شوقِ دیـدارِ تـو سر رفت ز پیمانـه ی ما
کِی قـدم مینهی ای شاه به ویرانه ی ما
ما هنوز ای نفست گرم، پُر از تاب و تبیم
سر و سامان بده بـر این دلِ دیوانه ی ما
#حضرت_مولانا
کِی قـدم مینهی ای شاه به ویرانه ی ما
ما هنوز ای نفست گرم، پُر از تاب و تبیم
سر و سامان بده بـر این دلِ دیوانه ی ما
#حضرت_مولانا
خسته ام،ميروم ازقلبِ تو با پاى خودم
تا كـه تنهـا بشوم بـا غمِ دنيـاى خودم
ليـلىِ قصـه نبـودى كـه شوم مجنونت
تن سپردم به بيابان و به صحراۍخودم
دلِ دريـايىِ طـوفـان زده ، ارزانىِ خـود
می روم تـا كـه شوم قايقِ درياى خودم
بعدِ تـو خاک از آيينـه ى دل می گيرم
تا كـمى هم بنشينم بـه تماشاى خودم
ما كـه رفتيم تو باش و همهٔ خاطره ها
ميروم تا برسم بى تـو بـه فرداى خودم
دل اگـر بعـدِ تـو لـرزيد، حرامش باشد
پايبـنـدم بـه خدا، بر سرِ فتواى خـودم
#کمال_جعفری_امامزاده
تا كـه تنهـا بشوم بـا غمِ دنيـاى خودم
ليـلىِ قصـه نبـودى كـه شوم مجنونت
تن سپردم به بيابان و به صحراۍخودم
دلِ دريـايىِ طـوفـان زده ، ارزانىِ خـود
می روم تـا كـه شوم قايقِ درياى خودم
بعدِ تـو خاک از آيينـه ى دل می گيرم
تا كـمى هم بنشينم بـه تماشاى خودم
ما كـه رفتيم تو باش و همهٔ خاطره ها
ميروم تا برسم بى تـو بـه فرداى خودم
دل اگـر بعـدِ تـو لـرزيد، حرامش باشد
پايبـنـدم بـه خدا، بر سرِ فتواى خـودم
#کمال_جعفری_امامزاده
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هاله ی اشکی، که بر شعرِ ترم پیچیده ای
آتشِ سرخی که بر خاکسترم پیچیده ای
غمزه هایت آنچنان آميخت با جان ودلم
همچـو نیلوفر، بـه عمقِ باورم پیچیده ای
#علی_مولایی
آتشِ سرخی که بر خاکسترم پیچیده ای
غمزه هایت آنچنان آميخت با جان ودلم
همچـو نیلوفر، بـه عمقِ باورم پیچیده ای
#علی_مولایی
لذتِ عشق است در افتان و خیزان بودنش
عاشقے زیباست با تسلیم شیطان بودنش
مردهے جادوے چشمانِ جناب یوسفم
هے چہ میخوانے حدیث پاڪدامان بودنش
ڪوچههاے دلبرے، سرهاے بسیارے شڪست
مستے و مستورے است و مردِ میدان بودنش
لاف مستے را نزن، گر نیست در بازوے تو
طاقتِ شبگردیِ ڪوہ و بیابان بودنش
گفت حوا سیب؛ گفتم روے چشمم جان بخواه
چیدم و پروا نڪردم، از پشیمان بودنش
شیوهے ڪشف حجابش، وہ چہ قانون خوشی
اے بنازم همت و شمّ رضاخان بودنش
دست و پاے بادهے انگور را لیلا شڪست
با نگاہ سرڪش و مست و هوسران بودنش
گفت با عشقِ تو میمانم، بہ ایمانم قسم
لعنت دنیا بهاو،با این مسلمان بودنش
#محمدعلی_شیردل
عاشقے زیباست با تسلیم شیطان بودنش
مردهے جادوے چشمانِ جناب یوسفم
هے چہ میخوانے حدیث پاڪدامان بودنش
ڪوچههاے دلبرے، سرهاے بسیارے شڪست
مستے و مستورے است و مردِ میدان بودنش
لاف مستے را نزن، گر نیست در بازوے تو
طاقتِ شبگردیِ ڪوہ و بیابان بودنش
گفت حوا سیب؛ گفتم روے چشمم جان بخواه
چیدم و پروا نڪردم، از پشیمان بودنش
شیوهے ڪشف حجابش، وہ چہ قانون خوشی
اے بنازم همت و شمّ رضاخان بودنش
دست و پاے بادهے انگور را لیلا شڪست
با نگاہ سرڪش و مست و هوسران بودنش
گفت با عشقِ تو میمانم، بہ ایمانم قسم
