تو کیستی که صدایت به آب میماند
تبسّمات به گل آفتاب میماند
تنات به پیرهن صورتی و دامن سرخ
به تُنگ نیمهپری از شراب میماند
به پشت چشم تو آن سایههای رنگارنگ
به نقش قوسِ قُزح در حباب میماند
تو را شبی سر راهی دو لحظه دیدن و بعد
به خانه یاد تو کردن به خواب میماند
از آن تبسّم نوشات به سینه یادی ماند
چو برگ گل که به لای کتاب میماند
کسی که شعر تو را گفت نشئهی سخناش
به مستی میِ بیرنگ ناب میماند..
#یدالله_مفتون_امینی
تبسّمات به گل آفتاب میماند
تنات به پیرهن صورتی و دامن سرخ
به تُنگ نیمهپری از شراب میماند
به پشت چشم تو آن سایههای رنگارنگ
به نقش قوسِ قُزح در حباب میماند
تو را شبی سر راهی دو لحظه دیدن و بعد
به خانه یاد تو کردن به خواب میماند
از آن تبسّم نوشات به سینه یادی ماند
چو برگ گل که به لای کتاب میماند
کسی که شعر تو را گفت نشئهی سخناش
به مستی میِ بیرنگ ناب میماند..
#یدالله_مفتون_امینی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرا عهدی ست اندر دل ڪه با جانان خود بستم
بہ غیر از با خیال او ، ڪنار ڪس نیارستم
بہ پاے عهد با یارم ، نشینم تا ڪہ جان دارم
مگر جانم رود از تن ڪه مر آن عهد بشکستم
#حافظ
بہ غیر از با خیال او ، ڪنار ڪس نیارستم
بہ پاے عهد با یارم ، نشینم تا ڪہ جان دارم
مگر جانم رود از تن ڪه مر آن عهد بشکستم
#حافظ
من با تو هستم ...باتو که، در ذکر لبهای منی
شاید فراموشت شدم ، در قلب تنهای منی
در خانه می گردم پی ، یک خاطره از جنس تو
همدردی ات رافاش کن، کز جنس غمهای منی
ازتوگذشتن سادگیست ،ازبی تو بودن ها نگو
هر روز وشب درخاطر و چون سایه هم پای منی
دارم تمنا از تو که ، درخواب هم مهمان شوی
حالا که در بیداری ام ،تصویر رؤیای منی
قید تمام عمر را ، با آرزویت می زنم
چون آرزوی دیشب و امروز وفردای منی
خود گفته ای کاین آرزو، آنقدر هم دور از تونیست
من تکیه کردم بر همین تو سهم دنیای منی..
#مهدی آشتیانی
شاید فراموشت شدم ، در قلب تنهای منی
در خانه می گردم پی ، یک خاطره از جنس تو
همدردی ات رافاش کن، کز جنس غمهای منی
ازتوگذشتن سادگیست ،ازبی تو بودن ها نگو
هر روز وشب درخاطر و چون سایه هم پای منی
دارم تمنا از تو که ، درخواب هم مهمان شوی
حالا که در بیداری ام ،تصویر رؤیای منی
قید تمام عمر را ، با آرزویت می زنم
چون آرزوی دیشب و امروز وفردای منی
خود گفته ای کاین آرزو، آنقدر هم دور از تونیست
من تکیه کردم بر همین تو سهم دنیای منی..
#مهدی آشتیانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ﺳﺮﻧﻮﺷﺘﻢ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺭﻭﺍﯾﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﺑﯽ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﺍﯾﻦ ﺩﻟﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﻮﺍﯾﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺻﺪﺍ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺗﭙﺶ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺳﮑﻮﺕ
ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﺧﻮﻥ ﯾﮑﻨﻔﺲ ﺩﺍﺭﺩ ﺩﻋﺎﯾﺖ ﻣﯿﮑند
#هشمییه ساداتی
ﺑﯽ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﺍﯾﻦ ﺩﻟﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﻮﺍﯾﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺻﺪﺍ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺗﭙﺶ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺳﮑﻮﺕ
ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﺧﻮﻥ ﯾﮑﻨﻔﺲ ﺩﺍﺭﺩ ﺩﻋﺎﯾﺖ ﻣﯿﮑند
#هشمییه ساداتی
حس می کنم کنار تو از خود فراترم
درگیر چشم های تو باشم رهاترم
تنهایی ام کم از غم دلتنگی تو نیست
من هرچه بی قرارترم، بی صداترم
گاهی مقابل تو که می ایستم نَرنج
پیش تو از هر آینه بی ادعاترم
قلبی که کنج سینه ی من می زند تویی
من با غمِ تو، از خودِ تو آشناترم
هر لحظه اتفاق می افتم بدون تو
از مرگ ها و زلزله ها بی هواترم
حالم بد است، با تو فقط خوب می شوم
خیلی از آن چه فکر کنی مبتلا ترم...!
