Forwarded from مکتب روشنایی
✿سنت های روز جمعه↷
➊ قرائت سورهی کهف،
➋ غسل نمودن،
➌ مسواک زدن،
➍ استفاده ازخوشبویی.
➎ پوشیدن لباس نو،
➏ دعا نمودن در روز جمعه،
➐ زیاد درود فرستادن بر رسول اللهﷺ
➑ زود رفتن به مسجد.
«اللَّهُمِّ صلی وسَـلِّم علَى نَبِينَا
➊ قرائت سورهی کهف،
➋ غسل نمودن،
➌ مسواک زدن،
➍ استفاده ازخوشبویی.
➎ پوشیدن لباس نو،
➏ دعا نمودن در روز جمعه،
➐ زیاد درود فرستادن بر رسول اللهﷺ
➑ زود رفتن به مسجد.
«اللَّهُمِّ صلی وسَـلِّم علَى نَبِينَا
❤5❤🔥2
Forwarded from مکتب روشنایی
وقت اجابت دعاست!
تلاوت سوره را فراموش نکنید،
و ما را هم به دعای نیک تان شریک سازید.
تلاوت سوره را فراموش نکنید،
و ما را هم به دعای نیک تان شریک سازید.
دعا کنيد افغانستان قسمیکه انگلند را در کریکت برد امشب آسترالیا را هم ببرد!.
🔥3👍1
🌙 رمضان مبارک
فردا شنبه اول ماه مبارک رمضان، ماه پر برکت و ماه بندگی برای همه مسلمین مبارک باد. انشاءالله که این ماه عزیز برای همه شما پر از رحمت، برکت، و مغفرت باشد.
رمضان ماهی است که در آن درهای رحمت خداوند به روی بندگان باز میشود و فرصتی برای تطهیر دلها و نیتهاست. در این ماه، دعاها مستجاب میشود و خداوند بزرگ، بندگانش را با بخشش و محبت فراوان خود نوازش میدهد.
بیایید در این ماه، با همدلی و یاری به یکدیگر، در کنار هم در عبادات و اعمال نیکو شریک شویم. نمازهای روزانه، قرآن خواندن، صدقه دادن و به یاد نیازمندان بودن، از بهترین اعمالی هستند که میتوانند ما را به خداوند نزدیکتر کنند و در این ماه مبارک به جلب رضایت خداوند و رسیدن به سعادت دنیوی و اخروی کمک کنند.
همچنین، ماه رمضان فرصتی است برای خودسازی، بهبود اخلاق و تقویت روح. دعای ما برای همه شما این است که در این ماه به بزرگترین برکات و الطاف الهی دست پیدا کنید و روزهداری با طمأنینه و شوق را تجربه کنید.
رمضان ماهی است که برکات و رحمتهای خاص خود را دارد. پس بیایید در این ماه از تمام فرصتها بهره ببریم و از رحمتهای بیپایان خداوند استفاده کنیم.
فردا شنبه اول ماه مبارک رمضان، ماه پر برکت و ماه بندگی برای همه مسلمین مبارک باد. انشاءالله که این ماه عزیز برای همه شما پر از رحمت، برکت، و مغفرت باشد.
رمضان ماهی است که در آن درهای رحمت خداوند به روی بندگان باز میشود و فرصتی برای تطهیر دلها و نیتهاست. در این ماه، دعاها مستجاب میشود و خداوند بزرگ، بندگانش را با بخشش و محبت فراوان خود نوازش میدهد.
بیایید در این ماه، با همدلی و یاری به یکدیگر، در کنار هم در عبادات و اعمال نیکو شریک شویم. نمازهای روزانه، قرآن خواندن، صدقه دادن و به یاد نیازمندان بودن، از بهترین اعمالی هستند که میتوانند ما را به خداوند نزدیکتر کنند و در این ماه مبارک به جلب رضایت خداوند و رسیدن به سعادت دنیوی و اخروی کمک کنند.
همچنین، ماه رمضان فرصتی است برای خودسازی، بهبود اخلاق و تقویت روح. دعای ما برای همه شما این است که در این ماه به بزرگترین برکات و الطاف الهی دست پیدا کنید و روزهداری با طمأنینه و شوق را تجربه کنید.
رمضان ماهی است که برکات و رحمتهای خاص خود را دارد. پس بیایید در این ماه از تمام فرصتها بهره ببریم و از رحمتهای بیپایان خداوند استفاده کنیم.
رمضان مبارک به همه شما عزیزان! 🌙✨
#حسنا_سادات
❤12
چـکـامـهـ زار 🌘📜
آرمان: خب یکبارگی شد اگر شما راحت نین ما میرم! به طرف چهره های شان دیدم یک رقم خود را مظلوم گرفتند بیخی پشک واری! و باز هم نگاه همه دختران به سمت من است! وقتی دیدم دلم سوخت برايشان گفتم: نه لازم نیست البته به نظر من چون انقدر راه دور و دراز را آمدید گناه…
#أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_ پنجاه_و_یکم
ناشر: #دوشیزه_سادات
همان لحظه از جوابم پشیمان شدم. چرا دروغ گفتم؟ من که بلد هستم!
لبخند کجی گوشهی لب دیان نشست. یک قدم جلو آمد، فاصلهمان کمتر شد و گفت:
_ _ _ پس باید یادت بدم.
با اخم گفتم:
_ _ _ نه، ضرور نیست!
ولی او بیتفاوت از کنارم رد شد، یال اسپ را گرفت و گفت:
_ _ _ بیا، بالا شو! ببینم چقدر جرئت داری.
غرورم به چالش کشیده شده بود. نمیتوانستم به همین سادگی عقبنشینی کنم. نگاهی به اسپ انداختم، بعد به دیان. آهسته جلو رفتم و...
همین که اسپ به حرکت افتاد، حس آزادی تمام وجودم را گرفت. باد چادرم را به بازی گرفته بود و صدای سمهای محکم اسپ روی زمین، یک ریتم هیجانانگیز ساخته بود. اما هنوز حواسم به دیان بود.
او کمی جلوتر اسپش را هدایت میکرد، بعد برگشت و با نگاهی پر از شیطنت گفت:
_ _ _ حالا ببینم میتوانی از من جلو بزنی یا نه؟
چشمهایم را ریز کردم و با اطمینان گفتم:
_ _ _ فکر میکنی نمیتوانم؟
بدون معطلی، افسار اسپم را کشیدم و سرعتش را بیشتر کردم. اسپم چابکتر از آن بود که دیان فکرش را میکرد. در یک لحظه از کنارش گذشتم و با لبخند پیروزمندانهای گفتم:
_ _ _ حالا چی؟!
دیان خندید، اما چیزی نگفت. اسپش را به جلو راند، اما من فاصلهام را حفظ کردم. به نظر میرسید که واقعاً از مهارتم تعجب کرده باشد.
بعد از چند دقیقه، اسپها را آرام کردیم و در کنار هم قرار گرفتیم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_ _ _ حالا دیدی که یک دختر محجبه هم میتواند در اسپدوانی مهارت داشته باشد؟
دیان لبخندی زد، اما نگاهش جدی شد.
_ _ _ هیچ شکی نداشتم که تو متفاوتی، کلثوم!
فهمیدم که از قبل فهمیده بود اسب دوانی را یاد دارم!
نمیدانم چرا، اما حرفش برای لحظهای قلبم را لرزاند. زود نگاهم را از او گرفتم و چادرم را مرتب کردم.
_ _ _ باید برگردیم، دخترا حتماً منتظر هستند.
بدون اینکه جوابش را بشنوم، اسپم را چرخاندم و به سمت باغ رفتم. اما حس میکردم که دیان هنوز با همان نگاه مرموزش، مرا دنبال میکند...
سمت دخترا رفتم دیدم که دوباره مشغول عکاسی کردن هستند!
خطاب به همه شان گفتم: هوی! او مردم شما از خود نماز ندارید عه؟
همه شان گوشی های خود را خاموش،کردند هوسی گفت: داریم الحمدلله حالی میخوانیم.
مهسا گفت: میگم کلثوم میشه تو جماعت بدهی؟
با تعجب گفتم: هان؟
دگه چی؟ من و جماعت!
دوباره مهسا با چهره اخمو گفت: نه که اصلاً،یاد نداری خوب یک جماعت است اینطوری نماز خواندن لذت بیشتری دارد!.
او هم در این باغ!
لبخند زدم و به دخترها گفتم:
"دخترها، ببینین، از نظر اهل سنت و جماعت جماعت دادن زن برای زنان جایز است، اما بهترین کار این است که هر کس به طور فردی نماز بخواند. بعضی علما مثل امام شافعی و حنبلی گفتن که جماعت زنان مستحب است، اما حنفیها و مالکیها گفتن که مکروه است، یعنی بهتر است که انجام نشود، ولی اگر انجام شد، باز هم نماز درست است.
اگر بخواهیم نماز را با جماعت بخوانیم، یک چیز باید یادمان باشه: من نباید در جلو بایستم، بلکه باید در وسط صف باشم. این طریقهای است که از ام ورقة (رض) نقل شده، که برای زنان جماعت میداد.
پس اگه شما خیلی اصرار دارید، میتوانیم یکجای نماز بخوانیم، اما بدانید که نماز فردی برای زنها افضلتر است. تصمیم با خودتان!"
همه شان نماز جماعت را قبول کردن!.
گفتم: پس بیارید جا نماز ها را هموار کنید.
هر کس جا نمازی برای خود گرفت بعد هم شروع کردم به جماعت دادن!
بعد چند دقیقهای که نماز های شام همه مان تمام شد مهسا با خوشحالی گفت: وای کلثوم نمیدانی چه کیفی کردیم با این جماعت دادنت.
از طرفی فریال گفت: کلثوم چقدر آواز تو زیباست ای بلا قرائت هم یاد داشتی!
محجوبانه و با شرم فقط لبخندی زدم و بس!
لمر گفت: پس چی دگه حافظ قرآن باشی ولی قرائت یاد نداشته باشی امکان نداره!
گفتم: البته هستند کسانی که حافظ قرآن اند ولی قرائت یاد ندارند خوب خیر دگه این هم از استعداد های است که الله داده.
فرح از سمت دیگر باغ آمد نفسک زده میخواست چیزی بگوید ولی قبل او من گفتم: فرح چی شدی بعد نماز غایب شدی!
دوباره هوسی با مزاح گفت: فرح پرید! پرید ههههههه.
همه شروع کردن به خندیدن!
فرح گفت: نه خوب رفتم او سمت تا بیبینم پسرا در چه حالین.
و ها میگم بیایید حالا خو شب ماندنی شدیم اینجا او طرف پسرا آتش روشن کردند برویم ما همونجا!