لعنت دنیا بهاو،با این مسلمان بودنش
#محمدعلی_شیردل
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بی حضورِ روی ماهت ، کوچه مهتابی نبود
بی تـو من هرجا که رفتم آسمان آبی نبود
از تمامِ لحظه های بی تو بودن در سکوت
سهمِ من جز گریه های وقتِ بی تابی نبود
#محسن_پیری
بی تـو من هرجا که رفتم آسمان آبی نبود
از تمامِ لحظه های بی تو بودن در سکوت
سهمِ من جز گریه های وقتِ بی تابی نبود
#محسن_پیری
بر "تنِ بغضم" "لباسِ حسرتت" اندازہ شد
مرهمِ "دردِ سڪوتم" اشڪهاے تازہ شد
از "تو تا من"، یڪ جهان راہ وُ هزاران پیچ وُ خم
"زخمهاے فاصله" افسوس بیاندازہ شد
بسڪہ پوشاندم بہ "اندامِ غزلها" "رَختِ غم"
بین مردم "داغِ عشقم" آاہ پُر-آوازہ شد
حرفهاے "د و ر ی"ات را تا نوشتم ناگهان..
"دفترِ قلبم" گُسست از هم، چہ بی-شیرازہ شد
خِشت-خشتم را ڪہ شد معمار"جایِ خالیات"
"خانهے دل" سُست وُ "بیشالوده" وُ "بدسازه" شد
دائما هرچہ بُریدم-دوختم تنها فقط..
بر"تنِبغضم" لباسِحسرتتاندازہشد
#یاس امینی
مرهمِ "دردِ سڪوتم" اشڪهاے تازہ شد
از "تو تا من"، یڪ جهان راہ وُ هزاران پیچ وُ خم
"زخمهاے فاصله" افسوس بیاندازہ شد
بسڪہ پوشاندم بہ "اندامِ غزلها" "رَختِ غم"
بین مردم "داغِ عشقم" آاہ پُر-آوازہ شد
حرفهاے "د و ر ی"ات را تا نوشتم ناگهان..
"دفترِ قلبم" گُسست از هم، چہ بی-شیرازہ شد
خِشت-خشتم را ڪہ شد معمار"جایِ خالیات"
"خانهے دل" سُست وُ "بیشالوده" وُ "بدسازه" شد
دائما هرچہ بُریدم-دوختم تنها فقط..
بر"تنِبغضم" لباسِحسرتتاندازہشد
#یاس امینی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ماجراے من و تو، باور باورها نیست
ماجراییست ڪہ در حافظہ ے دنیا نیست
من و تو ساحل و دریاے همیم، اما نه!
ساحل اینقدر ڪہ در فاصلہ با دریا نیست
#محمدعلی_بهمنی
ماجراییست ڪہ در حافظہ ے دنیا نیست
من و تو ساحل و دریاے همیم، اما نه!
ساحل اینقدر ڪہ در فاصلہ با دریا نیست
#محمدعلی_بهمنی
غریبہ نیست غمے با من آشنا ڪہ تویی
ڪنار اینهمہ دیر آشنا خوشا ڪہ تویی
براے من ڪہ در اقلیم عشق زادہ شدم
وطن نگاہ تو و خانہ هر ڪجا ڪہ تویی
میان خواب زمستانهام ڪسے در زد
شڪفت جانم و پے بردم از هوا ڪہ تویی
چگونہ زندہ بماند شڪوفهے دل من
چنانڪہ میشود از شاخهاے جدا ڪہ تویی؟
دلے ست در قفس سینهام فراخترین
ڪبوترے ست در آن بیڪران رها ڪہ تویی
وداع ڪردم و بوسیدم و پرت دادم
بہ آسمان، دل من پر ڪشیدہ؟ یا ڪہ تویی؟
#فرزانه_میرزا_خانے
ڪنار اینهمہ دیر آشنا خوشا ڪہ تویی
براے من ڪہ در اقلیم عشق زادہ شدم
وطن نگاہ تو و خانہ هر ڪجا ڪہ تویی
میان خواب زمستانهام ڪسے در زد
شڪفت جانم و پے بردم از هوا ڪہ تویی
چگونہ زندہ بماند شڪوفهے دل من
چنانڪہ میشود از شاخهاے جدا ڪہ تویی؟
دلے ست در قفس سینهام فراخترین
ڪبوترے ست در آن بیڪران رها ڪہ تویی
وداع ڪردم و بوسیدم و پرت دادم
بہ آسمان، دل من پر ڪشیدہ؟ یا ڪہ تویی؟
#فرزانه_میرزا_خانے
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اے خیرہ بہ این خیرہ چہ زیباست نگاهت!!
