ساختِمآنِ مَتروکه
1.27K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
"گاه شب‌ها، سکوت اتاق سنگینی می‌کند، و افکار، همچون سایه‌هایی بی‌قرار، در تاریکی ذهن پرسه می‌زنند. نه ستاره‌ای هست که راه نشان دهد، نه نسیمی که این بغض فروخورده را با خود ببرد. تنها می‌مانی، با هزاران حرف ناگفته و قلبی که در هیاهوی خاموشی، بی‌صدا می‌تپد."
هنوز هم دلم ان بوسه های سریع و پنهانی را میخواهد
سخت است تورا هر روز میبینم و تو دیگر مال من نیستی
جالب است از خودت بیزارم اما عکس‌هایت را هنوز با عشق نگاه میکنم
خورشید کم‌کم پشت کوه‌ها پنهان می‌شود، و شهر در آغوش غروب آرام می‌گیرد. عطر خاک نم‌خورده در هوا پیچیده، و باد، با نرمی شاخه‌های خسته را نوازش می‌کند. لحظه‌ای سکوت... و بعد، چراغ‌های خیابان یکی‌یکی روشن می‌شوند، گویی شب، آرامشش را با نور زمزمه می‌کند.
دوستت ندارم، اما هنوز صدایت را در ترانه‌های محبوبم جست‌وجو می‌کنم.
بی صدا قدم برمیداشت،اما هر گام فریاد میزد دلش گرفتار است
خب اگر برای من باشی من
قصه میگم برات،موهات رو نوازش میکنم، آهنگ های مورد علاقم رو برات میفرستم،من جهانم رو توی دستات میبینم و دست هاتو میبوسم، چشم هاتو میبوسم، لبهاتو میبوسم، مهم نیست حتی اگر در شلوغ ترین نقطه شهر هم باشیم تا زمانی که بخوای من توی بغلم نگهت میدارم.
نگو که یاد تو با گریه پاک خواهد شد
که قلب من به هوای تو خاک خواهد شد
تمام مردم اگر از تو روی گردانند
کسی برای تو اینجا هلاک خواهد شد
اگر بهای تو مرگ است، جان که چیزی نیست
اشاره کن به تنم، سینه چاک خواهد شد
بخند و جلوه‌گری کن، که رنگ لب‌هایت
برای باده‌فروشان ملاک خواهد شد

به جز دلم که به دستت سپرده‌ام، تنها
"زمان" گواهی این عشق پاک خواهد شد
بگو بمیرم اگر انتظار، بیهوده‌ست
که بی تو زندگی‌ام هولناک خواهد شد...

محسن_نظری
ساختِمآنِ مَتروکه
"خونین دل" – Heather
Why would you ever kiss me?
I'm not even half as pretty
با من طوری رفتار کردند انگار قلب ندارم
-ونگوگ
کجایی؟
این شب‌ها، خیابان‌ها بی‌عبور تو خاموش‌ترند، و من میان سایه‌های کش‌دار چراغ‌ها، نبودنت را هزار بار از نو می‌بینم.
صدایت را در سکوت خانه می‌جویم، انگار هنوز گوشه‌ای از دیوارها به زمزمه‌های تو عادت دارند.
لمس حضورت در هوای خالیِ کنارم، شبیه گرفتن دستی‌ست که دیگر نیست، شبیه صدازدن اسمی که جوابی ندارد.
رفتی، و من ماندم با شهری که بی‌تو وسعتش خفه‌کننده‌تر شده… با روزهایی که بی‌رحمانه تکرار می‌شوند، اما هرگز تو را برنمی‌گردانند.