hungry reader
28 subscribers
13 photos
7 videos
1 file
1 link
تواناترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند. شاید سکوتی تلخ گویای دوست داشتنی شیرین باشد.

@osmahdi
Download Telegram
در چارچوب فرهنگ مدرن، نمی‌توان بدون در نظر گرفتن طبقۀ اجتماعی آدم‌ها، موقعیت و مقامشان و ناامنی اقتصادی آنها دربارۀ اضطراب صحبت کرد؛ ترس مبهم از فروغلتیدن در ورطۀ بی‌انتهای بیکاری، درآمد کم و تنگدستی در پایان عمر از ویژگی‌های مهم اضطراب طبقۀ متوسط مدرن است. تنزل یافتن به‌لحاظ طبقاتی مرگ جدید ماست، حفرۀ آغازین اضطراب مدرن.
🕊1
‏«من واقعا باور دارم که برای تمام معاشرت‌های اجتماعی، ضایع شده هستم. من از انجام یک مکالمه‌ی طولانی، بسط یافته و پُر شور با هر آدمی عاجز هستم.»
قصه‌یِ سردِ یه انسان تویِ شهرِ ناشهروندان
قصه‌یِ تنهاترین قامت
کنارِ اتوبان تو ژرفاترین ساعت
تلخ اما از جنسِ فرداترین باور
که بلندپروازان سقوط می‌کُنن با دردناک‌ترین حالت..
خیلی از رویاهات نتیجه واقعیت و
خیلی از واقعیت هات نتیجه رویاست؛
اگر پیشِ کسی گریه کردی و باز هم تو را آدمِ قوی‌ای دانست، اگر پیشِ کسی لحظه‌ای خشمگین شدی و باز هم تو را آدمِ مهربانی دانست، رهایش نکن.
🍓3🕊1
آنام کارا، واژه‌ای در زبان گالیسی به معنای "دوست روح" است که به رابطه‌ای عمیق و پرمعنا بین دو نفر اشاره دارد. این رابطه زمانی شکل می‌گیرد که دو روح به هم متصل شده و هماهنگی و هم‌راستایی بی‌نظیری را تجربه می‌کنند. چنین دوستی‌هایی فراتر از زمان و مکان هستند و با عمق و صمیمیتی ویژه همراهند
🍓5
بقّالی زنی را دوست می‌داشت.
با کنیزک‌ِ خاتون پیغام‌ها کرد که من چنینم و چنانم و عاشقم و می‌سوزم و آرام ندارم و بر من ستم‌ها می‌رود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت قصّه‌های دراز فرو خواند کنیزک به خدمت خاتون آمد گفت‌: «‌بقال سلام می‌رساند و می‌گوید که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم‌!» گفت «‌به این سردی‌؟» گفت‌: ‌«او دراز گفت اما مقصود این بود‌!»
اصل مقصود است باقی دردسر است.
هیجان‌انگیزیِ زبان

زبان بلد بودن حتی در سطوحِ خیلی ابتداییش هم واقعاً هیجان‌انگیزه. مثلاً من عربی خوزستانی رو حتی از A1-1 هم کمتر بلدم. ولی الان نشسته‌م تو مغازه‌ی رفیقم (منتظرم مشتری‌ها برن که بتونیم حرف بزنیم) و مشتری‌ها دارن با هم دیگه عربی حرف می‌زنن -یا با تلفن- و سعی می‌کنم محضِ رفعِ حوصله‌سررفتن، به حرف‌هاشون دقت کنم و سعی کنم رمزگشاییشون کنم. الان متوجه شدم کسی که داره با تلفن حرف می‌زنه، مخاطبش زنه چون از صفت ملکی دوم شخص مفرد مونث استفاده کرد آخرِ یکی از جملاتش و سعی می‌کرد به اون زن بفهمونه که یه چیز رو به یه نفر بگه، و آخر حرفش از ضمیر متصل سوم شخص مفرد مذکر استفاده کرد یعنی اون شخص یه پسره.
یکم بیشتر که دقت کردم دیدم از الفاظی برای مخاطب استفاده می‌کنه که برای فرزندان استفاده نمی‌شه بلکه برای همسر. فهمیدم با زنش داره حرف می‌زنه و سعی می‌کنه توجیهش کنه که یه چیزی رو به پسرشون بفهمونه.
اینکه با میزان کمی از داده، بتونی نتیجه‌گیری‌های بزرگ‌تر از اون داده‌ها به دست بیاری، خیلی باحال و هیجان‌انگیزه و مشوّق برای یادگیریِ بیشتر.
ملال جالبه. خیلی وقت‌ها توی ملال به کارهای عبثی مشغول می‌شیم -مثل گوش کردن به مکالمه‌ی تلفنی مردم- که باعث می‌شن چیزهای جالبی به نظرمون بیان، چه درباره‌ی خودمون، چه درباره‌ی محیط.
🍓4
به عنوان کسی که طرد شده از جامعه فقط توی دانشگاه نتونستم خودم باشم نتونستم اونجور که هستم باشم
نتونستم اونجور که توی جامعه هستم باشم
یه چهره ی کاملا احساسی کاملا ناآگاه از بحث های روز جامعه و مهربون بودم
خواستم سرم توی کار خودم باشه و یه آدم دلسوز باشم و فقط اهمیت دادم به درسم اما خب حالا خوب یا بدش نمی‌دونم چیه؟
🍓2
مردها عمومن درک صحیحی از سکس ندارند. اصلن وقتی چشمشان به واژه‌ی «سکس» می‌افتد، بی‌اختیار دو تا آدم لخت را تصور می کنند که یکی دارد در دیگری تلمبه می‌زند.
همین پیش‌فرض ذهنی اشتباه، دلیل بسیاری از ضعف‌های آن‌ها در درک نیازهای طرف مقابل است.
اگر ازین جماعت بپرسی «سکس از کجا شروع می‌شود؟»، به احتمال خیلی زیاد لحظه‌ی غرورآفرین دخول را شروع سکس می‌دانند.

