خیلی حواستون باشه روی هر دیواری یادگاری ننویسید بعد یه مدت پشیمون میشید
🕊2🍓1
hungry reader pinned «خیلی حواستون باشه روی هر دیواری یادگاری ننویسید بعد یه مدت پشیمون میشید»
در این کشور، همه احساس می کنند که کلاه سرشان رفته است و بنابراین فکر می کنند که حق دارند سر دیگران کلاه بگذارند.
🍓1
استیوا: یه مرد اول بخاطر عشق و هیجان ازدواج میکنه و شوهر خوبی هم میشه. بچه دار میشید و سال ها سپری میشه. و کم کم زنت پیر میشه. موهاش نازک میشن و بدنش فرسوده. ولی تو خودت هنوز قدرت و انرژی داری و حالا کلی زن جوان دیگه تورو مبهوت خودشون میکنن. گاهی وقتها حتی وقتی زن داری هم عاشق زنهای دیگه میشی.
لوین: معذرت میخوام ولی حرفت رو نمیفهمم. این حرفت مثل این میمونه که من بعد از خوردن غذای مفصل از این رستوران برم و توی راه از یک نونوایی یک نون بدزدم!
لوین: معذرت میخوام ولی حرفت رو نمیفهمم. این حرفت مثل این میمونه که من بعد از خوردن غذای مفصل از این رستوران برم و توی راه از یک نونوایی یک نون بدزدم!
🍓2
به نظرم ازغمگینترین فکتهای موجودکه خیلی اتفاق میفته دوستیهایادوستهای دورهایه، یه مدت باهاشون خیلی صمیمی میشی، باهاشون کلی حرف میزنی، کلی خاطره میسازی، کلی چیزهای خوب اتفاق میفته، کلی اینتراکشن، ولی بعد از یه مدت بدون هیچ دلیلی بینتون فاصله میوفته و حتی از هم دیگه خبر هم ندارین…
🕊2🍓1
من شیوه کارتان را خوب فهمیدهام.
شما مردم را گرسنه نگاه داشتهاید و آن ها را از هم جدا کردهاید تا عصیان و شورششان را از بین ببرید،
شما آنها را ضعیف و درمانده میکنید و سبعانه، نیروی آنها را میبلعید و اوقاتشان را مشغول میکنید تا از وحشت نه جوشش بکنند و نه مجالی برای جوشش داشته باشند!
آنها در یک جای ایستادهاند و درجا میزنند،
راضی باشید!
علیرغم جمعیتی که دارند تنها هستند.
من هم تنها هستم.
همه ما تنها هستیم
زیرا دیگران ترسو و ذلیل هستند
ولی با وجود تنهایی و اسارت،
با وجود آن که مانند آن ها خوار و پست شدهام، به شما اعلام میکنم که شما هیچ نیستید
و این که این قدرتی که تا چشم کار میکند، گسترش دارد و تا اعماق آسمان را به سیاهی و تاریکی کشانده است چیزی نیست مگر سایه کوچکی که به روی قطعه خاکی سنگینی میکند و براثر بادی خشمگین نابود میشود.
شما مردم را گرسنه نگاه داشتهاید و آن ها را از هم جدا کردهاید تا عصیان و شورششان را از بین ببرید،
شما آنها را ضعیف و درمانده میکنید و سبعانه، نیروی آنها را میبلعید و اوقاتشان را مشغول میکنید تا از وحشت نه جوشش بکنند و نه مجالی برای جوشش داشته باشند!
آنها در یک جای ایستادهاند و درجا میزنند،
راضی باشید!
علیرغم جمعیتی که دارند تنها هستند.
من هم تنها هستم.
همه ما تنها هستیم
زیرا دیگران ترسو و ذلیل هستند
ولی با وجود تنهایی و اسارت،
با وجود آن که مانند آن ها خوار و پست شدهام، به شما اعلام میکنم که شما هیچ نیستید
و این که این قدرتی که تا چشم کار میکند، گسترش دارد و تا اعماق آسمان را به سیاهی و تاریکی کشانده است چیزی نیست مگر سایه کوچکی که به روی قطعه خاکی سنگینی میکند و براثر بادی خشمگین نابود میشود.
🕊2
در چارچوب فرهنگ مدرن، نمیتوان بدون در نظر گرفتن طبقۀ اجتماعی آدمها، موقعیت و مقامشان و ناامنی اقتصادی آنها دربارۀ اضطراب صحبت کرد؛ ترس مبهم از فروغلتیدن در ورطۀ بیانتهای بیکاری، درآمد کم و تنگدستی در پایان عمر از ویژگیهای مهم اضطراب طبقۀ متوسط مدرن است. تنزل یافتن بهلحاظ طبقاتی مرگ جدید ماست، حفرۀ آغازین اضطراب مدرن.
