ساختِمآنِ مَتروکه
"ساختمان متروکه" – Autumn Day
گر وصف حال خود با آوا کنم
هزارسال پس از مرگ من چو بازآیی
ز خاک نعره برآرم که مرحبا ای دوست.
ز خاک نعره برآرم که مرحبا ای دوست.
- بچه کجایی؟
من اسطوره شعر فردوسی ام
قهرمان شاهنامه،همان قرآن تو!
دختر شاه کابل.
دل داده زال و مادر رستم
تهمینه مادر سهراب
که هویت تورا برای فخرفروشی افرید.
من زبان دربار ام
شاهرگ آسیا
نقطه عطف هند و کش
قله سرکش پامیر
زادگاه بودا
پرورده مولانا
-لینا روزیه حیدری
من اسطوره شعر فردوسی ام
قهرمان شاهنامه،همان قرآن تو!
دختر شاه کابل.
دل داده زال و مادر رستم
تهمینه مادر سهراب
که هویت تورا برای فخرفروشی افرید.
من زبان دربار ام
شاهرگ آسیا
نقطه عطف هند و کش
قله سرکش پامیر
زادگاه بودا
پرورده مولانا
-لینا روزیه حیدری
در وادی عشق ِ تــو دلم خسته ترین است
وای از دل دیوانه که دل بسته ترین است
رفتن نتــوانم به رهــی گر تو نباشــی
در راه ِ غمت گام ِ من آهسته ترین است
وای از دل دیوانه که دل بسته ترین است
رفتن نتــوانم به رهــی گر تو نباشــی
در راه ِ غمت گام ِ من آهسته ترین است
آنانی که غم در دل داشتند و لب از سخن فروبستند،
نه ضعیف بودند، نه ناتوان…
فقط جهان را بیارزشتر از آن دیدند که اندوهشان را بفهمد.
دست به ساز بردند، تا با هر نُت، زخمی را تسکین دهند
و در لرزش سیمها، بغضهایی را پنهان کنند که مجال ترکیدن نداشتند.
رنگ به بوم پاشیدند، نه برای خلق زیبایی،
بلکه تا مرز میان دیوانگی و دوام را محو کنند.
قلم برداشتند و کاغذ را از اندوه لبریز کردند،
چرا که واژه، آخرین پناهِ آدمیست وقتی دیگر هیچ آغوشی نمانده.
و اینگونه شد که سکوتشان، بلندترین فریادِ قرنها شد.
نه ضعیف بودند، نه ناتوان…
فقط جهان را بیارزشتر از آن دیدند که اندوهشان را بفهمد.
دست به ساز بردند، تا با هر نُت، زخمی را تسکین دهند
و در لرزش سیمها، بغضهایی را پنهان کنند که مجال ترکیدن نداشتند.
رنگ به بوم پاشیدند، نه برای خلق زیبایی،
بلکه تا مرز میان دیوانگی و دوام را محو کنند.
قلم برداشتند و کاغذ را از اندوه لبریز کردند،
چرا که واژه، آخرین پناهِ آدمیست وقتی دیگر هیچ آغوشی نمانده.
و اینگونه شد که سکوتشان، بلندترین فریادِ قرنها شد.
ساختِمآنِ مَتروکه
"ساختمان متروکه" – باز آمدی ای جان من
باز آمدی ای جان من ، جانها فدای جان تو ... ❤️🩹