ساختِمآنِ مَتروکه
1.28K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
گلِ محافظت‌شده
سرانجام شکوفا شد،
و اکنون
آرام‌آرام رو به پژمردگی می‌رود؛
زیر آخرین پرتوهای خورشید خشک می‌شود،
و در انتظار بادهای نیرومند است.
زیرا وقتی تندباد بر دشت «کورا» می‌وزد،
آن زیباییِ پیشین
به پرواز درمی‌آید؛
غنچه‌ای که تکه‌تکه می‌شود،
تا در سرزمین‌های بسیار بذر بپاشد.
به امید آنکه دوباره شکوفا شود،
تا دیگران نیز
زیبایی‌اش را تحسین کنند.
دیگر نیازی به محافظت نیست،
زیرا نگهبانان بسیاری خواهد داشت.
و آن گل که روزی محافظت می‌شد،
برای همیشه از میان خواهد رفت؛
اما در تکه‌های پراکنده‌اش
در امان خواهد ماند،
و ویژگی‌های منحصربه‌فردش
میان بیش از یک نفر تقسیم خواهد شد.
— هانتر کول
1
ساختِمآنِ مَتروکه
گلِ محافظت‌شده سرانجام شکوفا شد، و اکنون آرام‌آرام رو به پژمردگی می‌رود؛ زیر آخرین پرتوهای خورشید خشک می‌شود، و در انتظار بادهای نیرومند است. زیرا وقتی تندباد بر دشت «کورا» می‌وزد، آن زیباییِ پیشین به پرواز درمی‌آید؛ غنچه‌ای که تکه‌تکه می‌شود، تا در سرزمین‌های…
این شعر استعاری از «گل» که نماد جانِ انسانی، فرزندِ کوچک، یا هر گوهرِ باارزشی است که بیش از حد در دامنِ محافظت شدن است. (اما یادِ استاد، گلِ درونِ دیوارِ باغچه چگونه می‌تواند شکوفا شود؟) برای رشدِ حقیقی، باید روزی رها شد؛ حتی اگر آن رهایی به تغییر، پراکندگی یا از دست رفتنِ شکلِ نخستین منجر شود، بخشی از زیبایی و اثرِ آن در مکان‌های گوناگون باقی می‌ماند.
1
چنتل عزیز،
یادت هست آن زمانی را که کاملاً از هم پاشیده بودی؟ غرقِ آشفتگی و احساسات شده بودی و نمی‌دانستی آیا اصلاً دوباره می‌توانی خودت را جمع‌وجور کنی یا نه.
با این حال، توانستی؛ همان‌طور که همیشه از پسش برمی‌آیی. اما آیا می‌دانی که فقط خودت را جمع‌وجور نکردی؟
هر بار که همه‌چیز از هم می‌پاشد، تو فقط کمی بیشتر به من نزدیک می‌شوی. در عمیق‌ترین لحظه‌های ناامیدی‌ات، ما یکدیگر را پیدا می‌کنیم و به یاد می‌آوریم که واقعاً چه کسی هستیم. و وقتی این اتفاق می‌افتد، بذرهای بزرگی را در وجودمان می‌کاریم. کمی بعد، آن بذرها همیشه به گل می‌نشینند.
به خاطر داشته باش: گاهی لازم است فروبپاشی تا بتوانی جهشی بزرگ به جلو داشته باشی.
با نور خورشید و آب،
چراغِ راهنمای درونی‌ات
1
می‌دانی، سال‌ها پیش مردی را می‌شناختم که هر پنجشنبه، درست ساعت هفت عصر، به یک کافه‌ی کوچک در حاشیه‌ی شهر می‌رفت.
همیشه همان میز را انتخاب می‌کرد؛ کنار پنجره.

یک فنجان قهوه سفارش می‌داد، روزنامه را باز می‌کرد و تا ساعت هشت و ده دقیقه، حتی یک کلمه هم نمی‌خواند.
یک بار از او پرسیدم چرا.
گفت: «بیست‌وهفت سال پیش، ساعت هشت و ده دقیقه، زندگی‌ام تمام شد. فقط بدنم متوجه نشد.»
آن روز خندیدم. جوان بودم و هنوز فکر می‌کردم آدم‌ها یا زنده‌اند یا مرده.
اما حالا می‌دانم اشتباه می‌کردم.

برخی غم ها خیلی مؤدب‌تر از این حرف‌ها هستند.
می‌گذارند زندگی کنی. کار کنی. عاشق شوی. حتی گاهی از ته دل بخندی.

فقط هر از گاهی، در ساعتی مشخص، با بویی آشنا یا آهنگی که سال‌ها نشنیده‌ای، دستشان را روی شانه‌ات می‌گذارند تا یادت بیندازند:
«من هنوز اینجایم.»
و بدترین بخش این است که بعد از این همه سال، دیگر نمی‌دانی اگر آن غم را از تو بگیرند… چه چیزی از خودت باقی می‌ماند.
ساختِمآنِ مَتروکه
Ólafur Arnalds – Near Light
نیمه‌شب‌ها...
آن‌قدر غم در قفسه‌ی سینه‌ام جمع می‌شود که فراموش می‌کنم روزی، برای ادامه دادن، شوقی داشتم.

خسته‌تر و ناامیدتر از آنم که دوباره به جنگیدن فکر کنم.
گاهی از خودم می‌پرسم: این همان زندگی‌ست که روزی برای رسیدنش ذوق داشتم؟
همین روزهای تکراری، همین خستگیِ بی‌پایان، همین راهی که هرچه بیشتر در آن قدم می‌زنم، کمتر می‌فهمم به کجا می‌رود؟

خودم را در تهِ گودالی عمیق و تاریک می‌بینم؛ جایی که دیوارهایش آن‌قدر بلندند که حتی خیالِ بیرون رفتن هم مضحک به نظر می‌رسد.

و شاید بدترین بخش ماجرا این باشد که من در همان افکار و دردهایی غرق شده‌ام که تمام عمر از آن‌ها فرار کردم.

نیمه‌شب‌ها، وقتی همه‌چیز ساکت می‌شود، افکارم دیگر شبیه فکر نیستند؛
شبیه خنجرند.
آرام و بی‌صدا، از تاریکی بیرون می‌آیند، پهلویم را می‌شکافند و تکه‌هایی از قلبم را با خود می‌برند.

و من…
من فقط می‌مانم؛ خسته، بی‌دفاع و فرسوده.
در ضعیف‌ترین شکلِ خودم...
💔1
میتونم به جرعت بگم فقط وقتایی که کتاب میخونم،موزیک گوش میدم،خیالپردازی میکنم،نقاشی میکشم واقعا زنده‌ام بقیه مواقع فقط نفس میکشم.
ما در پایان این میهمانی، خسته تر از آن هستیم که بتوانیم به خانه برگردیم. پس بگذار بنوشیم، به افتخار تمامِ شکست هایی که در آستین داریم، به افتخارِ این جنونِ شیرین که تنها یادگار ما از زندگی‌ست.