.
دوستا تشویش رمضان ره نکنین
رمضان فقط 15 روز اول و 15 روز آخرش سخت اس دگه مشکل نداره😑😴😂
دوستا تشویش رمضان ره نکنین
رمضان فقط 15 روز اول و 15 روز آخرش سخت اس دگه مشکل نداره😑😴😂
🤣8😁3
-دعاى روز دوم •
((اللَّهُمَّ قَرَّبْنِى فِيهِ اِلَى مَرْضَاتِك وَجَنَّبْنِى فِيهِ مِنْ سَخَطِكَ وَنَقْمَائِكَ وَوَفَقْنِى فِيهِ لِقَرَائَةِ آيَاتِك
بِرَحْمَتِك يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِين)
«بار خدايا! دراين روز مرا به خشنوديهايت نزديك گردان واز خشم وانتقامت دور كن وبر خواندن آياتت موفق گردان به مهربانيت اى دلسوزترين مهربانان!»🍃🦋✨
((اللَّهُمَّ قَرَّبْنِى فِيهِ اِلَى مَرْضَاتِك وَجَنَّبْنِى فِيهِ مِنْ سَخَطِكَ وَنَقْمَائِكَ وَوَفَقْنِى فِيهِ لِقَرَائَةِ آيَاتِك
بِرَحْمَتِك يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِين)
«بار خدايا! دراين روز مرا به خشنوديهايت نزديك گردان واز خشم وانتقامت دور كن وبر خواندن آياتت موفق گردان به مهربانيت اى دلسوزترين مهربانان!»🍃🦋✨
❤🔥6❤1👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمضان سی روز یاری میکنه
شکم های پر ره خالی میکنه 🦦
😂💔
شکم های پر ره خالی میکنه 🦦
😂💔
😁15🌚1
عزیزان دل
امشب رمان نداریم متسفانه مشکلی پیش آمده که نمیتانن نشر کنن.! 🙃
امشب رمان نداریم متسفانه مشکلی پیش آمده که نمیتانن نشر کنن.! 🙃
💔5👍1😁1
یک دلم میگه رمان خودم را نشر کنم
بعد میگم بزار تمام بشه بعد 😐
بعد میگم بزار تمام بشه بعد 😐
❤4👍1😁1
سبحانالله 🫠
انشاءالله الله ما را همبرساند به چنین روزی❤️
مشتاقانه و بی صبرانه منتظر چنین روزی هستم که من هم بتوانم این چنین تلاوت کنم او هم از حفظ🫀❤️🩹
انشاءالله الله ما را همبرساند به چنین روزی❤️
مشتاقانه و بی صبرانه منتظر چنین روزی هستم که من هم بتوانم این چنین تلاوت کنم او هم از حفظ🫀❤️🩹
❤11🥰2
❤6🔥2
سلام به همه
راستش میخام دلیل نشر نشدن رمان ره برتان روشن بسازم.!
راستش میخام دلیل نشر نشدن رمان ره برتان روشن بسازم.!
👍5🤔2
رمان وقتی دوشیزه سادات میخاستن دیشب نشر کنن از پیششان اشتباهاً پاک شده و مجبوراً دوباره از سر بنویسند تا اینکه تمام شود صبور باشید.! 😊
💔4😐1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
یکی از مردها در آهنی بزرگی را باز کرد و با اشاره گفت: "داخل شوید!" لمر با صدای لرزانی گفت: "ما را اینجا میخواهید چکار کنید؟!" مرد لبخند تلخی زد. "منتظر بمانید… یوسف دیر یا زود خواهد آمد. و اگر نیاید؟ خب… مشکل شماست، نه ما!" نگاه خشمگینی به او انداختم،…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_پنجاه_و_پنجم
ناشر: #دوشیزه_سادات
" کلثوم! لعنتی! بیدار بمان!
لطفاً چشمانت را باز بگیر نگذار از حال بروی لطفاً!
آه خداااا پس کجاستی؟
کمک کن شهبانویم از دست میرود خواهش میکنم کمکم کن!
قطرات اشکش بر گونه هایم چکید یعنی گریه دارد او هم بخاطر من؟!
با لکنت گفتم: نکن... ن...نکن گریه یار لجبازم!
وقتِ
"مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم، تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم."
_ _ _ کلثووووم نکن ترا هیچ چیزی نمیشود.
آه لعنتی! خدایا چیکار کنم؟!
اصلاً نمیگذارم حق نداری چیزیت شود!
چه کسی گفته واژهها جان ندارند؟ دارند... خوب هم دارند! خدا دیده بود که او با کلمه هایش چطور لرزانده بود دلِ
رنجیده ام را.!
_ _ _ کلثوم کوشش کن به هوش باشی!
خندهای تلخی سر دادم گفتم: حتی در همین حال هم امر میکنی؟!
_ _ _ نکن عمر من خودت را خسته نساز حتماً درد داری حالا به شفاخانه میرسیم!
گفت عمر من؟!
مرا گفت؟!
درد داشتم؟! شاید اما
گویا خدا در صدایش کدئین تزریق کرده با من که حرف میزند همه درد هایم تسکین می یابد.
دوست داشتم با او صحبت ها داشته باشم اما...
نشد که نشد!
سیاهی مرا بلعید !
مانند چشمان سیاهش که قلبم را بلعیده بود!
****
صدای اذان در کوچه پیچیده بود. هوای سحرگاهی خنک و آرام بود، اما درون خانه، گرمای زندگی تازه مان جریان داشت. با چشمان نیمهباز از خواب بیدار شدم. هنوز خسته بودم، اما قلبم سبک بود، آرامتر از همیشه.
نگاهی به پهلویم انداخت. دیان، در خواب عمیقی فرو رفته بود. نفسهایش منظم و چهرهاش آرام بود. نوری ضعیف از پنجرهی نیمهباز روی صورتش افتاده بود، خطوط جدی چهرهاش را نرمتر از همیشه نشان میداد.
لبخند کمرنگی گوشهی لبم نشست. همیشه او را جدی، محکم و گاهی مغرور دیده بودم، اما حالا، در این لحظه، چیزی در آرامش چهرهی او بود که باعث شد نگاهم برای چند ثانیه روی او ثابت بماند.
اما وقت نماز بود.
آرام خم شدم، دستم را روی بازوی دیان گذاشتم و کمی تکانش دادم. با صدایی نرم اما محکم گفتم:
"دیان… بیدار شو."
او تکانی خورد اما هنوز خواب بود. این بار نزدیکتر شدم و با نوک بینی ام به بینی اش ضربهای زده و با لحنی آرام اما جدی، کنار گوشش زمزمه کرد:
"الصَّلَاةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوْمِ…"
دیان که تا آن لحظه بیحرکت بود، ابروهایش را کمی درهم کشید و چشمهایش را نیمهباز کرد. نگاه خستهاش به من افتاد که با چشمانی جدی، اما نرم به من نگاه میکرد.
"اوففف… فقط پنج دقیقهی دیگه، کلثوم…" صدایش خوابآلود و بم بود.
لبخندی زدم. خوب میدانستم که اگر رهایش کنم، دوباره میخوابد. کمی از پتو را کنار زده و بازویش را بیشتر تکان دادم.
"دیان، بلند شو. نماز بهتر از خواب است."
دیان نالهای کرد و چشمانش را بست. "تو برو، من هم بعدش میآیم …"
اما من کوتاه نیامدم. ابروهایم را کمی بالا برده و جدیتر گفت: "دیان، نماز قضا شود، خودت مسئولش استی."
چشمانش را باز کرد، نگاه کوتاهی به من انداخت و آهی کشید. بعد، بالاخره از جای خود نیمخیز شد.
رفتم طهارت کرده دوباره به اتاق مشترک مان برگشتم دیدم که نیست پس بالاخره بیدار شدی آقای دیان!
بعد از نماز، قرآنکریمی را که دیان در عربستان برایم هدیه کرده بود را گرفته شروع کردم به قرائت.
" وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ." (روم: ۲۱)
و از نشانههای او این است که برای شما از جنس خودتان همسرانی آفرید تا در کنار آنان آرامش یابید و میان شما محبت و رحمت قرار داد. بیتردید در این امر نشانههایی است برای مردمی که تفکر میکنند." (سوره روم، آیه ۲۱)
راوی:
صدایش در اتاق پیچید، گرم، عمیق و پر از احساس.
دیان که قصد داشت جانمازش را جمع کند، در همان لحظه مکث کرد. نگاهش روی کلثوم ثابت ماند.
او را اینگونه دیده بود، بارها، در دانشگاه، در زمانی که هنوز فاصلهای میانشان بود… اما حالا، دیدنش در این لحظه، در خانهی خودشان، در روشنایی ملایم سحر، با حجابی ساده و قلبی پر از ایمان، چیز دیگری بود.
محوش شد.
چگونه کسی میتوانست به این صدا گوش دهد و قلبش آرام نگیرد؟
کلثوم، بیآنکه متوجه نگاه خیرهی دیان باشد، با صدایی آرام اما قاطع، قرائتش را تمام کرد. بعد، نگاهی به دیان انداخت که هنوز به او خیره مانده بود.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_پنجاه_و_پنجم
ناشر: #دوشیزه_سادات
" کلثوم! لعنتی! بیدار بمان!
لطفاً چشمانت را باز بگیر نگذار از حال بروی لطفاً!
آه خداااا پس کجاستی؟
کمک کن شهبانویم از دست میرود خواهش میکنم کمکم کن!
قطرات اشکش بر گونه هایم چکید یعنی گریه دارد او هم بخاطر من؟!
با لکنت گفتم: نکن... ن...نکن گریه یار لجبازم!
وقتِ
"مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم، تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم."
_ _ _ کلثووووم نکن ترا هیچ چیزی نمیشود.
آه لعنتی! خدایا چیکار کنم؟!
اصلاً نمیگذارم حق نداری چیزیت شود!
چه کسی گفته واژهها جان ندارند؟ دارند... خوب هم دارند! خدا دیده بود که او با کلمه هایش چطور لرزانده بود دلِ
رنجیده ام را.!
_ _ _ کلثوم کوشش کن به هوش باشی!
خندهای تلخی سر دادم گفتم: حتی در همین حال هم امر میکنی؟!
_ _ _ نکن عمر من خودت را خسته نساز حتماً درد داری حالا به شفاخانه میرسیم!
گفت عمر من؟!
مرا گفت؟!
درد داشتم؟! شاید اما
گویا خدا در صدایش کدئین تزریق کرده با من که حرف میزند همه درد هایم تسکین می یابد.
دوست داشتم با او صحبت ها داشته باشم اما...
نشد که نشد!
سیاهی مرا بلعید !
مانند چشمان سیاهش که قلبم را بلعیده بود!
****
صدای اذان در کوچه پیچیده بود. هوای سحرگاهی خنک و آرام بود، اما درون خانه، گرمای زندگی تازه مان جریان داشت. با چشمان نیمهباز از خواب بیدار شدم. هنوز خسته بودم، اما قلبم سبک بود، آرامتر از همیشه.
نگاهی به پهلویم انداخت. دیان، در خواب عمیقی فرو رفته بود. نفسهایش منظم و چهرهاش آرام بود. نوری ضعیف از پنجرهی نیمهباز روی صورتش افتاده بود، خطوط جدی چهرهاش را نرمتر از همیشه نشان میداد.
لبخند کمرنگی گوشهی لبم نشست. همیشه او را جدی، محکم و گاهی مغرور دیده بودم، اما حالا، در این لحظه، چیزی در آرامش چهرهی او بود که باعث شد نگاهم برای چند ثانیه روی او ثابت بماند.
اما وقت نماز بود.
آرام خم شدم، دستم را روی بازوی دیان گذاشتم و کمی تکانش دادم. با صدایی نرم اما محکم گفتم:
"دیان… بیدار شو."
او تکانی خورد اما هنوز خواب بود. این بار نزدیکتر شدم و با نوک بینی ام به بینی اش ضربهای زده و با لحنی آرام اما جدی، کنار گوشش زمزمه کرد:
"الصَّلَاةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوْمِ…"
دیان که تا آن لحظه بیحرکت بود، ابروهایش را کمی درهم کشید و چشمهایش را نیمهباز کرد. نگاه خستهاش به من افتاد که با چشمانی جدی، اما نرم به من نگاه میکرد.
"اوففف… فقط پنج دقیقهی دیگه، کلثوم…" صدایش خوابآلود و بم بود.
لبخندی زدم. خوب میدانستم که اگر رهایش کنم، دوباره میخوابد. کمی از پتو را کنار زده و بازویش را بیشتر تکان دادم.
"دیان، بلند شو. نماز بهتر از خواب است."
دیان نالهای کرد و چشمانش را بست. "تو برو، من هم بعدش میآیم …"
اما من کوتاه نیامدم. ابروهایم را کمی بالا برده و جدیتر گفت: "دیان، نماز قضا شود، خودت مسئولش استی."
چشمانش را باز کرد، نگاه کوتاهی به من انداخت و آهی کشید. بعد، بالاخره از جای خود نیمخیز شد.
رفتم طهارت کرده دوباره به اتاق مشترک مان برگشتم دیدم که نیست پس بالاخره بیدار شدی آقای دیان!
بعد از نماز، قرآنکریمی را که دیان در عربستان برایم هدیه کرده بود را گرفته شروع کردم به قرائت.
" وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ." (روم: ۲۱)
و از نشانههای او این است که برای شما از جنس خودتان همسرانی آفرید تا در کنار آنان آرامش یابید و میان شما محبت و رحمت قرار داد. بیتردید در این امر نشانههایی است برای مردمی که تفکر میکنند." (سوره روم، آیه ۲۱)
راوی:
صدایش در اتاق پیچید، گرم، عمیق و پر از احساس.
دیان که قصد داشت جانمازش را جمع کند، در همان لحظه مکث کرد. نگاهش روی کلثوم ثابت ماند.
او را اینگونه دیده بود، بارها، در دانشگاه، در زمانی که هنوز فاصلهای میانشان بود… اما حالا، دیدنش در این لحظه، در خانهی خودشان، در روشنایی ملایم سحر، با حجابی ساده و قلبی پر از ایمان، چیز دیگری بود.
محوش شد.
چگونه کسی میتوانست به این صدا گوش دهد و قلبش آرام نگیرد؟
کلثوم، بیآنکه متوجه نگاه خیرهی دیان باشد، با صدایی آرام اما قاطع، قرائتش را تمام کرد. بعد، نگاهی به دیان انداخت که هنوز به او خیره مانده بود.
❤11👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
یکی از مردها در آهنی بزرگی را باز کرد و با اشاره گفت: "داخل شوید!" لمر با صدای لرزانی گفت: "ما را اینجا میخواهید چکار کنید؟!" مرد لبخند تلخی زد. "منتظر بمانید… یوسف دیر یا زود خواهد آمد. و اگر نیاید؟ خب… مشکل شماست، نه ما!" نگاه خشمگینی به او انداختم،…
"چی است؟ چرا اینطوری نگاه میکنی؟"
دیان نفس عمیقی کشید. لبخند کمرنگی زد و فقط زمزمه کرد:
"سبحانالله…"
کلثوم ابرو بالا انداخت. "سبحانالله برای چی؟"
دیان هنوز هم نگاهش را از او برنمیداشت. چشمانش آرام اما عمیق بود. بعد، بیاختیار، با لحنی که خودش هم باور نداشت چقدر نرم شده، زمزمه کرد:
"أميرة القلب..."
کلثوم متعجب نگاهش کرد. "چی گفتی؟"
دیان لحظهای مکث کرد. نگاهش به چشمان کلثوم قفل شده بود.
"هیچ چیز... فقط حقیقت را گفتم."