#اصغر_معاذی
درگیر چشم های تو باشم رهاترم
تنهایی ام کم از غم دلتنگی تو نیست
من هرچه بی قرارترم، بی صداترم
گاهی مقابل تو که می ایستم نَرنج
پیش تو از هر آینه بی ادعاترم
قلبی که کنج سینه ی من می زند تویی
من با غمِ تو، از خودِ تو آشناترم
هر لحظه اتفاق می افتم بدون تو
از مرگ ها و زلزله ها بی هواترم
حالم بد است، با تو فقط خوب می شوم
خیلی از آن چه فکر کنی مبتلا ترم...!
#اصغر_معاذی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هیچ درکاردلم مغلطه و،حاشا نیست
عاشقت هستم ودر، آن اگرو اما نیست
شاید اے عشق توباور نکنی حرفم را
هیچ ڪس مثل تودر دیده ی من زیبا نیست
#مهنازنجفی
عاشقت هستم ودر، آن اگرو اما نیست
شاید اے عشق توباور نکنی حرفم را
هیچ ڪس مثل تودر دیده ی من زیبا نیست
#مهنازنجفی
خداحافظ پرستویے ڪہ دیگر برنمے گردی
پریشان ڪردہ گیسویے ڪہ دیگر برنمے گردی
تمامِ شهر، پاییزِ غم و درد است بعد از تو
گُلِ زیبا و خوشبویے ڪہ دیگر برنمے گردی
چہ باید گفت از دردت، بہ جایِ خالے و سردت
شبِ تاریڪ، سوسویے ڪہ دیگر برنمے گردی
نصیبِ شاهنامہ زخمِ تنهایے ست بعد از این
پس از تو نوشدارویے ڪہ دیگر برنمے گردی
بغل وا ڪن بہ رویِ من، بخوان شعرے دمِ رفتن
تو اے ماهِ غزلگویے ڪہ دیگر برنمے گردی
دلم آشوب چون امواجِ توفان خوردہ یِ دریا
شدہ غرقِ هیاهویے ڪہ دیگر برنمے گردی
بہ تو با بغض مے گویم بمانم چشم بر راهت؟
بہ من با اشڪ مے گویے ڪہ دیگر برنمے گردی
از اینجا رفتہ اے و ردِ پایت ماندہ در باران
دو چشمم خیرہ بر سویے ڪہ دیگر برنمے گردی...
#شهرادمیدری
پریشان ڪردہ گیسویے ڪہ دیگر برنمے گردی
تمامِ شهر، پاییزِ غم و درد است بعد از تو
گُلِ زیبا و خوشبویے ڪہ دیگر برنمے گردی
چہ باید گفت از دردت، بہ جایِ خالے و سردت
شبِ تاریڪ، سوسویے ڪہ دیگر برنمے گردی
نصیبِ شاهنامہ زخمِ تنهایے ست بعد از این
پس از تو نوشدارویے ڪہ دیگر برنمے گردی
بغل وا ڪن بہ رویِ من، بخوان شعرے دمِ رفتن
تو اے ماهِ غزلگویے ڪہ دیگر برنمے گردی
دلم آشوب چون امواجِ توفان خوردہ یِ دریا
شدہ غرقِ هیاهویے ڪہ دیگر برنمے گردی
بہ تو با بغض مے گویم بمانم چشم بر راهت؟
بہ من با اشڪ مے گویے ڪہ دیگر برنمے گردی
از اینجا رفتہ اے و ردِ پایت ماندہ در باران
دو چشمم خیرہ بر سویے ڪہ دیگر برنمے گردی...