جانم بہ لب آمد چہ فریباست نگاهت!!
شاید ڪہ سراب است مگر مے شود آخر!!
آیینہ ترین حالت دریاست نگاهت!!
#مهدیحسینے
جانم بہ لب آمد چہ فریباست نگاهت!!
شاید ڪہ سراب است مگر مے شود آخر!!
آیینہ ترین حالت دریاست نگاهت!!
#مهدیحسینے
بوسهاے جانانہ نذرم ڪن، گناهش با خودم
سوختن در آتش و روز سیاهش با خودم
خوب میدانم ڪہ میترسے ببیند دیگری
جنگ با چشمان شور و ڪینهخواهش با خودم
بے خبر یڪ شب مرا در بازویت محصور ڪن
رفتن آهستہ در وقت پگاهش با خودم
تا نویسد روزگاران قصهے عشق مرا
تو زلیخا شو، برادرها و چاهش با خودم
مثل شیرین شو، بہ دستم تیشهے فرهاد ده
بیستون و سنگ سخت و ڪورهراهش با خودم
این دو مشڪل ڪردہ اڪنون روزگارم را سیاه
ناز بیحد از تو است و سوز آهش با خودم
باز دیشب آینہ در گوش من آهستہ گفت
روزگارے را ڪهتو ڪردیتباهش با خودم
#ارس_آرامی
سوختن در آتش و روز سیاهش با خودم
خوب میدانم ڪہ میترسے ببیند دیگری
جنگ با چشمان شور و ڪینهخواهش با خودم
بے خبر یڪ شب مرا در بازویت محصور ڪن
رفتن آهستہ در وقت پگاهش با خودم
تا نویسد روزگاران قصهے عشق مرا
تو زلیخا شو، برادرها و چاهش با خودم
مثل شیرین شو، بہ دستم تیشهے فرهاد ده
بیستون و سنگ سخت و ڪورهراهش با خودم
این دو مشڪل ڪردہ اڪنون روزگارم را سیاه
ناز بیحد از تو است و سوز آهش با خودم
باز دیشب آینہ در گوش من آهستہ گفت
روزگارے را ڪهتو ڪردیتباهش با خودم
#ارس_آرامی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بۍتو شهرم قفس است ای همه آزادیِ من
غم مرا همنفساست اۍتو همه شادیِ من
بی تـو آوارم و در خـویـش فـرو ریختـه ام
ای هـمه سقف و ستون و هـمه آبادیِ من
#حسین_منزوی
غم مرا همنفساست اۍتو همه شادیِ من
بی تـو آوارم و در خـویـش فـرو ریختـه ام
ای هـمه سقف و ستون و هـمه آبادیِ من
#حسین_منزوی
باشم اگر دور و برت، آرام میگیرد دلم
بر شانهام باشد سرت، آرام میگیرد دلم
شعر من از چشم تو شد طوفانی ِگلواژهها
در موجخیز ِ دفترت آرام میگیرد دلم
شد بسترِ آتشفشان، خاکستر پنهان عشق
با عشق آتشگسترت آرام میگیرد دلم
از شهد هر گلبوسهات انگور مینوشد لبم
با بوسههای محشرت آرام میگیرد دلم
با روحِ شاعرپیشهام سرریزم از شعر ِشراب
در سایهسار ِ ساغرت آرام میگیرد دلم
باران به باران تشنهی دریای احساس توام
از آفتاب باورت آرام میگیرد دلم ...
#زیبا_حسینی_جیرندهی
بر شانهام باشد سرت، آرام میگیرد دلم
شعر من از چشم تو شد طوفانی ِگلواژهها
در موجخیز ِ دفترت آرام میگیرد دلم
شد بسترِ آتشفشان، خاکستر پنهان عشق
با عشق آتشگسترت آرام میگیرد دلم
از شهد هر گلبوسهات انگور مینوشد لبم
با بوسههای محشرت آرام میگیرد دلم
با روحِ شاعرپیشهام سرریزم از شعر ِشراب
در سایهسار ِ ساغرت آرام میگیرد دلم
باران به باران تشنهی دریای احساس توام
از آفتاب باورت آرام میگیرد دلم ...