کلثوم هنوز هم متعجب بود، اما دیگر چیزی نپرسید. فقط کمی گونههایش داغ شد، نگاهش را دزدید و سرش را پایین انداخت.
دیان اما هنوز هم محو او بود. کسی که سالها در برابرش ایستاده بود، بحث کرده بود، حتی گاهی از او فاصله گرفته بود، حالا تنها کسی بود که روحش را آرام میکرد.
"میدانی که من هر روز با شوق به خانه میآیم تا تو با این آواز و تلاوتت که روح را آرام میکند و کاملاً جادویی است از من پذیرایی کنی!"
کلثوم با شرم سرش را پایین انداخت.
و او، چه میتوانست نامی بهتر از "أميرة القلب" برایش انتخاب کند؟
دیان هنوز هم نگاهش را از کلثوم برنداشت. احساس میکرد که این لحظه، لحظهای است که هیچ چیزی نمیتواند آن را از یادش ببرد. لحظهای که هر کلمه، هر حرفی که از دهانش بیرون میآید، از عمق قلبش نشأت میگیرد.
کلثوم، که حالا متوجه شد چیزی فراتر از یک جمله ساده در نگاه دیان است، به آرامی لبخند زد. چیزی در آن نگاه بود که نمیتوانست از آن فرار کند. لبخندش عمیقتر از همیشه شد و چشمانش پر از محبت و آرامش. او دقیقاً میدانست که در این لحظه، همه چیز در کنار هم قرار گرفته است. همهی آن چه که در زندگیاش با دیان طی کرده بود، تمام فراز و نشیبها، حالا معنا پیدا کرده بود.
کلثوم:
جا نمازم را جمع کردم نگاهم ناخودآگاه به قاب عکسی افتاد که روی میز کنار تخت بود. دستم را دراز کردم و آن را برداشتم.
عکس عروسیمان در عربستان.
دیان با لباس احرام، خودم با چادر سفید. ساده و بیتکلف. درست همانطور که همیشه میخواستم. بدون هیچ جشن پرزرقوبرقی، هیچ تشریفاتی… فقط یک نکاح آرام و ساده با ولیمهای ساده.
لباس سفید عروسی، دیان در احرام… آن لحظهای که هر دو، روبهروی کعبه ایستاده بودیم و برای آیندهی مشترکمان دعا میکردیم.
لبخندی کمرنگ روی لبهایم نشست. انگشتم را آرام روی تصویر کشیدم. هرگز تصور نمیکردم که روزی زندگیام به اینجا برسد.
"کلثوم، به چی فکر میکنی؟"
سرم را بلند کردم و به دیان نگاه کردم که به عکس زل زده بود. او هم لبخند کمرنگی داشت.
"به همان چیزی که تو فکر میکنی." زمزمه کردم.
دیان نفس عمیقی کشید و نگاهش را به پنجره دوخت. "عجیب نیست؟ ما هیچوقت فکرش را هم نمیکردیم که یک روز، اینجا باشیم. کنار هم."
آرام گفتم: "ولی الله برای بندههایش بهترین سرنوشت را رقم میزند، حتی اگر ما نفهمیم."
دیان به من نگاه کرد، چشمهایش آرامش عجیبی داشت. بعد از چند لحظه سکوت، لبخندی زد و زمزمه کرد:
"الحمدلله علی کل حال."
به این مرد نگاه کردم مردی که قبلاً به دینش پابند نبود، مردی که اصلاً به محرم و نامحرم توجه نمیکرد اما...
حالا این آن مرد نیست!
حالا حتی نمیگذارد بدون نقاب و بدون دستکش پایم را بیرون از خانه بگذارم!
و من میدانم همه این ها بابت توجه و دوست داشتن بسیارش است.
چون وقتی مردی بالای حجاب تو توجه میکند بدان که از دوست داشتن زیاد است وقتی مردی بالای حجاب تو حساس باشد، یعنی نه تنها تو را دوست دارد، بلکه عزت و پاکیات را هم میخواهد. یعنی نمیخواهد چشمی جز چشمهای او تو را ببیند، نمیخواهد زیباییات برای غیر او باشد.
"با کسی ازدواج کن که نصف ایمانت را کامل کند، نه کسی که همان نصفی را هم از تو بگیرد و به باد فنا دهد. ازدواج نباید تو را از الله دور کند، بلکه باید تو را در مسیرش محکمتر کند. اگر پیوندی تو را از حجاب، از نماز، از تقوا دور میکند، آن پیوند نیست، آن زنجیری است که روحت را اسیر میسازد. عشق واقعی، عشقی است که تو را به الله نزدیکتر کند، نه که از او جدا سازد."
من هم زیر لب تکرار کردم. "الحمدلله علی کل حال."
یوسف و لمر هم همانجا ازدواج کرده بودند.
زندگی، همه مان را به این نقطه رسانده بود. بعد از تمام سختیها، جنگها، دردها… حالا، اینجا بودیم. در کنار هم.
همهچیز تغییر کرده بود.
حوادث آن روز… آن تیراندازی… آن لحظات بین مرگ و زندگی… همهشان هنوز مثل سایهای در ذهنم بودند.
گاهی نیمهشب از خواب میپریدم، عرق سرد روی پیشانیام نشسته، نفسم بریدهبریده، قلبم دیوانهوار میتپید. اما حالا… همهچیز آرامتر شده بود. یا شاید من یاد گرفته بودم که چطور با آن کنار بیایم.
دیان نفس عمیقی کشید. لبخند کمرنگی زد و فقط زمزمه کرد:
"سبحانالله…"
کلثوم ابرو بالا انداخت. "سبحانالله برای چی؟"
دیان هنوز هم نگاهش را از او برنمیداشت. چشمانش آرام اما عمیق بود. بعد، بیاختیار، با لحنی که خودش هم باور نداشت چقدر نرم شده، زمزمه کرد:
"أميرة القلب..."
کلثوم متعجب نگاهش کرد. "چی گفتی؟"
دیان لحظهای مکث کرد. نگاهش به چشمان کلثوم قفل شده بود.
"هیچ چیز... فقط حقیقت را گفتم."
کلثوم هنوز هم متعجب بود، اما دیگر چیزی نپرسید. فقط کمی گونههایش داغ شد، نگاهش را دزدید و سرش را پایین انداخت.
دیان اما هنوز هم محو او بود. کسی که سالها در برابرش ایستاده بود، بحث کرده بود، حتی گاهی از او فاصله گرفته بود، حالا تنها کسی بود که روحش را آرام میکرد.
"میدانی که من هر روز با شوق به خانه میآیم تا تو با این آواز و تلاوتت که روح را آرام میکند و کاملاً جادویی است از من پذیرایی کنی!"
کلثوم با شرم سرش را پایین انداخت.
و او، چه میتوانست نامی بهتر از "أميرة القلب" برایش انتخاب کند؟
دیان هنوز هم نگاهش را از کلثوم برنداشت. احساس میکرد که این لحظه، لحظهای است که هیچ چیزی نمیتواند آن را از یادش ببرد. لحظهای که هر کلمه، هر حرفی که از دهانش بیرون میآید، از عمق قلبش نشأت میگیرد.
کلثوم، که حالا متوجه شد چیزی فراتر از یک جمله ساده در نگاه دیان است، به آرامی لبخند زد. چیزی در آن نگاه بود که نمیتوانست از آن فرار کند. لبخندش عمیقتر از همیشه شد و چشمانش پر از محبت و آرامش. او دقیقاً میدانست که در این لحظه، همه چیز در کنار هم قرار گرفته است. همهی آن چه که در زندگیاش با دیان طی کرده بود، تمام فراز و نشیبها، حالا معنا پیدا کرده بود.
کلثوم:
جا نمازم را جمع کردم نگاهم ناخودآگاه به قاب عکسی افتاد که روی میز کنار تخت بود. دستم را دراز کردم و آن را برداشتم.
عکس عروسیمان در عربستان.
