روزگار عجیبی است!
برای رهایی از اندیشه ای که تورا آزار میدهد
بایست خود را درگیر فکر آزار دهنده دیگری کرد!
آسودگی در هیاهوی مغز نابسامان معنایی ندارد...!
●|مهدوی
برای رهایی از اندیشه ای که تورا آزار میدهد
بایست خود را درگیر فکر آزار دهنده دیگری کرد!
آسودگی در هیاهوی مغز نابسامان معنایی ندارد...!
●|مهدوی
❤7
خودمَم در پی خود، از خود بی خود گشتم
به خدا که خودی از من پیِ خود میگردد!
●|مهدوی
به خدا که خودی از من پیِ خود میگردد!
●|مهدوی
❤7
Forwarded from سَجّاد نِوِشت...
مادربزرگـــــم همیشه میگفت :
قلبت که بی نظم زد ،
بدون که عاشقی …
اشکت که بی اختیار سرازیر شد ،
بدون که دلتنگی …
شبت که بی خواب گذشت ،
بدون که نگرانی …
روزت که بی شوق آغاز شد ،
بدون که ناامیدی …
سینت که بی جا آه کشید ،
بدون که پُرحسرتی …
دلت که بی دلیل گرفت ،
بدون که تنهائــــــی …
قلبت که بی نظم زد ،
بدون که عاشقی …
اشکت که بی اختیار سرازیر شد ،
بدون که دلتنگی …
شبت که بی خواب گذشت ،
بدون که نگرانی …
روزت که بی شوق آغاز شد ،
بدون که ناامیدی …
سینت که بی جا آه کشید ،
بدون که پُرحسرتی …
دلت که بی دلیل گرفت ،
بدون که تنهائــــــی …
💔7
میخواهند ما افسرده باشیم و آدم افسرده از دنیا چیزی نمیخواهد. از همه دل کنده و بیآرزوست. طلبی ندارد، مطالبه ندارد و حتی شاید توقفِ زندگیاش را حس نکند. به قول کامو، تمام تلاش آنها ناامید کردن آدم از "بودن" است.
#معین_دهاز
#معین_دهاز
💔9
حرفهایم در میان سیم های تار به ریسه در می آید؛
و زنگِ سیم تورا صدا میزند، انگشت هایم قصد دارند که با هر ضربه روی ساز دلتنگی هایم را بتکانند!
تمام کلماتم صداهای پوچی میشود که تو نمی شنوی!
تمام ناخوشی هایم را در همینِ نوای به ظاهر خوش پنهان کرده ام.
تو مرا خاتمه دادی
به ساز و قلم روی میز، اما نه میشود تورا نواخت و حتی نوشت!
●|مهدوی
و زنگِ سیم تورا صدا میزند، انگشت هایم قصد دارند که با هر ضربه روی ساز دلتنگی هایم را بتکانند!
تمام کلماتم صداهای پوچی میشود که تو نمی شنوی!
تمام ناخوشی هایم را در همینِ نوای به ظاهر خوش پنهان کرده ام.
تو مرا خاتمه دادی
به ساز و قلم روی میز، اما نه میشود تورا نواخت و حتی نوشت!
●|مهدوی
💔7
مردهام این نفس تازهی من فلسفه دارد
روی پا بودنِ این برج کهن فلسفه دارد
عقربی را که خودش را زده زود است ملامت
تیشه بر سر زدن سنگ شکن فلسفه دارد
دوستی با تو میسر که نشد نقشه کشیدم
با رفیقان ِشما دوست شدن فلسفه دارد
گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی، حیف
و همین «حیف» خودش مطمئنا فلسفه دارد
آمدی بر سر قبرم، نشد از قبر درآیم
تازه فهمیدهام این بندِ کفن فلسفه دارد
كاظم بهمنی
روی پا بودنِ این برج کهن فلسفه دارد
عقربی را که خودش را زده زود است ملامت
تیشه بر سر زدن سنگ شکن فلسفه دارد
دوستی با تو میسر که نشد نقشه کشیدم
با رفیقان ِشما دوست شدن فلسفه دارد
گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی، حیف
و همین «حیف» خودش مطمئنا فلسفه دارد
آمدی بر سر قبرم، نشد از قبر درآیم
تازه فهمیدهام این بندِ کفن فلسفه دارد
كاظم بهمنی
❤7
عجله کردیم زود بزرگ شدیم!