مهسا پرسید: کلثوم به لالا حارث خبر دادی؟
گفتم: ها خبر دادم اجازه دادن.
نفس راحتی کشیده گفت: اوه خدا را شکر.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_ پنجاه_و_یکم
ناشر: #دوشیزه_سادات
همان لحظه از جوابم پشیمان شدم. چرا دروغ گفتم؟ من که بلد هستم!
لبخند کجی گوشهی لب دیان نشست. یک قدم جلو آمد، فاصلهمان کمتر شد و گفت:
_ _ _ پس باید یادت بدم.
با اخم گفتم:
_ _ _ نه، ضرور نیست!
ولی او بیتفاوت از کنارم رد شد، یال اسپ را گرفت و گفت:
_ _ _ بیا، بالا شو! ببینم چقدر جرئت داری.
غرورم به چالش کشیده شده بود. نمیتوانستم به همین سادگی عقبنشینی کنم. نگاهی به اسپ انداختم، بعد به دیان. آهسته جلو رفتم و...
همین که اسپ به حرکت افتاد، حس آزادی تمام وجودم را گرفت. باد چادرم را به بازی گرفته بود و صدای سمهای محکم اسپ روی زمین، یک ریتم هیجانانگیز ساخته بود. اما هنوز حواسم به دیان بود.
او کمی جلوتر اسپش را هدایت میکرد، بعد برگشت و با نگاهی پر از شیطنت گفت:
_ _ _ حالا ببینم میتوانی از من جلو بزنی یا نه؟
چشمهایم را ریز کردم و با اطمینان گفتم:
_ _ _ فکر میکنی نمیتوانم؟
بدون معطلی، افسار اسپم را کشیدم و سرعتش را بیشتر کردم. اسپم چابکتر از آن بود که دیان فکرش را میکرد. در یک لحظه از کنارش گذشتم و با لبخند پیروزمندانهای گفتم:
_ _ _ حالا چی؟!
دیان خندید، اما چیزی نگفت. اسپش را به جلو راند، اما من فاصلهام را حفظ کردم. به نظر میرسید که واقعاً از مهارتم تعجب کرده باشد.
بعد از چند دقیقه، اسپها را آرام کردیم و در کنار هم قرار گرفتیم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_ _ _ حالا دیدی که یک دختر محجبه هم میتواند در اسپدوانی مهارت داشته باشد؟
دیان لبخندی زد، اما نگاهش جدی شد.
_ _ _ هیچ شکی نداشتم که تو متفاوتی، کلثوم!
فهمیدم که از قبل فهمیده بود اسب دوانی را یاد دارم!
نمیدانم چرا، اما حرفش برای لحظهای قلبم را لرزاند. زود نگاهم را از او گرفتم و چادرم را مرتب کردم.
_ _ _ باید برگردیم، دخترا حتماً منتظر هستند.
بدون اینکه جوابش را بشنوم، اسپم را چرخاندم و به سمت باغ رفتم. اما حس میکردم که دیان هنوز با همان نگاه مرموزش، مرا دنبال میکند...
سمت دخترا رفتم دیدم که دوباره مشغول عکاسی کردن هستند!
خطاب به همه شان گفتم: هوی! او مردم شما از خود نماز ندارید عه؟
همه شان گوشی های خود را خاموش،کردند هوسی گفت: داریم الحمدلله حالی میخوانیم.
مهسا گفت: میگم کلثوم میشه تو جماعت بدهی؟
با تعجب گفتم: هان؟
دگه چی؟ من و جماعت!
دوباره مهسا با چهره اخمو گفت: نه که اصلاً،یاد نداری خوب یک جماعت است اینطوری نماز خواندن لذت بیشتری دارد!.
او هم در این باغ!
لبخند زدم و به دخترها گفتم:
"دخترها، ببینین، از نظر اهل سنت و جماعت جماعت دادن زن برای زنان جایز است، اما بهترین کار این است که هر کس به طور فردی نماز بخواند. بعضی علما مثل امام شافعی و حنبلی گفتن که جماعت زنان مستحب است، اما حنفیها و مالکیها گفتن که مکروه است، یعنی بهتر است که انجام نشود، ولی اگر انجام شد، باز هم نماز درست است.
اگر بخواهیم نماز را با جماعت بخوانیم، یک چیز باید یادمان باشه: من نباید در جلو بایستم، بلکه باید در وسط صف باشم. این طریقهای است که از ام ورقة (رض) نقل شده، که برای زنان جماعت میداد.
پس اگه شما خیلی اصرار دارید، میتوانیم یکجای نماز بخوانیم، اما بدانید که نماز فردی برای زنها افضلتر است. تصمیم با خودتان!"
همه شان نماز جماعت را قبول کردن!.
گفتم: پس بیارید جا نماز ها را هموار کنید.
هر کس جا نمازی برای خود گرفت بعد هم شروع کردم به جماعت دادن!
بعد چند دقیقهای که نماز های شام همه مان تمام شد مهسا با خوشحالی گفت: وای کلثوم نمیدانی چه کیفی کردیم با این جماعت دادنت.
از طرفی فریال گفت: کلثوم چقدر آواز تو زیباست ای بلا قرائت هم یاد داشتی!
محجوبانه و با شرم فقط لبخندی زدم و بس!
لمر گفت: پس چی دگه حافظ قرآن باشی ولی قرائت یاد نداشته باشی امکان نداره!
گفتم: البته هستند کسانی که حافظ قرآن اند ولی قرائت یاد ندارند خوب خیر دگه این هم از استعداد های است که الله داده.
فرح از سمت دیگر باغ آمد نفسک زده میخواست چیزی بگوید ولی قبل او من گفتم: فرح چی شدی بعد نماز غایب شدی!
دوباره هوسی با مزاح گفت: فرح پرید! پرید ههههههه.
همه شروع کردن به خندیدن!
فرح گفت: نه خوب رفتم او سمت تا بیبینم پسرا در چه حالین.
و ها میگم بیایید حالا خو شب ماندنی شدیم اینجا او طرف پسرا آتش روشن کردند برویم ما همونجا!
مهسا پرسید: کلثوم به لالا حارث خبر دادی؟
گفتم: ها خبر دادم اجازه دادن.
نفس راحتی کشیده گفت: اوه خدا را شکر.
❤10👍1🔥1🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
آرمان: خب یکبارگی شد اگر شما راحت نین ما میرم! به طرف چهره های شان دیدم یک رقم خود را مظلوم گرفتند بیخی پشک واری! و باز هم نگاه همه دختران به سمت من است! وقتی دیدم دلم سوخت برايشان گفتم: نه لازم نیست البته به نظر من چون انقدر راه دور و دراز را آمدید گناه…
هوسی: خوب پس برخیزید برویم.
گفتم: من نمیرم نقاب مه نزده بودم امروز ماسکم را هم گم کردم نیست!
مهسا: آه کلثوم نکن خیر است فقط همین یکبار.
با قاطعيت گفتم: نه نمیشود!
فریال: کلثوم بیبین خیر است این یکبار را که چیزی نمیشود حالا یک شوق را کردن تو خراب نکن شوق شان را.
با اصرار همه شان مجبوری قبول کردم.
تا جایی چادرم را قسمی جور کردم که رویم را هم بپوشاند ولی باز هم نشد!
جور نیامدم مه هم همینطوری گذاشتمش توکل به الله.
رفتیم سمت پسرا !
آتش روشن کردن واقعاً منظره خیلی زیبایی شده!
فرح گفت: ما هم آمدیم البته اگر مزاحم نباشیم!
سر همه شان در گوشی های شان خم بود ولی با گفتن این حرف فرح سر همه شان به طور اتومات بلند شد!
همه شان به طرف من مات ماندن از خود دیان شروع اِلا یوسف و آرمان خلاصه همه شان!
کمی شرمیدم و سرخ شدن گونه هایم را احساس کردم ولی اعتماد به نفسم را از دست ندادم با سر بلند من هم به طرف شان دیدم!
حتماً حیران ماندن که چطور بدون نقاب آمدیم!
با همه سلام علیکی کردیم. بعدش کمی اطراف را دید زدم نصف جا خالی بود ما دخترا هم در همان گوشه که دیدیم خالی است جا خوش کردیم.
بعد چند لحظه، سکوت فضا را هوسی برهم زد!
هوسی: خوب بیایید بازی را انجام دهیم چی همه تان در سکوت فرو رفتین و لق لق به طرف همديگر نگاه میکنید!
فضا پر شد از خنده همه!
آرمان: چی بازی انجام بدهيم؟
فرح: اممم میگم ج،ح چطور است؟
همه حیران ماندن که این چه معنی!
دوباره فرح گفت: چیز منظورم جرئت حقیقت بود ببخشيد دگه.
مهسا با خنده گفت: خیر است خواهر تو کمی زیادی خلاصه اش کردی ههههه!
فرح: ههههه ها ولا.
گفتم: نه این بازی خیلی قدیمی و فرسوده شده!
صدای آشنایی بلند: پس تو بگو چی بازی را انجام بدهیم؟
بلی خودش است دیان!
به طرفش دیده گفتم: نمیدانم حالا هر چی اختیار دارید.
من فقط نظریه خود را گفتم.
هوسی گفت: همم کلثوم هم راست این بازی خیلی قدیمی شده!
با غرور به طرفش دیده گفتم: من همیشه راست میگم!.
خنديدن و چیزی نگفتند.
شب شده و ما همه دور آتش نشسته ایم. شعلههای آتش میرقصند و گرمایش را در هوا پخش میکنند. حس آرامش عجیبی دارم، اما میدانستم که این آرامش زیاد دوام نمیآورد، چون هوسی اینجا است!
همانطور که انتظار داشتم، او ناگهان با ذوق گفت: "بیایید یک بازی انجام بتیم!"
ابرویم را بالا بردم و با کنجکاوی گفتم: " دوباره چی بازی؟" بقیه هم با علاقه به او نگاه کردند.
هوسی لبخند مرموزی زد و گفت: "چطور است پانتومیم بازی کنیم؟"
نگاهم را به دیگران انداختم. بعضیهایشان هیجانزده سر تکان میدادند، بعضی هنوز دودل بودند. من که از هیجان بدم نمیآمد، لبخند زدم و گفتم: "خوب، پانتومیم جالب است، اما کی شروع میکنه؟ و چی قانونهایی داشته باشیم؟"
دیان که تا حالا آرام نشسته بود، با همان لحن خونسرد همیشگیاش گفت: "قانون ساده است، یک نفر یک کلمه یا جمله را در ذهنش انتخاب میکنه، بدون این که گپ بزنه، باید با اشاره و حرکتها بفهماند. بقیه باید حدس بزنن که او چی میخواهد بگه."
