چـکـامـهـ زار 🌘📜
450 subscribers
536 photos
75 videos
10 files
348 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
یکی از مردها در آهنی بزرگی را باز کرد و با اشاره گفت: "داخل شوید!"
لمر با صدای لرزانی گفت: "ما را اینجا می‌خواهید چکار کنید؟!"
مرد لبخند تلخی زد. "منتظر بمانید… یوسف دیر یا زود خواهد آمد. و اگر نیاید؟ خب… مشکل شماست، نه ما!"
نگاه خشمگینی به او انداختم، اما چیزی نگفتم. دست لمر را محکم گرفتم و هر دو وارد شدیم. در پشت سرمان محکم بسته شد.!
تاریکی مطلق است. تنها یک نور کم‌سو از پنجره‌ی شکسته‌ی بالای دیوار به داخل می‌تابید. گوشه‌ای نشستم، نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آرام باشم.
لمر کنارم نشسته "کلثوم، فکر می‌کنی… فکر می‌کنی یوسف واقعاً می‌آید؟"
لبم را به دندان گرفتم. "بله… حتماً می‌آید."
اما چقدر طول می‌کشید؟ آیا قبل از اینکه اتفاق بدتری برای ما بیفتد، می‌رسید؟
همین که این فکرها در ذهنم می‌چرخید، صدای همهمه‌ای بیرون آمد. بعد، صدای فریاد.
در یک لحظه، در آهنی با شدت باز شد و صدای فریاد بلند شد.
یوسف و دیان!
و بعد... جهنم شروع شد.
همه‌چیز یک‌باره منفجر شد. صدای گلوله‌ها، فریادها، مشت‌هایی که با قدرت فرود می‌آمدند. دیان با یک حرکت، مردی را به دیوار کوبید. یوسف شلیک می‌کرد، اما تعدادشان زیاد بود. خیلی زیاد.
یکی از مرد ها به سوی لمر حمله کرد تحمل کرده نتوانستم من؟ دیگر نمی‌توانستم فقط تماشا کنم. قلبم با شدت می‌کوبید، حالا وقتش است تا آن ‌ بُکس یاد گرفتن ها به درد بخورد!
به طرف همان  مرد حمله کردم. ضربه‌ای به پهلویش زدم، بعد با زانو سینه‌اش را شکستم. دیان با سرعت برق‌آسا یکی را از پشت گرفت و به زمین کوبید. یوسف هنوز در حال جنگ است. بعد اینکه شخص مقابل را به زمین زد رو به من و لمر کرد و با آرامش گفت: "حال تان خوب است؟ نترسید، همه چیز تمام شد."
لمر از جایش بلند شد و به یوسف و دیان نگاه کرد. هنوز در شوک بود، اما به سختی گفت: "شکر که آمدید…"
همه‌چیز خوب پیش می‌رفت... تا این‌که دنیا در یک لحظه متوقف شد.
صدای شلیک.
چرخیدم.
یوسف!
او به عقب خم شد، دستش را روی شکمش گذاشت، خون از میان انگشتانش جاری شد.
"نه!" صدایم لرزید، اما وقت نشد.
چشمانش بسته بود، اما نفس‌هایش همچنان سنگین و کُند بودند.
لمر فریاد کشید و بی‌اراده به سمت او دوید. "یوسف! یوسف!" صدای لمر در گوش من پیچید،
دوباره صدای شلیک. دردی داغ از پشت به بدنم پیچید. سوزشی شدید، گویا که آتش از میان گوشت و استخوانم عبور کرد.
نفسم بند آمد. پاهایم سست شد. دیان فریاد زد.
همه‌چیز تار شد...
و بعد، تاریکی مرا بلعید.
تاریکی… سنگین، عمیق، بی‌پایان. گویا درون خلا افتاده بودم، معلق بین بودن و نبودن. صدای فریادها هنوز در گوشم زنگ می‌زد، اما کم‌کم محو می‌شد. پلک‌هایم سنگین بودند، گویا وزنه‌ای رویشان گذاشته باشند، اما درد… درد واقعی بود.
احساس کردم روی چیزی سخت افتاده‌ام، نفس کشیدن سخت بود. سوزش شدیدی از کمرم پخش می‌شد، گویی آتشی خاموش‌نشدنی در درونم شعله‌ور شده باشد. خواستم تکان بخورم، اما بدنم به حرفم گوش نمی‌داد.
ناگهان صدای دیان را شنیدم. پر از خشم، نگرانی، و… ترس.
" کلثوم! لعنتی! بیدار بمان!

