تا خدا در صف عشاق تو تصویرم ڪرد
تیرے از غیب نگاہ تو زمین گیرم ڪرد
آن ڪہ میخواست مرا حافظ چشمت بڪند
شورے از چشم تو نوشاند و نمڪ گیرم ڪرد
اوّل آموخت بہ تو شیوهے چالاڪے را
بعد با وسوسهے یافتنت شیرم ڪرد
چون ڪہ فهمید من از نطفهے طوفان هستم
با ژِن عشق تو در بند رَحِم پیرم ڪرد
من همان قلعهے صافم ڪہ پس از صد ها سال
طیّ صد ثانیہ نیرنگ تو تسخیرم ڪرد
تا ڪہ بالاتر از آن حد معین نروم
از نوڪ قُلّہ بہ این درّہ سرازیرم ڪرد
آہ از این عشق ڪہ اوّل پر پروازم داد
سپس از ترس رسیدن بہ تو زنجیرم ڪرد
#غلامرضا_طریقی
تیرے از غیب نگاہ تو زمین گیرم ڪرد
آن ڪہ میخواست مرا حافظ چشمت بڪند
شورے از چشم تو نوشاند و نمڪ گیرم ڪرد
اوّل آموخت بہ تو شیوهے چالاڪے را
بعد با وسوسهے یافتنت شیرم ڪرد
چون ڪہ فهمید من از نطفهے طوفان هستم
با ژِن عشق تو در بند رَحِم پیرم ڪرد
من همان قلعهے صافم ڪہ پس از صد ها سال
طیّ صد ثانیہ نیرنگ تو تسخیرم ڪرد
تا ڪہ بالاتر از آن حد معین نروم
از نوڪ قُلّہ بہ این درّہ سرازیرم ڪرد
آہ از این عشق ڪہ اوّل پر پروازم داد
سپس از ترس رسیدن بہ تو زنجیرم ڪرد
#غلامرضا_طریقی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در میان جان وجانم ، جان پنهانم تویی ..
ساقی جانم تویی و جان جانانم تویی ،
صورت ما نقش است و روح ما مهمان نقش ..
نکته ی سربسته گویم ، شعر و دیوانم تویی ،
#راحم_تبریزی
ساقی جانم تویی و جان جانانم تویی ،
صورت ما نقش است و روح ما مهمان نقش ..
نکته ی سربسته گویم ، شعر و دیوانم تویی ،
#راحم_تبریزی
می شود بر نفَست ، جان مرا بند کنی؟
ساقه ی قلب مرا ، پایه ی پیوند کنی؟
روی گلبرگ دلم ،شبنم مهرت که چکید
شورِ لب های مرا ، غرق شِکرخَند کنی ؟
انزوایی که تَنیدم به تنم را بِدَری
گونه ی خیس مرا ، پهنه ی لبخند کنی؟
تو همانی که شدی صاحب بیت الغزلم
تا که از شعر ، مرا نَشئه وخُرسند کنی
من اگر لایق ِ محبوس شدن در عشقم
میشود باز دلم را به دلت بند کنی؟
#اکبر_باباپور
ساقه ی قلب مرا ، پایه ی پیوند کنی؟
روی گلبرگ دلم ،شبنم مهرت که چکید
شورِ لب های مرا ، غرق شِکرخَند کنی ؟
انزوایی که تَنیدم به تنم را بِدَری
گونه ی خیس مرا ، پهنه ی لبخند کنی؟
تو همانی که شدی صاحب بیت الغزلم
تا که از شعر ، مرا نَشئه وخُرسند کنی
من اگر لایق ِ محبوس شدن در عشقم
میشود باز دلم را به دلت بند کنی؟
#اکبر_باباپور
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو را براے این دل بے پناه مے خـواهـم
براے قلب خسته ام تڪیه گاه مے خواهم
تویے ڪه روشن وجاودانه اے، اے عشق
همیشه با دلم تو را روبراه مے خواهم.
#پدیده_احمدے
براے قلب خسته ام تڪیه گاه مے خواهم
تویے ڪه روشن وجاودانه اے، اے عشق
همیشه با دلم تو را روبراه مے خواهم.