دیان با لباس احرام، خودم با چادر سفید. ساده و بیتکلف. درست همانطور که همیشه میخواستم. بدون هیچ جشن پرزرقوبرقی، هیچ تشریفاتی… فقط یک نکاح آرام و ساده با ولیمهای ساده.
لباس سفید عروسی، دیان در احرام… آن لحظهای که هر دو، روبهروی کعبه ایستاده بودیم و برای آیندهی مشترکمان دعا میکردیم.
لبخندی کمرنگ روی لبهایم نشست. انگشتم را آرام روی تصویر کشیدم. هرگز تصور نمیکردم که روزی زندگیام به اینجا برسد.
"کلثوم، به چی فکر میکنی؟"
سرم را بلند کردم و به دیان نگاه کردم که به عکس زل زده بود. او هم لبخند کمرنگی داشت.
"به همان چیزی که تو فکر میکنی." زمزمه کردم.
دیان نفس عمیقی کشید و نگاهش را به پنجره دوخت. "عجیب نیست؟ ما هیچوقت فکرش را هم نمیکردیم که یک روز، اینجا باشیم. کنار هم."
آرام گفتم: "ولی الله برای بندههایش بهترین سرنوشت را رقم میزند، حتی اگر ما نفهمیم."
دیان به من نگاه کرد، چشمهایش آرامش عجیبی داشت. بعد از چند لحظه سکوت، لبخندی زد و زمزمه کرد:
"الحمدلله علی کل حال."
به این مرد نگاه کردم مردی که قبلاً به دینش پابند نبود، مردی که اصلاً به محرم و نامحرم توجه نمیکرد اما...
حالا این آن مرد نیست!
حالا حتی نمیگذارد بدون نقاب و بدون دستکش پایم را بیرون از خانه بگذارم!
و من میدانم همه این ها بابت توجه و دوست داشتن بسیارش است.
چون وقتی مردی بالای حجاب تو توجه میکند بدان که از دوست داشتن زیاد است وقتی مردی بالای حجاب تو حساس باشد، یعنی نه تنها تو را دوست دارد، بلکه عزت و پاکیات را هم میخواهد. یعنی نمیخواهد چشمی جز چشمهای او تو را ببیند، نمیخواهد زیباییات برای غیر او باشد.
"با کسی ازدواج کن که نصف ایمانت را کامل کند، نه کسی که همان نصفی را هم از تو بگیرد و به باد فنا دهد. ازدواج نباید تو را از الله دور کند، بلکه باید تو را در مسیرش محکمتر کند. اگر پیوندی تو را از حجاب، از نماز، از تقوا دور میکند، آن پیوند نیست، آن زنجیری است که روحت را اسیر میسازد. عشق واقعی، عشقی است که تو را به الله نزدیکتر کند، نه که از او جدا سازد."
من هم زیر لب تکرار کردم. "الحمدلله علی کل حال."
یوسف و لمر هم همانجا ازدواج کرده بودند.
زندگی، همه مان را به این نقطه رسانده بود. بعد از تمام سختیها، جنگها، دردها… حالا، اینجا بودیم. در کنار هم.
همهچیز تغییر کرده بود.
حوادث آن روز… آن تیراندازی… آن لحظات بین مرگ و زندگی… همهشان هنوز مثل سایهای در ذهنم بودند.
گاهی نیمهشب از خواب میپریدم، عرق سرد روی پیشانیام نشسته، نفسم بریدهبریده، قلبم دیوانهوار میتپید. اما حالا… همهچیز آرامتر شده بود. یا شاید من یاد گرفته بودم که چطور با آن کنار بیایم.
❤13👍1🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
یکی از مردها در آهنی بزرگی را باز کرد و با اشاره گفت: "داخل شوید!" لمر با صدای لرزانی گفت: "ما را اینجا میخواهید چکار کنید؟!" مرد لبخند تلخی زد. "منتظر بمانید… یوسف دیر یا زود خواهد آمد. و اگر نیاید؟ خب… مشکل شماست، نه ما!" نگاه خشمگینی به او انداختم،…
دستم را روی کمرم کشیدم. جای گلوله هنوز آنجا بود، یک یادگاری همیشگی از آن شب. اما دیگر درد نداشت، فقط گهگاهی تیر میکشید، بیشتر از همه وقتی که گذشته را به یاد میآوردم.
در این یکسال، همه چیز تغییر کرده بود. دیان… یوسف… خودم.
یوسف حالش خوب شده بود، اما دیگر مثل قبل نبود. آرامتر شده بود، اما در نگاهش چیزی بود که قبلاً ندیده بودم. شاید نوعی از درک عمیقتر نسبت به زندگی، شاید هم خستگی از جنگهای بیپایان.
دیان؟ او هم تغییر کرده بود، اما مثل همیشه سعی داشت خودش را پشت نقاب بیتفاوتیاش پنهان کند. اما من میدانستم. او دیگر همان آدم قبل نبود.
لبخندی زدم، قاب عکس را بوسیدم و آرام زمزمه کردم: "الحمدلله علی کل
"چطور میخواهی این لحظه رو فراموش کنی؟" زیر لب گفتم و خود را در این فکر غرق کردم. لحظهای بعد، دیان به آرامی نزدیکتر شد و دستش را به دستم گذاشت. هیچ حرفی نمیزدیم. هر دو در سکوت درک میکردیم که در این زمان، کلمات اضافی بودند.
دیان کمکم به سمت پنجره رفت و درحالیکه نگاهش به بیرون بود، گفت: "مطمئن باش، این لحظه هیچوقت فراموش نمیشود، مثل همه چیزهایی که با هم ساختیم."
به او نگاه کردم، احساس آرامش در دلم جاری شد.
"حتی اگر دنیا از هم بپاشد، این لحظه و این عشق همیشه در قلبم میماند."
دیان سرش را تکان داد و با لبخندی نرم پاسخ داد: "این را فقط یک نفر میفهمد. همان کسی که همیشه در قلبم خواهد بود."
در این لحظه، فهمیدم که واقعاً در کنار کسی هستم که همیشه در قلبش خواهم ماند. من، شهبانوی قلب دیان بودم، همان طور که دیان محبوب قلب من بود.
در این لحظه، من تنها یک محبوب دل نبودم؛ من همان شهبانوی قلب دیان بودم.
خواستم فضا تغییر کند رفتم سمت آیینه تا موهایم را شانه کنم ولی دستم اصلاً نمیرسد برای شانه کردن شان کمی فکر کردم حالا که شوهر کرده ام و مادرم هم نیست پس بهترین فرصت است تا این مو ها را کوتاه کنم!
قیچی را گرفتم میخواستم شروع به قیچی کردن کنم ولی به آواز بم مانند دیان متوقف شدم.
_ _ _ چیکار میکنی عمر من ؟
_ _ _ دیان از دست این موها خیلی خسته شده ام میخواهم قیچی کنم شان!
_ _ _ اون وقت از کی اجازه گرفتی؟
_ _ _ چرا باید از کسی اجازه بگیرم موهای خودم است دلم.
_ _ _ نخیر بانوی من اشتباه میکنید تو حالا مربوط من میشوی و هر چیزی که مربوط تو است مربوط من هم است!
هر چیزیکه مربوط من میشود مربوط تو هم است.
_ _ _ آه دیان پس بیا خودت ازشان مراقبت کن!
_ _ _ چشم خودم ازشان مراقبت میکنم.
واقعاً به این مرد حیران ماندم!
_ _ _ بیا که خودم موهایت را شانه کنم و ببافم گیسو کمندم.
با تعجب گفتم: مگر بافتن مو را بلدی؟
_ _ _ بلی که بلدم من که گفته بودم کاری نیست که من نتوانم.
_ _ _ ماشاءالله طرف همسرت رفتی دگه!
_ _ _ هههههه.
دیان موهایم را آرام شانه میکرد، گویا هر تارش را با دقت لمس میکرد. ناگهان دستش مکث کرد، نفس عمیقی کشید و لبخند زد. آرام گفت:
"چه عالمهاست در هر تار مویت،..."
