هیجانانگیزیِ زبان
زبان بلد بودن حتی در سطوحِ خیلی ابتداییش هم واقعاً هیجانانگیزه. مثلاً من عربی خوزستانی رو حتی از A1-1 هم کمتر بلدم. ولی الان نشستهم تو مغازهی رفیقم (منتظرم مشتریها برن که بتونیم حرف بزنیم) و مشتریها دارن با هم دیگه عربی حرف میزنن -یا با تلفن- و سعی میکنم محضِ رفعِ حوصلهسررفتن، به حرفهاشون دقت کنم و سعی کنم رمزگشاییشون کنم. الان متوجه شدم کسی که داره با تلفن حرف میزنه، مخاطبش زنه چون از صفت ملکی دوم شخص مفرد مونث استفاده کرد آخرِ یکی از جملاتش و سعی میکرد به اون زن بفهمونه که یه چیز رو به یه نفر بگه، و آخر حرفش از ضمیر متصل سوم شخص مفرد مذکر استفاده کرد یعنی اون شخص یه پسره.
یکم بیشتر که دقت کردم دیدم از الفاظی برای مخاطب استفاده میکنه که برای فرزندان استفاده نمیشه بلکه برای همسر. فهمیدم با زنش داره حرف میزنه و سعی میکنه توجیهش کنه که یه چیزی رو به پسرشون بفهمونه.
اینکه با میزان کمی از داده، بتونی نتیجهگیریهای بزرگتر از اون دادهها به دست بیاری، خیلی باحال و هیجانانگیزه و مشوّق برای یادگیریِ بیشتر.
ملال جالبه. خیلی وقتها توی ملال به کارهای عبثی مشغول میشیم -مثل گوش کردن به مکالمهی تلفنی مردم- که باعث میشن چیزهای جالبی به نظرمون بیان، چه دربارهی خودمون، چه دربارهی محیط.
زبان بلد بودن حتی در سطوحِ خیلی ابتداییش هم واقعاً هیجانانگیزه. مثلاً من عربی خوزستانی رو حتی از A1-1 هم کمتر بلدم. ولی الان نشستهم تو مغازهی رفیقم (منتظرم مشتریها برن که بتونیم حرف بزنیم) و مشتریها دارن با هم دیگه عربی حرف میزنن -یا با تلفن- و سعی میکنم محضِ رفعِ حوصلهسررفتن، به حرفهاشون دقت کنم و سعی کنم رمزگشاییشون کنم. الان متوجه شدم کسی که داره با تلفن حرف میزنه، مخاطبش زنه چون از صفت ملکی دوم شخص مفرد مونث استفاده کرد آخرِ یکی از جملاتش و سعی میکرد به اون زن بفهمونه که یه چیز رو به یه نفر بگه، و آخر حرفش از ضمیر متصل سوم شخص مفرد مذکر استفاده کرد یعنی اون شخص یه پسره.
یکم بیشتر که دقت کردم دیدم از الفاظی برای مخاطب استفاده میکنه که برای فرزندان استفاده نمیشه بلکه برای همسر. فهمیدم با زنش داره حرف میزنه و سعی میکنه توجیهش کنه که یه چیزی رو به پسرشون بفهمونه.
اینکه با میزان کمی از داده، بتونی نتیجهگیریهای بزرگتر از اون دادهها به دست بیاری، خیلی باحال و هیجانانگیزه و مشوّق برای یادگیریِ بیشتر.
ملال جالبه. خیلی وقتها توی ملال به کارهای عبثی مشغول میشیم -مثل گوش کردن به مکالمهی تلفنی مردم- که باعث میشن چیزهای جالبی به نظرمون بیان، چه دربارهی خودمون، چه دربارهی محیط.
🍓4
به عنوان کسی که طرد شده از جامعه فقط توی دانشگاه نتونستم خودم باشم نتونستم اونجور که هستم باشم
نتونستم اونجور که توی جامعه هستم باشم
یه چهره ی کاملا احساسی کاملا ناآگاه از بحث های روز جامعه و مهربون بودم
خواستم سرم توی کار خودم باشه و یه آدم دلسوز باشم و فقط اهمیت دادم به درسم اما خب حالا خوب یا بدش نمیدونم چیه؟
نتونستم اونجور که توی جامعه هستم باشم
یه چهره ی کاملا احساسی کاملا ناآگاه از بحث های روز جامعه و مهربون بودم
خواستم سرم توی کار خودم باشه و یه آدم دلسوز باشم و فقط اهمیت دادم به درسم اما خب حالا خوب یا بدش نمیدونم چیه؟
🍓2
مردها عمومن درک صحیحی از سکس ندارند. اصلن وقتی چشمشان به واژهی «سکس» میافتد، بیاختیار دو تا آدم لخت را تصور می کنند که یکی دارد در دیگری تلمبه میزند.
همین پیشفرض ذهنی اشتباه، دلیل بسیاری از ضعفهای آنها در درک نیازهای طرف مقابل است.
اگر ازین جماعت بپرسی «سکس از کجا شروع میشود؟»، به احتمال خیلی زیاد لحظهی غرورآفرین دخول را شروع سکس میدانند.
چون در کمال تأسف و تاثر، مردها کیرمحورند.
خودزنی😑
همین پیشفرض ذهنی اشتباه، دلیل بسیاری از ضعفهای آنها در درک نیازهای طرف مقابل است.
اگر ازین جماعت بپرسی «سکس از کجا شروع میشود؟»، به احتمال خیلی زیاد لحظهی غرورآفرین دخول را شروع سکس میدانند.
چون در کمال تأسف و تاثر، مردها کیرمحورند.
