نوروز میرسد، اما انگار دلِ زمین هم خسته است.
باد، شکوفهها را بیرحمانه از شاخهها میتکاند، آسمان، ابرهایش را از بغضی کهنه سنگین کرده، و درختها با هزار زخم از زمستان گذشته، خاموش به استقبال بهار میروند.
کوچهها پر از نور و خندهاند، اما این شورِ ساختگی دردی را دوا نمیکند.
چشمانم به سفرهی هفتسین خیره میماند، به سبزهای که بیجانتر از همیشه سر از خاک برآورده، به سکههایی که بوی نیاز میدهند، نه برکت.
سال نو میشود، اما چیزی تغییر نمیکند، جز تقویمی که برگ میخورد و دلی که هر سال پیرتر از پیش میشود.
میگویند نوروز نویدبخش امید است، اما امید برای آنهاییست که هنوز چیزی برای از دست دادن دارند.
برای من، نوروز تنها فصلی دیگر از دلتنگیست، بوی بهاری که هیچگاه قرار نیست از راه برسد، نوای خندههایی که دیگر در این خانه طنین نمیاندازند.
زمان میگذرد، گلها میشکفند، زمین بیدار میشود، اما در دلِ من، زمستانی هست که هیچ بهاری توانِ آب کردن یخهایش را ندارد...
باد، شکوفهها را بیرحمانه از شاخهها میتکاند، آسمان، ابرهایش را از بغضی کهنه سنگین کرده، و درختها با هزار زخم از زمستان گذشته، خاموش به استقبال بهار میروند.
کوچهها پر از نور و خندهاند، اما این شورِ ساختگی دردی را دوا نمیکند.
چشمانم به سفرهی هفتسین خیره میماند، به سبزهای که بیجانتر از همیشه سر از خاک برآورده، به سکههایی که بوی نیاز میدهند، نه برکت.
سال نو میشود، اما چیزی تغییر نمیکند، جز تقویمی که برگ میخورد و دلی که هر سال پیرتر از پیش میشود.
میگویند نوروز نویدبخش امید است، اما امید برای آنهاییست که هنوز چیزی برای از دست دادن دارند.
برای من، نوروز تنها فصلی دیگر از دلتنگیست، بوی بهاری که هیچگاه قرار نیست از راه برسد، نوای خندههایی که دیگر در این خانه طنین نمیاندازند.
زمان میگذرد، گلها میشکفند، زمین بیدار میشود، اما در دلِ من، زمستانی هست که هیچ بهاری توانِ آب کردن یخهایش را ندارد...
سکوت میکنم، نه از آرامش، که از طوفانی که در من میگذرد و هیچ دستی توان مهارش را ندارد.
شب که میشود، سایهها بلندتر از خاطرات قد میکشند، و من در تاریکی، به چیزی که نیست خیره میمانم.
گاهی آنقدر دور میشوم که حتی خودم هم راه برگشت را به یاد نمیآورم.