و اول مهر از رگ گردن به شما نزدیکتر است و تو چه میدانی ۱ مهر چیست ؟!
زمانی که 7 صبح ساعتها به صدا در میآیند و آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از وحشت در هم میپیچند و گروه گروه به سمت مدارس و دانشگاهها رانده میشوید ...
و زیانکاران از ما میخواهند که آنان را به اول تابستان برگردانیم تا اندکی بخوابند، در آن زمان نگهبانان به آنان گویند: آیا به شما نگفته بودیم که تعطيلات تابستان فانیست و عذابی دردناک در انتظار شماست ؟!
همانا بازگشت همه به سوی مدرسه است
زمانی که 7 صبح ساعتها به صدا در میآیند و آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از وحشت در هم میپیچند و گروه گروه به سمت مدارس و دانشگاهها رانده میشوید ...
و زیانکاران از ما میخواهند که آنان را به اول تابستان برگردانیم تا اندکی بخوابند، در آن زمان نگهبانان به آنان گویند: آیا به شما نگفته بودیم که تعطيلات تابستان فانیست و عذابی دردناک در انتظار شماست ؟!
همانا بازگشت همه به سوی مدرسه است
👍5
طبیعت مرا به تو نزدیک تر میکند، به عاشقانه هایم روح میبخشد، و به غزل هایم بال و پر می دهد!
اینجا با هر واژه ام بلبل میخواند و برگ می تپد!
آسمان میخندد و شاخه ها می رقصند!
و قلم دوباره روی کاغذ ریسه میرود!
اینجا در گوش هر گل بیتی میخوانم،
تا دسته گلی شود برای نثار نگاهت!
همه چیز هست جز تو!
گفته بودند با یک گل بهار نمیشود!
راستش تو که نباشی یک گل که سهل است
اگر هزاران گل بر این دشت شکوفه زند،بهار نمیشود!
بهار تویی که حال در پشت پرده خلقت ناز میکنی و نمی آیی!
آری بهار تویی و این روزها گل ها چون من بهانه ی تورا میگیرند.
تو که نباشی حتی طبیعت هم چیزی کم دارد...
●|مهدوی
اینجا با هر واژه ام بلبل میخواند و برگ می تپد!
آسمان میخندد و شاخه ها می رقصند!
و قلم دوباره روی کاغذ ریسه میرود!
اینجا در گوش هر گل بیتی میخوانم،
تا دسته گلی شود برای نثار نگاهت!
همه چیز هست جز تو!
گفته بودند با یک گل بهار نمیشود!
راستش تو که نباشی یک گل که سهل است
اگر هزاران گل بر این دشت شکوفه زند،بهار نمیشود!
بهار تویی که حال در پشت پرده خلقت ناز میکنی و نمی آیی!
آری بهار تویی و این روزها گل ها چون من بهانه ی تورا میگیرند.
تو که نباشی حتی طبیعت هم چیزی کم دارد...
●|مهدوی
❤7
انار تا آمد برسد، همان سر شاخه خشکید!
بعدها گفتند "دلش خون بوده است"
●|مهدوی
بعدها گفتند "دلش خون بوده است"
●|مهدوی
❤3
گذشت
می گذرد اما
به تلخی دانستم انسانها
در شادی نه
در غمها تنهایت می گذارند.
-مریم الله دادیان
می گذرد اما
به تلخی دانستم انسانها
در شادی نه
در غمها تنهایت می گذارند.
-مریم الله دادیان
❤8👍1
دیروقت است
بهانهای در کار نیست
شعر میآید و
به جای تو زندگی را میگیرد _ شهرام شیدایی
بهانهای در کار نیست
شعر میآید و
به جای تو زندگی را میگیرد _ شهرام شیدایی
❤7
اینجوری که لفت میدین انگار گرونی و تورم تقصیر منه، برق که میره، جاده ها که خرابه، ماشینا که داغونه..
والا من بی تقصیرم..
فوقش یه شعر میگم دیگه
والا من بی تقصیرم..
فوقش یه شعر میگم دیگه
💔9
روزگار عجیبی است!
برای رهایی از اندیشه ای که تورا آزار میدهد
بایست خود را درگیر فکر آزار دهنده دیگری کرد!
آسودگی در هیاهوی مغز نابسامان معنایی ندارد...!
●|مهدوی
برای رهایی از اندیشه ای که تورا آزار میدهد
بایست خود را درگیر فکر آزار دهنده دیگری کرد!
آسودگی در هیاهوی مغز نابسامان معنایی ندارد...!
●|مهدوی
❤7
خودمَم در پی خود، از خود بی خود گشتم
به خدا که خودی از من پیِ خود میگردد!
●|مهدوی
به خدا که خودی از من پیِ خود میگردد!
●|مهدوی
❤7
Forwarded from سَجّاد نِوِشت...
مادربزرگـــــم همیشه میگفت :
قلبت که بی نظم زد ،
بدون که عاشقی …
اشکت که بی اختیار سرازیر شد ،
بدون که دلتنگی …
شبت که بی خواب گذشت ،
بدون که نگرانی …
روزت که بی شوق آغاز شد ،
بدون که ناامیدی …
سینت که بی جا آه کشید ،
بدون که پُرحسرتی …
دلت که بی دلیل گرفت ،
بدون که تنهائــــــی …
قلبت که بی نظم زد ،
بدون که عاشقی …
اشکت که بی اختیار سرازیر شد ،
بدون که دلتنگی …
شبت که بی خواب گذشت ،
بدون که نگرانی …
روزت که بی شوق آغاز شد ،
بدون که ناامیدی …
سینت که بی جا آه کشید ،
بدون که پُرحسرتی …
دلت که بی دلیل گرفت ،
بدون که تنهائــــــی …
💔7
میخواهند ما افسرده باشیم و آدم افسرده از دنیا چیزی نمیخواهد. از همه دل کنده و بیآرزوست. طلبی ندارد، مطالبه ندارد و حتی شاید توقفِ زندگیاش را حس نکند. به قول کامو، تمام تلاش آنها ناامید کردن آدم از "بودن" است.
#معین_دهاز
#معین_دهاز
💔9
حرفهایم در میان سیم های تار به ریسه در می آید؛
و زنگِ سیم تورا صدا میزند، انگشت هایم قصد دارند که با هر ضربه روی ساز دلتنگی هایم را بتکانند!
تمام کلماتم صداهای پوچی میشود که تو نمی شنوی!
تمام ناخوشی هایم را در همینِ نوای به ظاهر خوش پنهان کرده ام.
تو مرا خاتمه دادی
به ساز و قلم روی میز، اما نه میشود تورا نواخت و حتی نوشت!
●|مهدوی
و زنگِ سیم تورا صدا میزند، انگشت هایم قصد دارند که با هر ضربه روی ساز دلتنگی هایم را بتکانند!
تمام کلماتم صداهای پوچی میشود که تو نمی شنوی!
تمام ناخوشی هایم را در همینِ نوای به ظاهر خوش پنهان کرده ام.
تو مرا خاتمه دادی
به ساز و قلم روی میز، اما نه میشود تورا نواخت و حتی نوشت!
●|مهدوی
💔7