به نظر من بازی جالبی بود، پس دستهایم را به هم زدم و با هیجان گفتم: "بسیار خوب! پس کی اول شروع میکنه؟"
همه به هم نگاه کردند. کسی حاضر نبود اول شروع کند. هوسی که خودش پیشنهاد داده بود، با شیطنت به طرف دیان نگاه کرد و گفت:
"دیان، تو شروع کو!"
گفتم: من نمیرم نقاب مه نزده بودم امروز ماسکم را هم گم کردم نیست!
مهسا: آه کلثوم نکن خیر است فقط همین یکبار.
با قاطعيت گفتم: نه نمیشود!
فریال: کلثوم بیبین خیر است این یکبار را که چیزی نمیشود حالا یک شوق را کردن تو خراب نکن شوق شان را.
با اصرار همه شان مجبوری قبول کردم.
تا جایی چادرم را قسمی جور کردم که رویم را هم بپوشاند ولی باز هم نشد!
جور نیامدم مه هم همینطوری گذاشتمش توکل به الله.
رفتیم سمت پسرا !
آتش روشن کردن واقعاً منظره خیلی زیبایی شده!
فرح گفت: ما هم آمدیم البته اگر مزاحم نباشیم!
سر همه شان در گوشی های شان خم بود ولی با گفتن این حرف فرح سر همه شان به طور اتومات بلند شد!
همه شان به طرف من مات ماندن از خود دیان شروع اِلا یوسف و آرمان خلاصه همه شان!
کمی شرمیدم و سرخ شدن گونه هایم را احساس کردم ولی اعتماد به نفسم را از دست ندادم با سر بلند من هم به طرف شان دیدم!
حتماً حیران ماندن که چطور بدون نقاب آمدیم!
با همه سلام علیکی کردیم. بعدش کمی اطراف را دید زدم نصف جا خالی بود ما دخترا هم در همان گوشه که دیدیم خالی است جا خوش کردیم.
بعد چند لحظه، سکوت فضا را هوسی برهم زد!
هوسی: خوب بیایید بازی را انجام دهیم چی همه تان در سکوت فرو رفتین و لق لق به طرف همديگر نگاه میکنید!
فضا پر شد از خنده همه!
آرمان: چی بازی انجام بدهيم؟
فرح: اممم میگم ج،ح چطور است؟
همه حیران ماندن که این چه معنی!
دوباره فرح گفت: چیز منظورم جرئت حقیقت بود ببخشيد دگه.
مهسا با خنده گفت: خیر است خواهر تو کمی زیادی خلاصه اش کردی ههههه!
فرح: ههههه ها ولا.
گفتم: نه این بازی خیلی قدیمی و فرسوده شده!
صدای آشنایی بلند: پس تو بگو چی بازی را انجام بدهیم؟
بلی خودش است دیان!
به طرفش دیده گفتم: نمیدانم حالا هر چی اختیار دارید.
من فقط نظریه خود را گفتم.
هوسی گفت: همم کلثوم هم راست این بازی خیلی قدیمی شده!
با غرور به طرفش دیده گفتم: من همیشه راست میگم!.
خنديدن و چیزی نگفتند.
شب شده و ما همه دور آتش نشسته ایم. شعلههای آتش میرقصند و گرمایش را در هوا پخش میکنند. حس آرامش عجیبی دارم، اما میدانستم که این آرامش زیاد دوام نمیآورد، چون هوسی اینجا است!
همانطور که انتظار داشتم، او ناگهان با ذوق گفت: "بیایید یک بازی انجام بتیم!"
ابرویم را بالا بردم و با کنجکاوی گفتم: " دوباره چی بازی؟" بقیه هم با علاقه به او نگاه کردند.
هوسی لبخند مرموزی زد و گفت: "چطور است پانتومیم بازی کنیم؟"
نگاهم را به دیگران انداختم. بعضیهایشان هیجانزده سر تکان میدادند، بعضی هنوز دودل بودند. من که از هیجان بدم نمیآمد، لبخند زدم و گفتم: "خوب، پانتومیم جالب است، اما کی شروع میکنه؟ و چی قانونهایی داشته باشیم؟"
دیان که تا حالا آرام نشسته بود، با همان لحن خونسرد همیشگیاش گفت: "قانون ساده است، یک نفر یک کلمه یا جمله را در ذهنش انتخاب میکنه، بدون این که گپ بزنه، باید با اشاره و حرکتها بفهماند. بقیه باید حدس بزنن که او چی میخواهد بگه."
به نظر من بازی جالبی بود، پس دستهایم را به هم زدم و با هیجان گفتم: "بسیار خوب! پس کی اول شروع میکنه؟"
همه به هم نگاه کردند. کسی حاضر نبود اول شروع کند. هوسی که خودش پیشنهاد داده بود، با شیطنت به طرف دیان نگاه کرد و گفت:
"دیان، تو شروع کو!"
❤11🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
هوسی: خوب پس برخیزید برویم. گفتم: من نمیرم نقاب مه نزده بودم امروز ماسکم را هم گم کردم نیست! مهسا: آه کلثوم نکن خیر است فقط همین یکبار. با قاطعيت گفتم: نه نمیشود! فریال: کلثوم بیبین خیر است این یکبار را که چیزی نمیشود حالا یک شوق را کردن تو خراب نکن شوق…
#أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#پنجاه_و_دوم
ناشر: #دوشیزه_سادات
دیان که از قبل پیشبینی کرده بود این پیشنهاد به او میرسد، خیلی آرام و بدون هیچ عجلهای تکیه زد و گفت:
"نه، من فقط قوانین را گفتم. بازی از کسی شروع میشه که پیشنهاد داده!"
لبخندی زدم و به هوسی نگاه کردم. بقیه هم تأییدکنان سر تکان دادند. هوسی اخم کوچکی کرد، اما زود خندید و گفت:
خدا کند درست جواب بدهيد
همه سر تکان دادیم. هوسی از جا بلند شد و نفس عمیقی کشید. بعد، بدون گفتن حتی یک کلمه، شروع کرد به اجرا. اول دستانش را مثل کسی که در حال ورق زدن یک کتاب است، حرکت داد. بعد انگار چیزی نوشت، بعد طوری وانمود کرد که چیزی را به دقت میخواند.
مهسا که کنارم نشسته، هیجانزده گفت: "نویسنده؟"
هوسی سرش را به علامت منفی تکان داد. کمی دیگر همان حرکات را تکرار کرد، اما این بار طوری وانمود کرد که انگار به چیزی فکر میکند، بعد انگشتش را با هیجان بلند کرد، مثل کسی که جواب یک سوال را پیدا کرده باشد.
من که تا حالا دقیق به حرکاتش نگاه میکردم، ناگهان گفتم: "شاگرد در حال حل تمرین؟"
هوسی باز هم نه گفت. همه شروع کردند به حدس زدن:
"استاد؟"
"شخصی که کتاب میخواند؟"
"دانشجو؟"
اما هیچ جوابی درست نبود. در نهایت، هوسی خندید و دستانش را بالا برد و گفت:
"اه، شما واقعاً بیحوصلهاین! جواب، 'امتحان دادن' بود!"
همه خندیدیم.
حالا نوبت کی است؟"
هوسی که هنوز پر از انرژی بود، گفت: " قبل اینکه نفر بعدی بیاید
بیایید یک چالش جدید اضافه کنیم، هر کس که آخرین حدس غلط را بزنه، باید جریمه شود!"
دیان نگاهی به او انداخت و با لحنی آرام ولی کنایهآمیز گفت: "و جریمهاش چی باشه؟"
هوسی لبخند شیطنتآمیزی زد و گفت: "باید از خودش یک راز بگه!"
همه یک لحظه سکوت کردند، بعد ناگهان صداها بلند شد:
_ _ _ " فکر و ایدهای جالبی است!"
_ _ _ "اما چی نوع راز؟!"
_ _ _ "فقط یک راز ساده، نه چیز خاص."
من به دیان نگاه کردم. او آرام و بیاحساس نشسته بود، گویا هیچ چیز برایش مهم نبود. نمیدانستم این چالش میتواند چیزی را از او بیرون بکشد یا نه، اما یک چیز معلوم بود… این بازی حالا جالبتر شده بود!
با هیجان به هوسی نگاه کردم و گفتم: "یعنی اگر کسی حدس آخر را غلط بزنه، باید از خودش یک راز بگه؟"
هوسی با شیطنت سر تکان داد: "بله! و هیچکس نمیتواند رد کند، باید یک راز واقعی باشه!"
بقیه با هیجان به هم نگاه کردند. مهسا خندید و گفت: "خیلی خوب، اما اول بگو که خودت آمادهای که رازهایت را افشا کنی؟"
هوسی که به نظر میرسید به این موضوع فکر نکرده بود، لحظهای مکث کرد، اما بعد با اعتمادبهنفس گفت: "البته! ولی فکر نمیکنم که حدس آخر را غلط بزنم."
من لبخند زدم. "خوب، پس بازی را ادامه میدهيم!"
همه برای دور جدید بازی آماده شدند. این بار مهسا تصمیم گرفت اجرا کند. او از جا بلند شد، نفس عمیقی کشید و شروع کرد به بازی. اول وانمود کرد که چیزی را روی سرش میگذارد، بعد مثل کسی که دارد تعادلش را حفظ میکند، آرامآرام راه رفت. بعد دستهایش را باز کرد، گویا میخواست پرواز کند.
"بالرین؟" یکی از بچهها گفت.
من دقت کردم. یک چیز در حرکاتش آشنا بود، اما مطمئن نبودم. بعد ناگهان فکرم را بلند گفتم: "دلقک که روی طناب راه میرود؟"
مهسا خندید و سرش را به علامت نه تکان داد. بقیه هم حدسهای مختلف زدند، اما هیچکدام درست نبود. در آخر، هوسی که دیگر به نظر میرسید هر چیزی را امتحان کند، گفت: "پرندهای که در سرک گیر مانده؟"
مهسا ناگهان ایستاد، دستانش را روی کمرش گذاشت و با خنده گفت: "نه! جوابش بندباز بود!"
گفتم: او چیست دگه؟
_ _ _ ههههه خیر بماند دگه.
همه زدند زیر خنده. اما بعد سکوت شد… چون متوجه شدیم هوسی آخرین حدس اشتباه را زده!
من با لبخند دست به سینه زدم و گفتم: "خوب، هوسی، حالا نوبت تو است که رازت را بگویی!"
همه منتظر بودند. هوسی لحظهای سکوت کرد، بعد لبخند زد و گفت: "بسیار خوب، میگم… ولی او نفر اینجا حضور ندارد از همین حالا گفتیم برای تان!
حالا همه بیشتر کنجکاو شده بودند. مهسا با هیجان گفت: "پس زودتر بگو!"
