ادیان سیاسی» وجود دارد. ادیان سیاسی به معنای «ادیانی که سیاسی باشند» نیست! ادیان سیاسی در واقع همان «ایدئولوژیهای سیاسی مدرن»اند. یعنی مارکسیسم نوعی «دین سیاسی» است، فاشیسم نوعی «دین سیاسی» است. در غرب با افول مسیحیت و سکولار شدن جامعه، ایدئولوژیهایی سیاسی برآمدند که کارکردی مشابه دین داشتند و جهانبینی و شیوۀ زندگی ارائه میدادند، به همین دلیل به آنها «دین سیاسی» میگویند. اتفاق خاصی که در انقلاب ایران افتاد این بود که در کنار دینِ سیاسیِ «مارکسیسم»، یک دینِ سیاسیِ واقعی و سنتی هم وجود داشت که به انگارههای ۱۴۰۰ سالۀ نیرومندی اتکا داشت: «تشیع»! کسانی که در فهم انقلاب ۵۷ «تشیع» را رها میکنند و به آمار اقتصادی میچسبند به حدی از واقعیت فاصله گرفتهاند که به گمانم در اسرع وقت باید درمان دارویی را آغاز کنند.
سه: انقلاب ۵۷ یکی از متبحرترین انقلابهای تاریخ در نهادینه کردن خود بود. این انقلاب خود را از شکل شور انقلابی به سازماندهی حکومتی تبدیل کرد. انقلاب هدر نرفت، بلکه خود را نعلبهنعل و عنصربهعنصر به حکومت تبدیل کرد. به همین دلیل، ما امروز انقلاب ۵۷ را به عینه در زندگی خود میتوانیم مشاهده کنیم. کسانی که از انحراف انقلاب سخن میگویند از همان ابتدا خودشان انقلاب را اشتباه فهمیده بودند و مشکل از عینک کژبین خودشان بود. انقلاب ایران منحرف نشد؛ حتا تا به امروز. اگر کسی مخالف این ادعاست بهتر است سخنرانی امام خمینی را در سال ۴۲ گوش دهد. دلیل این عدم انحراف این بود که انقلاب خود را به ماهرانهترین شکل نهادمند کرد.
سازمان مجاهدین خلق ایران در سال۱۳۴۴ تأسیس شد. بنیانگذاران این سازمان، محمد حنیفنژاد، سعید محسن و علیاصغر بدیعزادگان هر سه فارغالتحصیل دانشگاه و از فعالان مسلمان جبههٔ ملی دوم ایران بودند
شکلگیری نام و نشان سازمان
تا پیش از شهریور ۱۳۵۰ که بیش از هفتاد تن از بنیانگذاران، کادر مرکزی و شماری از اعضا و هواداران و سمپات سازمان توسط ساواک بازداشت شدند، هنوز سازمان دارای نام و آرمی نبوده است. حنیفنژاد پس از بازداشت در بازجوییهای خود گفته بود: «گروه ما اسم نداشت، میگفتیم سازمان»
سعید محسن نیز در این زمینه در بازجوییهای خود یادآور شده است: «ما برای سازمان خود اسمی نگذاشته بودیم و چون احتیاجی به معرفی پیدا نکرده بودیم، لذا ضرورت اسمگذاری معلوم نشده بود. در کلّیهٔ نوشتهها و مابین تمام افراد فقط لغت سازمان در اثر تکرار مصطلح شده بود، در مدارک خارجی ما هم به هیچ وجه نامی جز سازمان مطرح نگردیده است.»
نام سازمان برای اولین بار در اسفند ۱۳۵۰[۳۵] بهصورت رسمی طی بیانیهای اعلام و آرم سازمان نیز توسط رضا رضایی طراحی شده است.[۶۸]
تا پیش از شهریور ۱۳۵۰ که بیش از هفتاد تن از بنیانگذاران، کادر مرکزی و شماری از اعضا و هواداران و سمپات سازمان توسط ساواک بازداشت شدند، هنوز سازمان دارای نام و آرمی نبوده است. حنیفنژاد پس از بازداشت در بازجوییهای خود گفته بود: «گروه ما اسم نداشت، میگفتیم سازمان»
سعید محسن نیز در این زمینه در بازجوییهای خود یادآور شده است: «ما برای سازمان خود اسمی نگذاشته بودیم و چون احتیاجی به معرفی پیدا نکرده بودیم، لذا ضرورت اسمگذاری معلوم نشده بود. در کلّیهٔ نوشتهها و مابین تمام افراد فقط لغت سازمان در اثر تکرار مصطلح شده بود، در مدارک خارجی ما هم به هیچ وجه نامی جز سازمان مطرح نگردیده است.»