🕊1
«من واقعا باور دارم که برای تمام معاشرتهای اجتماعی، ضایع شده هستم. من از انجام یک مکالمهی طولانی، بسط یافته و پُر شور با هر آدمی عاجز هستم.»
قصهیِ سردِ یه انسان تویِ شهرِ ناشهروندان
قصهیِ تنهاترین قامت
کنارِ اتوبان تو ژرفاترین ساعت
تلخ اما از جنسِ فرداترین باور
که بلندپروازان سقوط میکُنن با دردناکترین حالت..
قصهیِ تنهاترین قامت
کنارِ اتوبان تو ژرفاترین ساعت
تلخ اما از جنسِ فرداترین باور
که بلندپروازان سقوط میکُنن با دردناکترین حالت..
اگر پیشِ کسی گریه کردی و باز هم تو را آدمِ قویای دانست، اگر پیشِ کسی لحظهای خشمگین شدی و باز هم تو را آدمِ مهربانی دانست، رهایش نکن.
🍓3🕊1
آنام کارا، واژهای در زبان گالیسی به معنای "دوست روح" است که به رابطهای عمیق و پرمعنا بین دو نفر اشاره دارد. این رابطه زمانی شکل میگیرد که دو روح به هم متصل شده و هماهنگی و همراستایی بینظیری را تجربه میکنند. چنین دوستیهایی فراتر از زمان و مکان هستند و با عمق و صمیمیتی ویژه همراهند
🍓5
بقّالی زنی را دوست میداشت.
با کنیزکِ خاتون پیغامها کرد که من چنینم و چنانم و عاشقم و میسوزم و آرام ندارم و بر من ستمها میرود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت قصّههای دراز فرو خواند کنیزک به خدمت خاتون آمد گفت: «بقال سلام میرساند و میگوید که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم!» گفت «به این سردی؟» گفت: «او دراز گفت اما مقصود این بود!»
اصل مقصود است باقی دردسر است.
با کنیزکِ خاتون پیغامها کرد که من چنینم و چنانم و عاشقم و میسوزم و آرام ندارم و بر من ستمها میرود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت قصّههای دراز فرو خواند کنیزک به خدمت خاتون آمد گفت: «بقال سلام میرساند و میگوید که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم!» گفت «به این سردی؟» گفت: «او دراز گفت اما مقصود این بود!»
اصل مقصود است باقی دردسر است.
هیجانانگیزیِ زبان
زبان بلد بودن حتی در سطوحِ خیلی ابتداییش هم واقعاً هیجانانگیزه. مثلاً من عربی خوزستانی رو حتی از A1-1 هم کمتر بلدم. ولی الان نشستهم تو مغازهی رفیقم (منتظرم مشتریها برن که بتونیم حرف بزنیم) و مشتریها دارن با هم دیگه عربی حرف میزنن -یا با تلفن- و سعی میکنم محضِ رفعِ حوصلهسررفتن، به حرفهاشون دقت کنم و سعی کنم رمزگشاییشون کنم. الان متوجه شدم کسی که داره با تلفن حرف میزنه، مخاطبش زنه چون از صفت ملکی دوم شخص مفرد مونث استفاده کرد آخرِ یکی از جملاتش و سعی میکرد به اون زن بفهمونه که یه چیز رو به یه نفر بگه، و آخر حرفش از ضمیر متصل سوم شخص مفرد مذکر استفاده کرد یعنی اون شخص یه پسره.
یکم بیشتر که دقت کردم دیدم از الفاظی برای مخاطب استفاده میکنه که برای فرزندان استفاده نمیشه بلکه برای همسر. فهمیدم با زنش داره حرف میزنه و سعی میکنه توجیهش کنه که یه چیزی رو به پسرشون بفهمونه.
اینکه با میزان کمی از داده، بتونی نتیجهگیریهای بزرگتر از اون دادهها به دست بیاری، خیلی باحال و هیجانانگیزه و مشوّق برای یادگیریِ بیشتر.
ملال جالبه. خیلی وقتها توی ملال به کارهای عبثی مشغول میشیم -مثل گوش کردن به مکالمهی تلفنی مردم- که باعث میشن چیزهای جالبی به نظرمون بیان، چه دربارهی خودمون، چه دربارهی محیط.
