چـکـامـهـ زار 🌘📜
451 subscribers
536 photos
75 videos
10 files
348 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
"دیان، در اسلام گفته شده که اگر سجده برای غیر الله جایز می‌بود، زن را امر می‌کردند که برای شوهرش سجده کند، چون حق بزرگی بر او دارد. اما می‌دانی چرا این را می‌گویم؟"
چشمانش از کنجکاوی درخشید.
"چرا، أميرة القلبم؟"
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:
"چون این پیوند تنها یک رابطه‌ی دنیایی نیست. احترام، محبت، و اطاعت در چارچوب رضای الله است. اگر من تو را دوست دارم، فقط به این دلیل نیست که همسرم هستی، بلکه به این دلیل است که این محبت، در راه الله است. و اگر تو هم مرا دوست داری، باید در همین راه باشد. چون تنها عشقی که تا ابد باقی می‌ماند، عشقی است که برای او باشد."
لحظه‌ای به من نگاه کرد. بعد انگشتانم را محکم‌تر فشرد و با همان صدای آرام و پر از یقین گفت:
"پس، أميرة القلبم، عشق ما هم در این دنیا خواهد بود و هم در بهشت."
لبخند زدم. قلبم گرم شد. بله، اگر راه ما به سوی الله باشد، هیچ چیز نمی‌تواند ما را از هم جدا کند.
نگاهی طولانی به من انداخت و به نرمی گفت:
"بگو ببینم، أميرة القلبم، از غذایم راضی شدی؟"
لبخندم را پنهان نکردم. گفتم:
"مزه‌ی محبت دارد، و محبت همیشه شیرین است."
چشمانش آرام و ژرف شد، سپس زیر لب زمزمه کرد:
"وَ عَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ..."
"با همسرانتان به نیکی رفتار کنید..."
من‌هم همین کار را می‌کنم.
سپس، با صدایی که طنین عشق در آن موج می‌زد، ادامه داد:
"تو را خواهم نوشت ای جان، به هر دفتر، به هر دیوار
تو را خوانم، تو را دانم، تویی آن شعر بی‌تکرار!"
به چشمانش نگاه کردم. در آن لحظه، گویا تمام معنای آرامش، در یک نگاه خلاصه شده بود.
_ _ _ آقای شاعر من بهتر است زودتر برویم لمر شان همه منتظرن تا مهمانی را آغاز کنند.
تا که اونجا برسیم ظهر شده هله عجله کن.
_ _ _ چشم بانویم برخیز .
بعد چند ساعت طی کردن فاصله کمی طولانی به خانه زوج زیبای مان لمر و یوسف رسیدیم.