#شهرادمیدری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در سرم نیست دگر غیر تـــو رویای کسی
منکه هرگز نشدم این همه شیدای کسی
آنچنان در همه جای دل مـن جا شده ای
که به غیر از تو نباشد دل من جای کسی
#مجید_احمدی
منکه هرگز نشدم این همه شیدای کسی
آنچنان در همه جای دل مـن جا شده ای
که به غیر از تو نباشد دل من جای کسی
#مجید_احمدی
فارغ از ﺷﺒﻬﺎ ﺧـﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﻐـــﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔـﺮﻓﺖ
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﮐﻨــﺪﻭﯼ ﻟﺒﻬﺎﯾﺖ ﻋﺴﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔـﺮﻓﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺑـﺎﻻﯼ ﺭؤﯾـﺎﻫــﺎ ﻧﮕﺎﻫــﺖ ﻣﯽ ﮐﻨـﻢ
ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﯾﻪ ﯼ ﭼﺸﻤﺖ ﻏﺰﻝ ﺑﺎﯾﺪ ﮔــﺮﻓﺖ
ﻗـﺎﺻﺪﮎ آمد ولے ﺩﺭ ﺣﻖ ﻣـــﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﮑـﺮﺩ
ﺑــﻮﺳﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻋﻤــﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ
مے سپارم ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﺑـﻪ ﺩﺳﺖ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ
ﺍﺣـﺘﻤـﺎﻻﺕ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﺯ ﻣﺤــﺘﻤﻞ ﺑﺎﯾــﺪ ﮔــﺮﻓﺖ
روز و شب ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺍ ﺗﺎ ﮐﻬﮑﺸﺎﻧﻬﺎ میڪشی
ﺭّﺩ ﭘﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻣـــﮕﺮ ﺭﻭﯼ ﺯﺣـﻞ ﺑﺎﯾـﺪ ﮔـﺮﻓﺖ؟
ﺩﯾﺸﺐ ﺁﻭﺍﺯ مـــؤﺫﻥ ﻧﺎﮔـﻬﺎﻥ ﺷﺪ ﺑﺮ ﺧــﻼﻑ
ﺑﺎﻧﮓِ ﻏﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺮﻭﺱ ﺑﯽ ﻣﺤﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ
ﮔﺮ ﺑﮕﺮﺩﺩ ﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺍﺩﺏ
ﭘﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺷﻌــﺮ ﻣﺒﺘــﺬﻝ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ
اے عسل ﺑــﺮ ﭼﯿﻦ ﻣﻮﻫﺎﯾﺖ ﮔــﺮﻩ ڪمتر بزن
ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﯿﭻ ﺯﻟﻔﺖ ﺭﺍﻩ ﺣــﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ
#علی_قیصری
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﮐﻨــﺪﻭﯼ ﻟﺒﻬﺎﯾﺖ ﻋﺴﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔـﺮﻓﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺑـﺎﻻﯼ ﺭؤﯾـﺎﻫــﺎ ﻧﮕﺎﻫــﺖ ﻣﯽ ﮐﻨـﻢ
ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﯾﻪ ﯼ ﭼﺸﻤﺖ ﻏﺰﻝ ﺑﺎﯾﺪ ﮔــﺮﻓﺖ
ﻗـﺎﺻﺪﮎ آمد ولے ﺩﺭ ﺣﻖ ﻣـــﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﮑـﺮﺩ
ﺑــﻮﺳﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻋﻤــﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ
مے سپارم ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﺑـﻪ ﺩﺳﺖ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ
ﺍﺣـﺘﻤـﺎﻻﺕ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﺯ ﻣﺤــﺘﻤﻞ ﺑﺎﯾــﺪ ﮔــﺮﻓﺖ
روز و شب ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺍ ﺗﺎ ﮐﻬﮑﺸﺎﻧﻬﺎ میڪشی
ﺭّﺩ ﭘﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻣـــﮕﺮ ﺭﻭﯼ ﺯﺣـﻞ ﺑﺎﯾـﺪ ﮔـﺮﻓﺖ؟
ﺩﯾﺸﺐ ﺁﻭﺍﺯ مـــؤﺫﻥ ﻧﺎﮔـﻬﺎﻥ ﺷﺪ ﺑﺮ ﺧــﻼﻑ