زبان بلد بودن حتی در سطوحِ خیلی ابتداییش هم واقعاً هیجانانگیزه. مثلاً من عربی خوزستانی رو حتی از A1-1 هم کمتر بلدم. ولی الان نشستهم تو مغازهی رفیقم (منتظرم مشتریها برن که بتونیم حرف بزنیم) و مشتریها دارن با هم دیگه عربی حرف میزنن -یا با تلفن- و سعی میکنم محضِ رفعِ حوصلهسررفتن، به حرفهاشون دقت کنم و سعی کنم رمزگشاییشون کنم. الان متوجه شدم کسی که داره با تلفن حرف میزنه، مخاطبش زنه چون از صفت ملکی دوم شخص مفرد مونث استفاده کرد آخرِ یکی از جملاتش و سعی میکرد به اون زن بفهمونه که یه چیز رو به یه نفر بگه، و آخر حرفش از ضمیر متصل سوم شخص مفرد مذکر استفاده کرد یعنی اون شخص یه پسره.
یکم بیشتر که دقت کردم دیدم از الفاظی برای مخاطب استفاده میکنه که برای فرزندان استفاده نمیشه بلکه برای همسر. فهمیدم با زنش داره حرف میزنه و سعی میکنه توجیهش کنه که یه چیزی رو به پسرشون بفهمونه.
اینکه با میزان کمی از داده، بتونی نتیجهگیریهای بزرگتر از اون دادهها به دست بیاری، خیلی باحال و هیجانانگیزه و مشوّق برای یادگیریِ بیشتر.
ملال جالبه. خیلی وقتها توی ملال به کارهای عبثی مشغول میشیم -مثل گوش کردن به مکالمهی تلفنی مردم- که باعث میشن چیزهای جالبی به نظرمون بیان، چه دربارهی خودمون، چه دربارهی محیط.
🍓4
به عنوان کسی که طرد شده از جامعه فقط توی دانشگاه نتونستم خودم باشم نتونستم اونجور که هستم باشم
نتونستم اونجور که توی جامعه هستم باشم
یه چهره ی کاملا احساسی کاملا ناآگاه از بحث های روز جامعه و مهربون بودم
خواستم سرم توی کار خودم باشه و یه آدم دلسوز باشم و فقط اهمیت دادم به درسم اما خب حالا خوب یا بدش نمیدونم چیه؟
نتونستم اونجور که توی جامعه هستم باشم
یه چهره ی کاملا احساسی کاملا ناآگاه از بحث های روز جامعه و مهربون بودم
خواستم سرم توی کار خودم باشه و یه آدم دلسوز باشم و فقط اهمیت دادم به درسم اما خب حالا خوب یا بدش نمیدونم چیه؟
🍓2
مردها عمومن درک صحیحی از سکس ندارند. اصلن وقتی چشمشان به واژهی «سکس» میافتد، بیاختیار دو تا آدم لخت را تصور می کنند که یکی دارد در دیگری تلمبه میزند.
همین پیشفرض ذهنی اشتباه، دلیل بسیاری از ضعفهای آنها در درک نیازهای طرف مقابل است.
اگر ازین جماعت بپرسی «سکس از کجا شروع میشود؟»، به احتمال خیلی زیاد لحظهی غرورآفرین دخول را شروع سکس میدانند.
چون در کمال تأسف و تاثر، مردها کیرمحورند.
خودزنی😑
همین پیشفرض ذهنی اشتباه، دلیل بسیاری از ضعفهای آنها در درک نیازهای طرف مقابل است.
اگر ازین جماعت بپرسی «سکس از کجا شروع میشود؟»، به احتمال خیلی زیاد لحظهی غرورآفرین دخول را شروع سکس میدانند.
چون در کمال تأسف و تاثر، مردها کیرمحورند.
خودزنی😑
🕊6
احتمالن حتا نخواهم (یا نتوانم) توضیح بدهم (یا توصیف کنم) در این گذر (یا گذار (چون طولانیتر و سختتر از «گذر» بود)) چه اتفاقات (یا حوادث؟ نمیتوانم بین حادثه بودن و اتفاق افتادن چیزها تصمیم بگیرم) خوب و بدی برایم افتاد. نمیتوانم (یا همانطور که گفته بودم، یک حدسم هم این است که نمیخواهم) خیلی چیزها را به خاطر بیاورم. یک روز (به شکلی استعاری) بیدار شدم و دیدم (یا بهتر است بگویم: احساس کردم) دیگر درد ندارم. و انگار تمام شب (که آن هم باید استعاره از چیزی باشد) مشغول به تجربهی کابوسی از همراهی در سوگواری ممتد دستهیی از زندانیان در یک سولهی بزرگ بودهام. و با بیدار شدنم، آنها هم دیگر در سوله نیستند. یعنی یا رفتهاند، یا بردهاندشان. و فقط من هستم. که غمگینم. اما درها بازند. و حالا معلوم نیست چه چیزی پشت درهاست. اما اهمیتی ندارد. چون در باز است.
🍓6🕊1
محبوبِ آدمیزاد باید ذهنی بوسیدنی داشته باشد..
و الا لب و دهان را که شتر هم دارد..!
و الا لب و دهان را که شتر هم دارد..!
🍓7🕊1