ساختِمآنِ مَتروکه
1.28K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
گفتم: «چو کُشتی ام چه دهی خونبهایِ ما؟
گر خونبها کنند تقاضا برایِ‌ما »

گفتا: «هزار چون تو به میدانِ عاشقی
سر می بُریم و خون نچکد بر قبایِ ما»

#حیدر_یغما
ایشون سرافین هستند، چندروزی هست عضو جدید اتاقم شدند.
حال و هوای گرم و پرمحبتی داره اما قلبش سنگین و صداش زخمیه.
آرشه قشنگش که اسمش هزار موج هست کمی سرد و خشن هست اما مطمعنم قلب مهربونی داره که هنوز قلقش دستم نیومده.
خلاصه که دوستشون دارم
میان دیوارهای بی‌پاسخ، دلم چون شمعی بی‌جان می‌سوزد و خاموش نمی‌شود.
زمان می‌گذرد، اما اندوه، چون خزه‌ای سرد، بر جانم می‌روید و ریشه می‌دواند.
قلبم، این تکه‌گوشت بی‌پناه، دیگر تاب ضرباهنگ زندگی را ندارد؛ در هر تپشش، مرگی تدریجی نهفته‌ست.
هیچ واژه‌ای، توان وصف این خلأ را ندارد؛ این خستگیِ بی‌دلیل، این حسِ گم‌شدگی میان هزار حضورِ بی‌روح.
امشب، تنها یک چیز را می‌دانم: انسان، گاه آن‌چنان تهی می‌شود، که حتی خدا نیز صدایش را نمی‌شنود...