ادامه‌ دارد‌...
13👍1
بحث کردن با کسی که به دلایل و استدلال اعتقادی ندارد بسیار شبیه خوراندن دارو به مرده است!

👤 توماس‌پین
 
👍6
سخن حق


منشا اشتباهات ندانستن نیست
بلکه اعتقادات کورکورانه است...
👍4💯2
.



دوستا تشویش رمضان ره نکنین
رمضان فقط 15 روز اول و 15 روز آخرش سخت اس دگه مشکل نداره😑😴😂
🤣8😁3
-دعاى روز دوم •

((اللَّهُمَّ قَرَّبْنِى فِيهِ اِلَى مَرْضَاتِك وَجَنَّبْنِى فِيهِ مِنْ سَخَطِكَ وَنَقْمَائِكَ وَوَفَقْنِى فِيهِ لِقَرَائَةِ آيَاتِك
بِرَحْمَتِك يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِين)
«بار خدايا! دراين روز مرا به خشنوديهايت نزديك گردان واز خشم وانتقامت دور كن وبر خواندن آياتت موفق گردان به مهربانيت اى دلسوزترين مهربانان!»🍃🦋
❤‍🔥61👍1
رمضان رفته رفته باز آمد

بی نماز ها سر نماز آمد 🫥
😁8🤣5💔1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمضان رفته رفته باز آمد بی نماز ها سر نماز آمد 🫥
رمضان سی روز یاری میکنه
شکم های پر ره خالی میکنه 🦦
😂💔
😁15🌚1
عزیزان دل
امشب رمان نداریم متسفانه مشکلی پیش آمده که نمیتانن نشر کنن
.! 🙃
💔5👍1😁1
یا شایدم نشر بشه نمیدونم🙊
👏2
یک دلم میگه رمان خودم را نشر کنم
بعد میگم بزار تمام بشه بعد
😐
4👍1😁1
سبحان‌الله 🫠
ان‌شاءالله الله ما را هم‌برساند به چنین روزی❤️
مشتاقانه و بی صبرانه منتظر چنین روزی هستم که من هم بتوانم این‌ چنین تلاوت کنم او هم از حفظ🫀❤️‍🩹
11🥰2
یک طرف بیمِ گناه و یک طرف روی نگار
یا الهی رحم نما بر عاشقان روزه دار.! 🫠

#یک_شعری_هم_روا
6🔥2
سلام به همه
راستش میخام دلیل نشر نشدن رمان ره برتان روشن بسازم
.!
👍5🤔2
رمان وقتی دوشیزه سادات میخاستن دیشب نشر کنن از پیش‌شان اشتباهاً پاک شده و مجبوراً دوباره از سر بنویسند تا اینکه تمام شود صبور باشید.! 😊
💔4😐1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
Photo
چشم‌تان روشن 😐
😁9🙈1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
یکی از مردها در آهنی بزرگی را باز کرد و با اشاره گفت: "داخل شوید!" لمر با صدای لرزانی گفت: "ما را اینجا می‌خواهید چکار کنید؟!" مرد لبخند تلخی زد. "منتظر بمانید… یوسف دیر یا زود خواهد آمد. و اگر نیاید؟ خب… مشکل شماست، نه ما!" نگاه خشمگینی به او انداختم،…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_پنجاه_و_پنجم
ناشر: #دوشیزه_سادات


" کلثوم! لعنتی! بیدار بمان!
لطفاً چشمانت را باز بگیر نگذار از حال بروی لطفاً!
آه خداااا پس کجاستی؟
کمک کن شهبانویم از دست می‌رود خواهش می‌کنم کمکم کن!
قطرات اشکش بر گونه هایم چکید یعنی گریه دارد او هم بخاطر من؟!
با لکنت گفتم: نکن... ن...نکن گریه یار لجبازم!
وقتِ
"مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم، تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم."
_ _ _ کلثووووم نکن ترا هیچ چیزی نمی‌شود.
آه لعنتی! خدایا چیکار کنم؟!
اصلاً نمی‌گذارم حق نداری چیزیت شود!
چه کسی گفته واژهها جان ندارند؟ دارند... خوب هم دارند! خدا دیده بود که او با کلمه هایش چطور لرزانده بود دلِ
رنجیده ام را.!
_ _ _ کلثوم کوشش کن به هوش باشی!
خنده‌ای تلخی سر دادم گفتم: حتی در همین حال هم امر می‌کنی؟!
_ _ _ نکن عمر من خودت را خسته نساز حتماً درد داری حالا به شفاخانه می‌رسیم!
گفت عمر من؟!
مرا گفت؟!
درد داشتم؟! شاید اما
گویا خدا در صدایش کدئین تزریق کرده با من که حرف می‌زند همه درد هایم تسکین می یابد.
دوست داشتم با او صحبت‌ ها داشته باشم اما...
نشد که نشد!
   سیاهی مرا بلعید !
مانند چشمان سیاهش که قلبم را بلعیده بود!