#پدیده_احمدے
باشد دلم خسته و اما بی قرارِ تو
آخر شوَم پیاده اما در کنار تو
این دل برون نمیرود از گوشه ی دلت
آخر بمانم و بشوم روزگارِ تو
در سینه میتپی همیشه ای نگارِ من
از دل برون نمیروَد هرگز بهارِ تو
هر گوشه ی تنم به تو میکند نگاه
عاقل شدم که بخوانم هر یادگار تو
این حجم از سخن همه اش بوده بهرِ تو
تا آخرش بشوَم من هم قطارِ تو
#زری_محمدپور
آخر شوَم پیاده اما در کنار تو
این دل برون نمیرود از گوشه ی دلت
آخر بمانم و بشوم روزگارِ تو
در سینه میتپی همیشه ای نگارِ من
از دل برون نمیروَد هرگز بهارِ تو
هر گوشه ی تنم به تو میکند نگاه
عاقل شدم که بخوانم هر یادگار تو
این حجم از سخن همه اش بوده بهرِ تو
تا آخرش بشوَم من هم قطارِ تو
#زری_محمدپور
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آرام جانم میشوی .پشت وپناهم میشوی؟
من خسته ازبی مهریم!تومهربانم میشوی؟
درمن نمانده ذره ای .ازحس خوب عاشقی!
توضامن ازادی از! رنج و عذابم میشوی؟
#عزت زاهدی
من خسته ازبی مهریم!تومهربانم میشوی؟
درمن نمانده ذره ای .ازحس خوب عاشقی!
توضامن ازادی از! رنج و عذابم میشوی؟
#عزت زاهدی
رسیدم با تو در دنیا به عشـــق و آرزوهــایم
به عشقت سبز و زیبا شد دوباره باز دنیایم
دلم گرم است و میدانم هوای عاشقی داری
شبی با مهر می ایی به شهر عشق و رویایم
ندارم غصه ای دیگر اسیر ظلمتی باشم
تویی در اسمان دل ،چراغ صبح فردایم
چو خون جاری شدی درتن چو روح تازه در من
نباشم از دلت غافل به هر جایی و هر جایم
تو را چون اشنا دیدم به راه عشق و شیـدایی
به دنبالت به هر جا با دوچشم بسته می ایم
#اسماعیل_حاج_علیان
به عشقت سبز و زیبا شد دوباره باز دنیایم
دلم گرم است و میدانم هوای عاشقی داری
شبی با مهر می ایی به شهر عشق و رویایم
ندارم غصه ای دیگر اسیر ظلمتی باشم
تویی در اسمان دل ،چراغ صبح فردایم
چو خون جاری شدی درتن چو روح تازه در من
نباشم از دلت غافل به هر جایی و هر جایم
تو را چون اشنا دیدم به راه عشق و شیـدایی
به دنبالت به هر جا با دوچشم بسته می ایم
#اسماعیل_حاج_علیان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرا مهمانِ باران کن،که میسوزد دلِ شعرم
گلستانِ خیالم را، تو که پروانـه ای امشب
برای فصلِ شیدایی ، غـزل را نذرِ دل کردم
بـرای زلفِ در بـادم بیاور شانـه ای امشب
#حافظ
گلستانِ خیالم را، تو که پروانـه ای امشب
برای فصلِ شیدایی ، غـزل را نذرِ دل کردم
بـرای زلفِ در بـادم بیاور شانـه ای امشب
#حافظ
شبها که میگیرد دلم ،یاد تو را تن میکنم
تنها به یاد بودنت ،احساس بودن میکنم
خود را بغل میگیرمو ، از بین این دیوار ها
تنها به شوق یاد تو ،سودای رفتن میکنم
وقتی که جای خالیت ،خود را نمایان میکند
من در هجوم اشکها ،احساس مردن میکنم
کم دارد آغوش تورا ،این دستهای خسته ام
دور از هم آغوشی تو ،حس بریدن میکنم
این فکرهای لعنتی ،این خاطرات گم شده
آخر کجای ای جهان ،از عشق دیدن میکنم
این بغضهای تو به تو ،این اشکهای خود به خود
تا کی من این اندوه را ،باخود کشیدن میکنم
دلتنگ هستم خوب من ،ای کاش برگردی به من
شبها که میگیرد دلم ،یاد تورا تن میکنم.....
#رضا پیر بادیان
تنها به یاد بودنت ،احساس بودن میکنم
خود را بغل میگیرمو ، از بین این دیوار ها
تنها به شوق یاد تو ،سودای رفتن میکنم
وقتی که جای خالیت ،خود را نمایان میکند
من در هجوم اشکها ،احساس مردن میکنم
کم دارد آغوش تورا ،این دستهای خسته ام
دور از هم آغوشی تو ،حس بریدن میکنم
این فکرهای لعنتی ،این خاطرات گم شده
آخر کجای ای جهان ،از عشق دیدن میکنم
این بغضهای تو به تو ،این اشکهای خود به خود
تا کی من این اندوه را ،باخود کشیدن میکنم
دلتنگ هستم خوب من ،ای کاش برگردی به من
شبها که میگیرد دلم ،یاد تورا تن میکنم.....