آن بالا هیچ میوهای رویِ هیچ شاخهای منتظرِ دستانِ رسیدهی ما نبود.
مریم ملک
آن بالا هیچ میوهای رویِ هیچ شاخهای منتظرِ دستانِ رسیدهی ما نبود.
مریم ملک
❤8
دو روز دیگه میفهمید
پاییز فقط برا عاشقا قشنگه
نه برای بچه مدرسه ای ها🧑🦯
پاییز فقط برا عاشقا قشنگه
نه برای بچه مدرسه ای ها🧑🦯
😁6🤣3👍1
میخواهم تا بلندایِ خیالم بروم،
و در پشت خورشید آنجا که تاریکی حکم میکند، خانه ای بسازم!
میخواهم در سرمای وجودم وجب به وجب گل یخ نهادینه کنم...
مرا خیالِ رفتن نیست اما جانِ ماندن هم ندارم.
میگویند خورشید هرکجا که طلوع کند با خود امید و تولد به ارمغان می آورد.
اما نمی دانم چرا تمامِ من از نور فرار میکند!
روزها پرده را میکشم تا حتی پرتویی از روشنایی مهمانِ خلوتم نشود و شب ها شاید درست به مانندِ دیوانه ای نور را در روی واژگانم گدایی میکنم!
نمی دانم اما
نور که نباشد زندگی کمتر در پیِ تلاطم است.
●|مهدوی
و در پشت خورشید آنجا که تاریکی حکم میکند، خانه ای بسازم!
میخواهم در سرمای وجودم وجب به وجب گل یخ نهادینه کنم...
مرا خیالِ رفتن نیست اما جانِ ماندن هم ندارم.
میگویند خورشید هرکجا که طلوع کند با خود امید و تولد به ارمغان می آورد.
اما نمی دانم چرا تمامِ من از نور فرار میکند!
روزها پرده را میکشم تا حتی پرتویی از روشنایی مهمانِ خلوتم نشود و شب ها شاید درست به مانندِ دیوانه ای نور را در روی واژگانم گدایی میکنم!
نمی دانم اما
نور که نباشد زندگی کمتر در پیِ تلاطم است.
●|مهدوی
❤9
Forwarded from Hidden Chat
در پس سنگینی پلک هایم قصه ها خوابیده
قصه هایی دور ودراز از امید و دلتنگی و انتظار
شاید با چشمانی بسته بتوانم کمی مهر خاموشی بر هیاهوی بی حد واندازه شان بزنم اما باز با پُتک لجاجت وعناد چنان بر دیوار مغزم می کوبند که دروازه ی چشم هایم باز می شود و غم چون سیلی، تَرک های لب هایم را که لبخندی برا آن ها خشک شده به خود می آورد.
باز من می مانم و زخم های این قلب که قرار بودچشم ها یاریش کنند...
من می مانم قصه ایی از غصه های شیرین گم شدن در تنهایی...
#سفیر
قصه هایی دور ودراز از امید و دلتنگی و انتظار
شاید با چشمانی بسته بتوانم کمی مهر خاموشی بر هیاهوی بی حد واندازه شان بزنم اما باز با پُتک لجاجت وعناد چنان بر دیوار مغزم می کوبند که دروازه ی چشم هایم باز می شود و غم چون سیلی، تَرک های لب هایم را که لبخندی برا آن ها خشک شده به خود می آورد.
باز من می مانم و زخم های این قلب که قرار بودچشم ها یاریش کنند...
من می مانم قصه ایی از غصه های شیرین گم شدن در تنهایی...
#سفیر
💔11
نمی دانم گاه دلم میخواست،
بغضم لقمه حرامی بود که به جای فرو خوردنش، در گلویم گیر میکرد و آنگاه اشک هایم با تر کردن گونه هایم، طعم آزادی را می چشیدند!
●|مهدوی
بغضم لقمه حرامی بود که به جای فرو خوردنش، در گلویم گیر میکرد و آنگاه اشک هایم با تر کردن گونه هایم، طعم آزادی را می چشیدند!
●|مهدوی
💔8
ما را غم هجران تو بد واقعهای بود؛
این واقعه را چاره و تدبیر چه باشد...؟
اوحدی مراغهای
این واقعه را چاره و تدبیر چه باشد...؟
اوحدی مراغهای
💔6