خودزنی😑
🕊6
احتمالن حتا نخواهم (یا نتوانم) توضیح بدهم (یا توصیف کنم) در این گذر (یا گذار (چون طولانیتر و سختتر از «گذر» بود)) چه اتفاقات (یا حوادث؟ نمیتوانم بین حادثه بودن و اتفاق افتادن چیزها تصمیم بگیرم) خوب و بدی برایم افتاد. نمیتوانم (یا همانطور که گفته بودم، یک حدسم هم این است که نمیخواهم) خیلی چیزها را به خاطر بیاورم. یک روز (به شکلی استعاری) بیدار شدم و دیدم (یا بهتر است بگویم: احساس کردم) دیگر درد ندارم. و انگار تمام شب (که آن هم باید استعاره از چیزی باشد) مشغول به تجربهی کابوسی از همراهی در سوگواری ممتد دستهیی از زندانیان در یک سولهی بزرگ بودهام. و با بیدار شدنم، آنها هم دیگر در سوله نیستند. یعنی یا رفتهاند، یا بردهاندشان. و فقط من هستم. که غمگینم. اما درها بازند. و حالا معلوم نیست چه چیزی پشت درهاست. اما اهمیتی ندارد. چون در باز است.
🍓6🕊1
محبوبِ آدمیزاد باید ذهنی بوسیدنی داشته باشد..
و الا لب و دهان را که شتر هم دارد..!
و الا لب و دهان را که شتر هم دارد..!
🍓7🕊1
زندگی مثل جزوه نوشتن میمونه !
شریک زندگی مثل خودکار آدمه! درسته خودکار اکلیلی نقرهای خیییلی قشنگه اما به درد جزوه نوشتن نمیخوره. آدمای عاقل اونایی هستن که یه خودکار آبی رَوون با مارک خوب انتخاب میکنن.
مارک آدم؛ شخصیت، صداقت، اصالت و تعهدشه.
شریک زندگی مثل خودکار آدمه! درسته خودکار اکلیلی نقرهای خیییلی قشنگه اما به درد جزوه نوشتن نمیخوره. آدمای عاقل اونایی هستن که یه خودکار آبی رَوون با مارک خوب انتخاب میکنن.
مارک آدم؛ شخصیت، صداقت، اصالت و تعهدشه.
🍓4
عاشق ساعت 12شب شدم
یه کالکشن 54 دقیقه ای داریوش پلی میشه تو مغازه همه کما میزنیم
یه کالکشن 54 دقیقه ای داریوش پلی میشه تو مغازه همه کما میزنیم
🍓3
اگر یک ایرانی در آمریکا برای زمین خوردن (افتادن) بگوید:
I ate the earth
نمیگویند وای این چه قدر فارسیش خوب است! بلکه میگویند چقدر انگلیسیش خراب و ویران است.
همچنین اگر کسی در ایران بگوید عطر یا عینک را پوشیدم، نمیگوییم انگلیسیش خوب است، میگوییم چه فارسی خراب و ویرانی دارد
I ate the earth
نمیگویند وای این چه قدر فارسیش خوب است! بلکه میگویند چقدر انگلیسیش خراب و ویران است.
همچنین اگر کسی در ایران بگوید عطر یا عینک را پوشیدم، نمیگوییم انگلیسیش خوب است، میگوییم چه فارسی خراب و ویرانی دارد
🍓4
خانومه گفت: «ترس باعث میشه که همهچیز رو وسط راه رها کنی.» از دیروز دارم به همهی چیزهایی که در نیمهی راه رهاشون کردم فکر میکنم. نقاشی و طرحهایی که نصفه موندن، سازی که نصفه و نیمه یاد گرفتم، شغلی که وسط راه رها کردم، زبانی که نصفه یاد گرفتم، آزمونی که واسهش درس خوندم ولی هیچوقت امتحان ندادم و… . مهمتر از همه، به همهی رابطههایی که نصفه موندن فکر کردم. هنوز هم همینطوره. بعد تا مدتها به این فکر میکنم که اگر نترسیده بودم چه اتفاقهای جالبی ممکن بود بیفته. ترس از چی؟
شاید واقعا نصفه و نیمه زندگی میکنم. مثلا اگر تمام تیکههای زندگیم رو به هم بچسبونم، احتمالا شبیه پازلهایی میشه که چند قطعهشون گم شده. پازلهای نصفه و نیمه رو دوست ندارم و برای اینکه کامل بشه باید ترس رو بذارم کنار. فردا یک قدم ازش فاصله میگیرم و روز بعدش یک قدم و نصفی. اگر هم ترس دوباره اومد دنبالم، سعی میکنم با ترس انجامش بدم.
شاید واقعا نصفه و نیمه زندگی میکنم. مثلا اگر تمام تیکههای زندگیم رو به هم بچسبونم، احتمالا شبیه پازلهایی میشه که چند قطعهشون گم شده. پازلهای نصفه و نیمه رو دوست ندارم و برای اینکه کامل بشه باید ترس رو بذارم کنار. فردا یک قدم ازش فاصله میگیرم و روز بعدش یک قدم و نصفی. اگر هم ترس دوباره اومد دنبالم، سعی میکنم با ترس انجامش بدم.
🕊4
دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست
🕊2
جدی امیدوارم یک روزی همهی اون چیزی بشم که دلم میخواد، یا حداقل نصفش.
🍓3
واژۀ انگلیسی yesterday درست مثل واژۀ فارسی «دیروز» ساخته شده. جزء دوم هر دوی این کلمهها یعنی واژههای day و «روز» بعدها اضافه شده و خودِ همون جزء اولِ هر دو واژه یعنی «دی» و yester در اصل به معنی دیروز بوده.
🕊1