****

لمر: ینگه جان ایله به ایله که رسیدین.
_ _ _ جان ینگه کمی دیر شد دگه معذرت!
_ _ _ خیر باشد خوش آمدید.
لالا جانم خوش آمدی!
هر دوی مان‌ گفتیم خوش باشی بعد هم داخل خانه شدیم.
وای وای همه وقت آمدند.
از فرهان و هوسی شروع اِلا دیگر دخترا البته عرش و آریان هم هستند!
مهسا: وای کلثوم چطور قندول شدی ماشاءالله!
گفتم: الاا تشکر خودت همچنان!
همه شروع کردیم به احوال پرسی و تعریف کردن از یکی ديگر.
در این میان همه مان خبر های داغی را که پیش خود داشتیم رو کردیم!
اول هوسی گفت: دخترا قرار است با فرهان در همین نزدیکی ها نامزد کنیم.
چون فهمیده بودیم که نامه هوسی در اصل برای فرهان بوده و بالأخره موفق شده بود که آن نامه را برایش بدهد.
گفتم: اوه اوه پس بالاخره موفق شدی هوسی جان به عشق ديرينه ات رسيدی هههه!
_ _ _ هههههه بلا نزنه تره کلثوم.
بلی بعد خیلی جان کنی ها موفق شدم ههههههه!
سالن پر شد از آواز خنده های ما!
حالا خوب است مردان در گوشه دیگر ایستادند ورنه آبروی نمی‌ماند برای مان ههههه.
مهسا گفت خوب حالا نوبت من است: من و آریان هم قرار است عروسی کنیم!
همه شروع کردیم به جیغ و هورا گفتن!
گفتم: مهسا الله خیرت را با او آریان پیشانی ترش پیش کند هههه.
خندیده گفت: نه عزیز من او پیش دیگرا این‌طوری است ورنه خیلی هم خون گرم است ههههه!
گفتم: الله کند همینطور باشد.
فریال گفت نوبت من رسید: قرار است فامیل عرش به خواستگاری ام بیایند!
با شنیدن این هم شروع کردیم به کف زدن.ههههه!
و در اخیر نوبت من رسید کمی مکث کردم لمر گفت: کلثوم فقط خبر های من و تو ماند ههههه.
هوسی با شیطنت گفت: ان‌شاءالله خبر های خوبی برای مان بدهی ههههه!
گفتم: خجالت رنگه بکش هوسی جان.
_ _ _ هههههه چشم حالا زود شو بگو.
به طرف لمر ديده گفتم: پس اول تو بگو!
_ _ _ نه اول حق از شماست.
_ _ _ نه نشد اول تو بگو بعد مه میگم!
جر و بحث مان ادامه داشت مهسا با بی حوصله گی گفت: آه کشتین ما خیر است هر دو یکجا بگویید!
خندیده گفتم: نه پس اول من‌ میگم.
مکث کردم همه شان کنجکاوانه منتظر استن!
با مکث گفتم: من... قرار است...
هوسی: کلثوم زود شو دگه جان به لب مان کردی!
خندیده گفتم: قرار است مادر شوم و شما ها قرار است خاله شوید!
همه شان مثل شوک دیده گی ها نگاه کردن بعدش صدای جیغ و خنده همه جا را گرفت!
لمر هم گفت: خوب حالا نوبت من است!
خوب...
مهسا: اففف لمر هله زود بگو دگه!
یک دقیقه نکند تو هم...؟!
لمر: اهممم من هم قرار است مادر شوم!
گفتم: وای چی میگی لمر؟!
_ _ _ هههه چیزی که شنیدین!
فریال با مضریت گفت: وای وای از همدیگر عقب نماندین هههههه.
عروسی تان هم یکجا بود حالا این خبر هم... هههه!
9
خندیدیم و سکوت کردیم.
با شیطنت گفتم: می‌بینید عروسی من و لمر راه شما ها را هم باز کرد فقط منتظر ما ها بودین ههههه.
لمر گفت: شال با نقل و چاکلیت خوب تأثیر کرده ههههه.
همه شروع کردن به قهقهه!
گفتم: ان‌شاءالله هميشه همه مان  با خوشحالی و خوشبختی زنده‌گی کنیم.
رفتم تا کمی آب بنوشم.
اما در سر راه یوسف را دیدم.
همراهش احوال پرسی کردم بعد از او حادثه بیشتر او دوری می‌کرد.
اما حالا...
گفت: کلثوم تو راست می‌گفتی در اول من فقط جذب تو شده بودم و بخاطر تو به اینجا آمدم اما حالا می‌فهمم که قسمت ما همین بود!
حالا عشق حقیقی را در کنار لمر احساس می‌کنم.
و بابتش از تو تشکر می‌کنم چون اگر تو نبودی شاید لمر هم نمی‌بود!
_ _ _ بله یوسف قسمت را هیچ چیزی جز دعا تغییر داده نمی‌تواند.
و شاید تو همیشه در دعا های لمر بودی والله اعلم.
اما خوشحال هستم که عشق حقیقی ات را پیدا کردی!
قسمت همیشه راه خود را پیدا می‌کند.
آواز لمر آمد که صدا دارد گفتم: بهتر است برویم.
سر سفره همه مان جمع شدیم
خانه پر از خنده و شادی است. هوسی، فریال، فرح و مهسا دور هم نشسته بودند، البته با جوره هايشان گاهی شوخی می‌کردند و گاهی از خاطرات گذشته حرف می‌زدند. لمر کنار یوسف نشسته بود و گاهی پنهانی به او نگاهی پر از محبت می‌انداخت. دیان درست کنارم بود، با همان نگاه جدی و عمیقش که انگار تمام دنیایش را در آن چشم‌های سیاهش جا داده بود.
نگاهم را به جمع دوختم، قلبم پر از احساس شد. خانواده‌ام… دوستانم… و مردی که زندگیم را به او سپرده بودم.
بعد از آن همه ماجرا ها
حالا همه در کنار هم هستیم!

"الحمدلله علی کل حال"