لبخندم را نگه داشتم، اما قلبم تندتر میتپید. سرم را کمی پایین انداختم و نرم زمزمه کردم:
"مویم شانه مکن که پریشان شوم
تو اگر دست کشی، غرق طوفان شوم…"
دیان خندید، صدایش پر از محبت شد:
"پس چه کنم، أميرة القلبم؟ دست نکشم که باز هم پریشان شوی؟"
آهسته گفتم:
"پریشانیِ عاشق، عیب نیست…"
دیان لبخندش را جمع نکرد، گویا از این پریشانی خوشش آمده بود. انگشتانش هنوز میان تارهای موهایم مانده بود، آرام و با همان لحن دلنشین گفت:
"پس اگر عیب نیست، بگذار بیشتر پریشانت کنم…"
سرم را پایین انداختم، گرمای شرم روی گونههایم دوید، اما بیاختیار زمزمه کردم:
"به بوی زلف تو مستم، خدا نگهدارت
مباد لحظهای افتد ز یادم این بویت…"
دیان خندید، دستی روی موهایم کشید و در گوشم آهسته گفت:
"این بوی تو نیست که در یادم میماند، أميرة القلبم … این تویی که در قلبم حک شدهای."
قلبم لرزید. حس کردم چقدر در این لحظه آرامم، چقدر دنیا برایم کوچک شده است، چقدر همهچیز در کنار او معنای دیگری دارد…
بعد اینکه شانه کردن و بافتن مو هایم تمام شد با دقت به تصویرم در آینه خیره شدم چه زیبا مو هایم را بافته است! لباسم هم روی تنم بهخوبی نشسته، اما چیزی در دلم میلرزید. انگشتانم آرام روی پارچهاش کشیده شد، حس لطافتش را زیر سرانگشتانم حس کردم. کمی چرخیدم و نگاهش را جُستم.
دیان، مثل همیشه، با همان نگاه عمیق و نافذ به من خیره بود. نمیدانم چرا، اما منتظر بودم چیزی بگوید، نظری دهد، تعریفی کند. آرام پرسیدم:
"با این لباس چطور شده ام؟"
در این یکسال، همه چیز تغییر کرده بود. دیان… یوسف… خودم.
یوسف حالش خوب شده بود، اما دیگر مثل قبل نبود. آرامتر شده بود، اما در نگاهش چیزی بود که قبلاً ندیده بودم. شاید نوعی از درک عمیقتر نسبت به زندگی، شاید هم خستگی از جنگهای بیپایان.
دیان؟ او هم تغییر کرده بود، اما مثل همیشه سعی داشت خودش را پشت نقاب بیتفاوتیاش پنهان کند. اما من میدانستم. او دیگر همان آدم قبل نبود.
لبخندی زدم، قاب عکس را بوسیدم و آرام زمزمه کردم: "الحمدلله علی کل
"چطور میخواهی این لحظه رو فراموش کنی؟" زیر لب گفتم و خود را در این فکر غرق کردم. لحظهای بعد، دیان به آرامی نزدیکتر شد و دستش را به دستم گذاشت. هیچ حرفی نمیزدیم. هر دو در سکوت درک میکردیم که در این زمان، کلمات اضافی بودند.
دیان کمکم به سمت پنجره رفت و درحالیکه نگاهش به بیرون بود، گفت: "مطمئن باش، این لحظه هیچوقت فراموش نمیشود، مثل همه چیزهایی که با هم ساختیم."
به او نگاه کردم، احساس آرامش در دلم جاری شد.
"حتی اگر دنیا از هم بپاشد، این لحظه و این عشق همیشه در قلبم میماند."
دیان سرش را تکان داد و با لبخندی نرم پاسخ داد: "این را فقط یک نفر میفهمد. همان کسی که همیشه در قلبم خواهد بود."
در این لحظه، فهمیدم که واقعاً در کنار کسی هستم که همیشه در قلبش خواهم ماند. من، شهبانوی قلب دیان بودم، همان طور که دیان محبوب قلب من بود.
در این لحظه، من تنها یک محبوب دل نبودم؛ من همان شهبانوی قلب دیان بودم.
خواستم فضا تغییر کند رفتم سمت آیینه تا موهایم را شانه کنم ولی دستم اصلاً نمیرسد برای شانه کردن شان کمی فکر کردم حالا که شوهر کرده ام و مادرم هم نیست پس بهترین فرصت است تا این مو ها را کوتاه کنم!
قیچی را گرفتم میخواستم شروع به قیچی کردن کنم ولی به آواز بم مانند دیان متوقف شدم.
_ _ _ چیکار میکنی عمر من ؟
_ _ _ دیان از دست این موها خیلی خسته شده ام میخواهم قیچی کنم شان!
_ _ _ اون وقت از کی اجازه گرفتی؟
_ _ _ چرا باید از کسی اجازه بگیرم موهای خودم است دلم.
_ _ _ نخیر بانوی من اشتباه میکنید تو حالا مربوط من میشوی و هر چیزی که مربوط تو است مربوط من هم است!
هر چیزیکه مربوط من میشود مربوط تو هم است.
_ _ _ آه دیان پس بیا خودت ازشان مراقبت کن!
_ _ _ چشم خودم ازشان مراقبت میکنم.
واقعاً به این مرد حیران ماندم!
_ _ _ بیا که خودم موهایت را شانه کنم و ببافم گیسو کمندم.
با تعجب گفتم: مگر بافتن مو را بلدی؟
_ _ _ بلی که بلدم من که گفته بودم کاری نیست که من نتوانم.
_ _ _ ماشاءالله طرف همسرت رفتی دگه!
_ _ _ هههههه.
دیان موهایم را آرام شانه میکرد، گویا هر تارش را با دقت لمس میکرد. ناگهان دستش مکث کرد، نفس عمیقی کشید و لبخند زد. آرام گفت:
"چه عالمهاست در هر تار مویت،..."
لبخندم را نگه داشتم، اما قلبم تندتر میتپید. سرم را کمی پایین انداختم و نرم زمزمه کردم:
"مویم شانه مکن که پریشان شوم
تو اگر دست کشی، غرق طوفان شوم…"
دیان خندید، صدایش پر از محبت شد:
"پس چه کنم، أميرة القلبم؟ دست نکشم که باز هم پریشان شوی؟"
آهسته گفتم:
"پریشانیِ عاشق، عیب نیست…"
دیان لبخندش را جمع نکرد، گویا از این پریشانی خوشش آمده بود. انگشتانش هنوز میان تارهای موهایم مانده بود، آرام و با همان لحن دلنشین گفت:
"پس اگر عیب نیست، بگذار بیشتر پریشانت کنم…"
سرم را پایین انداختم، گرمای شرم روی گونههایم دوید، اما بیاختیار زمزمه کردم:
"به بوی زلف تو مستم، خدا نگهدارت
مباد لحظهای افتد ز یادم این بویت…"
دیان خندید، دستی روی موهایم کشید و در گوشم آهسته گفت:
"این بوی تو نیست که در یادم میماند، أميرة القلبم … این تویی که در قلبم حک شدهای."
قلبم لرزید. حس کردم چقدر در این لحظه آرامم، چقدر دنیا برایم کوچک شده است، چقدر همهچیز در کنار او معنای دیگری دارد…
بعد اینکه شانه کردن و بافتن مو هایم تمام شد با دقت به تصویرم در آینه خیره شدم چه زیبا مو هایم را بافته است! لباسم هم روی تنم بهخوبی نشسته، اما چیزی در دلم میلرزید. انگشتانم آرام روی پارچهاش کشیده شد، حس لطافتش را زیر سرانگشتانم حس کردم. کمی چرخیدم و نگاهش را جُستم.
