‌‌‌‌※ شــعــر حــرﮰ؎ عــ𖤓̟ـشق ‌‌※
708 subscribers
2 photos
1 video
10 links
َلا_بِذڪرِالله_تَطمَئِنَ_القُلوبـــ⚘ t.me/httpssohils


به پریشانی این کانال شعرم منگر
که پریشان تر از آن ، حال پریشان من است
Download Telegram
آرام جانم میشوی پشت وپناهم میشوی ؟
من خسته ازبی مهریم ! تومهربانم میشوی ؟

درمن نمانده ذره ای ازحس خوب عاشقی !
توضامن ازادی از ! رنج و عذابم میشوی ؟

قلبم گواهی میدهد ؛ هم مهربان هم لایقی !
آیاتوهم رویای من ! فکر و خیالم میشوی ؟

من سخت بیمارم ولی ! محتاج دارو نیستم !
آیا پرستار تب و درد و عذابم میشوی ؟

من هرشب از بهر رخت ! هذیان به لب دارم همی !
آیا تو در بیداریم ! ورد زبانم میشوی ؟

تاریکی و ظلمت مرا در دام خود کرده اسیر !
آیا چراغ روشن ! شبهای تارم میشوی ؟

#ناشناس
بگذار با تو عالم خود را عوض ڪنم
یک لحظه تو به جاے من و من به جاے تو

این حال و عالمے ڪه تو داری،براے من
دار وندار و جان و دل من براے تو

#قیصر_امین_پور
میشود آیا شبی مهتاب شام من شوی
لحظه زیبای وصل اختتام من شوی..؟

یاکه گیسو را برافشانی به موج سینه ها
زیر نام همدلی هایت به نام من شوی؟

منکه درخلوت سرایم جز تمنای تو نیست
میشود بنیان گزار ازدحام من شوی؟

تاعسل میباری ازسرچشمه لبهای خویش
می شود لبریز شهد جام جام من شوی؟

ای غــزال تیز پای قـصه های ماندگار
میشود روزی بنام عشق رام من شوی؟

چیست غيراز تلخکامی سهم مجنون بازیم
میشود با چشم لیلایت به کام من شوی؟

یک شبی تنگم بمیران در تب آغوش ها
تا مگر پایان من باشی، تمام من شوی؟

#شهریار
تـــو
دل انڪَیزترین
عشرتِ شب هاےمنی
با تو حاجت نبود
ڪَوشه‌ے میخانہ_مرا...!!

#مهنازنجفی
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
از عِشــــق مى نويسم باذوق شاعِرانه
با شور یک غَــــزل یا غوغای يك تَـــرانه

از بُغضهاى تلخ و از اَشكهـــــاى خاموش
از كوچه هاى باران در خَلــــــوت شبانه

يا ازتَبى كه امشب بر جان مَن نشسته
با آتشى كه هر دَم از دل كِشـــــد زبانه

درباغ خاطِراتم فصل خَزان عشق است
تا كى شود بَهــــــــار و فصل گُل و جوانه

از قهقراى مِهـــــر و ازقَحطى صــــداقت
از قَلب پاك عاشق تا مَــــــــرگ جاودانه

بر لـــوح سنگی دِل با جوهَــــــر محبت
بايد نِوشت از عشق اين بهترين بَهانه

#ناشناس
درهوایت بی بهانه جان ودل را می سپارم

لحظه هارا مثل مجنون در سراب و انتظارم

عـاشقی را با تمام پیچ وخم ها می شناسم

زندگی را پای عشـقت با وجودم می گذارم


#مهرناز_لامعی
قهر چشمانت دلم را تکّه تکّه می کند
گر نباشی در وجودم درد چکّه می کند

سر بچرخان با دلم حرفی بزن ای مونسم
چون بخندی خنده ات بازار سکّه می کند

دست خود را روی قلب من گذارو گوش کن
عشق من را با تمام جانِ خود، تو نوش کن

سرنوشتت را به نام ِ من بزن جشنی بگیر
این رقیبان را چُنان دیوانگان مدهوش کن

می بریز و چینِ دامن را برقصان نازنین
قِر بریز و دینُ مالم را بدزدِ ای بهترین

جان بگیر و جانِ من را پیشِ خود در بند کن
بهترینم.... نازنینم.... تا ابد ای.... آخرین

آشتی کن با دلِ من ای طبیبم ای دوا
حال من را خوب کن با یک نگاهت ای شفا

من خریدارم اگر نازی هنوزم مانده است
قهر چشمانت دلم را کُشت ای نازک ادا

#ناشناس
تـو را بـراے ایـن دل بـے پـنـاه مے خـواهـم
بـراے قـلـب خسته ام  تڪیـه گاه مے خواهم

تویے ڪه صبح روشن وجاودانه اے، اے عشق
همیشه بـا دلـم تـو را روبراه مے خواهم.