هوسی نگاهی به اطراف انداخت، گویا میخواست مطمئن شود که کسی غیر از ما نمیشنود، بعد آرام گفت:
"یک بار… من نامهای نوشتم، ولی هیچوقت جرئت نکردم به کسی که باید، بدهم!"
یک لحظه سکوت شد. من با دقت نگاهش کردم. معلوم بود که این رازش جدیتر از یک شوخی ساده است. دیان که تا حالا آرام و ساکت نشسته بود، کمی ابرو بالا برد، اما چیزی نگفت.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#پنجاه_و_دوم
ناشر: #دوشیزه_سادات
دیان که از قبل پیشبینی کرده بود این پیشنهاد به او میرسد، خیلی آرام و بدون هیچ عجلهای تکیه زد و گفت:
"نه، من فقط قوانین را گفتم. بازی از کسی شروع میشه که پیشنهاد داده!"
لبخندی زدم و به هوسی نگاه کردم. بقیه هم تأییدکنان سر تکان دادند. هوسی اخم کوچکی کرد، اما زود خندید و گفت:
خدا کند درست جواب بدهيد
همه سر تکان دادیم. هوسی از جا بلند شد و نفس عمیقی کشید. بعد، بدون گفتن حتی یک کلمه، شروع کرد به اجرا. اول دستانش را مثل کسی که در حال ورق زدن یک کتاب است، حرکت داد. بعد انگار چیزی نوشت، بعد طوری وانمود کرد که چیزی را به دقت میخواند.
مهسا که کنارم نشسته، هیجانزده گفت: "نویسنده؟"
هوسی سرش را به علامت منفی تکان داد. کمی دیگر همان حرکات را تکرار کرد، اما این بار طوری وانمود کرد که انگار به چیزی فکر میکند، بعد انگشتش را با هیجان بلند کرد، مثل کسی که جواب یک سوال را پیدا کرده باشد.
من که تا حالا دقیق به حرکاتش نگاه میکردم، ناگهان گفتم: "شاگرد در حال حل تمرین؟"
هوسی باز هم نه گفت. همه شروع کردند به حدس زدن:
"استاد؟"
"شخصی که کتاب میخواند؟"
"دانشجو؟"
اما هیچ جوابی درست نبود. در نهایت، هوسی خندید و دستانش را بالا برد و گفت:
"اه، شما واقعاً بیحوصلهاین! جواب، 'امتحان دادن' بود!"
همه خندیدیم.
حالا نوبت کی است؟"
هوسی که هنوز پر از انرژی بود، گفت: " قبل اینکه نفر بعدی بیاید
بیایید یک چالش جدید اضافه کنیم، هر کس که آخرین حدس غلط را بزنه، باید جریمه شود!"
دیان نگاهی به او انداخت و با لحنی آرام ولی کنایهآمیز گفت: "و جریمهاش چی باشه؟"
هوسی لبخند شیطنتآمیزی زد و گفت: "باید از خودش یک راز بگه!"
همه یک لحظه سکوت کردند، بعد ناگهان صداها بلند شد:
_ _ _ " فکر و ایدهای جالبی است!"
_ _ _ "اما چی نوع راز؟!"
_ _ _ "فقط یک راز ساده، نه چیز خاص."
من به دیان نگاه کردم. او آرام و بیاحساس نشسته بود، گویا هیچ چیز برایش مهم نبود. نمیدانستم این چالش میتواند چیزی را از او بیرون بکشد یا نه، اما یک چیز معلوم بود… این بازی حالا جالبتر شده بود!
با هیجان به هوسی نگاه کردم و گفتم: "یعنی اگر کسی حدس آخر را غلط بزنه، باید از خودش یک راز بگه؟"
هوسی با شیطنت سر تکان داد: "بله! و هیچکس نمیتواند رد کند، باید یک راز واقعی باشه!"
بقیه با هیجان به هم نگاه کردند. مهسا خندید و گفت: "خیلی خوب، اما اول بگو که خودت آمادهای که رازهایت را افشا کنی؟"
هوسی که به نظر میرسید به این موضوع فکر نکرده بود، لحظهای مکث کرد، اما بعد با اعتمادبهنفس گفت: "البته! ولی فکر نمیکنم که حدس آخر را غلط بزنم."
من لبخند زدم. "خوب، پس بازی را ادامه میدهيم!"
همه برای دور جدید بازی آماده شدند. این بار مهسا تصمیم گرفت اجرا کند. او از جا بلند شد، نفس عمیقی کشید و شروع کرد به بازی. اول وانمود کرد که چیزی را روی سرش میگذارد، بعد مثل کسی که دارد تعادلش را حفظ میکند، آرامآرام راه رفت. بعد دستهایش را باز کرد، گویا میخواست پرواز کند.
"بالرین؟" یکی از بچهها گفت.
من دقت کردم. یک چیز در حرکاتش آشنا بود، اما مطمئن نبودم. بعد ناگهان فکرم را بلند گفتم: "دلقک که روی طناب راه میرود؟"
مهسا خندید و سرش را به علامت نه تکان داد. بقیه هم حدسهای مختلف زدند، اما هیچکدام درست نبود. در آخر، هوسی که دیگر به نظر میرسید هر چیزی را امتحان کند، گفت: "پرندهای که در سرک گیر مانده؟"
مهسا ناگهان ایستاد، دستانش را روی کمرش گذاشت و با خنده گفت: "نه! جوابش بندباز بود!"
گفتم: او چیست دگه؟
_ _ _ ههههه خیر بماند دگه.
همه زدند زیر خنده. اما بعد سکوت شد… چون متوجه شدیم هوسی آخرین حدس اشتباه را زده!
من با لبخند دست به سینه زدم و گفتم: "خوب، هوسی، حالا نوبت تو است که رازت را بگویی!"
همه منتظر بودند. هوسی لحظهای سکوت کرد، بعد لبخند زد و گفت: "بسیار خوب، میگم… ولی او نفر اینجا حضور ندارد از همین حالا گفتیم برای تان!
حالا همه بیشتر کنجکاو شده بودند. مهسا با هیجان گفت: "پس زودتر بگو!"
هوسی نگاهی به اطراف انداخت، گویا میخواست مطمئن شود که کسی غیر از ما نمیشنود، بعد آرام گفت:
"یک بار… من نامهای نوشتم، ولی هیچوقت جرئت نکردم به کسی که باید، بدهم!"
یک لحظه سکوت شد. من با دقت نگاهش کردم. معلوم بود که این رازش جدیتر از یک شوخی ساده است. دیان که تا حالا آرام و ساکت نشسته بود، کمی ابرو بالا برد، اما چیزی نگفت.
❤11🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
هوسی: خوب پس برخیزید برویم. گفتم: من نمیرم نقاب مه نزده بودم امروز ماسکم را هم گم کردم نیست! مهسا: آه کلثوم نکن خیر است فقط همین یکبار. با قاطعيت گفتم: نه نمیشود! فریال: کلثوم بیبین خیر است این یکبار را که چیزی نمیشود حالا یک شوق را کردن تو خراب نکن شوق…
مهسا با کنجکاوی گفت: "نامه برای کی بود؟"
هوسی لبخندش را جمع کرد و شانه بالا انداخت: "بازی گفت یک راز بگویم، نه اینکه همه جزئیات را هم افشا کنم!"
همه اعتراض کردند، اما معلوم بود که هوسی بیشتر از این چیزی نمیگوید. اما یک چیز مشخص بود… حالا همه میخواستند بدانند آن نامه برای کی بود!
من با دقت به هوسی نگاه کردم. لبخند مرموزش هنوز روی لبش بود، اما در چشمانش چیزی بود که نمیگذاشت موضوع را رها کنم.
"خوب، هوسی، حداقل بگو که اون نامه چی بود؟ یک نامهی معمولی یا چیزی خاص؟"
هوسی به آتش نگاه کرد، گویا جواب دادن برایش سخت شده بعد از چند لحظه نفس عمیقی کشید و گفت:
"یک نامهی معمولی نبود... ولی همیش فکر کردم که اگر به دست آن شخص برسد، شاید همهچیز تغییر کند."
همه کنجکاو شده بودند. مهسا با هیجان گفت: "و چرا هیچوقت ندادی؟ ترسیدی؟"
هوسی لبخند تلخی زد و گفت: "شاید… یا شاید هم فکر کردم که دادن این نامه، چیزهایی را خراب میکند."
به دیان نگاه کردم. او، مثل همیشه، خونسرد نشسته و چیزی نمیگفت، اما کاملاً معلوم بود که دارد به حرفهای هوسی گوش میدهد. بقیه هنوز مشغول حدس زدن بودند که نامه برای چه کسی بوده، اما من یک حس عجیبی داشتم.
"هوسی، این نامه هنوز هم پیشت است؟" پرسیدم.
او لحظهای مردد شد، بعد آرام گفت: "شاید…"
همه با تعجب به هم نگاه کردیم. مهسا که دیگر نتوانست صبر کند، گفت: "خوب، اگر هنوز پیشت است، پس میتوانی بالاخره بدهی، نه؟"
هوسی به او نگاه کرد، بعد لبخند کوچکی زد و گفت: "شاید… ولی نه امشب."
من فهمیدم که او هرگز همینطوری این راز را فاش نمیکند. پس فقط لبخند زدم و گفتم: "خوب، هوسی، این دفعه از جریمه فرار کردی، اما دفعهی بعد شاید اینقدر آسان نگذره!"
همه خندیدند و بازی دوباره شروع شد. اما یک چیز در ذهنم ماند… آن نامه برای کی بود؟ و چرا هوسی از گفتنش طفره میرفت؟
دوباره چشمم به دیان خورد او آرام نشسته، اما برای یک لحظه، فقط یک لحظه، دیدم که نگاهش روی هوسی ثابت ماند… و آنوقت یک فکر در ذهنم جرقه زد:
"نکند… این نامه برای دیان بوده؟"
نه دگه چی امکان ندارد!
بازی همچنان ادامه داشت و حالا نوبت من شده بود. نفس عمیقی کشیدم و از جا بلند شدم. باید چیزی انتخاب میکردم که هم سخت باشد و هم پرمعنا. چیزی که دیگران نتوانند بهراحتی حدس بزنند، اما یک نفر… شاید یک نفر که باید، بفهمد.
نگاهم برای لحظهای روی دیان ثابت ماند. بعد تصمیمم را گرفتم.
حرکتم را شروع کردم. اول دستم را روی قلبم گذاشتم، بعد گویا چیزی را در دست گرفته باشم، آرام آن را جلو آوردم. بعد لبخندی محو زدم، سرم را کمی خم کردم و دستم را باز کردم، قسمیکه آن را به کسی هدیه میدهم.
