خٰانُم مَهدِوی؛
جانانم، درد دارد که نوشته هایم را برای تو می نویسم اما دیگران با کلماتش عاشقانه هایشان را جلا می دهند! درد دارد که به جای تو دیگران آفرین گویا به سمتم آیند! جانم، من از ننوشتن ترسی ندارم بیم من از نخواندن است... مبادا آنقدر مرا نخوانی که در پس کلمات مرده ام…
درد دارد بنویسم بخوانی و بخندی اما این واژه وکلمات هیچگاه دلت را نلرزاند.
درد دارد کور سوی امیدم با نوشته هایی خاموش شود که می خوانی وتکرارشان نمیکنی
و باز درد دارد که من صدایم میان این جملات در لا ب لای سطرهای سیاه وسفید کاغذی، با سکوت تو خفه شود.
درد دارد ومن با این درد هم چای تلخم را شیرین می کنم و سر می کشم...
#سفیر
درد دارد کور سوی امیدم با نوشته هایی خاموش شود که می خوانی وتکرارشان نمیکنی
و باز درد دارد که من صدایم میان این جملات در لا ب لای سطرهای سیاه وسفید کاغذی، با سکوت تو خفه شود.
درد دارد ومن با این درد هم چای تلخم را شیرین می کنم و سر می کشم...
#سفیر
❤9👎2
Forwarded from Hidden Chat
نویسنده ی مهربون وخوش ذوق ک نسبت ب سنش خیلی تخصصی داره پیش میره وقطعا موفق میشه
من ک نوشته هاشونو دنبال میکنم توصیه میکنم حتما دنبال کنید
من ک نوشته هاشونو دنبال میکنم توصیه میکنم حتما دنبال کنید
👍5
Hidden Chat
نویسنده ی مهربون وخوش ذوق ک نسبت ب سنش خیلی تخصصی داره پیش میره وقطعا موفق میشه من ک نوشته هاشونو دنبال میکنم توصیه میکنم حتما دنبال کنید
این لطف بیکران شماست🥹🥹🥹
به به
والا قلم شماهم شاهکاره
به به
والا قلم شماهم شاهکاره
❤5
Forwarded from Hidden Chat
یه نویسنده ی خوش ذوق و خفن
به شدت مهربون و پایه
متن هاش بی نظیره
به شدت مهربون و پایه
متن هاش بی نظیره
Hidden Chat
یه نویسنده ی خوش ذوق و خفن به شدت مهربون و پایه متن هاش بی نظیره
آخخخخ
من قلبم الان میگیره😂💚🥹🥹🥹
من قلبم الان میگیره😂💚🥹🥹🥹
❤6
در کوچه یِ مبهوت و تاریکِ وجدان، به انتظار سایه ای نشستم!
سایه ای که همراهم بود گرچه غریبه بود و نمیشناختمش!
چندین بار در هوای آفتابیِ دم ظهر دیده بودمش، اما همان موقع هم برایم غریبه بود!
این کِه بود که تا روشنایی به سراغم می آمد با ظاهری به قامت خودم مرا می ترساند!
دلم شور میزند از تعقیب کردنش!
شاید روح است که در آنی رهایم میکند!
اکنون این کوچه تاریک است و من تنها!
حال از فرط تنهایی در انتظار سایه ای نشستم که از آن سخت خوف دارم!
●|مهدوی
سایه ای که همراهم بود گرچه غریبه بود و نمیشناختمش!
چندین بار در هوای آفتابیِ دم ظهر دیده بودمش، اما همان موقع هم برایم غریبه بود!
این کِه بود که تا روشنایی به سراغم می آمد با ظاهری به قامت خودم مرا می ترساند!
دلم شور میزند از تعقیب کردنش!
شاید روح است که در آنی رهایم میکند!
اکنون این کوچه تاریک است و من تنها!
حال از فرط تنهایی در انتظار سایه ای نشستم که از آن سخت خوف دارم!
