شاید فردا، وقتی چراغها خاموش شدند و آخرین مهمان از خاطرهمان بیرون رفت، بفهمیم که هیچوقت برای پیروزی به اینجا نیامده بودیم؛ ما فقط آمده بودیم کمی کمتر تنها باشیم، کمی بلندتر بخندیم، و برای چند ساعت، فراموش کنیم که بیرون از این اتاق، جهان هنوز از ما چیزی میخواهد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
یک لحظه فکر میکنم کسی صدایم زد، اما نه… خیالات است. دیگر هیچکس مرا صدا نمیزند. دیگر هیچکس نمیداند که من اینجا بودهام، که زمانی نفس کشیدهام، که روزی خندیدهام.
چشمهایم را میبندم. شاید اگر کسی از کنار این اتاق بگذرد، فکر کند که هنوز زندهام، که هنوز میتوانم برخیزم، چیزی بگویم، بخندم… اما نه.
آخرین صدایی که در این اتاق پیچید، همان بود که هیچکس نشنید.
چشمهایم را میبندم. شاید اگر کسی از کنار این اتاق بگذرد، فکر کند که هنوز زندهام، که هنوز میتوانم برخیزم، چیزی بگویم، بخندم… اما نه.
آخرین صدایی که در این اتاق پیچید، همان بود که هیچکس نشنید.
قلبش، بیآنکه مرگی رسمی را اعلام کند، پیش از تن، مُرده بود. دیگر هیچچیز مهم نبود.
«چشمانِ فلان رنگ و پول آنچنان و قد بلند را بگذاریم کنار، با صدایش آرام میشوی؟»