همه شروع کردند به حدس زدن:
"کسی که چیزی به دیگران میدهد؟"
"هدیه دادن؟"
"قلب کسی را بردن؟"
اما هیچکدام درست نبود. من به بازی ادامه دادم. این بار طوری وانمود کردم که انگار به کسی نگاه میکنم و با لبخند آرامی سرم را پایین میاندازم، بعد انگشتانم را به آرامی روی لبانم گذاشتم و به سینهام نزدیک کردم.
هوسی که حالا کاملاً گیج شده بود، گفت: "ای یعنی چی؟ کسی که احساساتش را مخفی میکنه؟"
مهسا چشمانش را ریز کرد و گفت: "نه… به نظر من این یعنی کسی که عاشق است اما نمیگوید!"
قلبم تندتر زد، اما هنوز منتظر جواب درست بودم. ناگهان صدای دیان را شنیدم. آرام، اما مطمئن:
"دوست داشتن."
یک لحظه حس کردم که همهچیز متوقف شد. قلبم محکمتر از همیشه میزد. نگاهش مستقیم در چشمانم بود. برای چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت. بعد، خیلی آرام، خیلی بیاختیار، لبخندی زدم.
"بله. جواب درست است."
مهسا با هیجان گفت: "وای، این سخت بود! ولی دیان چطور اینقدر سریع فهمید؟"
هوسی هم خندید و گفت: "شاید چون خودش این حس را خوب میشناسد؟"
همه خندیدند، اما من و دیان فقط به هم نگاه کردیم. بعدش زود چشمانم را به زمین دوختم سرخی کومه هایم را حس میکنم!
"خوب، خوب! حالا نوبت بعدی است. کی اجرا میکند؟"
هوسی سریع گفت: "یوسف! بیا، نوبت تو است."
یوسف که تا حالا آرام نشسته بود، بدون هیچ حرفی از جا بلند شد. نگاهی به جمع انداخت، بعد کمی سرش را پایین انداخت و آهسته قدمی به جلو برداشت.
حرکتش را شروع کرد.
اول، دستش را روی سینهاش گذاشت، بعد آهسته آن را مشت کرد، گویا چیزی را در دلش نگه داشته باشد. بعد، قدمی عقب رفت، قسمیکه از چیزی دوری میکند، اما نگاهش هنوز به همان نقطهی نامرئی ثابت مانده بود. بعد، با تردید، دستش را کمی جلو آورد، قسمی که میخواهد کسی را لمس کند، اما بعد ناگهان دستش را عقب کشید.
هوسی لبخندش را جمع کرد و شانه بالا انداخت: "بازی گفت یک راز بگویم، نه اینکه همه جزئیات را هم افشا کنم!"
همه اعتراض کردند، اما معلوم بود که هوسی بیشتر از این چیزی نمیگوید. اما یک چیز مشخص بود… حالا همه میخواستند بدانند آن نامه برای کی بود!
من با دقت به هوسی نگاه کردم. لبخند مرموزش هنوز روی لبش بود، اما در چشمانش چیزی بود که نمیگذاشت موضوع را رها کنم.
"خوب، هوسی، حداقل بگو که اون نامه چی بود؟ یک نامهی معمولی یا چیزی خاص؟"
هوسی به آتش نگاه کرد، گویا جواب دادن برایش سخت شده بعد از چند لحظه نفس عمیقی کشید و گفت:
"یک نامهی معمولی نبود... ولی همیش فکر کردم که اگر به دست آن شخص برسد، شاید همهچیز تغییر کند."
همه کنجکاو شده بودند. مهسا با هیجان گفت: "و چرا هیچوقت ندادی؟ ترسیدی؟"
هوسی لبخند تلخی زد و گفت: "شاید… یا شاید هم فکر کردم که دادن این نامه، چیزهایی را خراب میکند."
به دیان نگاه کردم. او، مثل همیشه، خونسرد نشسته و چیزی نمیگفت، اما کاملاً معلوم بود که دارد به حرفهای هوسی گوش میدهد. بقیه هنوز مشغول حدس زدن بودند که نامه برای چه کسی بوده، اما من یک حس عجیبی داشتم.
"هوسی، این نامه هنوز هم پیشت است؟" پرسیدم.
او لحظهای مردد شد، بعد آرام گفت: "شاید…"
همه با تعجب به هم نگاه کردیم. مهسا که دیگر نتوانست صبر کند، گفت: "خوب، اگر هنوز پیشت است، پس میتوانی بالاخره بدهی، نه؟"
هوسی به او نگاه کرد، بعد لبخند کوچکی زد و گفت: "شاید… ولی نه امشب."
من فهمیدم که او هرگز همینطوری این راز را فاش نمیکند. پس فقط لبخند زدم و گفتم: "خوب، هوسی، این دفعه از جریمه فرار کردی، اما دفعهی بعد شاید اینقدر آسان نگذره!"
همه خندیدند و بازی دوباره شروع شد. اما یک چیز در ذهنم ماند… آن نامه برای کی بود؟ و چرا هوسی از گفتنش طفره میرفت؟
دوباره چشمم به دیان خورد او آرام نشسته، اما برای یک لحظه، فقط یک لحظه، دیدم که نگاهش روی هوسی ثابت ماند… و آنوقت یک فکر در ذهنم جرقه زد:
"نکند… این نامه برای دیان بوده؟"
نه دگه چی امکان ندارد!
بازی همچنان ادامه داشت و حالا نوبت من شده بود. نفس عمیقی کشیدم و از جا بلند شدم. باید چیزی انتخاب میکردم که هم سخت باشد و هم پرمعنا. چیزی که دیگران نتوانند بهراحتی حدس بزنند، اما یک نفر… شاید یک نفر که باید، بفهمد.
نگاهم برای لحظهای روی دیان ثابت ماند. بعد تصمیمم را گرفتم.
حرکتم را شروع کردم. اول دستم را روی قلبم گذاشتم، بعد گویا چیزی را در دست گرفته باشم، آرام آن را جلو آوردم. بعد لبخندی محو زدم، سرم را کمی خم کردم و دستم را باز کردم، قسمیکه آن را به کسی هدیه میدهم.
همه شروع کردند به حدس زدن:
"کسی که چیزی به دیگران میدهد؟"
"هدیه دادن؟"
"قلب کسی را بردن؟"
اما هیچکدام درست نبود. من به بازی ادامه دادم. این بار طوری وانمود کردم که انگار به کسی نگاه میکنم و با لبخند آرامی سرم را پایین میاندازم، بعد انگشتانم را به آرامی روی لبانم گذاشتم و به سینهام نزدیک کردم.
هوسی که حالا کاملاً گیج شده بود، گفت: "ای یعنی چی؟ کسی که احساساتش را مخفی میکنه؟"
مهسا چشمانش را ریز کرد و گفت: "نه… به نظر من این یعنی کسی که عاشق است اما نمیگوید!"
قلبم تندتر زد، اما هنوز منتظر جواب درست بودم. ناگهان صدای دیان را شنیدم. آرام، اما مطمئن:
"دوست داشتن."
یک لحظه حس کردم که همهچیز متوقف شد. قلبم محکمتر از همیشه میزد. نگاهش مستقیم در چشمانم بود. برای چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت. بعد، خیلی آرام، خیلی بیاختیار، لبخندی زدم.
"بله. جواب درست است."
مهسا با هیجان گفت: "وای، این سخت بود! ولی دیان چطور اینقدر سریع فهمید؟"
هوسی هم خندید و گفت: "شاید چون خودش این حس را خوب میشناسد؟"
همه خندیدند، اما من و دیان فقط به هم نگاه کردیم. بعدش زود چشمانم را به زمین دوختم سرخی کومه هایم را حس میکنم!
"خوب، خوب! حالا نوبت بعدی است. کی اجرا میکند؟"
هوسی سریع گفت: "یوسف! بیا، نوبت تو است."
یوسف که تا حالا آرام نشسته بود، بدون هیچ حرفی از جا بلند شد. نگاهی به جمع انداخت، بعد کمی سرش را پایین انداخت و آهسته قدمی به جلو برداشت.
حرکتش را شروع کرد.
اول، دستش را روی سینهاش گذاشت، بعد آهسته آن را مشت کرد، گویا چیزی را در دلش نگه داشته باشد. بعد، قدمی عقب رفت، قسمیکه از چیزی دوری میکند، اما نگاهش هنوز به همان نقطهی نامرئی ثابت مانده بود. بعد، با تردید، دستش را کمی جلو آورد، قسمی که میخواهد کسی را لمس کند، اما بعد ناگهان دستش را عقب کشید.
❤13👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
هوسی: خوب پس برخیزید برویم. گفتم: من نمیرم نقاب مه نزده بودم امروز ماسکم را هم گم کردم نیست! مهسا: آه کلثوم نکن خیر است فقط همین یکبار. با قاطعيت گفتم: نه نمیشود! فریال: کلثوم بیبین خیر است این یکبار را که چیزی نمیشود حالا یک شوق را کردن تو خراب نکن شوق…
حرکاتش آرام، اما پر از احساس بودند. سکوت سنگینی در فضا حاکم شد.
حدسها شروع شد:
"کسی که میخواهد اعتراف کند، اما جرأت ندارد؟" مهسا گفت.
"کسی که دل شکسته است؟" هوسی با دقت به او نگاه کرد.
اما یوسف فقط سرش را به نشانهی نه تکان داد.
من که حرکاتش را دقیق تماشا کرده بودم، با کمی تردید گفتم:
"کسی که عاشق است… اما نه عاشق کسی که باید."
یوسف همانجا ایستاد. سکوتی کوتاه برقرار شد. بعد، آرام سرش را تکان داد.
"بله. جواب درست است."
هوسی که از این جواب شگفتزده شده بود، گفت: "چی؟ یعنی یوسف عاشق است؟ اما نه عاشق دختری که باید؟ یعنی چی؟"
مهسا با هیجان گفت: "یوسف! خوب، حالا طبق قانون باید بگویی که عاشق کی هستی!"
همه منتظر بودند، اما یوسف چیزی نگفت. به جای آن، نگاهش آرام روی من ثابت ماند، فقط برای یک لحظه، بعد به دیان نگاه کرد… و دوباره سریع چشمهایش را از ما گرفت.
آن لحظه، حس عجیبی در قلبم نشست.
روزی که برایم اعتراف کرده بود به یادم آمد اما این را میدانم که او عاشق من نه بلکه عاشق لمر است!
خوب بالأخره همه یک دور بازی را انجام دادن بعدش همه رفتن سمت اتاق های خواب!
قبل اینکه یوسف برود سمتش رفته گفتم: یوسف باید حرف بزنیم!
_ _ _ میشنوم!
_ _ _ بیبین من امشب متوجه نگاه هایت به لمر بودم.
بیبین يوسف تو اون طوری که لمر را عاشقانه نگاه میکنی او اون طور تا حال هرگز مرا نگاه نکردی!