●|مهدوی
❤14
خٰانُم مَهدِوی؛
در کوچه یِ مبهوت و تاریکِ وجدان، به انتظار سایه ای نشستم! سایه ای که همراهم بود گرچه غریبه بود و نمیشناختمش! چندین بار در هوای آفتابیِ دم ظهر دیده بودمش، اما همان موقع هم برایم غریبه بود! این کِه بود که تا روشنایی به سراغم می آمد با ظاهری به قامت خودم مرا…
اونی که هنوز پیامو ندیده لایک میکنه🥹🥹
❤11
ای کاش میشد تشتی از آب سرد را بر پیکرمان بریزند و بعد خوب چلانده شویم!
و آویزانمان کنند روی بند رخت،
وخوب در حوالی باد تکان بخوریم!
●|مهدوی
و آویزانمان کنند روی بند رخت،
وخوب در حوالی باد تکان بخوریم!
●|مهدوی
💔13
حتی اگر خیال بافِ ماهری هم باشم
بازهم نمی توان در خیال نبودنت از بودنت نوشت!
●|مهدوی
بازهم نمی توان در خیال نبودنت از بودنت نوشت!
●|مهدوی
❤10
آدم دلش میگیرد از اینکه چنین تنهاست
اندازه ی ِ جمعیـت ِ روی ِ زمین تنهاست
نه سقط خواهد شد نه می آید به دنیایم
عمری ست در اعماق ِ روحم یک جنین تنهاست
این سو کشیده فنس دور ِ غربت ِ کوروش
آن دورترها لوح ِ منشـور ِ گلین تنهاست
با خون به تخت ِ ناصرالدین شاه بنویسید:
صدراعظم ِ تاریخ در حمام ِ فین تنهاست
پاشیده از بس اتحاد ِ شور/وی از سر
هر شب صدای ِ گریه می آید لنین تنهاست
هر چوب خطی مار شد در گوشه ی ِ سلول
این روزها هر کاوه در بند ِ اوین تنهاست
هر سال ِ نو تحویل ِ غم روی ِ غمی کهنه ست
هر ماهی ِ قرمز میان ِ هفت سین تنهاست
باخانمان بی خانمان هر دو یکی هستند
نقش اول ِ هر داستان مثل ِ پرین تنهاست
توحید هم این روزها بازیچه ی شرک است
کافر اگر با شک، مسلمان با یقین تنهاست
لطف ِ خدا جز انفجار ِ گریه چیزی نیست
هر آدمی وقت دع" آ " بر روی ِ "مین" تنهاست
تنهایی ِ من با غزل هم پر نخواهد شد
هر "منزوی" از دید ِ فرهنگ ِ معین تنهاست!
شهراد میدری
اندازه ی ِ جمعیـت ِ روی ِ زمین تنهاست
نه سقط خواهد شد نه می آید به دنیایم
عمری ست در اعماق ِ روحم یک جنین تنهاست
این سو کشیده فنس دور ِ غربت ِ کوروش
آن دورترها لوح ِ منشـور ِ گلین تنهاست
با خون به تخت ِ ناصرالدین شاه بنویسید:
صدراعظم ِ تاریخ در حمام ِ فین تنهاست
پاشیده از بس اتحاد ِ شور/وی از سر
هر شب صدای ِ گریه می آید لنین تنهاست
هر چوب خطی مار شد در گوشه ی ِ سلول
این روزها هر کاوه در بند ِ اوین تنهاست
هر سال ِ نو تحویل ِ غم روی ِ غمی کهنه ست
هر ماهی ِ قرمز میان ِ هفت سین تنهاست
باخانمان بی خانمان هر دو یکی هستند
نقش اول ِ هر داستان مثل ِ پرین تنهاست
توحید هم این روزها بازیچه ی شرک است
کافر اگر با شک، مسلمان با یقین تنهاست
لطف ِ خدا جز انفجار ِ گریه چیزی نیست
هر آدمی وقت دع" آ " بر روی ِ "مین" تنهاست
تنهایی ِ من با غزل هم پر نخواهد شد
هر "منزوی" از دید ِ فرهنگ ِ معین تنهاست!
شهراد میدری
💔9
در برابر "سیاست" و ابتذال روزمره، ادبیات، موسیقی یا نقاشی پادزهر خوبی است _ شاهرخ مسکوب، روزها در راه
👏9