#رضا پیر بادیان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ڪاش میشد ڪه تورا باز تماشا بڪنم
ازخدا بار دگرباز تورا بلڪه تمنا بڪنم
لابلاے غزلم چشم شدم تا ڪه فقط
نام زیباے تو را در دل آن جا بڪنم
#مهنازنجفی
ازخدا بار دگرباز تورا بلڪه تمنا بڪنم
لابلاے غزلم چشم شدم تا ڪه فقط
نام زیباے تو را در دل آن جا بڪنم
#مهنازنجفی
عاقبت دستان پرمهرم به جانان میرسد
آن سفر کرده نگارم بعد هجران میرسد
خشک و پاییزی گذشت عمرم بدون دلبرم
مطمئنم یار من با فصل باران میرسد
گرچه محروم از نوازشهای دلبر بوده ام
فرصت بوسیدن چشمان مژگان می رسد
زخم قلبم را به امید وصالش بستهام
عاقبت زخم دل ماهم به درمان میرسد
سایهی تنهاییام هر روز و هرشب با من است
گر چه میدانم شب ظلمت به پایان میرسد
خاطراتش مونس شبهای تاریک من است
یاد او در باورم همواره مهمان میرسد
ماندهام با بهمنی از غم میان باورم
غم مخور ای دل که عشقت با بهاران میرسد
#سعید_زاهدی
آن سفر کرده نگارم بعد هجران میرسد
خشک و پاییزی گذشت عمرم بدون دلبرم
مطمئنم یار من با فصل باران میرسد
گرچه محروم از نوازشهای دلبر بوده ام
فرصت بوسیدن چشمان مژگان می رسد
زخم قلبم را به امید وصالش بستهام
عاقبت زخم دل ماهم به درمان میرسد
سایهی تنهاییام هر روز و هرشب با من است
گر چه میدانم شب ظلمت به پایان میرسد
خاطراتش مونس شبهای تاریک من است
یاد او در باورم همواره مهمان میرسد
ماندهام با بهمنی از غم میان باورم
غم مخور ای دل که عشقت با بهاران میرسد
#سعید_زاهدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آنچنان زیبا تومیخندی که جادو میشوم
مثل یک کودک دمادم پر هیاهو میشوم
تا به گل ها میرسی آنها خجالت میکشند
غنچه ها گل می دهد منهم غزلگو میشوم
#شهریار
مثل یک کودک دمادم پر هیاهو میشوم
تا به گل ها میرسی آنها خجالت میکشند
غنچه ها گل می دهد منهم غزلگو میشوم
#شهریار
هر لحظه میجویم تو را جانم اسیرم می شوی؟
دراین خرابستان دل راه و مسیرم می شوی؟
من مینویسم یک غزل احساس نابش چشم تو
با آن نگاه مست خود نور منیرم می شوی؟
دل را سپردم دست تو تا باغبان دل شوی
تا گل بروید در دلم باغ کبیرم می شوی؟
من در به در دنبال تو مثل زلیخایم هنوز
ترسم که رسوایم کنی یوسف امیرم میشوی؟
صد لشکر آوردی مرا از پا بیندازی چرا؟
در لشکر بیعاطفه همواره پیرم میشوی؟
با روح شاعر پیشهام سرریزم از شعر و شراب
با عشق آتش گسترت تنها ضمیرم میشوی؟
تنها به یاد بودنت احساس بودن می کنم
جان عزیز این «نفس » یار دلیرم میشوی؟
#فریبا_قربان_کریمی
دراین خرابستان دل راه و مسیرم می شوی؟
من مینویسم یک غزل احساس نابش چشم تو
با آن نگاه مست خود نور منیرم می شوی؟
دل را سپردم دست تو تا باغبان دل شوی
تا گل بروید در دلم باغ کبیرم می شوی؟
من در به در دنبال تو مثل زلیخایم هنوز
ترسم که رسوایم کنی یوسف امیرم میشوی؟
صد لشکر آوردی مرا از پا بیندازی چرا؟
در لشکر بیعاطفه همواره پیرم میشوی؟
با روح شاعر پیشهام سرریزم از شعر و شراب
با عشق آتش گسترت تنها ضمیرم میشوی؟
تنها به یاد بودنت احساس بودن می کنم
جان عزیز این «نفس » یار دلیرم میشوی؟
#فریبا_قربان_کریمی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM