در شعر های نامنظم من
دنبال نظم نگردید!
به دنبال او باشید
اوست که اساس شعر مرا بهم ریخته است!
●|مهدوی
دنبال نظم نگردید!
به دنبال او باشید
اوست که اساس شعر مرا بهم ریخته است!
●|مهدوی
💔5
اگر پس از من دیگر جهانی برای شعرهایم نبود چه؟
میشود شعرهایم را با من به آسمان بفرستید؟
از برای روزهای دلتنگی میخواهم؛
آخَر میترسم اینجا بدون من دلشان بگیرد
شعر است دیگر کسی که آنها را نخواند، بغض میکنند!
اما اینجا من هرروز میخوانمشان و اشک هایم نوازششان میکنند!
اما اگر پس از من دیگر جهانی برای شعرهایم نبود چه؟
بداهه...
میشود شعرهایم را با من به آسمان بفرستید؟
از برای روزهای دلتنگی میخواهم؛
آخَر میترسم اینجا بدون من دلشان بگیرد
شعر است دیگر کسی که آنها را نخواند، بغض میکنند!
اما اینجا من هرروز میخوانمشان و اشک هایم نوازششان میکنند!
اما اگر پس از من دیگر جهانی برای شعرهایم نبود چه؟
بداهه...
💔6
هر انسانی سزاوار این است که حداقل یک دوست داشته باشد که بتواند سر ترسها و رازهایش، سر احساس گناه و شادیاش به او اعتماد کند. هرکسی سزاوار یک نفر است که بتواند به چشمهایش نگاه کند و بگوید: «تو کافی هستی. تو با تمام زخمهات، بینقصی.»
بریتنی سیچری
بریتنی سیچری
👍5
نیامدی!
و من میروم
خود میروم؛
اما خاطرم اینجا خواهد ماند،
که نیامدنت در خاطرش بماند،
تا نقره داغ کند
تمام خاطراتت را!
●|مهدوی
و من میروم
خود میروم؛
اما خاطرم اینجا خواهد ماند،
که نیامدنت در خاطرش بماند،
تا نقره داغ کند
تمام خاطراتت را!
●|مهدوی
💔7
به پروردگارت گفته ام که چگونه جانم را هربار گمراه نگاهت میکنی!
نمی دانم چه میشود و چه میگویی در قنوت هایِ بی پایانت،
اما یقین داشته باش هر آنچه تو آنجا خواستی
آمینش را من پشت سرت گفتم!
ماهری در دلبری، میبینی که چگونه عشوه میروی برای خدایت؟!
قنوت هایت را کمتر طولش بده، ساعتهاست که چشمانم خیره به دستانت است!
●|مهدوی
نمی دانم چه میشود و چه میگویی در قنوت هایِ بی پایانت،
اما یقین داشته باش هر آنچه تو آنجا خواستی
آمینش را من پشت سرت گفتم!
ماهری در دلبری، میبینی که چگونه عشوه میروی برای خدایت؟!
قنوت هایت را کمتر طولش بده، ساعتهاست که چشمانم خیره به دستانت است!
●|مهدوی
💔5
خداوندا چندی پیش نشسته بودم
و داشته و نداشته هایم را مرور میکردم؛
خواستم وصیتی کنم..
همه را تقسیم کردم، اما بازهم غم هایم روی دستم ماند!
نکند میخواهی آنها را با من بفرستی؟!
و داشته و نداشته هایم را مرور میکردم؛
خواستم وصیتی کنم..
همه را تقسیم کردم، اما بازهم غم هایم روی دستم ماند!
نکند میخواهی آنها را با من بفرستی؟!
💔5
حقمان را میخواهیم!
مرگ حقمان است، که روزی همه ی ما دیر یا زود جامه ی مرگ را به تن و جام شیرین مرگ را خواهیم نوشید!
و یک روز من نیز خواهم رفت در آن روز نه صدای پرندگان قطع خواهد شد و نه حتی صدای دوره گرد محل!
نه مرگ من و نه مرگ هیچکس چوب لای چرخ روزگار نخواهد گذاشت.
یک روزی بی هوا چایی را خواهم نوشید
بی آنکه بدانم جرعه آخر زندگیست!
مهدوی..
مرگ حقمان است، که روزی همه ی ما دیر یا زود جامه ی مرگ را به تن و جام شیرین مرگ را خواهیم نوشید!
و یک روز من نیز خواهم رفت در آن روز نه صدای پرندگان قطع خواهد شد و نه حتی صدای دوره گرد محل!
نه مرگ من و نه مرگ هیچکس چوب لای چرخ روزگار نخواهد گذاشت.
یک روزی بی هوا چایی را خواهم نوشید
بی آنکه بدانم جرعه آخر زندگیست!
مهدوی..
❤6
خٰانُم مَهدِوی؛
حقمان را میخواهیم! مرگ حقمان است، که روزی همه ی ما دیر یا زود جامه ی مرگ را به تن و جام شیرین مرگ را خواهیم نوشید! و یک روز من نیز خواهم رفت در آن روز نه صدای پرندگان قطع خواهد شد و نه حتی صدای دوره گرد محل! نه مرگ من و نه مرگ هیچکس چوب لای چرخ روزگار نخواهد…
اگر چیزی بهتر از مرگ یافتید، نشانم دهید!
❤6
Forwarded from ابن حیدر | امین غفاری
اسـم کـانالتون فارسی باشه.
تا جمعه شب فرصت هست.
اگر پرایوتید حتما لینک بدید.
ابنحیدر رو هم عضو باشید دیگه قاعدتا :)
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤7🔥1👏1
روز مرگم، روز بی مقدمه ای خواهد بود، حتی آواز پرندگانش!
تاریخ آن روز را نمیدانم؛
که اگر میدانستم با قارقار کلاغ هم مست میشدم!
راستش می ترسم، نه از مرگ، از نبودن می ترسم!
اما من که نباشم، دلشان برای نبودنم تنگ میشود!
خاطراتم، مبادا آنها را غمگین کند!
چه بی رحمانه غصه آنانی را میخورم که در بودنم ذره ای شفا نبودند!
دلم برای خودم تنگ خواهد شد، حتی دلم برای درد هایم که مرا در زندگی به ستوه می آورد، تنگ میشود!
دلم برای صدایم که شنیده نشد، نگاه ام که دیده نشد و نوشته هایم که خوانده نشد، تنگ میشود!
خدایا تو که گناهانم را با من همراه میکنی، از تو میخواهم فقط چهار ورق پاره یِ حرفهایم را به من بدهی که در نبودنم بخوانم و غوغای دلم را آرام کنم!
نمیشود؟!
آری، نمیشود میدانم!
اما باور میکنی دلم برای نبودنم لک میزند؟
باور میکنی دلم برای بالشتم که شاهد اشک های شبانه ام بود تنگ میشود؟
مسخره است، میدانم!
اما من که نباشم، نبودنم را دوست خواهند داشت!
یکی از متن هایی که هر دفعه باهاش اشک می ریزم!🧑🦯💔
تاریخ آن روز را نمیدانم؛
که اگر میدانستم با قارقار کلاغ هم مست میشدم!
راستش می ترسم، نه از مرگ، از نبودن می ترسم!
اما من که نباشم، دلشان برای نبودنم تنگ میشود!
خاطراتم، مبادا آنها را غمگین کند!
چه بی رحمانه غصه آنانی را میخورم که در بودنم ذره ای شفا نبودند!
دلم برای خودم تنگ خواهد شد، حتی دلم برای درد هایم که مرا در زندگی به ستوه می آورد، تنگ میشود!
دلم برای صدایم که شنیده نشد، نگاه ام که دیده نشد و نوشته هایم که خوانده نشد، تنگ میشود!
خدایا تو که گناهانم را با من همراه میکنی، از تو میخواهم فقط چهار ورق پاره یِ حرفهایم را به من بدهی که در نبودنم بخوانم و غوغای دلم را آرام کنم!
نمیشود؟!
آری، نمیشود میدانم!
اما باور میکنی دلم برای نبودنم لک میزند؟
باور میکنی دلم برای بالشتم که شاهد اشک های شبانه ام بود تنگ میشود؟
مسخره است، میدانم!
اما من که نباشم، نبودنم را دوست خواهند داشت!
یکی از متن هایی که هر دفعه باهاش اشک می ریزم!🧑🦯💔
💔9
خٰانُم مَهدِوی؛
روز مرگم، روز بی مقدمه ای خواهد بود، حتی آواز پرندگانش! تاریخ آن روز را نمیدانم؛ که اگر میدانستم با قارقار کلاغ هم مست میشدم! راستش می ترسم، نه از مرگ، از نبودن می ترسم! اما من که نباشم، دلشان برای نبودنم تنگ میشود! خاطراتم، مبادا آنها را غمگین کند! چه بی…
گرچه گریه کن بسیار خواهم داشت
اما امروز وسط زندگی، تنها ام!
اما امروز وسط زندگی، تنها ام!
💔9
میدانی چیست؟
تو در هیچ قیاسی کنار نمیروی!
مانند کودکی که مادرش را خیلی دوست دارد
گرچه طفل است و غافل!
اما اگر هرچه به او بدهی در بستر بهانه ی مادرش را میگیرد!
تو برایم اینگونه ای!
وای بر من اگر از سر غرور عشقت را جار نمیزنم..
راستش میترسم
تو گر بخواهی و نخواهی
دلم تا به ابد به شوق تو می تپد!
ولی می ترسم
طاقت نه را از دهانی که واژگانش را ستایش میکنم ندارم!
●|مهدوی
تو در هیچ قیاسی کنار نمیروی!
مانند کودکی که مادرش را خیلی دوست دارد
گرچه طفل است و غافل!
اما اگر هرچه به او بدهی در بستر بهانه ی مادرش را میگیرد!
تو برایم اینگونه ای!
وای بر من اگر از سر غرور عشقت را جار نمیزنم..
راستش میترسم
تو گر بخواهی و نخواهی
دلم تا به ابد به شوق تو می تپد!
ولی می ترسم
طاقت نه را از دهانی که واژگانش را ستایش میکنم ندارم!
●|مهدوی
❤9
و تو همان لبخندِ ملیحی :)
همان لبخندی که تا یادت در دلم زنده میشود، خنده های مرده ام را به لبخندی جاودانه میکند!
همان که نقاب نیست، بلکه آیینه ای است که انعکاسش هیچ کجا یافت نمیشود.
تو همان شوقی هستی که وقتی اشکی از هجرت بر گونه ام می چکد، خنده ای جان نثارش میکنم!
و تو در هیاهوی و آشوب روزگار همان
لبخندی هستی که جایی مانندش نیست!
نه در گیسوی بید و نه در راز شبنم!
●|مهدوی
همان لبخندی که تا یادت در دلم زنده میشود، خنده های مرده ام را به لبخندی جاودانه میکند!
همان که نقاب نیست، بلکه آیینه ای است که انعکاسش هیچ کجا یافت نمیشود.
تو همان شوقی هستی که وقتی اشکی از هجرت بر گونه ام می چکد، خنده ای جان نثارش میکنم!
و تو در هیاهوی و آشوب روزگار همان
لبخندی هستی که جایی مانندش نیست!
نه در گیسوی بید و نه در راز شبنم!
●|مهدوی
❤4💔3
چون از ابتدا نوشته ایم، همه گمان کردند که تا ابد میتوان درد را نوشت و سکوت کرد!
آری درد را میتوان نوشت اما درد از همین کاغذ بالا آمد و جوهر قلم را سر کشید
و در شاهرگِ دستانمان دوید و باز به همین وجود رنجور برگشت!
به عنوان کسی که مینویسد باور داشتم؛
که تا ابد میتوان در هیاهوی مغز آشفتهام به نوشتن پناه ببرم و همین باور باعث شده بود که مرا برای همیشه رها کنند!
●|مهدوی
آری درد را میتوان نوشت اما درد از همین کاغذ بالا آمد و جوهر قلم را سر کشید
و در شاهرگِ دستانمان دوید و باز به همین وجود رنجور برگشت!
به عنوان کسی که مینویسد باور داشتم؛
که تا ابد میتوان در هیاهوی مغز آشفتهام به نوشتن پناه ببرم و همین باور باعث شده بود که مرا برای همیشه رها کنند!
●|مهدوی
💔8