این را بدان که تو عاشق لمر شدی!
سکوت کرد!
_ _ _ یوسف لمر هم عاشق تو است!
با این حرفم زود سر خود را بلند کرده و با چشمان گرد شده به طرفم نگاه کرد!
_ _ _ بلی لمر هم عاشق تو است ولی او فکر میکند که تو عاشقش نیستی!
پس بهتر است قبل اینکه اینجا را ترک کرده و به خارج از کشور برود بروی و اعتراف کنی!
میدانستم نباید دروغ بگویم ولی این فقط یک دروغ مصلحتی بود!
دیگر چیزی نگفتم حرکت کردم سمت اتاق.
خواب او هم در اينجا چه کیفی کند!
صبح:
فرح: دخترا هله زود بیدار شوید صبحانه آماده است!
با صدای مزاحم فرح جان از خواب بیدار شدیم.
دست و روی خود را شسته رفتم سمت حویلی که صبحانه را در اونجا آماده کرده بودن!
همه شان گفتند صبح بخیر.
ولی من بلند گفتم: السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
همه حیران ماندن دوباره گفتم: بجای صبح بخیری بهترین جمله همین است!
همه شان سر تکان دادن و دوباره مشغول خوردن شدن.
مه هم رفتم و در کنار لمر جا خوش کردم.
لقمه از مربا را در دهان گذاشتم که فرح گفت: دختراا یک خبر دارم برای تان!
همه با کنجکاوی به طرف فرح میبینند!
مهسا: چی خبر؟
فرح: هممم امروز پیشین در قریه یک عروسی خانه گی است و مردم هایش را میشناسیم آنها هم ما را میشناسند.
گفتم: خوب که چی؟
حدسها شروع شد:
"کسی که میخواهد اعتراف کند، اما جرأت ندارد؟" مهسا گفت.
"کسی که دل شکسته است؟" هوسی با دقت به او نگاه کرد.
اما یوسف فقط سرش را به نشانهی نه تکان داد.
من که حرکاتش را دقیق تماشا کرده بودم، با کمی تردید گفتم:
"کسی که عاشق است… اما نه عاشق کسی که باید."
یوسف همانجا ایستاد. سکوتی کوتاه برقرار شد. بعد، آرام سرش را تکان داد.
"بله. جواب درست است."
هوسی که از این جواب شگفتزده شده بود، گفت: "چی؟ یعنی یوسف عاشق است؟ اما نه عاشق دختری که باید؟ یعنی چی؟"
مهسا با هیجان گفت: "یوسف! خوب، حالا طبق قانون باید بگویی که عاشق کی هستی!"
همه منتظر بودند، اما یوسف چیزی نگفت. به جای آن، نگاهش آرام روی من ثابت ماند، فقط برای یک لحظه، بعد به دیان نگاه کرد… و دوباره سریع چشمهایش را از ما گرفت.
آن لحظه، حس عجیبی در قلبم نشست.
روزی که برایم اعتراف کرده بود به یادم آمد اما این را میدانم که او عاشق من نه بلکه عاشق لمر است!
خوب بالأخره همه یک دور بازی را انجام دادن بعدش همه رفتن سمت اتاق های خواب!
قبل اینکه یوسف برود سمتش رفته گفتم: یوسف باید حرف بزنیم!
_ _ _ میشنوم!
_ _ _ بیبین من امشب متوجه نگاه هایت به لمر بودم.
بیبین يوسف تو اون طوری که لمر را عاشقانه نگاه میکنی او اون طور تا حال هرگز مرا نگاه نکردی!
این را بدان که تو عاشق لمر شدی!
سکوت کرد!
_ _ _ یوسف لمر هم عاشق تو است!
با این حرفم زود سر خود را بلند کرده و با چشمان گرد شده به طرفم نگاه کرد!
_ _ _ بلی لمر هم عاشق تو است ولی او فکر میکند که تو عاشقش نیستی!
پس بهتر است قبل اینکه اینجا را ترک کرده و به خارج از کشور برود بروی و اعتراف کنی!
میدانستم نباید دروغ بگویم ولی این فقط یک دروغ مصلحتی بود!
دیگر چیزی نگفتم حرکت کردم سمت اتاق.
خواب او هم در اينجا چه کیفی کند!
صبح:
فرح: دخترا هله زود بیدار شوید صبحانه آماده است!
با صدای مزاحم فرح جان از خواب بیدار شدیم.
دست و روی خود را شسته رفتم سمت حویلی که صبحانه را در اونجا آماده کرده بودن!
همه شان گفتند صبح بخیر.
ولی من بلند گفتم: السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
همه حیران ماندن دوباره گفتم: بجای صبح بخیری بهترین جمله همین است!
همه شان سر تکان دادن و دوباره مشغول خوردن شدن.
مه هم رفتم و در کنار لمر جا خوش کردم.
لقمه از مربا را در دهان گذاشتم که فرح گفت: دختراا یک خبر دارم برای تان!
همه با کنجکاوی به طرف فرح میبینند!
مهسا: چی خبر؟
فرح: هممم امروز پیشین در قریه یک عروسی خانه گی است و مردم هایش را میشناسیم آنها هم ما را میشناسند.
گفتم: خوب که چی؟
❤10👍2
همیشه دیده ایم زمانی که مراسمی میشود مانند شب یلدا شب سال نو و غیره و غیره حالا هر چی
وقتی به طرف فروشگاه ها و کیک فروشی ها میروی میبینی که همه شان آماده گی گرفتن برای جشن گرفتن و مردم همچنان آماده خوشحالی کردن هستند!
اما چرا وقتی رمضان میشود چنین کار های را نمیکنند؟!
چرا وقتی رمضان میشود همه جا را پوقانه باران نمیکنند قسمیکه در روز ولنتاین میکردند؟
چرا؟
مردمان ما چیزی که مربوط شان میشود را جشن نمیگیرند ولی چیزی که اصلاً مربوط شان نمیشود را با جان و دل جشن میگیرند!
#دوشیزه_سادات
وقتی به طرف فروشگاه ها و کیک فروشی ها میروی میبینی که همه شان آماده گی گرفتن برای جشن گرفتن و مردم همچنان آماده خوشحالی کردن هستند!
اما چرا وقتی رمضان میشود چنین کار های را نمیکنند؟!
چرا وقتی رمضان میشود همه جا را پوقانه باران نمیکنند قسمیکه در روز ولنتاین میکردند؟
چرا؟
مردمان ما چیزی که مربوط شان میشود را جشن نمیگیرند ولی چیزی که اصلاً مربوط شان نمیشود را با جان و دل جشن میگیرند!
#دوشیزه_سادات
❤6
و بالاخره انتظار به پایان رسيد!
رمضان رسید!
رمضان را برای تک تک شما عزیزان تبریک میگویم.
انشاءالله رمضان ماه پر از برکت و صمیمت باشد برای همه مان.
#رمضان_مبارک
رمضان رسید!
رمضان را برای تک تک شما عزیزان تبریک میگویم.
انشاءالله رمضان ماه پر از برکت و صمیمت باشد برای همه مان.
#رمضان_مبارک
❤7
چـکـامـهـ زار 🌘📜
همیشه دیده ایم زمانی که مراسمی میشود مانند شب یلدا شب سال نو و غیره و غیره حالا هر چی وقتی به طرف فروشگاه ها و کیک فروشی ها میروی میبینی که همه شان آماده گی گرفتن برای جشن گرفتن و مردم همچنان آماده خوشحالی کردن هستند! اما چرا وقتی رمضان میشود چنین کار…
هنگامی که امروز بیرون را دیدم یعنی همان عکاسی ها و اینها پوقانه هایی را خیلی قشنگ تزئین کرده بند کرده بودن.
برای لحظهای مات ام برد پرسیدم: اینها برای چی هستند؟
برایم گفتند: بخاطر رمضان است!
و واقعاً از این کرده خوشحال تر نمیشدم !
وقتی بیبینی که بخاطر حلول ماه مبارک رمضان این چنین آماده گی گرفتند مگر میشود خوشحال نشد؟!
ای کاش همه و همیشه از این کار ها بکنیم! حالا خیر است که رمضان است.
برای مؤمن واقعی بهترین روز هایش همین روز های ماه مبارک رمضان است!
برای لحظهای مات ام برد پرسیدم: اینها برای چی هستند؟
برایم گفتند: بخاطر رمضان است!
و واقعاً از این کرده خوشحال تر نمیشدم !
وقتی بیبینی که بخاطر حلول ماه مبارک رمضان این چنین آماده گی گرفتند مگر میشود خوشحال نشد؟!
ای کاش همه و همیشه از این کار ها بکنیم! حالا خیر است که رمضان است.
برای مؤمن واقعی بهترین روز هایش همین روز های ماه مبارک رمضان است!
❤4
Forwarded from نۨاٰگڡ࣪ࣾتٙ࣫ه࣬ ه࣬اٰݺ࣮ دࣸلۙ 💚
درماهرمضان،فقطپروفایلوبیوگرافی تانرا
تغییرندهید،قلب تان راتغییردهید🙂🫀🌸!
تغییرندهید،قلب تان راتغییردهید🙂🫀🌸!
💯5❤1👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
حرکاتش آرام، اما پر از احساس بودند. سکوت سنگینی در فضا حاکم شد. حدسها شروع شد: "کسی که میخواهد اعتراف کند، اما جرأت ندارد؟" مهسا گفت. "کسی که دل شکسته است؟" هوسی با دقت به او نگاه کرد. اما یوسف فقط سرش را به نشانهی نه تکان داد. من که حرکاتش را دقیق…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_پنجاه_و_سوم
ناشر: #دوشیزه_سادات
_ _ _ یعنی اینکه چاشت عروسی میریم!
همه شان شروع کردن به کف زدن و خوشحالی!
گفتم: چطور در دل تان قند آب میشه با شنیدن این چیز ها!.
همه شروع کردن به خندیدن.
گفتم: ما خو لباس نداریم!
فرح گفت: دل تان جمع تا مرا دارین دگه چی غم دارین!
الماریم در اتاق بالا پر از لباس های رنگارنگ است و در اختیار همه تان قرار دارد!
لمر: اووو بیشک خی کلثوم ترا دلت ولی ما حتماً میریم چون تا حال عروسی قریه را نديديم.
کمی فکر کردم من هم دلم میشد پس قبول کردم دگه.
گفتم: پس زود زود بخورید صبحانه تان را که ناوقت نشود!
همه مات ماندن.
مهسا گفت: کلثوم خوبی؟
_ _ _ هممم الحمدلله شکر است خوبم.خودت خوبی؟
خندید و گفت شکررر.
سفره دوباره جمع شد و همه حجوم بردن سمت اتاق فرح برای انتخاب لباس!
