خٰانُم مَهدِوی؛
88 subscribers
78 photos
7 videos
11 links
شبی در روی واژگانم خوابم برد؛
و حال کابوس آن شب را بازگو میکنم!
Download Telegram
تو‌ ببخشای که فعل و فاعلم را گم کرده ام!
کِه می‌گوید و کِه مینویسد، نمیدانم!
نکند دستانم در پسِ از درد نوشتن آنقدر کار بلد شده اند که از زبان خود نجوا میکنند؟
اصلا میتوان گفت که کسی در پشتِ این پرده مانده است؟!
میدانم، اما همه چیزم در بندِ ندانستن است!
دلم بوی آشنا میخواهد و از غریبگی بیم دارد!
دلم واژگان شادی را میطلبد اما در آن کلمات هم دیگر شور‌ و شوقی یافت نمیشود!
دلم خودم را میخواهد، آغوشم را طلب دارد، دلم هوای نوازشم را کرده و می خواهم لحظه ای را در بر خود آرام بگیرم!
اما خودی نمی بینم!
در گذرِ دنیایِ بی خودم، خودم را گم کرده ام و هر سو میروم نیست!
هر کجا خطابش میکنم پاسخ نمی دهد!
پستویِ خانه را هم گشته ام، نیست!
نمی دانم در پشتِ کدام غزل جا مانده!
و یا در پسِ کدام کابوس خوابش برده است؟!
نمی دانم، آری دیگر نمی دانم کجارا به دنبالش بگردم...

#مهدوی
نظری دهید خوشحال میشوم!
8
3👍1
ببین چه کرده ای که حتی قلم ازنامت بیزار شده!
خوب بنگر؛
بعدازتو درد در گوشه گوشه ی این پنجره خانه کرد و پنجره نیز چون من درد می کشد!
تورفته ای، اما باور کن که خودت را جا گذاشتی!
تو تمام خودرا در بَر مَن فراموش کرده ای!
از من پرسیدی اسباب سفر چیست؟!
تا خواستم بگویم همسفر می خواهد، زیپ چمدان را بستی و گفتی همه چیز را برداشتم و رفتی!
آری تو رفتی و دیگر نیازی نبود پشت قدمهایت کاسه ای آب ریخت، اشک هایم دیگر توفیق همه چیز را می داد!


#مهدوی
6
ی همراه می‌خوام برای ادامه فعالیت چنل


بع ناشناسم بگید
http://t.me/HidenChat_Bot?start=5690012532
از کدام نا مهربانی آزرده ای؟
چه چیزی تو را رنجاند، برایت چه کم گذاشته ام؟
تو گفتی برایم سنگ تمام می‌گذاری، و سنگِ تمام درد هارا در دامانم گذاشتی و رفتی!


#مهدوی
امیر المومنین علی بن ابی طالب (ع):
بدانید كه بین حق و باطل، بیش از چهار انگشت، فاصله نیست
یكی از حاضران پرسید: چگونه بین حق و باطل، بیش از چهار انگشت فاصله نیست؟
امام (علیه السلام) انگشتان را كنار هم گذارد و بین گوش و چشم خود قرار داد، سپس فرمود:
«باطل آن است كه بگوئی شنیدم، و حق آنست كه بگوئی دیدم»
👍5😐1
سفره دلت را جایی باز کن !
که برای غصه هایت تلخ ترین مزه ها
و برای درد هایت شور ترین اشک ها
و برای شادی هایت اعلا ترین شکر ها باشد!

#مهدوی
با خود عهد بستم تمام غم هایم را در باغچه بکارم و هیچوقت به آنها آب ندهم که تا ابد در دل پست زمین بمانند!
اما درست همان شبی که درد هارا دفن کردم، باران بارید!

#مهدوی
5
روزگاری که مرا با قلم مأنوس کرده و از آدمهایش مأیوس!
اما من محبوسم؛
آری من سالهاست که در اسارت این واژگان عذاب میکشم.
و تو راحت چشمانت از روی واژگان من سر میخورد، میدانم!
این من هستم که با واژه ی تنهایی به غربتِ این سطرها گریسته ام!
به تو گفته بودم که نوشتن درد دارد اما تو خندیدی!
تو نَه می‌دانستی قلم چیست و نَه تا بحال وجودت در میانِ بندی رسوا شده بود!

بداهه....
#مهدوی
7
میخواهم تا ابد زمینی پست بمانم!
زمینی پست در حوالی شمال،
آنگاه دریایی چون تورا مانند ملحفه ای  تا همیشه به روی خود میکشم!

#مهدوی
6
آسمان را هم علاف کرده ای!
این ابرها برای تو صف بسته اند و این قطرات به شوقِ حضورت بر زمین نشسته اند!
ما با آسمان هماهنگ کرده بودیم؛
قرار شد خوب هوا ابری شود، تا از سر دلتنگی دلِ تو کمی به تنگ آید!
آنگاه با صدایی هراس انگیز آسمان شروع به باریدن کند و نم نم به شیشه ی پنجره اتاقت بزند!
قرار شد بیاید و زمین را خیس کند،
بویِ خاک را بلند کند تا تو بیایی!
او می گفت که تو میایی،
می‌گفت کاریت نباشد، باران که آرام گرفت پوتین به پایت کن و به خیابان برو، او هم می آید!
اما بی وفا!
باران آمد، زمین هم خیس شد و بوی خاک تا آسمان رفت و تو نیامدی! اکنون از کی شکایت کنم؟
سر کی داد بزنم؟ آسمان؟!
به حجمِ پهناورش چگونه گله مند شوم؟
حال همه چیز آماده است، باران، زمینِ خیس و آسمانِ گرفته!
آری شرایط برای اشک هایم عجیب مهیاست!
پوتین ات را کنار در میگذارم، اما برایِ خودم را به پایم میکنم، آخر به خیابان ها هم قول حضورت را داده ام!
بگذار بروم تا مبادا من نیز بد قول شوم!
امان از باران بی موقع فروردین!

بداهه...
بی مخاطب...
#مهدوی
5
نگاهِ دزدکیِ آفتاب از زندانِ پنجره بر واژه های محبوس!
4
4
5🥴1
6
در زندگی همیشه ابتدا اولین برخورد با انسان هارا سو تفاهم بدانید !
5
می گویند دل به دل راه دارد!
نمیدانم شاید دل من در راهِ رسیدن به او کوچه ای را اشتباه رفته بود!


#مهدوی
5
دیگر خیالت راحت باشد!
پس از تو هیچ کس به گل های اقاقیِ گوشه اتاق آب نداد، و من چون اقاقی خشکیدم!
بعد از تو هیچ گاه به آسمان نگاه نکردم، آخر چه لذتی دارد تماشای آسمان خاکستری آن هم بی تو؟!
تمام کتاب هایمان روی میز خاک خورد، همان هایی که بهانه ای می شد برای ساعت ها کنار هم نشستن!
موقع رفتنت روشنایی در چمدانت قایم شد و تو او را هم همراه خود بردی!
و از آن پس تاریکی در خانه حکم کرد!
برایت تازه چای دم کرده بودم، چای زعفرانی همان که تو می پسندی!
اما تا به خود آمدم؛
من مانده بودم و خانه ی غرق در تاریکی و دو فنجان چایِ یخ کرده!


#مهدوی
9
8
اینم سور
برای پنجاه تایی شدنمون😂💚
12