#زیبا_حسینی_جیرندهی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در این میخانه در هر دور،جامی ناتمام از ماست
غمیشیرین و کامیتلخ و اندوهیمدام از ماست
صدایت میزنیم از دور و مشتاقیم پاسخ را!
گر امشب هم به ما دشنام میگویی، سلام از ماست
#فاضل_نظری
غمیشیرین و کامیتلخ و اندوهیمدام از ماست
صدایت میزنیم از دور و مشتاقیم پاسخ را!
گر امشب هم به ما دشنام میگویی، سلام از ماست
#فاضل_نظری
نگاهم کن که دلتنگ توام بانوی من لطفاً
پریشانم بیا دستی بکش بر موی من لطفاً
تو سردت میشود خوابت میآید استرس داری
سرت را زودتر بگذار بر بازوی من لطفاً
بد است این نور، نورِ مستقیمِ آفتابِ بد!
تو خورشیدم شو و چشمی بچرخان سوی من لطفاً
چرا این مبلها اینقدر بیرحمانه دور از هم؟
بیا بنشین کمی نزدیکتر پهلوی من لطفاً
شبیه کوچهای بی عابرم انگشتهایت را
بگو تا رد شوند از لابلای موی من لطفاً
ندارد بالش اصلاً این هواپیما تو مثل ماه
سرت را باز هم بگذار بر زانوی من لطفاً
نمیخواهم بخوابم دوست دارم دستهایت را-
ببینم، این پتو را هی نکش بر روی من لطفاً
من از استاد دانشگاه بودن خستهام بنشین
به جای این همه شاگرد رویاروی من لطفاً
بیا و در لباس میهماندار هواپیما
بگو: این چشم! این لبهام! این گیسوی من! لطفاً…!
خودت خم شو نگاهم کن ببوس آهسته نازم کن
بگو امشب بنوش از قهوه با لیموی من لطفاً
ببر با خود درون باغ یک افسانه خوابم کن
بگو خنجر بساز از گوشۀ ابروی من لطفاً
…شکارت می کنم گم میشوی…با گریه میگویم:
پری! برگرد سمت شیشهی جادوی من لطفاً!
شکارت میکنم خون تو را در کاسه مینوشم
تنت مِه میشود کمکم…بخواب آهوی من! لطفا…
من از این «ارتفاع پست» میترسم تو با من باش
شبیه ماه بنشین تا سحر پهلوی من لطفاً…
#محمدسعید میرزایی
پریشانم بیا دستی بکش بر موی من لطفاً
تو سردت میشود خوابت میآید استرس داری
سرت را زودتر بگذار بر بازوی من لطفاً
بد است این نور، نورِ مستقیمِ آفتابِ بد!
تو خورشیدم شو و چشمی بچرخان سوی من لطفاً
چرا این مبلها اینقدر بیرحمانه دور از هم؟
بیا بنشین کمی نزدیکتر پهلوی من لطفاً
شبیه کوچهای بی عابرم انگشتهایت را
بگو تا رد شوند از لابلای موی من لطفاً
ندارد بالش اصلاً این هواپیما تو مثل ماه
سرت را باز هم بگذار بر زانوی من لطفاً
نمیخواهم بخوابم دوست دارم دستهایت را-
ببینم، این پتو را هی نکش بر روی من لطفاً
من از استاد دانشگاه بودن خستهام بنشین
به جای این همه شاگرد رویاروی من لطفاً
بیا و در لباس میهماندار هواپیما
بگو: این چشم! این لبهام! این گیسوی من! لطفاً…!
خودت خم شو نگاهم کن ببوس آهسته نازم کن
بگو امشب بنوش از قهوه با لیموی من لطفاً
ببر با خود درون باغ یک افسانه خوابم کن
بگو خنجر بساز از گوشۀ ابروی من لطفاً
…شکارت می کنم گم میشوی…با گریه میگویم:
پری! برگرد سمت شیشهی جادوی من لطفاً!
شکارت میکنم خون تو را در کاسه مینوشم
تنت مِه میشود کمکم…بخواب آهوی من! لطفا…
من از این «ارتفاع پست» میترسم تو با من باش
شبیه ماه بنشین تا سحر پهلوی من لطفاً…
#محمدسعید میرزایی