مه که حیران مانده بودم چی انتخاب کنم فرح گفت: کلثوم اگر قهر نمیشی میگذاری من برایت انتخاب کنم؟
خنديده گفتم: هههه درست است دیوانه جانم!
یک لباس خیلی خیلی زیبا را رفت از الماری ديگرش کشیده آورد به رنگ لاجوردی!
_ _ _ بیا این لباس را تا حال اصلاً بر تن نکرده ام!
_ _ _ وای چقدر این زیباست فرح!
_ _ _ واقعاً؟ خوشت آمد؟
_ _ _ خیلی خیلی زیاد!
همه طرف ما حجوم آوردن کم بود بالای لباس جنگ شود ولی خودم گرفته گفتم: خواهران عزیز این مال من است والسلام هله بروید لباس دیگری پیدا کنید!
با لب و روی کشال برگشتند!
قبل اینکه لباس را بر تن کنم هوسی گفت: کلثوم صبر بگذار اول فیشن ات کنم بعداً بپوش.
_ _ _ ولی خودم فیشن کرده میتوانم!
مهسا: عزیز من طوی است نه کدام مهمانی بگذار هوسی فیشن ات کند بیازو مثل استاد آرايشگاه فیشن میکند ماشاءالله ههههه.
گفتم: خوب حالا هر چی.
هوسی دستم را کَش کرده و برد در اتاق دیگری!
بعد هم شروع کرد به رنگ مالی!
چشمانم را بسته ام چون امر از خودش بود تا که تمام نکرده نباید چشمانم را باز کنم!
_ _ _ کلثوم ابرو هایت را اصلاح کنم یعنی بچینم خیر است؟
قبل از اینکه حتی فکر کنم، سریع گفتم: "نه!
این گناه دارد!"
هوسی دستش را عقب برد و با تعجب نگاهم کرد. "وااای، چقدر سریع جواب دادی! فکر کردم حداقل کمی فکر میکنی!"
لبخندی زدم و گفتم: "چیزی که حرام است، حرام است. هیچ جای فکر کردن ندارد."
_ _ _ خیلی خوب چطور گناه دارد در این عصر هیچکس نمانده تا حال که ابرو های خود را نچیده باشد!
_ _ _در اسلام، حکم چیدن یا اصلاح ابرو از حدیث پیامبر اکرم (ص) گرفته شده است. این حدیث در صحیح بخاری و صحیح مسلم آمده است:
«لَعَنَ اللَّهُ النَّامِصَةَ وَالمُتَنَمِّصَةَ»
(خداوند زنانی را که ابروهای خود را برمیدارند و آنهایی که این کار را برای دیگران انجام میدهند، لعنت کرده است.)
بر اساس این حدیث، اکثر علمای اسلام چیدن ابرو را حرام میدانند.
اما آیا همیشه حرام است؟
دیدگاه علما در مورد جزئیات این حکم متفاوت است:
1. چیدن کامل یا نازک کردن ابرو: بیشتر علما این را حرام میدانند، زیرا تغییر در خلقت خداوند محسوب میشود.
2. مرتب کردن و اصلاح جزئی: اگر ابروها بهطور غیرعادی ضخیم یا نامرتب باشند، برخی از علما معتقدند که اصلاح جزئی اشکالی ندارد.
3. چیدن موهای بین دو ابرو: برخی گفتهاند که چون این قسمت جزو ابرو نیست، میتوان آن را برداشت.
4. برای شوهر: برخی علما گفتهاند که اگر زن فقط برای زیبایی در برابر شوهرش و بدون نیت تغییر خلقت این کار را انجام دهد، ممکن است جایز باشد.
و در نتیجه:
در اصل اسلام، چیدن و نازک کردن ابرو حرام است و دلیل آن حدیث پیامبر (ص) است که این کار را نهی کردهاند. اما اگر اصلاح جزئی برای از بین بردن ظاهر غیرعادی باشد، برخی علما آن را جایز دانستهاند.
پس بهتر است در این مورد احتیاط شود و از کارهایی که مورد نهی پیامبر (ص) بوده است، دوری کنیم.
_ _ _ آهان حالا درست فهمیدم خیر بنگری خواهر هههه.
_ _ _ خواهش میکنم خو مگر انشاءالله که عمل کنی برایش.
_ _ _ انشاءالله از این به بعد کوششم را میکنم!
_ _ _ بیشتر مردم در زمان حال از همه این چیز ها باخبرند ولی خود را در کوچه حسن چپ میزنند و خود را غافل میگیرند! الله همه ما را هدایت کند.
_ _ _ همم کاملاً،دقیق گفتی مردمان حال از همه حلال و حرام باخبر هستند ولی خود را به بیخبری میزنند!
_ _ _ انشاءالله که تو از جمله او مردم ها نباشی!
_ _ _ نه دگه دلت جمع من معلومات کافی نداشتم حالا که تو گفتی فهمیدم پس از این به بعد متوجه میباشم.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_پنجاه_و_سوم
ناشر: #دوشیزه_سادات
_ _ _ یعنی اینکه چاشت عروسی میریم!
همه شان شروع کردن به کف زدن و خوشحالی!
گفتم: چطور در دل تان قند آب میشه با شنیدن این چیز ها!.
همه شروع کردن به خندیدن.
گفتم: ما خو لباس نداریم!
فرح گفت: دل تان جمع تا مرا دارین دگه چی غم دارین!
الماریم در اتاق بالا پر از لباس های رنگارنگ است و در اختیار همه تان قرار دارد!
لمر: اووو بیشک خی کلثوم ترا دلت ولی ما حتماً میریم چون تا حال عروسی قریه را نديديم.
کمی فکر کردم من هم دلم میشد پس قبول کردم دگه.
گفتم: پس زود زود بخورید صبحانه تان را که ناوقت نشود!
همه مات ماندن.
مهسا گفت: کلثوم خوبی؟
_ _ _ هممم الحمدلله شکر است خوبم.خودت خوبی؟
خندید و گفت شکررر.
سفره دوباره جمع شد و همه حجوم بردن سمت اتاق فرح برای انتخاب لباس!
مه که حیران مانده بودم چی انتخاب کنم فرح گفت: کلثوم اگر قهر نمیشی میگذاری من برایت انتخاب کنم؟
خنديده گفتم: هههه درست است دیوانه جانم!
یک لباس خیلی خیلی زیبا را رفت از الماری ديگرش کشیده آورد به رنگ لاجوردی!
_ _ _ بیا این لباس را تا حال اصلاً بر تن نکرده ام!
_ _ _ وای چقدر این زیباست فرح!
_ _ _ واقعاً؟ خوشت آمد؟
_ _ _ خیلی خیلی زیاد!
همه طرف ما حجوم آوردن کم بود بالای لباس جنگ شود ولی خودم گرفته گفتم: خواهران عزیز این مال من است والسلام هله بروید لباس دیگری پیدا کنید!
با لب و روی کشال برگشتند!
قبل اینکه لباس را بر تن کنم هوسی گفت: کلثوم صبر بگذار اول فیشن ات کنم بعداً بپوش.
_ _ _ ولی خودم فیشن کرده میتوانم!
مهسا: عزیز من طوی است نه کدام مهمانی بگذار هوسی فیشن ات کند بیازو مثل استاد آرايشگاه فیشن میکند ماشاءالله ههههه.
گفتم: خوب حالا هر چی.
هوسی دستم را کَش کرده و برد در اتاق دیگری!
بعد هم شروع کرد به رنگ مالی!
چشمانم را بسته ام چون امر از خودش بود تا که تمام نکرده نباید چشمانم را باز کنم!
_ _ _ کلثوم ابرو هایت را اصلاح کنم یعنی بچینم خیر است؟
قبل از اینکه حتی فکر کنم، سریع گفتم: "نه!
این گناه دارد!"
هوسی دستش را عقب برد و با تعجب نگاهم کرد. "وااای، چقدر سریع جواب دادی! فکر کردم حداقل کمی فکر میکنی!"
لبخندی زدم و گفتم: "چیزی که حرام است، حرام است. هیچ جای فکر کردن ندارد."
_ _ _ خیلی خوب چطور گناه دارد در این عصر هیچکس نمانده تا حال که ابرو های خود را نچیده باشد!
_ _ _در اسلام، حکم چیدن یا اصلاح ابرو از حدیث پیامبر اکرم (ص) گرفته شده است. این حدیث در صحیح بخاری و صحیح مسلم آمده است:
«لَعَنَ اللَّهُ النَّامِصَةَ وَالمُتَنَمِّصَةَ»
(خداوند زنانی را که ابروهای خود را برمیدارند و آنهایی که این کار را برای دیگران انجام میدهند، لعنت کرده است.)
بر اساس این حدیث، اکثر علمای اسلام چیدن ابرو را حرام میدانند.
اما آیا همیشه حرام است؟
دیدگاه علما در مورد جزئیات این حکم متفاوت است:
1. چیدن کامل یا نازک کردن ابرو: بیشتر علما این را حرام میدانند، زیرا تغییر در خلقت خداوند محسوب میشود.
2. مرتب کردن و اصلاح جزئی: اگر ابروها بهطور غیرعادی ضخیم یا نامرتب باشند، برخی از علما معتقدند که اصلاح جزئی اشکالی ندارد.
3. چیدن موهای بین دو ابرو: برخی گفتهاند که چون این قسمت جزو ابرو نیست، میتوان آن را برداشت.
4. برای شوهر: برخی علما گفتهاند که اگر زن فقط برای زیبایی در برابر شوهرش و بدون نیت تغییر خلقت این کار را انجام دهد، ممکن است جایز باشد.
و در نتیجه:
در اصل اسلام، چیدن و نازک کردن ابرو حرام است و دلیل آن حدیث پیامبر (ص) است که این کار را نهی کردهاند. اما اگر اصلاح جزئی برای از بین بردن ظاهر غیرعادی باشد، برخی علما آن را جایز دانستهاند.
پس بهتر است در این مورد احتیاط شود و از کارهایی که مورد نهی پیامبر (ص) بوده است، دوری کنیم.
_ _ _ آهان حالا درست فهمیدم خیر بنگری خواهر هههه.
_ _ _ خواهش میکنم خو مگر انشاءالله که عمل کنی برایش.
_ _ _ انشاءالله از این به بعد کوششم را میکنم!
_ _ _ بیشتر مردم در زمان حال از همه این چیز ها باخبرند ولی خود را در کوچه حسن چپ میزنند و خود را غافل میگیرند! الله همه ما را هدایت کند.
_ _ _ همم کاملاً،دقیق گفتی مردمان حال از همه حلال و حرام باخبر هستند ولی خود را به بیخبری میزنند!
_ _ _ انشاءالله که تو از جمله او مردم ها نباشی!