دیان، مثل همیشه، با همان نگاه عمیق و نافذ به من خیره بود. نمیدانم چرا، اما منتظر بودم چیزی بگوید، نظری دهد، تعریفی کند. آرام پرسیدم:
"با این لباس چطور شده ام؟"
❤9👍2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
یکی از مردها در آهنی بزرگی را باز کرد و با اشاره گفت: "داخل شوید!" لمر با صدای لرزانی گفت: "ما را اینجا میخواهید چکار کنید؟!" مرد لبخند تلخی زد. "منتظر بمانید… یوسف دیر یا زود خواهد آمد. و اگر نیاید؟ خب… مشکل شماست، نه ما!" نگاه خشمگینی به او انداختم،…
دیان چند ثانیه فقط نگاهم کرد، بعد با طمأنینه جلو آمد. گوشه چادرم را کمی مرتب کرد، سرش را نزدیکتر آورد و آهسته، اما محکم زمزمه کرد:
"برازنده تو است، شهبانویم."
چشمهایم از تعجب کمی باز شد… برازنده؟
نه زیبا گفت، نه دلنشین، نه چیز دیگری که انتظارش را داشتم. فقط گفت برازنده… کلمهای که سنگینتر از یک تعریف ساده بود. حس کردم چیزی از درونم تکان خورد، گویا این کلمه، چیزی بیشتر از تحسین ظاهر باشد.
لبم را تر کردم، نگاهم را به چشمانش دوختم، گویا میخواستم بفهمم پشت این کلمه چه بود. دیان لبخند محوی زد، گویی کاملاً متوجه شوک درونم شده بود. دستش را روی شانهام گذاشت و کمی نزدیکتر زمزمه کرد:
"تعریف زیبایی برای هرکس فرق دارد، أميرة القلبم … اما برازنده؟ این یعنی این لباس، این وقار، این حجاب، همه چیز در شأن تو است… درست مثل جایگاهت در قلب من."
نفسم بند آمد. در آن لحظه فهمیدم که او فقط ظاهر را ندیده بود… بلکه چیزی فراتر را دیده بود.
نگاهم را به چشمان پر از محبتش دوختم. احساس کردم این لحظه، همان لحظهای است که باید خبر را به او بدهم.
لبم را تر کردم و با صدایی آرام و سرشار از احساس گفتم:
"دیان… آیا نشنیدهای که الله در قرآن گفته است: 'المال والبنون زینة الحیاة الدنیا' – مال و فرزندان، زینت زندگی دنیا هستند؟"
دیان با دقت نگاهم کرد. چشمانش پر از سوال شد. قدمی نزدیکتر آمد و گفت:
"البته که شنیدهام، چرا این را گفتی؟"
نفس عمیقی کشیدم، دستانش را در دست گرفتم، نگاهی به جانمازش انداختم و سپس دوباره به چشمان سیاهش خیره شدم.
"دیان… الله برای ما یک زینت دیگر هم عطا کرده است."
لحظهای چشمانش گشاد شد. نفسش در سینه حبس ماند. نگاهش به دستم که روی شکمم بود، افتاد. چند ثانیه بیحرکت ایستاد، انگار که نمیدانست چه بگوید.
"کلثوم… یعنی… یعنی تو…؟"
لبخندی زدم و آرام سرم را تکان دادم.
ناگهان دیان دستانش را روی صورتش گذاشت، سرش را پایین انداخت و به سجده افتاد. صدای الحمدلله گفتنش در فضای اتاق پیچید. اشکهایش روی سجاده چکید.
چند لحظه بعد، بلند شد، به سمتم آمد، دستانم را در دستانش گرفت و زمزمه کرد:
"الله اکبر… چه نعمت بزرگی! کلثوم، این زیباترین خبری بود که در زندگی شنیدهام الحمدلله!"
سپس پیشانیام را بوسید و دستش را با محبت روی شکمم گذاشت و زمزمه کرد: سر رشتهی شادیست خیالِ خوشِ تو.
"یا الله، این امانتی را برای ما سالم و صالح قرار بده و او را از بندگان شایستهات بگردان."
در آن لحظه، اشکم بیاختیار سرازیر شد. این نه فقط یک خبر، بلکه آغاز یک رحمت جدید در زندگی ما بود.
خندیدم خندهی که باعث میشود چال گونه ام نمایان شود و این صحنه از چشم دیان پنهان نماند به طرفم نگاه کرده و با همان لبخند کج همیشه گی اش زمزمه کرد:
در دو چال گونه ات
دنیای من جا میشود
عاشق دنیای خویشم
لحظه خندیدنت"
سرخ شدن گونه هایم را حس کردم ولی من هم عقب نماندم: "گر بگویمت که تو در خونِ منی بهتان نیست."
به چشمانم نگا کرده گفت: "طرحِ لبخندِ تو پایانِ پریشانی هاست."
مثل خودش به طرف چشمان سیاهش نگاه کرده گفتم: "ندانمت که چه گویم تو هر دو چشم منی!."
لبخندی زد و گفت: تسلیمم! بانوی شاعرم.
خندیدم و چیزی نگفتم.
در همان لحظه دستانم را بلند کرد و حلقهای را که عجیب آشنا بود برایم در دستم کرد!
با چشمان گرد گفتم: دیان این همان حلقه است که در اتاقت گمش کرده بودم!
خونسرد گفت: بلی خودش است.
فهمیدم که همان روز پیدا کرده بوده ولی از من پنهانش کرده بود!
_ _ _ چرا همان روز که پرسیدم نگفتی که پیدایش کردی؟!
_ _ _ چون میخواستم در این روز خودم بدهم برایت!
میخواستم بحث را ادامه بدهم ولی این قر و قور معده ام نگذاشت!
_ _ _ فکر کنم بانویم گرسنه شده است؟!
_ _ _ هممم همینطور است.
دیانم یک چیزی برای خوردن آماده میکنی لطفاً!
_ _ _ هی بانوی شکم پرست من (میم) مالکیت را استفاده میکنی او هم فقط بخاطر غذا؟!
_ _ _ ای بابا نه مرد من مگر می شود تو که همیشه دیان من بودی،هستی و خواهی بود!
دگه اینکه میدانی که حالا من تنها نیستم دو نفر هستیم!
_ _ _ بلی بلی حالا با این حرف ها مرا بازی نده!
میدانم!
دوباره با خنده گفت: "دل فدای شما شد و جان نیز هم!"
این را گفت و رفت سمت آشپزخانه از پشتش رفته گفتم: آقای شاعر من!
شما که (گوردون رمزی) افغانستان هستی هههه!
حالا این را بگو چی پخته میکنی جناب سر آشپز ؟
_ _ _ یک غذایی که بتواند شکم این بانوی شکموی من را سیر کند!
_ _ _ ههههه پس موفق باشید جناب حالا حالا ها هستین دگه شما مجبوری که شکم هر دوی مان را سیر کنی چون از این به بعد من تنها نیستم!
خندید و سکوت کرد.
در دل گفتم: عجب زوج باحالی شدیم ما هم ههههه.
"برازنده تو است، شهبانویم."
چشمهایم از تعجب کمی باز شد… برازنده؟
نه زیبا گفت، نه دلنشین، نه چیز دیگری که انتظارش را داشتم. فقط گفت برازنده… کلمهای که سنگینتر از یک تعریف ساده بود. حس کردم چیزی از درونم تکان خورد، گویا این کلمه، چیزی بیشتر از تحسین ظاهر باشد.
لبم را تر کردم، نگاهم را به چشمانش دوختم، گویا میخواستم بفهمم پشت این کلمه چه بود. دیان لبخند محوی زد، گویی کاملاً متوجه شوک درونم شده بود. دستش را روی شانهام گذاشت و کمی نزدیکتر زمزمه کرد:
"تعریف زیبایی برای هرکس فرق دارد، أميرة القلبم … اما برازنده؟ این یعنی این لباس، این وقار، این حجاب، همه چیز در شأن تو است… درست مثل جایگاهت در قلب من."
نفسم بند آمد. در آن لحظه فهمیدم که او فقط ظاهر را ندیده بود… بلکه چیزی فراتر را دیده بود.
نگاهم را به چشمان پر از محبتش دوختم. احساس کردم این لحظه، همان لحظهای است که باید خبر را به او بدهم.