پایان.
16
السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

خدمت همه شما خوبان ان‌شاءالله که ایام رمضان به کام تان بوده و رمضان را بخیر و خوبی آغاز کرده باشید.
هر داستانی که نوشته می‌شود، تنها با قلب‌هایی که آن را می‌خوانند زنده می‌ماند. از تک‌تک شما که این مسیر را با من همراه بودید، سپاسگزارم. ان‌شاءالله داستانم لحظه‌ای شما را به فکر فرو برده باشد، احساسی در قلبتان ایجاد کرده باشد و یا حتی تنها لبخندی بر لبتان آورده باشد."
رمان های خیلی زیادی هستند که بیشتر در مورد عشق و عاشقی بحث می‌کنند البته بعضی هایش متفاوت هم می‌باشند رمان ( أميرة القلب ) از جمله رمان های متفاوت است که نه تنها جنبه عاشقانه داشته بلکه در این رمان موضوعات خیلی مهم دیگری هم‌چنان ذکر شده.
این داستان برای من فقط یک تخیل ساده نبود، بلکه تلاشی بود برای به تصویر کشیدن احادیث رسول گرامی مان، آیات قرآن عظیم‌الشأن در مورد حجاب و بقیه چیز ها، احساسات، روابط پیچیده، و ارزشی که در صداقت، انصاف و عدالت نهفته است و همچنان در مورد مواردی که امروزه‌ همه مان ازش با خبریم ولی خود را در گمراهی می‌زنیم. خواستم نشان دهم که گاهی مسیرهایی که به نظر ما اشتباه یا ناخوشایند می‌آیند، می‌توانند ما را به حقیقتی زیباتر برسانند."
این داستان روایتگر عشق، تقابل احساسات، و تغییر انسان‌هاست. خواستم نشان دهم که گاهی دشمنان ما فقط تصورات غلط ما هستند، و آدم‌ها همیشه همان‌طور که فکر می‌کنیم، نیستند. شاید عشق در نگاه اول نیاید، اما احترام و درک می‌تواند راهی به سوی آن باز کند."
نوشتن این رمان برای من فقط خلق یک داستان نبود، بلکه سفری بود در میان حقیقت‌هایی که در قرآن و سخنان پیامبر (ص) نهفته‌اند. در هر صفحه، تلاش کردم کلامی از وحی یا حدیثی از رسول الله (ص)  را در قلب داستان جای دهم، تا خواننده نه‌تنها یک روایت را بخواند، بلکه در میان کلمات، پیامی برای زندگی بیابد.
ما گاهی در پیچ‌وخم زندگی، عدالت، صداقت و ارزش‌های انسانی را فراموش می‌کنیم، اما قرآن همیشه چراغ راه است. اگر در این داستان حتی یک آیه یا حدیث توانسته باشد دل شما را لمس کند، یا شما را به فکر وادارد، پس نوشتن این کتاب ارزشش را داشته است.
ان‌شاءالله این داستان نه‌تنها سرگرم‌کننده، بلکه الهام‌بخش باشد و راهی برای تفکر عمیق‌تر در مورد مفاهیمی که در دین و زندگی روزمره ما اهمیت دارند.
و ان‌شاءالله همه مواردی که در این رمان ذکر شده را حداقل‌ کمی رعایت کنید مانند حجاب، عطر زدن در بیرون،چیدن ابرو ها و غیره.
در این عصر که ما هستیم همه مان از گناه های این موارد باخبریم ولی خود را غافل می‌گیریم!
داستان و رمانی را که نوشتم، ببشتر قسمت هایش تخیل بنده می‌باشد ولی بعضی از قسمت هایش همچنان بر اساس واقعیت نوشته شده است.
این رمان دیگر از آنِ شماست. دوست دارم نظراتتان را بدانم، احساستان را بشنوم، و ببینم که این قصه در قلب شما چگونه حک شد. پس نظرتان را با من در میان بگذارید!"
از همه شما که این سفر را با من همراه بودید، سپاسگزارم و مشتاق خواندن نظراتتان هستم!

السلام علیکم و رحمة الله

#دوشیزه_سادات
13❤‍🔥1👍1
گاهی میگم‌ دختر نویسنده استی کمی خود را سنگین بگیر خیر است که کانال از خودت است ولی دیگر نویسنده ها را بیبین سنگین در جای شان استن حتی جواب کمنت ها را نمیدن.
خوب نیست این‌طوری معاشرت کنی.

ولی اصلاً نمیشه😫😑
پیش خود میگم من که مث همه نیستم
من متفاوتم دلم😐🤭🙊
👏52🌚2❤‍🔥1
Forwarded from غروب
هرشب در محاصره گفته‌های ناگفته مانده‌ام.

- محمود درویش
❤‍🔥22
Forwarded from اصلاح قلب ها🤍 (z0hR4🦋...ོ)
این سه دعا را در رمضان 🤍 فراموش نکنیم!

۱. اللَّهُمَّ إِنَّكَ عَفُوٌّ تُحِبُّ العَفْوَ فَاعْفُ عَنَّا
‌ای خدای بزرگ! تو بخشنده‌ای و بخشش را دوست می‌داری، پس از گناهان ما درگذر و جام عفو خویش را بر جان ما فرو ریز.
(این همان دعای مبارکی است که پیامبر اکرم (ص) به حضرت عایشه (رض) سفارش فرمود.)