ﺑﺎﻧﮓِ ﻏﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺮﻭﺱ ﺑﯽ ﻣﺤﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ
ﮔﺮ ﺑﮕﺮﺩﺩ ﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺍﺩﺏ
ﭘﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺷﻌــﺮ ﻣﺒﺘــﺬﻝ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ
اے عسل ﺑــﺮ ﭼﯿﻦ ﻣﻮﻫﺎﯾﺖ ﮔــﺮﻩ ڪمتر بزن
ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﯿﭻ ﺯﻟﻔﺖ ﺭﺍﻩ ﺣــﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ
#علی_قیصری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مونسِ جان و دلم، جانانه میخواهم تو را
بر چراغِ سینه ام ، پروانـه میخواهم تو را
هر سرِ مویت جدا ، دل می بَرد از سینه ام
آخرِ دلبستگی، دیـوانـه می خواهم تو را
#راحم_تبریزی
بر چراغِ سینه ام ، پروانـه میخواهم تو را
هر سرِ مویت جدا ، دل می بَرد از سینه ام
آخرِ دلبستگی، دیـوانـه می خواهم تو را
#راحم_تبریزی
در دفتر من فکر تو پاشید، غزل شد
آن شعر که چشمان تو را دید، غزل شد
بیچاره درختی که به آن تکیه زدی بعد
هر شاخه مدادی شد و آن بید، غزل شد
از جاذبه ی چشم تو هر سیب، زمین خورد
از شاخه جدا، سمت تو چرخید، غزل شد
بر خطْ خطِ گیسوی تو شعریست نهفته
خورشید که بر موی تو تابید غزل شد
روی لب تو رنگ همین شعر نشسته
لب بر لبت آن لحظه که بوسید، غزل شد
#میلاد میرزایی
آن شعر که چشمان تو را دید، غزل شد
بیچاره درختی که به آن تکیه زدی بعد
هر شاخه مدادی شد و آن بید، غزل شد
از جاذبه ی چشم تو هر سیب، زمین خورد
از شاخه جدا، سمت تو چرخید، غزل شد
بر خطْ خطِ گیسوی تو شعریست نهفته
خورشید که بر موی تو تابید غزل شد
روی لب تو رنگ همین شعر نشسته
لب بر لبت آن لحظه که بوسید، غزل شد
#میلاد میرزایی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلــم شکستـه و اوضـاعِ درهـمی دارد
و سال هاست بـرای خـودش غمی دارد
تـو در کنــارِ خـودت نیستی، نمی دانی
کـه در کنـارِ تـو بـودن، چه عالـمی دارد
#فرامرز_عرب_عامری
و سال هاست بـرای خـودش غمی دارد
تـو در کنــارِ خـودت نیستی، نمی دانی
کـه در کنـارِ تـو بـودن، چه عالـمی دارد
#فرامرز_عرب_عامری
می کند آخـر مـرا رسـوا، غـمِ پنهـانی ام
ظاهـری شـادم ، نقـابی بـر رُخِ بارانی ام
روزگاری عـاشقی راسِخ قـدم بـودم ، ولی
لـرزه هـای عشقِ تـو شد باعثِ ویرانی ام
حرف هـایم در گلـو دیگر امـانـم را بُـرید
یک نفس مهلت بده، بعداً بکن قربانی ام
عاشقت بودم و چشمانت چه حاشا میکند
ای زلیخا زل بـزن... من یوسفِ زندانی ام
عـاقبت مانندِ من، سر در گریبـان میشوی
تـا ابـد یـادت بمـاند، مصرعِ پـایـانی ام
امشبی بـا مـن بمان، در جشنِ شام آخرم
با شرابِ خون و نان، پایان بده مهمانی ام
#فریدون مشیری
ظاهـری شـادم ، نقـابی بـر رُخِ بارانی ام
روزگاری عـاشقی راسِخ قـدم بـودم ، ولی
لـرزه هـای عشقِ تـو شد باعثِ ویرانی ام
حرف هـایم در گلـو دیگر امـانـم را بُـرید
یک نفس مهلت بده، بعداً بکن قربانی ام
عاشقت بودم و چشمانت چه حاشا میکند
ای زلیخا زل بـزن... من یوسفِ زندانی ام
عـاقبت مانندِ من، سر در گریبـان میشوی
تـا ابـد یـادت بمـاند، مصرعِ پـایـانی ام
امشبی بـا مـن بمان، در جشنِ شام آخرم
با شرابِ خون و نان، پایان بده مهمانی ام
#فریدون مشیری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM