آخرین بار در خیابان Camden Passage دیدمت؛ همان کوچهی سنگفرششدهی آرام که همیشه بوی قهوهی تازه و کتابهای کهنه میداد.
روز عجیبی بود… انگار همه چیز برای رفتنت آماده شده بود، حتی آسمان که بیدلیل گرفته بود.
من حرفی برای گفتن نداشتم، تو هم انگار بیشتر از آنکه بمانی، آمادهی نماندن بودی.
چشمهایت را از من دزدیدی، مثل کسی که نمیخواهد لحظهی آخر را به یاد بیاورد.
کلمات بینمان مُردند، درست وسطِ همان کوچهی خلوت، جایی که هیچکس نفهمید دل دو نفر دارد بیصدا میشکند.
دستت را نکشیدی، اما حس کردم که دیگر هیچ وقت به عقب برنمیگردی.
همه چیز کوتاه بود، حتی خداحافظیات؛ مثل نفس آخر یک شمع.
تو رفتی، و Camden Passage از آن روز به بعد، برایم فقط یک راه باریک نیست، یک زخمِ باز است.
و من هنوز هر شب، قدمزنان از آنجا میگذرم، با این خیال احمقانه که شاید یک روز، دوباره روبهرویم بایستی.
روز عجیبی بود… انگار همه چیز برای رفتنت آماده شده بود، حتی آسمان که بیدلیل گرفته بود.
من حرفی برای گفتن نداشتم، تو هم انگار بیشتر از آنکه بمانی، آمادهی نماندن بودی.
چشمهایت را از من دزدیدی، مثل کسی که نمیخواهد لحظهی آخر را به یاد بیاورد.
کلمات بینمان مُردند، درست وسطِ همان کوچهی خلوت، جایی که هیچکس نفهمید دل دو نفر دارد بیصدا میشکند.
دستت را نکشیدی، اما حس کردم که دیگر هیچ وقت به عقب برنمیگردی.
همه چیز کوتاه بود، حتی خداحافظیات؛ مثل نفس آخر یک شمع.
تو رفتی، و Camden Passage از آن روز به بعد، برایم فقط یک راه باریک نیست، یک زخمِ باز است.
و من هنوز هر شب، قدمزنان از آنجا میگذرم، با این خیال احمقانه که شاید یک روز، دوباره روبهرویم بایستی.
بوسه ات مرحله ی پر هیجانی دارد
چشم و ابروت عجب تیر و کمانی دارد!
نکند وارث لبخند مونالیزایی!
که لبت مثل لبش، راز نهانی دارد
هُرم آغوش تو یعنی که خدا هم با تو
گاهگاهی هوس خوشگذرانی دارد
کاش تکلیف مرا چشم تو روشن بکند!
که خریدار تو بودن چه زبانی دارد؟
با دوتا بوسه بیا امر به معروف کنیم!
لذتی بیشتر از چشم چرانی دارد
بعد آشوب بزرگی که لبت برپا کرد
چشم تو فتنه ی یک جنگ جهانی دارد!
بوسه ات ولوله انداخته در اندامم
حتم دارم لبت اکسیر جوانی دارد!
#فرشیدتربیت
#شعر
چشم و ابروت عجب تیر و کمانی دارد!
نکند وارث لبخند مونالیزایی!
که لبت مثل لبش، راز نهانی دارد
هُرم آغوش تو یعنی که خدا هم با تو
گاهگاهی هوس خوشگذرانی دارد
کاش تکلیف مرا چشم تو روشن بکند!
که خریدار تو بودن چه زبانی دارد؟
با دوتا بوسه بیا امر به معروف کنیم!
لذتی بیشتر از چشم چرانی دارد
بعد آشوب بزرگی که لبت برپا کرد
چشم تو فتنه ی یک جنگ جهانی دارد!
بوسه ات ولوله انداخته در اندامم
حتم دارم لبت اکسیر جوانی دارد!
#فرشیدتربیت
#شعر
جهان نه ناظریست و نه نجاتدهنده. ما بودیم که نقش ناظر را بر او تحمیل کردیم، و انتظار نجات را در دل واژههایی گذاشتیم که هیچگاه پاسخگوی امیدمان نبودند. هر بار که در برزخِ نتایج، دست بهسوی بیرون دراز کردیم، فراموشمان شد این خود ما بودیم که مسیر را امضا زدیم.