اصلا اگر شعر نبود به چه امیدی زنده میماندیم؟
روزگار چو درد است و بیت های تلخ به مانند دوا!
آنکه شعر نمیداند چگونه مرهمی برای دلش پیدا میکند؟
مگر میشود شعر نخواند؟
مگر میتوان در ژرفای هجران حافظ غرق نشد..
اصلا میشود سعدی نخواند!
نمیفهمم چگونه میتوان بی شعر سر کرد!
بداهه...
روزگار چو درد است و بیت های تلخ به مانند دوا!
آنکه شعر نمیداند چگونه مرهمی برای دلش پیدا میکند؟
مگر میشود شعر نخواند؟
مگر میتوان در ژرفای هجران حافظ غرق نشد..
اصلا میشود سعدی نخواند!
نمیفهمم چگونه میتوان بی شعر سر کرد!
بداهه...
💔9
مرا عجیب نیاز به فریاد است!
و آنچه عجیب تر است سکوتیست که در این هیاهو واژه را گدایی میکند!
در سرم دیوان ها نهفته اما قلمم عاری از شور است!
سکوت را به چه ترجیح داده ام، نمیدانم!
کلمات عزا گرفته اند و هیچ جوره به رقص نمی آیند!
سراسیمه روی کاغذ ریسه میروم تا صدایی را به واژه ای سرکوب کنم...
نمی شود!
مرا درد فریاد است، اما دهانم مهر شده...
چه کسی حالم را در آشوب بی کسی خواهد پرسید!
وقتی واژگانت دیگر از سر به دست جاری نشوند!
میشوی خانه خراب حرفهایت و آواره ی فریادت!
آری، مرا درد فریاد است، اما دهانم مهر شده..
●|مهدوی
و آنچه عجیب تر است سکوتیست که در این هیاهو واژه را گدایی میکند!
در سرم دیوان ها نهفته اما قلمم عاری از شور است!
سکوت را به چه ترجیح داده ام، نمیدانم!
کلمات عزا گرفته اند و هیچ جوره به رقص نمی آیند!
سراسیمه روی کاغذ ریسه میروم تا صدایی را به واژه ای سرکوب کنم...
نمی شود!
مرا درد فریاد است، اما دهانم مهر شده...
چه کسی حالم را در آشوب بی کسی خواهد پرسید!
وقتی واژگانت دیگر از سر به دست جاری نشوند!
میشوی خانه خراب حرفهایت و آواره ی فریادت!
آری، مرا درد فریاد است، اما دهانم مهر شده..
●|مهدوی
🔥12❤1
میدانی!
آدمهای درد مند فقط مینویسند، تا جوهر قلمشان خشک میشود به سراغ قفسه ی کتاب میروند و جنون وار لیلی و مجنون را میخوانند!
کمی ذهنشان که تراوش میکند به آغوش کاغذ هایشان برمیگردند و از نو سرمشق عاشقی سیاه میکنند..
تا واژه کم می آورند کمی قدم میزنند، دو غزل در ذهن جابجا میکنند، تا بیتی به ذهنشان خطور کند..
به کنار پنجره می آیند و شمعدانی را بو میکنند و چند صفحه ای از عطر آشفتهِ شمعدانی در فراقت مینویسند!
دفتر را میبستند و به رختخواب میروند، اما شب که میشود ذهنشان بیشتر تراوش میکند!
تا صبح در خطوط فرسوده ی مغزشان فعل هارا در کنار نامت مینویسند و تا به خواب بروند!
جانانم، آنکه مینویسد، عاشق است!
و من قسم میخورم که چشمان تو نویسنده می آفریند و آن مردمک ها نویسنده را عاشق و مجنون میکند!
امان از آن چشمانت!
شب است و تراوش!
بگذار به بستر کاغذ بروم....
●|مهدوی
آدمهای درد مند فقط مینویسند، تا جوهر قلمشان خشک میشود به سراغ قفسه ی کتاب میروند و جنون وار لیلی و مجنون را میخوانند!