نام سازمان برای اولین بار در اسفند ۱۳۵۰[۳۵] بهصورت رسمی طی بیانیهای اعلام و آرم سازمان نیز توسط رضا رضایی طراحی شده است.[۶۸]
تغییر ایدئولوژی به مارکسیسم (جریان اپورتونیستی)
در سال ۱۳۵۰ بنیانگذاران و تمام اعضای کادر مرکزی سازمان تماماً در زندان بودند و متعاقب آن بنیانگذاران و تعدادی از اعضای مرکزیت سازمان اعدام شدند. رضا رضایی تنها عضو مرکزیت سازمان در خارج از زندان بود که در ۲۵ خرداد ۱۳۵۲ در درگیری با ساواک کشتهشد و در خلأ حضور رهبری سازمان در خارج از زندان،[۷۸][۷۹] تقی شهرام که از زندان ساری فرار کرده بود، به مارکسیسم گرایش پیدا کرد، و به دنبال آن برخی اعضای سازمان که بیرون از زندان بودند، تحت تأثیر تقی شهرام و بهرام آرام به مارکسیسم گرویدند. آنها در نخستین آگهینامه خود پس از تغییر ایدئولوژی آوردند: «در آغاز گمان میکردیم میتوانیم مارکسیسم و اسلام را ترکیب دهیم و فلسفه جبر تاریخ را بدون ماتریالیسم و دیالکتیک بپذیریم. اینک دریافتیم که چنین پنداری ناممکن است… ما مارکسیسم را انتخاب کردیم زیرا راه درست و واقعی برای رها ساختن طبقهٔ کارگرِ زیرِسلطه است». پس از این آگهینامه، افراد مارکسیست شده[۸۰] با حفظ آرم سازمان و تغییر علائم و نشانهای گذشته، حذف آیات قرآن و تاریخ پیدایش سازمان و نیز افزودن مشت گرهکرده بهنشانهٔ وابستگی به طبقهٔ کارگر، آرم تازهای را برای خود تهیه کردند. نشریهٔ «جنگل» را بهجای «مجاهد» بهعنوان ارگان سازمان منتشر کردند و هر سه ماه یکبار نیز نشریهٔ «قیام کارگر» را انتشار دادند.[۸۱][۸۲] در جریان این ضربه به سازمان، آنها اعلام کردند که سازمان مجاهدین مارکسیست شده است. مجید شریف واقفی که با عقیده، مشی و روش کار آنها مخالف بود را به قتل رسانده و مرتضی صمدیه لباف را مجروح نمودند که در نتیجه توسط ساواک دستگیر و کشته شد.[۸۳] اما بیشتر اعضای سازمان در درون زندان که در راس آنها کسانی چون مسعود رجوی، مهدی ابریشمچی و موسی خیابانی بودند بر اصول خود و پایبندی به اسلام باقی ماندند. مسعود رجوی به مقابله با این جریان پرداخت و در درون زندان، سازمان مجاهدین را از نو احیاء کرد.[۳۸][۳۹] او با تدوین یک بیانیه ۱۲ مادهای اعلام گرایش سازمان به مارکسیسم را یک حرکت فرصتطلبانه اعلام نمود و آن را زمینهساز رشد تمایلات راست ارتجاعی خواند.[۸۴][۸۵] بخش خارج از کشور نیز بهطور جداگانه مخالفت خود را با این حرکت فرصتطلبانه با صدور اعلامیهای با امضای «تعدادی از اعضای سازمان» اعلام نمود. تراب حقشناس که در سال ۱۳۵۴ به مارکسیسم گرایید، در توضیح این تغییر ایدئولوژی میگوید: به نظر من خیلیها تغییر ایدئولوژی مجاهدین را عمدتاً از زمینهای که داشت جدا میبینند. مجاهدین سالهای ۴۰ و ۵۰ اول مبارز بودند و سپس مسلمان. برای ما در درجهٔ اول این مهم بود که باید با رژیم شاه مبارزه کرد. از طرف دیگر به همین دلیل که ما اول مبارز بودیم یعنی با تضاد فقر و ثروت آشنا بودیم و با سلطه و حاکمیت این سیستم قصد مبارزه داشتیم طبیعی است از چیزی که به آن «علم انقلاب زمانه» میگفتیم یعنی مارکسیسم روی نتابیم و نسبت به آن نظر خوبی داشته باشیم؛ بنابراین به نظرمان راههای پیمودهشده در چین، کوبا، شوروی و تجربهٔ انقلاب اکتبر کاملاً قابلمطالعه و آموزنده بود.[۸۶] جریان اپورتونیستی سال ۱۳۵۴ بهطور کلی ضربات مهلکی را بر سازمان وارد کرد. ساواک طی مدت کوتاهی توانست شماری از افراد وابسته به سازمان مجاهدین را کمکم شناسایی و دستگیر کند ضربه جریان اپورتونیستی باعث شد که برخلاف دورههای قبل اتحاد راهبردی بین نیروهای مارکسیست و مذهبی در رویارویی با شاه از بین رفته و جای خود را به بدبینی شدید و مرزبندی دقیق بین مارکسیستها و مذهبیها بدهد. گروههای مسلح مذهبی جدید برخلاف قبل، از همکاری با نیروهای مارکسیست بهخاطر باورهای ضددینی و ترس از خیانت آنها پرهیز میکردند.[۸۱][۸۲]
