ساختِمآنِ مَتروکه
1.27K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
شب، چنگال‌های سردش را بر تن زمین فرو کرده بود. هوا سنگین بود، لبریز از سکوتی که در رگ‌های شب جریان داشت. ستاره‌ها، خاموش و بی‌اعتنا، در دل آسمان بی‌رحمانه نظاره‌گر بودند، گویی مرگ را از پیش می‌شناختند.
او در میان سایه‌های لرزان دیوار، تنها ایستاده بود، همچون شبحی که دیگر به این دنیا تعلق نداشت. نگاهش بی‌رمق، خالی از اشتیاق، بر نقطه‌ای نامعلوم قفل شده بود. گذشته‌اش در برابرش رژه می‌رفت، خاطراتی که روزگاری جان داشتند، اکنون چون برگ‌های پوسیده‌ی پاییزی در ذهنش فرو می‌ریختند.
انگشتانش سرد بود، لب‌هایش بی‌حرکت، و قلبش، بی‌آنکه مرگی رسمی را اعلام کند، پیش از تن، مُرده بود. دیگر هیچ‌چیز مهم نبود؛ نه طلوع فردا، نه اشک‌هایی که نریخته بود، نه صداهایی که هیچ‌گاه شنیده نشدند. آخرین نفس را فرو داد، عمیق و سنگین، گویی می‌خواست تمام نبودنش را در یک دم خلاصه کند.
و آنگاه، سکوت.
نه صدای فریادی، نه نجوایی، نه حتی انعکاس نفسی بر شیشه‌ی سرد پنجره.
تنها سایه‌ای که آرام‌آرام در تاریکی فرو می‌رفت، و جهانی که لحظه‌ای مکث نکرد تا نبودنش را حس کند.
ایکاش میتونستم به آدمها بگم اگر من احترام میزارم و مهربون برخورد میکنم به این معنی نیست که عاشق شدم یا احساساتی نسبت به شما دارم،صرفا برای احترام گذاشتن و شخصیت خودم هست.
هزاران بار از زیبایی ات گفتم بگذار این بار اینگونه تورا توصیف  کنم:
تو دریایی هستی، بی‌انتها و جادویی... چشمانت همان موج‌های سرکشی‌اند که شب‌ها، ماه را در آغوش می‌کشند و دل هر سرگردانی را با خود می‌برند. عمیق، مرموز، و وسوسه‌انگیز...
لبخندت نسیمی‌ست که از دل دریا برخاسته، بوسه‌ای نرم بر صورت شب، که شبنم‌های خیال را بیدار می‌کند. گیسوانت، رقص بی‌قرار موج‌هاست در طلوعی که خورشید، حسادتش را در پشت افق پنهان می‌کند.
و من؟ مسافری گمشده در میان آبی بیکرانت، که هر موج تو رازی در گوشم زمزمه می‌کند؛ نه به امید نجات، که به تمنای غرق شدن در بی‌کرانگی تو، تا ابد...
قدم‌هایم روی آسفالت خیابان، پژواک خاموشی دارند. نور نئون از شیشه‌ی عینک می‌گذرد، رنگ قرمز در چشم‌هایم شعله می‌کشد. باد، موهایم را به بازی گرفته، اما درونم آرام است… آرام مثل طوفانی که هنوز شروع نشده.
خسته ام،از بودن آدمی که نیستم خسته ام
از تلاش برای دیده شدن و حس شدن و کمی پر رنگ تر شدن خسته ام
میخواستم فقط من هم عزیز باشم نشد
میخواستم قبل از اینکه پیامی دهم نامه ای دریافت کنم نکردم
تا پیش قدم نشدم کسی برای من تلاشی نکرد
خسته از حضور در جهانی که برایم چیزی جز جهنم نبود
عاشقت هستم و بودم اما یاد چهره ام که می افتم، همه چیز تغییر میکند...