کمی ذهنشان که تراوش میکند به آغوش کاغذ هایشان برمیگردند و از نو سرمشق عاشقی سیاه میکنند..
تا واژه کم می آورند کمی قدم میزنند، دو غزل در ذهن جابجا میکنند، تا بیتی به ذهنشان خطور کند..
به کنار پنجره می آیند و شمعدانی را بو میکنند و چند صفحه ای از عطر آشفتهِ شمعدانی در فراقت مینویسند!
دفتر را میبستند و به رختخواب میروند، اما شب که میشود ذهنشان بیشتر تراوش میکند!
تا صبح در خطوط فرسوده ی مغزشان فعل هارا در کنار نامت مینویسند و تا به خواب بروند!
جانانم، آنکه مینویسد، عاشق است!
و من قسم میخورم که چشمان تو نویسنده می آفریند و آن مردمک ها نویسنده را عاشق و مجنون میکند!
امان از آن چشمانت!
شب است و تراوش!
بگذار به بستر کاغذ بروم....
●|مهدوی
❤11
دیفالت🇮🇷🇵🇸🇱🇧
اگر شعر نبود ، شاید به امید لیوانی قهوه تلخ و کنج خلوتی از کافه رو به خیابانی پاییزی زندگی میکردیم یا شاید هم دوچرخه سواریه تنها ، با آهنگی غمگین ، در خلوت ترین خیابان شهر یا قدم زدن و ریز ریز گریستن ، در پارکی خلوت ، زیر سایه کلاه یک هودی سیاه یا شاید هم…
چقدر زیبا...
تا باشد در کنار فنجان قهوه همان که نمیدانیدش چشمانش برایتان غزل بخواند...
تا باشد در کنار فنجان قهوه همان که نمیدانیدش چشمانش برایتان غزل بخواند...
همه چیز را میبوسند و کنار میگذارند
بی وفا اینگونه از کنارم مرو
بگذار یک دل سیر ببوسمت و آنگاه بی رحمانه برو!
●|مهدوی
بی وفا اینگونه از کنارم مرو
بگذار یک دل سیر ببوسمت و آنگاه بی رحمانه برو!
●|مهدوی
💔8
گفتی از خودت برایم بگو؛
من،
خنده ام میگیرد آخَر منی دیگر وجود ندارد این روزها خودم هم بوی تورا میدهد، تنها حرف های تورا تکرار میکند و درست مانند تو می بیند!
مرا خوب ببین، من دیگر شبیه تو نیستم
من خودِ خودِ تو هستم!
●|مهدوی
من،
خنده ام میگیرد آخَر منی دیگر وجود ندارد این روزها خودم هم بوی تورا میدهد، تنها حرف های تورا تکرار میکند و درست مانند تو می بیند!
مرا خوب ببین، من دیگر شبیه تو نیستم
من خودِ خودِ تو هستم!
●|مهدوی
❤9
نامه نوشتن زیباترین ابراز علاقه به محبوب است
کاش کمی بیشتر قدر این کلمات را بدانیم!
کاش کمی بیشتر قدر این کلمات را بدانیم!
❤6
من سرشارم و تو
تُهی!
من سرشار ز تو
و تو
تُهی از من!
ما از همان ابتدا باهم برابر نبودیم،
پای عشق که آمد وسط
تو" رفتن " را برداشتی و هجران و دوری برای من ماند!
گفتم که ما باهم مساوی نیستیم!
●|مهدوی
تُهی!
من سرشار ز تو
و تو
تُهی از من!
ما از همان ابتدا باهم برابر نبودیم،
پای عشق که آمد وسط
تو" رفتن " را برداشتی و هجران و دوری برای من ماند!
گفتم که ما باهم مساوی نیستیم!
●|مهدوی
❤7👍1
همه به دنبال نیمه ی گمشده میگشتند!
تورا دیدم؛
و خود گم شدم در تو.
واز همان جا بود که تو شدی تمامِ گمشده ی من!
●|مهدوی
تورا دیدم؛
و خود گم شدم در تو.
واز همان جا بود که تو شدی تمامِ گمشده ی من!
●|مهدوی
❤7