لبم را تر کردم و با صدایی آرام و سرشار از احساس گفتم:
"دیان… آیا نشنیدهای که الله در قرآن گفته است: 'المال والبنون زینة الحیاة الدنیا' – مال و فرزندان، زینت زندگی دنیا هستند؟"
دیان با دقت نگاهم کرد. چشمانش پر از سوال شد. قدمی نزدیکتر آمد و گفت:
"البته که شنیدهام، چرا این را گفتی؟"
نفس عمیقی کشیدم، دستانش را در دست گرفتم، نگاهی به جانمازش انداختم و سپس دوباره به چشمان سیاهش خیره شدم.
"دیان… الله برای ما یک زینت دیگر هم عطا کرده است."
لحظهای چشمانش گشاد شد. نفسش در سینه حبس ماند. نگاهش به دستم که روی شکمم بود، افتاد. چند ثانیه بیحرکت ایستاد، انگار که نمیدانست چه بگوید.
"کلثوم… یعنی… یعنی تو…؟"
لبخندی زدم و آرام سرم را تکان دادم.
ناگهان دیان دستانش را روی صورتش گذاشت، سرش را پایین انداخت و به سجده افتاد. صدای الحمدلله گفتنش در فضای اتاق پیچید. اشکهایش روی سجاده چکید.
چند لحظه بعد، بلند شد، به سمتم آمد، دستانم را در دستانش گرفت و زمزمه کرد:
"الله اکبر… چه نعمت بزرگی! کلثوم، این زیباترین خبری بود که در زندگی شنیدهام الحمدلله!"
سپس پیشانیام را بوسید و دستش را با محبت روی شکمم گذاشت و زمزمه کرد: سر رشتهی شادیست خیالِ خوشِ تو.
"یا الله، این امانتی را برای ما سالم و صالح قرار بده و او را از بندگان شایستهات بگردان."
در آن لحظه، اشکم بیاختیار سرازیر شد. این نه فقط یک خبر، بلکه آغاز یک رحمت جدید در زندگی ما بود.
خندیدم خندهی که باعث میشود چال گونه ام نمایان شود و این صحنه از چشم دیان پنهان نماند به طرفم نگاه کرده و با همان لبخند کج همیشه گی اش زمزمه کرد:
در دو چال گونه ات
دنیای من جا میشود
عاشق دنیای خویشم
لحظه خندیدنت"
سرخ شدن گونه هایم را حس کردم ولی من هم عقب نماندم: "گر بگویمت که تو در خونِ منی بهتان نیست."
به چشمانم نگا کرده گفت: "طرحِ لبخندِ تو پایانِ پریشانی هاست."
مثل خودش به طرف چشمان سیاهش نگاه کرده گفتم: "ندانمت که چه گویم تو هر دو چشم منی!."
لبخندی زد و گفت: تسلیمم! بانوی شاعرم.
خندیدم و چیزی نگفتم.
در همان لحظه دستانم را بلند کرد و حلقهای را که عجیب آشنا بود برایم در دستم کرد!
با چشمان گرد گفتم: دیان این همان حلقه است که در اتاقت گمش کرده بودم!
خونسرد گفت: بلی خودش است.
فهمیدم که همان روز پیدا کرده بوده ولی از من پنهانش کرده بود!
_ _ _ چرا همان روز که پرسیدم نگفتی که پیدایش کردی؟!
_ _ _ چون میخواستم در این روز خودم بدهم برایت!
میخواستم بحث را ادامه بدهم ولی این قر و قور معده ام نگذاشت!
_ _ _ فکر کنم بانویم گرسنه شده است؟!
_ _ _ هممم همینطور است.
دیانم یک چیزی برای خوردن آماده میکنی لطفاً!
_ _ _ هی بانوی شکم پرست من (میم) مالکیت را استفاده میکنی او هم فقط بخاطر غذا؟!
_ _ _ ای بابا نه مرد من مگر می شود تو که همیشه دیان من بودی،هستی و خواهی بود!
دگه اینکه میدانی که حالا من تنها نیستم دو نفر هستیم!
_ _ _ بلی بلی حالا با این حرف ها مرا بازی نده!
میدانم!
دوباره با خنده گفت: "دل فدای شما شد و جان نیز هم!"
این را گفت و رفت سمت آشپزخانه از پشتش رفته گفتم: آقای شاعر من!
شما که (گوردون رمزی) افغانستان هستی هههه!
حالا این را بگو چی پخته میکنی جناب سر آشپز ؟
_ _ _ یک غذایی که بتواند شکم این بانوی شکموی من را سیر کند!
_ _ _ ههههه پس موفق باشید جناب حالا حالا ها هستین دگه شما مجبوری که شکم هر دوی مان را سیر کنی چون از این به بعد من تنها نیستم!
خندید و سکوت کرد.
در دل گفتم: عجب زوج باحالی شدیم ما هم ههههه.
❤11
عطر ملایم غذا فضای خانه را پر کرده بود. دیان با دقت و مهارت، غذا را هم میزد. گویا نه فقط یک وعدهی ساده، بلکه طعمی از محبت را درون آن میریخت. چهرهاش آرام بود، حرکاتش حسابشده. من به گوشهی میز تکیه داده، با نگاهی پر از شیطنت گفتم:
"فکرش را هم نمیکردم روزی دیانی که همیشه مشغول درس و بحث بود، اینطور در آشپزخانه هنرنمایی کند!"
لبخند کمرنگی زد، چشمانش برق زدند و گفت:
"تو نمیدانی، اما آشپزی مثل زندگی است؛ اگر مواد اولیهاش عشق باشد، همیشه طعمش بینظیر میشود."
دلم لرزید. به غذایی که آماده کرده بود، نگاه کردم. لقمهای برداشتم، مزهاش درست همانگونه بود که گفته بود—گرم، دلنشین، و پر از محبت.
نگاهم را از سفرهای که دیان با دستان خودش آماده کرده بود، به چهرهاش دوختم. آرامش در عمق چشمانش موج میزد، گویی دیگر آن دیان گذشته نبود، بلکه مردی بود که حقیقت را یافته و مسیرش را با نور ایمان روشن کرده بود.
آهسته لبخند زدم، دستانم را روی سفره گذاشتم و با لحنی نرم، اما پر از یقین گفتم:
"دیان…"
سرش را بلند کرد، چشمانش درخشید، گویا منتظر شنیدن چیزی بود که مدتها در قلبم نهفته بود.
نفسی عمیق کشیدم، نگاه از او نگرفتم و با آرامشی که از عمق دلم میجوشید، ادامه دادم:
"من ترا دوست دارم، اما نه مثل آنانی که دنیا را پرستش میکنند… نه مثل آنانی که عشق را هدف زندگیشان میسازند. و نه مثل آنانی که محبوب خود را مانند بت میپرستند.
دیان، من ترا دوست دارم، اما بخاطر رضای الله… چون عشق واقعی، تنها برای اوست. و اگر در قلبم جایی برای تو هست، فقط به این دلیل است که تو مرا در راه او یاری میکنی، نه دور."
امیر من، من تو را مانند بت نمیپرستم، چون هیچ انسانی لایق پرستش نیست. عشق من به تو در بندگی الله خلاصه میشود. اگر دوستت دارم، بخاطر این است که تو مرا به یاد الله میاندازی، نه اینکه از او دورم کنی."
این را بدان که عشق من به تو فقط برای رضای الله است. زیرا تو برای من همچون دلی هستی که به سوی الله میتازد، و من در این راه با تو هستم تا به درستی الله را دنبال کنیم."
دیان ساکت شد، اما چشمانش حرف میزدند—حرفهایی که شاید خودش هم نتواند بیان کند. آهسته لبخند زد، لبخندی که از جنس آرامش بود، از جنس تسلیم در برابر حقیقتی که هر دو یافته بودیم.
در آن لحظه فهمیدم… محبتهایی که برای رضای الله باشد، نه کم میشود، نه از بین میرود. بلکه جاودانه میماند، همانگونه که قلب من و دیان، در مسیر رضایت او، به هم پیوند خورده بود.