در سال ۱۳۵۰ بنیانگذاران و تمام اعضای کادر مرکزی سازمان تماماً در زندان بودند و متعاقب آن بنیانگذاران و تعدادی از اعضای مرکزیت سازمان اعدام شدند. رضا رضایی تنها عضو مرکزیت سازمان در خارج از زندان بود که در ۲۵ خرداد ۱۳۵۲ در درگیری با ساواک کشتهشد و در خلأ حضور رهبری سازمان در خارج از زندان،[۷۸][۷۹] تقی شهرام که از زندان ساری فرار کرده بود، به مارکسیسم گرایش پیدا کرد، و به دنبال آن برخی اعضای سازمان که بیرون از زندان بودند، تحت تأثیر تقی شهرام و بهرام آرام به مارکسیسم گرویدند. آنها در نخستین آگهینامه خود پس از تغییر ایدئولوژی آوردند: «در آغاز گمان میکردیم میتوانیم مارکسیسم و اسلام را ترکیب دهیم و فلسفه جبر تاریخ را بدون ماتریالیسم و دیالکتیک بپذیریم. اینک دریافتیم که چنین پنداری ناممکن است… ما مارکسیسم را انتخاب کردیم زیرا راه درست و واقعی برای رها ساختن طبقهٔ کارگرِ زیرِسلطه است». پس از این آگهینامه، افراد مارکسیست شده[۸۰] با حفظ آرم سازمان و تغییر علائم و نشانهای گذشته، حذف آیات قرآن و تاریخ پیدایش سازمان و نیز افزودن مشت گرهکرده بهنشانهٔ وابستگی به طبقهٔ کارگر، آرم تازهای را برای خود تهیه کردند. نشریهٔ «جنگل» را بهجای «مجاهد» بهعنوان ارگان سازمان منتشر کردند و هر سه ماه یکبار نیز نشریهٔ «قیام کارگر» را انتشار دادند.[۸۱][۸۲] در جریان این ضربه به سازمان، آنها اعلام کردند که سازمان مجاهدین مارکسیست شده است. مجید شریف واقفی که با عقیده، مشی و روش کار آنها مخالف بود را به قتل رسانده و مرتضی صمدیه لباف را مجروح نمودند که در نتیجه توسط ساواک دستگیر و کشته شد.[۸۳] اما بیشتر اعضای سازمان در درون زندان که در راس آنها کسانی چون مسعود رجوی، مهدی ابریشمچی و موسی خیابانی بودند بر اصول خود و پایبندی به اسلام باقی ماندند. مسعود رجوی به مقابله با این جریان پرداخت و در درون زندان، سازمان مجاهدین را از نو احیاء کرد.[۳۸][۳۹] او با تدوین یک بیانیه ۱۲ مادهای اعلام گرایش سازمان به مارکسیسم را یک حرکت فرصتطلبانه اعلام نمود و آن را زمینهساز رشد تمایلات راست ارتجاعی خواند.[۸۴][۸۵] بخش خارج از کشور نیز بهطور جداگانه مخالفت خود را با این حرکت فرصتطلبانه با صدور اعلامیهای با امضای «تعدادی از اعضای سازمان» اعلام نمود. تراب حقشناس که در سال ۱۳۵۴ به مارکسیسم گرایید، در توضیح این تغییر ایدئولوژی میگوید: به نظر من خیلیها تغییر ایدئولوژی مجاهدین را عمدتاً از زمینهای که داشت جدا میبینند. مجاهدین سالهای ۴۰ و ۵۰ اول مبارز بودند و سپس مسلمان. برای ما در درجهٔ اول این مهم بود که باید با رژیم شاه مبارزه کرد. از طرف دیگر به همین دلیل که ما اول مبارز بودیم یعنی با تضاد فقر و ثروت آشنا بودیم و با سلطه و حاکمیت این سیستم قصد مبارزه داشتیم طبیعی است از چیزی که به آن «علم انقلاب زمانه» میگفتیم یعنی مارکسیسم روی نتابیم و نسبت به آن نظر خوبی داشته باشیم؛ بنابراین به نظرمان راههای پیمودهشده در چین، کوبا، شوروی و تجربهٔ انقلاب اکتبر کاملاً قابلمطالعه و آموزنده بود.[۸۶] جریان اپورتونیستی سال ۱۳۵۴ بهطور کلی ضربات مهلکی را بر سازمان وارد کرد. ساواک طی مدت کوتاهی توانست شماری از افراد وابسته به سازمان مجاهدین را کمکم شناسایی و دستگیر کند ضربه جریان اپورتونیستی باعث شد که برخلاف دورههای قبل اتحاد راهبردی بین نیروهای مارکسیست و مذهبی در رویارویی با شاه از بین رفته و جای خود را به بدبینی شدید و مرزبندی دقیق بین مارکسیستها و مذهبیها بدهد. گروههای مسلح مذهبی جدید برخلاف قبل، از همکاری با نیروهای مارکسیست بهخاطر باورهای ضددینی و ترس از خیانت آنها پرهیز میکردند.[۸۱][۸۲]