****


صدای اذان در کوچه پیچیده بود. هوای سحرگاهی خنک و آرام بود، اما درون خانه، گرمای زندگی تازه‌ مان جریان داشت. با چشمان نیمه‌باز از خواب بیدار شدم. هنوز خسته بودم، اما قلبم سبک بود، آرام‌تر از همیشه.
نگاهی به پهلویم انداخت. دیان، در خواب عمیقی فرو رفته بود. نفس‌هایش منظم و چهره‌اش آرام بود. نوری ضعیف از پنجره‌ی نیمه‌باز روی صورتش افتاده بود، خطوط جدی چهره‌اش را نرم‌تر از همیشه نشان می‌داد.
لبخند کم‌رنگی گوشه‌ی لبم نشست. همیشه او را جدی، محکم و گاهی مغرور دیده بودم، اما حالا، در این لحظه، چیزی در آرامش چهره‌ی او بود که باعث شد نگاهم برای چند ثانیه روی او ثابت بماند.
اما وقت نماز بود.
آرام خم شدم، دستم را روی بازوی دیان گذاشتم و کمی تکانش دادم. با صدایی نرم اما محکم گفتم:
"دیان… بیدار شو."
او تکانی خورد اما هنوز خواب بود. این بار نزدیک‌تر شدم و با نوک بینی ام به بینی اش ضربه‌ای زده و با لحنی آرام اما جدی، کنار گوشش زمزمه کرد:
"الصَّلَاةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوْمِ…"
دیان که تا آن لحظه بی‌حرکت بود، ابروهایش را کمی درهم کشید و چشم‌هایش را نیمه‌باز کرد. نگاه خسته‌اش به من افتاد که با چشمانی جدی، اما نرم به من نگاه می‌کرد.
"اوففف… فقط پنج دقیقه‌ی دیگه، کلثوم…" صدایش خواب‌آلود و بم بود.
لبخندی زدم. خوب می‌دانستم که اگر رهایش کنم، دوباره می‌خوابد. کمی از پتو را کنار زده و بازویش را بیشتر تکان دادم.
"دیان، بلند شو. نماز بهتر از خواب است."
دیان ناله‌ای کرد و چشمانش را بست. "تو برو، من هم بعدش می‌آیم …"
اما من کوتاه نیامدم. ابروهایم را کمی بالا برده و جدی‌تر گفت: "دیان، نماز قضا شود، خودت مسئولش استی."
چشمانش را باز کرد، نگاه کوتاهی به من انداخت و آهی کشید. بعد، بالاخره از جای خود نیم‌خیز شد.
رفتم طهارت کرده دوباره به اتاق مشترک مان برگشتم دیدم که نیست پس بالاخره بیدار شدی آقای دیان!
بعد از نماز، قرآن‌کریمی را که دیان در عربستان برایم هدیه کرده بود را گرفته شروع کردم به قرائت.
" وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ." (روم: ۲۱)
و از نشانه‌های او این است که برای شما از جنس خودتان همسرانی آفرید تا در کنار آنان آرامش یابید و میان شما محبت و رحمت قرار داد. بی‌تردید در این امر نشانه‌هایی است برای مردمی که تفکر می‌کنند." (سوره روم، آیه ۲۱)
راوی:                                   
صدایش در اتاق پیچید، گرم، عمیق و پر از احساس.
دیان که قصد داشت جانمازش را جمع کند، در همان لحظه مکث کرد. نگاهش روی کلثوم ثابت ماند.
او را این‌گونه دیده بود، بارها، در دانشگاه، در زمانی که هنوز فاصله‌ای میانشان بود… اما حالا، دیدنش در این لحظه، در خانه‌ی خودشان، در روشنایی ملایم سحر، با حجابی ساده و قلبی پر از ایمان، چیز دیگری بود.
محوش شد.
چگونه کسی می‌توانست به این صدا گوش دهد و قلبش آرام نگیرد؟
کلثوم، بی‌آنکه متوجه نگاه خیره‌ی دیان باشد، با صدایی آرام اما قاطع، قرائتش را تمام کرد. بعد، نگاهی به دیان انداخت که هنوز به او خیره مانده بود.
11👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
یکی از مردها در آهنی بزرگی را باز کرد و با اشاره گفت: "داخل شوید!" لمر با صدای لرزانی گفت: "ما را اینجا می‌خواهید چکار کنید؟!" مرد لبخند تلخی زد. "منتظر بمانید… یوسف دیر یا زود خواهد آمد. و اگر نیاید؟ خب… مشکل شماست، نه ما!" نگاه خشمگینی به او انداختم،…
"چی است؟ چرا این‌طوری نگاه می‌کنی؟"
دیان نفس عمیقی کشید. لبخند کم‌رنگی زد و فقط زمزمه کرد:
"سبحان‌الله…"
کلثوم ابرو بالا انداخت. "سبحان‌الله برای چی؟"
دیان هنوز هم نگاهش را از او برنمی‌داشت. چشمانش آرام اما عمیق بود. بعد، بی‌اختیار، با لحنی که خودش هم باور نداشت چقدر نرم شده، زمزمه کرد:
"أميرة القلب..."
کلثوم متعجب نگاهش کرد. "چی گفتی؟"
دیان لحظه‌ای مکث کرد. نگاهش به چشمان کلثوم قفل شده بود.
"هیچ چیز... فقط حقیقت را گفتم."
کلثوم هنوز هم متعجب بود، اما دیگر چیزی نپرسید. فقط کمی گونه‌هایش داغ شد، نگاهش را دزدید و سرش را پایین انداخت.
دیان اما هنوز هم محو او بود. کسی که سال‌ها در برابرش ایستاده بود، بحث کرده بود، حتی گاهی از او فاصله گرفته بود، حالا تنها کسی بود که روحش را آرام می‌کرد.
"میدانی که من هر روز با شوق به خانه می‌آیم تا تو با این آواز و تلاوتت که روح را آرام‌ می‌کند و کاملاً جادویی است  از من پذیرایی کنی!"
کلثوم با شرم سرش را پایین انداخت.
و او، چه می‌توانست نامی بهتر از "أميرة القلب" برایش انتخاب کند؟
دیان هنوز هم نگاهش را از کلثوم برنداشت. احساس می‌کرد که این لحظه، لحظه‌ای است که هیچ چیزی نمی‌تواند آن را از یادش ببرد. لحظه‌ای که هر کلمه، هر حرفی که از دهانش بیرون می‌آید، از عمق قلبش نشأت می‌گیرد.
کلثوم، که حالا متوجه شد چیزی فراتر از یک جمله ساده در نگاه دیان است، به آرامی لبخند زد. چیزی در آن نگاه بود که نمی‌توانست از آن فرار کند. لبخندش عمیق‌تر از همیشه شد و چشمانش پر از محبت و آرامش. او دقیقاً می‌دانست که در این لحظه، همه چیز در کنار هم قرار گرفته است. همه‌ی آن چه که در زندگی‌اش با دیان طی کرده بود، تمام فراز و نشیب‌ها، حالا معنا پیدا کرده بود.
کلثوم:
جا نمازم را جمع کردم نگاهم ناخودآگاه به قاب عکسی افتاد که روی میز کنار تخت بود. دستم را دراز کردم و آن را برداشتم.
عکس عروسی‌مان در عربستان.
دیان با لباس احرام، خودم با چادر سفید. ساده و بی‌تکلف. درست همان‌طور که همیشه می‌خواستم. بدون هیچ جشن پرزرق‌وبرقی، هیچ تشریفاتی… فقط یک نکاح آرام و ساده با ولیمه‌ای ساده.
لباس سفید عروسی، دیان در احرام… آن لحظه‌ای که هر دو، روبه‌روی کعبه ایستاده بودیم و برای آینده‌ی مشترکمان دعا می‌کردیم.
لبخندی کمرنگ روی لب‌هایم نشست. انگشتم را آرام روی تصویر کشیدم. هرگز تصور نمی‌کردم که روزی زندگی‌ام به اینجا برسد.
"کلثوم، به چی فکر می‌کنی؟"
سرم را بلند کردم و به دیان نگاه کردم که به عکس زل زده بود. او هم لبخند کم‌رنگی داشت.
"به همان چیزی که تو فکر می‌کنی." زمزمه کردم.
دیان نفس عمیقی کشید و نگاهش را به پنجره دوخت. "عجیب نیست؟ ما هیچ‌وقت فکرش را هم نمی‌کردیم که یک روز، اینجا باشیم. کنار هم."
آرام گفتم: "ولی الله برای بنده‌هایش بهترین سرنوشت را رقم می‌زند، حتی اگر ما نفهمیم."
دیان به من نگاه کرد، چشم‌هایش آرامش عجیبی داشت. بعد از چند لحظه سکوت، لبخندی زد و زمزمه کرد:
"الحمدلله علی کل حال."
به این مرد نگاه کردم مردی که قبلاً به دینش پابند نبود، مردی که اصلاً به محرم و نامحرم توجه نمی‌کرد اما...
حالا این آن مرد نیست!
حالا حتی نمی‌گذارد بدون نقاب و بدون دستکش پایم را بیرون از خانه بگذارم!
و من می‌دانم همه این ها بابت توجه و دوست داشتن بسیارش است.
چون وقتی مردی بالای حجاب تو توجه می‌کند بدان که از دوست داشتن زیاد است وقتی مردی بالای حجاب تو حساس باشد، یعنی نه تنها تو را دوست دارد، بلکه عزت و پاکی‌ات را هم می‌خواهد. یعنی نمی‌خواهد چشمی جز چشم‌های او تو را ببیند، نمی‌خواهد زیبایی‌ات برای غیر او باشد.
"با کسی ازدواج کن که نصف ایمانت را کامل کند، نه کسی که همان نصفی را هم از تو بگیرد و به باد فنا دهد. ازدواج نباید تو را از الله دور کند، بلکه باید تو را در مسیرش محکم‌تر کند. اگر پیوندی تو را از حجاب، از نماز، از تقوا دور می‌کند، آن پیوند نیست، آن زنجیری است که روحت را اسیر می‌سازد. عشق واقعی، عشقی است که تو را به الله نزدیک‌تر کند، نه که از او جدا سازد."
من هم زیر لب تکرار کردم. "الحمدلله علی کل حال."
یوسف و لمر هم همان‌جا ازدواج کرده بودند.
زندگی، همه مان را به این نقطه رسانده بود. بعد از تمام سختی‌ها، جنگ‌ها، دردها… حالا، اینجا بودیم. در کنار هم.
همه‌چیز تغییر کرده بود.
حوادث آن روز… آن تیراندازی… آن لحظات بین مرگ و زندگی… همه‌شان هنوز مثل سایه‌ای در ذهنم بودند.
گاهی نیمه‌شب از خواب می‌پریدم، عرق سرد روی پیشانی‌ام نشسته، نفسم بریده‌بریده، قلبم دیوانه‌وار می‌تپید. اما حالا… همه‌چیز آرام‌تر شده بود. یا شاید من یاد گرفته بودم که چطور با آن کنار بیایم.
13👍1🔥1