دیان هنوز به من خیره بود، اما اینبار نگاهش چیزی فراتر از عشق دنیایی داشت. آرام و پر از معنا، گویا که در آن لحظه چیزی عمیقتر از تمام واژهها را در قلبش حس کرده باشد. لبخندی گوشهی لبش نشست و آهسته زمزمه کرد:
"پس اگر دوست داشتنم برای رضای الله باشد، دیگر هیچوقت از بین نمیرود، أميرة القلبم؟"
قلبم لرزید. همیشه درونم میدانستم که این مرد، اگر عشق را بیاموزد، اگر حقیقت را بفهمد، آن را در زیباترین شکل ممکن خواهد پذیرفت. لبخندی زدم و با صدایی که لرزش لطیفی داشت، جواب دادم:
"عشق حقیقی، آن است که تو را به الله نزدیکتر کند، نه که از او دور سازد. اگر محبت میان ما در راه او باشد، پس نه ترسی در آن است و نه اندوهی. و من میخواهم که محبت ما، همیشه در سایهی رضای او باشد، دیان."
سکوتی کوتاه بین ما جاری شد، اما این سکوت سنگین نبود، بلکه آرامشی عجیب در آن موج میزد. دیان سرش را کمی پایین آورد، گویا میخواست احساسی که در دلش شعله کشیده را به زبان بیاورد، اما هنوز کلماتش را نیافته بود.
لحظاتی بعد، با همان لحن آرام و صدای مطمئن همیشگیاش گفت:
"اگر راه من و تو، در مسیر الله باشد، پس دیگر هیچ چیزی نمیتواند آن را از هم جدا کند، نه دنیا و نه آخرت."
لبخند زدم، چشمانم را بستم و زیر لب زمزمه کردم:
"رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا."
"پروردگارا! به ما از همسران و فرزندانمان روشنی چشم عطا کن و ما را برای پرهیزگاران پیشوا قرار بده!"
دیان با شنیدن دعا لبخند زد، انگشتانش را روی دستم گذاشت و آهسته گفت:
"آمین، أميرة القلبم، ثم آمین..."
و در آن لحظه، میدانستم که داستان ما، هرگز پایانی نخواهد داشت… بلکه تنها آغاز سفری است که مقصدش، رضای الله است.
"عشق، گنجی است که دل را میسوزاند،
ولی در پایان، دل را در نور خداوند میآباند."
دلم میخواست چیزی بگویم که همیشه در ذهنم بود، چیزی که معنای واقعی این پیوند را برایم روشن میکرد. آرام گفتم:
"فکرش را هم نمیکردم روزی دیانی که همیشه مشغول درس و بحث بود، اینطور در آشپزخانه هنرنمایی کند!"
لبخند کمرنگی زد، چشمانش برق زدند و گفت:
"تو نمیدانی، اما آشپزی مثل زندگی است؛ اگر مواد اولیهاش عشق باشد، همیشه طعمش بینظیر میشود."
دلم لرزید. به غذایی که آماده کرده بود، نگاه کردم. لقمهای برداشتم، مزهاش درست همانگونه بود که گفته بود—گرم، دلنشین، و پر از محبت.
نگاهم را از سفرهای که دیان با دستان خودش آماده کرده بود، به چهرهاش دوختم. آرامش در عمق چشمانش موج میزد، گویی دیگر آن دیان گذشته نبود، بلکه مردی بود که حقیقت را یافته و مسیرش را با نور ایمان روشن کرده بود.
آهسته لبخند زدم، دستانم را روی سفره گذاشتم و با لحنی نرم، اما پر از یقین گفتم:
"دیان…"
سرش را بلند کرد، چشمانش درخشید، گویا منتظر شنیدن چیزی بود که مدتها در قلبم نهفته بود.
نفسی عمیق کشیدم، نگاه از او نگرفتم و با آرامشی که از عمق دلم میجوشید، ادامه دادم:
"من ترا دوست دارم، اما نه مثل آنانی که دنیا را پرستش میکنند… نه مثل آنانی که عشق را هدف زندگیشان میسازند. و نه مثل آنانی که محبوب خود را مانند بت میپرستند.
دیان، من ترا دوست دارم، اما بخاطر رضای الله… چون عشق واقعی، تنها برای اوست. و اگر در قلبم جایی برای تو هست، فقط به این دلیل است که تو مرا در راه او یاری میکنی، نه دور."
امیر من، من تو را مانند بت نمیپرستم، چون هیچ انسانی لایق پرستش نیست. عشق من به تو در بندگی الله خلاصه میشود. اگر دوستت دارم، بخاطر این است که تو مرا به یاد الله میاندازی، نه اینکه از او دورم کنی."
این را بدان که عشق من به تو فقط برای رضای الله است. زیرا تو برای من همچون دلی هستی که به سوی الله میتازد، و من در این راه با تو هستم تا به درستی الله را دنبال کنیم."
دیان ساکت شد، اما چشمانش حرف میزدند—حرفهایی که شاید خودش هم نتواند بیان کند. آهسته لبخند زد، لبخندی که از جنس آرامش بود، از جنس تسلیم در برابر حقیقتی که هر دو یافته بودیم.
در آن لحظه فهمیدم… محبتهایی که برای رضای الله باشد، نه کم میشود، نه از بین میرود. بلکه جاودانه میماند، همانگونه که قلب من و دیان، در مسیر رضایت او، به هم پیوند خورده بود.
دیان هنوز به من خیره بود، اما اینبار نگاهش چیزی فراتر از عشق دنیایی داشت. آرام و پر از معنا، گویا که در آن لحظه چیزی عمیقتر از تمام واژهها را در قلبش حس کرده باشد. لبخندی گوشهی لبش نشست و آهسته زمزمه کرد:
"پس اگر دوست داشتنم برای رضای الله باشد، دیگر هیچوقت از بین نمیرود، أميرة القلبم؟"
قلبم لرزید. همیشه درونم میدانستم که این مرد، اگر عشق را بیاموزد، اگر حقیقت را بفهمد، آن را در زیباترین شکل ممکن خواهد پذیرفت. لبخندی زدم و با صدایی که لرزش لطیفی داشت، جواب دادم:
"عشق حقیقی، آن است که تو را به الله نزدیکتر کند، نه که از او دور سازد. اگر محبت میان ما در راه او باشد، پس نه ترسی در آن است و نه اندوهی. و من میخواهم که محبت ما، همیشه در سایهی رضای او باشد، دیان."
سکوتی کوتاه بین ما جاری شد، اما این سکوت سنگین نبود، بلکه آرامشی عجیب در آن موج میزد. دیان سرش را کمی پایین آورد، گویا میخواست احساسی که در دلش شعله کشیده را به زبان بیاورد، اما هنوز کلماتش را نیافته بود.
لحظاتی بعد، با همان لحن آرام و صدای مطمئن همیشگیاش گفت:
"اگر راه من و تو، در مسیر الله باشد، پس دیگر هیچ چیزی نمیتواند آن را از هم جدا کند، نه دنیا و نه آخرت."
لبخند زدم، چشمانم را بستم و زیر لب زمزمه کردم:
"رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا."
"پروردگارا! به ما از همسران و فرزندانمان روشنی چشم عطا کن و ما را برای پرهیزگاران پیشوا قرار بده!"
دیان با شنیدن دعا لبخند زد، انگشتانش را روی دستم گذاشت و آهسته گفت:
"آمین، أميرة القلبم، ثم آمین..."
و در آن لحظه، میدانستم که داستان ما، هرگز پایانی نخواهد داشت… بلکه تنها آغاز سفری است که مقصدش، رضای الله است.
"عشق، گنجی است که دل را میسوزاند،
ولی در پایان، دل را در نور خداوند میآباند."
دلم میخواست چیزی بگویم که همیشه در ذهنم بود، چیزی که معنای واقعی این پیوند را برایم روشن میکرد. آرام گفتم:
❤10