چون در کمال تأسف و تاثر، مردها کیرمحورند.
خودزنی😑
🕊6
احتمالن حتا نخواهم (یا نتوانم) توضیح بدهم (یا توصیف کنم) در این گذر (یا گذار (چون طولانی‌تر و سخت‌تر از «گذر» بود)) چه اتفاقات (یا حوادث؟ نمی‌توانم بین حادثه بودن و اتفاق افتادن چیزها تصمیم بگیرم) خوب و بدی برایم افتاد. نمی‌توانم (یا همان‌طور که گفته بودم، یک حدسم هم این است که نمی‌خواهم) خیلی چیزها را به خاطر بیاورم. یک روز (به شکلی استعاری) بیدار شدم و دیدم (یا بهتر است بگویم: احساس کردم) دیگر درد ندارم. و انگار تمام شب (که آن هم باید استعاره از چیزی باشد) مشغول به تجربه‌ی کابوسی از همراهی در سوگواری ممتد دسته‌یی از زندانیان در یک سوله‌ی بزرگ بوده‌ام. و با بیدار شدنم، آن‌ها هم دیگر در سوله نیستند. یعنی یا رفته‌اند، یا برده‌اندشان. و فقط من هستم. که غمگینم. اما درها بازند. و حالا معلوم نیست چه چیزی پشت درهاست. اما اهمیتی ندارد. چون در باز است.
🍓6🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای کسی که ترم یک باهاش آشنا شدم(:
🕊7
‏محبوبِ آدمیزاد باید ذهنی بوسیدنی داشته باشد..
و الا لب ‌و دهان را که شتر هم دارد..!
🍓7🕊1
‏زندگی مثل جزوه نوشتن می‌مونه !
شریک زندگی مثل خودکار آدمه! درسته خودکار اکلیلی نقره‌ای خیییلی قشنگه اما به درد جزوه نوشتن نمیخوره. آدمای عاقل اونایی هستن که یه خودکار آبی رَوون با مارک خوب انتخاب میکنن.
مارک آدم؛ شخصیت، صداقت، اصالت و تعهدشه.
🍓4
از چشمات بوی قلب مادرم میاد هنوزم میبینمت.
لعنت
🕊4
تا زمانی که دل تحت تأثیر قرار نگیرد، جسم باکره باقی می‌ماند.
🕊7
عاشق ساعت 12شب شدم
یه کالکشن 54 دقیقه ای داریوش پلی میشه تو مغازه همه کما می‌زنیم
🍓3
کلکسیونِ داریوش’
Dariush eghbali
گوش دادید منم یاد کنید🦋
🍓4
اگر یک ایرانی در آمریکا برای زمین خوردن (افتادن) بگوید:
I ate the earth
نمی‌گویند وای این چه قدر فارسیش خوب است! بلکه می‌گویند چقدر انگلیسیش خراب و ویران است.

همچنین اگر کسی در ایران بگوید عطر یا عینک را پوشیدم، نمی‌گوییم انگلیسیش خوب است، می‌گوییم چه فارسی خراب و‌ ویرانی دارد
🍓4
احساس یه کشمش چروکیده خیلی کوچیک رو دارم.
🍓3