*۲. اللَّهُمَّ إِنَّا نَسْأَلُكَ الحُسْنَى وَزِيَادَةً*
‌ای پروردگار کریم! ما از تو بهشت برین را خواهانیم و فراتر از آن، لقای جمال بی‌همتای تو را در آن سرای جاوید.

۳. اللَّهُمَّ بَلِّغْنَا لَيْلَةَ القَدْرِ وَارْزُقْنَا فِيهَا عَلَى قَدَرِ قَدَرِكَ
‌ای معبود بی‌همتا! ما را به شب قدر رسان و در آن شب عزیز، از خزائن بی‌پایان رحمتت، رزقی به وسعت قُدرت و جلال خویش نصیبمان گردان.
(قدرت و کرم الهی بی‌منتهاست و شاید به برکت این دعا، فراتر از آنچه در دل داریم، عطایمان کند.)
🥰2❤‍🔥1
🤍 دعای روز چهارم رمضانِ کریم 🤍

بسم الله الرحمن الرحیم
_اللَّهُمَّ قَوِّنِی فِیهِ عَلَی اِقَامَةِ اَمْرِکَ وَ اَذِقْنِی فِیهِ حَلاوَةَ ذِکْرِکَ وَ اَوْزِعْنِی فِیهِ لِاَدَاءِ شُکْرِکَ بِکَرَمِکَ وَ احْفَظْنِی فِیهِ بِحِفْظِکَ وَ سِتْرِکَ یَا اَبْصَرَ النَّاظِرِینَ.

ترجمه: خدایا، در این ماه برای برپاداشتن امر ات نیرومند ساز مرا، و شیرینی ذکرت را به من بچشان، و ادای شکرت را به من الهام فرما، و به نگهداری و پوشش ات نگاهم بدار، ‌ای بیناترین بینندگان.
1❤‍🔥1🥰1
برشی از رمانِ أميرة القلب



"با کسی ازدواج کن که نصف ایمانت را کامل کند، نه کسی که همان نصفی را هم از تو بگیرد و به باد فنا دهد. ازدواج نباید تو را از الله دور کند، بلکه باید تو را در مسیرش محکم‌تر کند. اگر پیوندی تو را از حجاب، از نماز، از تقوا دور می‌کند، آن پیوند نیست، آن زنجیری است که روحت را اسیر می‌سازد. عشق واقعی، عشقی است که تو را به الله نزدیک‌تر کند، نه که از او جدا سازد."

#دوشیزه_سادات
11❤‍🔥1👍1🥰1
برشی از رمانِ أميرة القلب


وقتی مردی بالای حجاب تو توجه می‌کند بدان که از دوست داشتن زیاد است وقتی مردی بالای حجاب تو حساس باشد، یعنی نه تنها تو را دوست دارد، بلکه عزت و پاکی‌ات را هم می‌خواهد. یعنی نمی‌خواهد چشمی جز چشم‌های او تو را ببیند، نمی‌خواهد زیبایی‌ات برای غیر او باشد.

#دوشیزه_سادات
11❤‍🔥1
برشی از رمانِ أميرة القلب

محبت‌هایی که برای رضای الله باشد، نه کم می‌شود، نه از بین می‌رود. بلکه جاودانه می‌ماند.

#دوشیزه_سادات
10❤‍🔥2
برشی از رمانِ أميرة القلب


من ترا دوست دارم، اما نه مثل آنانی که دنیا را پرستش می‌کنند… نه مثل آنانی که عشق را هدف زندگی‌شان می‌سازند. و نه مثل آنانی که محبوب خود را مانند بت می‌پرستند.
من ترا دوست دارم، اما بخاطر رضای الله… چون عشق واقعی، تنها برای اوست. و اگر در قلبم جایی برای تو هست، فقط به این دلیل است که تو مرا در راه او یاری می‌کنی، نه دور."


#دوشیزه_سادات
12❤‍🔥1
برشی از رمانِ أميرة القلب

این را بدان که عشق من به تو فقط برای رضای الله است. زیرا تو برای من همچون دلی هستی که به سوی الله می‌تازد، و من در این راه با تو هستم تا به درستی الله را دنبال کنیم."

#دوشیزه_سادات
🥰72
🫠❤️
This media is not supported in the widget
VIEW IN TELEGRAM
5
‍                     به كوتاهی آن لحظه شادی
                    كه گذشت، غصه هم ميگذرد
2💯2👍1
برشی از رمانِ أميرة القلب


"عشق حقیقی، آن است که تو را به الله نزدیک‌تر کند، نه که از او دور سازد. اگر محبت میان ما در راه او باشد، پس نه ترسی در آن است و نه اندوهی. و من می‌خواهم که محبت ما، همیشه در سایه‌ی رضای او باشد،

#دوشیزه_سادات
10❤‍🔥3👍1