سازمان مجاهدین خلق ایران سازمان سیاسی اسلامگرا و چپگرا با ساختاری شبهنظامی است.[۲۵] رهبری این سازمان با مسعود رجوی و مریم رجوی است.[۲۶][۲۷] از ۱۵ شهریور ۱۳۹۶ دبیرکل این سازمان زهرا مریخی است.[۲۸][۲۹] سازمان مجاهدین یکی از احزاب و سازمانهای عضو شورای ملی مقاومت ایران است.[۳۰][۳۱] این سازمان در ۱۵ شهریور ۱۳۴۴[۳۲] بهرهبری محمد حنیفنژاد، سعید محسن و علیاصغر بدیعزادگان پایهگذاری شد؛[۳۳][۳۴] بنیانگذاران پس از شکلگیری سازمان مجاهدین، و پس از ۶ سال تدوین دیدگاه اسلام مترقی و تربیت کادرهای ذیصلاح و مدون نمودن استراتژی برای سرنگونی سلطنت، به این نتیجه رسیدند که دوران کارهای رفرمیستی گذشته است و تنها راه مبارزه، راه انقلاب مسلحانه میباشد.[۳۵] و لذا سازمان به اقدام مسلحانه بر ضد دودمان پهلوی پرداخت. در شهریور ۱۳۵۰ بیش از ۹۰ درصد از کادرها و صددرصد مرکزیت سازمان توسط سازمان امنیت و اطلاعات کشور (ساواک) دستگیر شدند[۳۶] و به حکم دادگاه نظامی وقت، به جُرم «اقدام علیه امنیت کشور»، به اعدام، محکوم و برخی نیز زندانی شدند. پس از کشته شدن رضا رضایی، در خلأ حضور رهبری سازمان در خارج از زندان در سال ۱۳۵۴ خورشیدی، تقی شهرام و بهرام آرام تشکیلات سازمان در خارج از زندان را بهدست گرفتند. آنها اقدام به ترور و حذف اعضای متعهد به ایدئولوژی سازمان، از جمله مجید شریف واقفی در بیرون زندان کردند و اعلام کردند که سازمان مجاهدین مارکسیست شده است. این اقدامات آنها به ضربه اپورتونیستی معروف شد.[۳۷] در درون زندان، مسعود رجوی به مقابله با این جریان پرداخت و سازمان مجاهدین را با ایدئولوژی اسلام انقلابی و اهداف بنیانگذاری شده، بازسازی کرد. از سال ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۷ مجاهدین در داخل زندان تحت رهبری مسعود رجوی و موسی خیابانی با برنامههای آموزش ایدئولوژیکی توانستند پیامدهای ضربه را مهار و سازمان را احیا کنند.[
آموزشهای عقیدتی، سیاسی؛ براساس کتابهای آیتالله طالقانی، مهندس بازرگان، یدالله سبحانی و تاریخ اسلام
الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَيَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ هُمُ الْفَاسِقُونَ ﴿۶۷﴾
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَيَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ هُمُ الْفَاسِقُونَ ﴿۶۷﴾
خیلی دیدم تو دانشگاه هی حرف از آزادی میزنند.
ولی چیزی از گذشته نمیدونند(:
ولی چیزی از گذشته نمیدونند(:
فرقان نام گروه شبه نظامی مخالف جمهوری اسلامی[۱] بود که در سال ۱۳۵۶ تأسیس شد. این گروه طرفدار جامعه بیطبقه بود؛ بنابراین مخالف طبقه روحانیت شیعه و سایر طبقات اجتماعی نظیر بازاریان ثروتمند و سیاستمداران لیبرال و دینناباروران کمونیست بود. به دنبال ترورهای انجام شده پس از انقلاب ۱۳۵۷ رهبر این گروه اکبر گودرزی در ۱۸ دی ۱۳۵۸ دستگیر شد و ۳ خرداد ۱۳۵۹ بههمراه شش نفر از طرفدارانش تیرباران شد.[۱]
👌1