#پدیده_احمدے
می خواهم از این آینه ها خانه بسازم
یک خانه برای تو جداگانه بسازم

یک خانه ی صحرایی بی سقف پُر از گُل
با دور نمای پَر پروانه بسازم

من در بزنم ، باز کنی ، از تو بپرسم
آماده ای از خواب تو افسانه بسازم؟

هر صبح مربای غزل ، ظرف عسل ، من
با نان تن داغ تو صبحانه بسازم

شاید به سرم زد ، سر ظهری ، دم عصری
در گوشه آن مزرعه میخانه بسازم

وقتی که تو گنجشک منی ، من بپرم باز
یک لانه به ابعاد دو دیوانه بسازم

می ترسم از آن روز خرابم کنی و من
از خانه ی آباد تو ویرانه بسازم

#حامدحسینخانی
محرمی نیست که با او به کنار آرم روز
مونسی نیست که با وی به میان آرم راز

در غم و خواری از آنم که ندارم غمخوار
دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز

#عبید زاکانی
جریمه کرده ای مرا؟ بی تو نفس نمیکشم!
تَرکه بزن!جریمه کُن! پا ز تو پس نمیکشم

هرچه پِیِ تو می دوم باز به "بی تو " می رسم
کوه به کوه می رسد باز به تو نمیرسم

راهِ مرا اشاره شو من به کجا رسیده ام؟
هرچه دویده ام تو را خسته شدم ، ندیده ام

دامن خسته ام پُر از گرد تمام جاده ها
زیر نگاه تشنه گمشده ها، پیاده ها...

باز به یک هوای خود رخت مرا تکان بده
بین هزار آشنا سمت مرا نشان بده

سنگ نباش و خط بزن قصه باطل مرا
ترکه بزن جریمه کن ترک نکن دل مرا...

#حضرت_مولانا
آواز به عشق در جهان خواهم داد
پس شرح رخ تو بی‌زبان خواهم داد

چون زَهره ندارم که به روی تو رسم
بر پای تو سر نهاده جان خواهم داد...

#عطار
ای تو غایب زبرم حاضر جانم شده ای
مرحم زخم دل و روح و روانم شده ای

من و دل همسفر جاده ی تنهایی عشق
شکر حق تو گل خندان بهارم شده ای

به قفس مرغ دلم منتظر حادثه ای است
به یقینم که تو مفتاح در بسته جانم شده ای

من خموش از سخن و ناله و فریاد و فغان
تو همه حرف و کلام، ورد زبانم شده ای

بر حذر از همه کس طالب عشقت شده ام
چه خوش است تو همه اینی و تو آنم شده ای

خاطرم پر شده از لطف و صفای دل تو
خاطرت خوش که تو همراه زمانم شده ای...

گل سرخ دل زرین تحفه چشم تو باد
بهر این لطف خداوند که تو آنم شده ای

#ناشناس
ای که همه نگاه من ، خورده گره به روی تو
تا نرود نفس ز تن ، پا نکشم ز کوی تو

گر چه به شعله میکشی، قلب مرا به عشوه ات
بر دو جهان نمی دهم یک سر تار موی تو

#حسین منزوی
کوچه به کوچه روز وشب ؛ در پی تو دویده ام
سایه به سایه دم به دم ؛زدیده خون چکیده ام

سیـنه بـه سیـنه ؛ غم بـه غم ؛ باز نـهـاد بر دلم
لحظه به لحظـه یک نفس ؛ نازتو را کشیده ام

غمـزه بـه غمـزه بـر دلـم ؛ تیر جـفا نشــانـده ای
مـژه به مـژه تیـر غم ؛ زین دل خود کشیده ام

غنچه به غنچه برلبت ؛خنده کنان دمـیده است
پرده به پرده دل به دل؛ به سـوی تو رهیده ام

نقـش به نقش بـوم دل حک شده چهـره ی نگار
طعـن بـه طعـن دیـگران؛ یکـسره مـن شنیده ام

چشم به چشم رو به رو ؛ ازدل من گرفت خبر
ناز چـو نـاز گلرخـی؛ این گـونـه مـن ندیده ام

حلقه به حلقه مـو بـه مـو ؛ فتـاده در کـمند تـو
غرقه شدن به زلف تو؛ قیمت جـان خرید ه ام

#ناشناس
تو همانے ڪہ دلم لڪ زدہ لبخندش را


او ڪہ هرڪَز نتوان یافت همانندش را

#ڪاظم_بهمنے
بیت بیت غزلم هدیه به چشمان شما

شعرهایم همه در وصف نگاهای شما

حرفهایم همه ناقابل و زیر قدمهای شما

بهترینها بشود شامـــــل احوال شما

#ناشناس    
دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم
نقشی به یاد خط تو بر آب می‌زدم

ابروی یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یاد گوشه محراب می‌زدم

#حافظ
پَرده بَردار ای حَیاتِ جان و جان اَفزایِ من

غَم گُسار و هم نشین و مونِسِ شب هایِ من

ای شنیده وَقت و بی وَقت از وجودم ناله ها

ای فَکَنده آتشی در جُملۀ اَجزایِ من

#مولانا
منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر
من از او گر بکشی، جای دگر می نروم

گر جهان بحر شود، موج زند سرتاسر
من بجز جانب آن گنج گهر، می نروم

#حضرت_مولانا