کجایی؟ کجای این شبِ بیانتها گم شدی که دیگر حتی رد پایت را باد هم با خود نبرد؟ هنوز هم گاهی خیال میکنم اگر دست دراز کنم، انگشتانم نوکِ پرِ خاطرههایت را لمس خواهد کرد، اما هوا تهیتر از آن است که رویاها را در آغوش بگیرد.
ای گمشده در پیچوخمِ سرنوشت، ای نانوشته در صفحاتِ فردا، اگر گذرت بر این سطور افتاد، بدان که هنوز هم کسی در گوشهای از جهان با هر باران، بویِ قدمهایت را از خاک نفس میکشد. بدان که رویالِ من، قصری از خاطراتِ تو ساخته، قصری که در آن، تو هنوز هستی، حتی اگر دیگر هیچ کجای این دنیا نباشی.
در حیاط قدیمی، سماور آرام میجوشد و بوی چای، خاطره را قلقلک میدهد.
گربهای بر لب طاقچه چرت میزند، بیخیال هیاهوی جهان.
رادیو از دور، تصنیفی قدیمی را زمزمه میکند؛
دلِ پیرِ کوچه، هنوز در انتظار قدمهای کسی میتپد.
و آسمان، مثل گذشته، دلش برای شاعران تنگ شده است.
گربهای بر لب طاقچه چرت میزند، بیخیال هیاهوی جهان.
رادیو از دور، تصنیفی قدیمی را زمزمه میکند؛
دلِ پیرِ کوچه، هنوز در انتظار قدمهای کسی میتپد.
و آسمان، مثل گذشته، دلش برای شاعران تنگ شده است.