ساختِمآنِ مَتروکه
1.27K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
آسمان ابری است، دلش گرفته، انگار بغضی قدیمی در گلویش گیر کرده و هنوز نمی‌داند ببارد یا نه. ابرها آرام و سنگین بر سر شهر سایه انداخته‌اند، گویی دستی مهربان اما اندوهگین، زمین را در آغوش گرفته است. باد می‌وزد، با خود زمزمه‌های خاموشی را می‌آورد که میان برگ‌های لرزان گم می‌شوند. خیابان‌ها خلوت‌ترند، گویی زمان هم در این هوای دلگیر آهسته‌تر قدم برمی‌دارد. بوی نم خاک، سکوتی که در هوا موج می‌زند، و آسمانی که هیچ قولی برای آفتاب فردا نمی‌دهد... این همان حس غریبی است که آدم را به خاطراتی دور پرتاب می‌کند، به لحظاتی که دیگر نیستند، به صداهایی که خاموش شده‌اند. انگار این هوای گرفته، شبیه دلی است که حرف‌هایش را فرو خورده و فقط در سکوت، در دل ابرها گریه می‌کند.
خون از من،برف از تو
هر جای این جهان بروی غرقِ غربتی
برگرد سوی من که وطن چیز دیگری‌ست
یک‌عمر بی‌تو حرف زدم با همه، ولی
یک لحظه با تو حرف‌زدن چیز دیگری‌ست

#محمد_شریف
گاهی چنان حالم خراب است که تمام وجودم اشک میریزد،جز چشمانم!
من بارون رو دوست دارم
چون وقتی هست دیگه تنها گریه نمیکنم