_ _ _ نه دگه دلت جمع من معلومات کافی نداشتم حالا که تو گفتی فهمیدم پس از این به بعد متوجه میباشم.
❤11👍2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
حرکاتش آرام، اما پر از احساس بودند. سکوت سنگینی در فضا حاکم شد. حدسها شروع شد: "کسی که میخواهد اعتراف کند، اما جرأت ندارد؟" مهسا گفت. "کسی که دل شکسته است؟" هوسی با دقت به او نگاه کرد. اما یوسف فقط سرش را به نشانهی نه تکان داد. من که حرکاتش را دقیق…
لبخندی زدم و چیزی نگفتم!
بعد چند دقیقه که کار رنگ مالی هوسی جان تمام شد چشمانم را باز کردم اما با چهره کاملاً متفاوت برخوردم!
با چشمان گرد به طرف آئینه نگاه کردم و گفتم: این واقعاً،من هستم؟
هوسی خنديده گفت: بلی ها ماشاءالله.
گفتم: هوسی واقعاً کارت در رنگ مالی عالی بوده ههههه.
شروع کرد به قهقهه زدن و بعد گفت: وای امان از دست تو کلثوم!
برو لباس هایت را هم بپوش که کامل محشر کنی !
_ _ _ چشم بانوی من.
_ _ _ چشم شما بی بلا.
رفتم و لباس هایم را هم بر تن کردم دوباره در آئینه نگاهی به خود انداختم وای وای کلثوم چه محشری کردی!
رفتم سمت دیگرا با دیدن من همه شان دهن شان یک جریب باز ماند!
گفتم بسته کنید دهان تان را که مگس نرود!
مهسا با چشمان گرد گفت: وایی کلثوم چقدر تو ناز شدی موهایشه بیبینید باز امان از دستت با این حالت حتی دل ما ها را بردی چی برسد به بچه حاجی هههه!
همه شان با سر تأیید کرده و شروع کردن به خندیدن گفتم: بلا بلا حالی یک چیز خوبش نثار تان کرده بودم!
رفتم سمت الماری یک چادر لاجوردی همرنگ لباسم انتخاب کردم البته با اجازه فرح این طرف پیش آئینه آمدم تا درست حجاب کرده بتوانم ولی سر همه این دخترا مانند کمره چرخشی سمت من چرخید!
با تعجب گفتم: چی گپ است؟ چرا اینطوری نگاه دارید؟
هوسی با اعتراض گفت: کلثوم تره وله نکن عروسی قریه است نامحرم هم نمیباشد چرا حجاب میکنی؟!
گفتم: نه نمیشه من حتی در عروسی خواهرم حجاب کردم بعد اینجا نکنم دگه چی!
مهسا: کلثوم خیر است فقط همین یکبار!
لمر: راست میگن فقط همین دفعه!
فریال و فرح هم گپ شان را تأیید کردند!
ناچار و به زور گفتم: لا حول ولا قوة إلا بالله فقط همین بک بار!
او هم اگر باز کدام گپ شود من میدانم و شما!
همه شان چنان خوشحال شدن که میگفتی به شادی کیله دادن هههه!
هوسی گفت: پس روپانزل بیا که موهایت را جور کنم!
وایی چقدر تو زیبا شدی!
گفتم: هوسیی!
ماشاءالله بگو نظرم میکنی!
_ _ _ خیلی خوب ماشاءالله.
شروع کرد به جور کردن مو هایم.
فقط یک ساعت و یا بیشتر از او را جور کردن موهایم در بر گرفت!
هوسی: و بالاخره تمام شد!
واقعاً آفرین به صبر و حوصله که تو داری با این مو ها!
خندیده گفتم: ناحق خو نگفتن که صبر یک دختر را میتوان از مو های بلندش فهمید!
هوسی: کاملاً حق گفتن هههه.
بعد چند ساعت بالاخره همه مان آماده شدیم!
زیورات که خیلی به لباسم همخوانی دارد را در گوش و گلویم انداختم و زیبا تر از قبل شده ام!
با مزاح گفتم: نمیدانم ما چکر آمده بودیم یا اینکه عروسی!
خانه پر شد از خنده های مان!
به طرف تک تک شان دیده گفتم: ماشاءالله نظر نشوید جوانه مرگی ها خیلی زیبا شدین!
واقعاً هم زیبا شدن همه ما لباس های افغانی وطنی بر تن کردیم حیران مانده بودم که فرح انقدر لباس های افغانی را از کجا کرده!
دوباره گفتم: خوب حالا این خانه که درش عروسی است انشاءالله خو نزدیک است؟
فرح گفت: ها پهلوی اینجا است.
گفتم: پس خوب است!
هوسی: بیایید یک چند قطعه عکس بگیریم بعدش حرکت!
شروع کردیم به عکاسی!
بعد عکاسی هم حرکت کردیم سمت طوی!
****
وای وای چقدر قشنگ دیزاین کردن اینجا را!
همهجا پر از نور و صدای خنده است. عروسی در قریه، یک چیز دیگری داشت—پر از شور، پر از هیجان. از لحظهای که وارد شدیم، احساس کردم که فضا با آن چیزی که همیشه به آن عادت داشتم، فرق دارد.
لباسی که امشب پوشیده بودم، کمی متفاوت بود. چیزی که شاید همیشه انتخابش نمیکردم حداقل در اینجا. اما دخترا اصرار کردند، مهسا گفت: که باید یک شب را بدون فکر به چیزهای دیگر فقط خوش بگذرانم، و هوسی با هیجان گفت که امشب، شب ماست.
موهایم را آزاد گذاشته بودم، چادرم را کنار گذاشته بودم، و در میان جمعیت دختران، احساس عجیبی داشتم. سبک بودم، رها. اما یک چیزی ته دلم سنگینی میکرد، یک چیزی که گویا با من حرف میزد و میپرسید: "کلثوم، این تویی؟"
همهچیز خوب پیش میرفت، تا وقتی که…
وقتی که نگاهم افتاد به دیان.
او با دوستانش آن طرف ایستاده بود، در گوشهای که پسرها دور هم جمع شده بودند. اما نگاهش… نگاهش مستقیم روی من بود. و نه فقط نگاه او، بلکه نگاه چند نفر دیگر هم البته اون چند نفر زنان بودند.
یک لحظه حس کردم که شاید نباید اینطور میآمدم. شاید نباید اینطور لباس میپوشیدم. حس کردم که در این فضا، در این لحظه، با این پوشش، دیگر همان کلثوم همیشگی نیستم.
دیان اخمی کرد. نگاهش روی صورتم، روی موهایم، روی لباسم ثابت ماند. بعد، انگار که چیزی در ذهنش روشن شده باشد، چشمانش را باریک کرد و نگاهش را برگرداند. اما من همانجا خشکم زد.
بعد چند دقیقه که کار رنگ مالی هوسی جان تمام شد چشمانم را باز کردم اما با چهره کاملاً متفاوت برخوردم!
با چشمان گرد به طرف آئینه نگاه کردم و گفتم: این واقعاً،من هستم؟
هوسی خنديده گفت: بلی ها ماشاءالله.
گفتم: هوسی واقعاً کارت در رنگ مالی عالی بوده ههههه.
شروع کرد به قهقهه زدن و بعد گفت: وای امان از دست تو کلثوم!
برو لباس هایت را هم بپوش که کامل محشر کنی !
_ _ _ چشم بانوی من.
_ _ _ چشم شما بی بلا.
رفتم و لباس هایم را هم بر تن کردم دوباره در آئینه نگاهی به خود انداختم وای وای کلثوم چه محشری کردی!
رفتم سمت دیگرا با دیدن من همه شان دهن شان یک جریب باز ماند!
گفتم بسته کنید دهان تان را که مگس نرود!
مهسا با چشمان گرد گفت: وایی کلثوم چقدر تو ناز شدی موهایشه بیبینید باز امان از دستت با این حالت حتی دل ما ها را بردی چی برسد به بچه حاجی هههه!
همه شان با سر تأیید کرده و شروع کردن به خندیدن گفتم: بلا بلا حالی یک چیز خوبش نثار تان کرده بودم!
رفتم سمت الماری یک چادر لاجوردی همرنگ لباسم انتخاب کردم البته با اجازه فرح این طرف پیش آئینه آمدم تا درست حجاب کرده بتوانم ولی سر همه این دخترا مانند کمره چرخشی سمت من چرخید!
با تعجب گفتم: چی گپ است؟ چرا اینطوری نگاه دارید؟
هوسی با اعتراض گفت: کلثوم تره وله نکن عروسی قریه است نامحرم هم نمیباشد چرا حجاب میکنی؟!
گفتم: نه نمیشه من حتی در عروسی خواهرم حجاب کردم بعد اینجا نکنم دگه چی!
مهسا: کلثوم خیر است فقط همین یکبار!
لمر: راست میگن فقط همین دفعه!
فریال و فرح هم گپ شان را تأیید کردند!
ناچار و به زور گفتم: لا حول ولا قوة إلا بالله فقط همین بک بار!
او هم اگر باز کدام گپ شود من میدانم و شما!
همه شان چنان خوشحال شدن که میگفتی به شادی کیله دادن هههه!
هوسی گفت: پس روپانزل بیا که موهایت را جور کنم!
وایی چقدر تو زیبا شدی!
گفتم: هوسیی!
ماشاءالله بگو نظرم میکنی!
_ _ _ خیلی خوب ماشاءالله.
شروع کرد به جور کردن مو هایم.
فقط یک ساعت و یا بیشتر از او را جور کردن موهایم در بر گرفت!
هوسی: و بالاخره تمام شد!
واقعاً آفرین به صبر و حوصله که تو داری با این مو ها!
خندیده گفتم: ناحق خو نگفتن که صبر یک دختر را میتوان از مو های بلندش فهمید!
هوسی: کاملاً حق گفتن هههه.
بعد چند ساعت بالاخره همه مان آماده شدیم!
زیورات که خیلی به لباسم همخوانی دارد را در گوش و گلویم انداختم و زیبا تر از قبل شده ام!
با مزاح گفتم: نمیدانم ما چکر آمده بودیم یا اینکه عروسی!
خانه پر شد از خنده های مان!
به طرف تک تک شان دیده گفتم: ماشاءالله نظر نشوید جوانه مرگی ها خیلی زیبا شدین!
واقعاً هم زیبا شدن همه ما لباس های افغانی وطنی بر تن کردیم حیران مانده بودم که فرح انقدر لباس های افغانی را از کجا کرده!
دوباره گفتم: خوب حالا این خانه که درش عروسی است انشاءالله خو نزدیک است؟
فرح گفت: ها پهلوی اینجا است.
گفتم: پس خوب است!
هوسی: بیایید یک چند قطعه عکس بگیریم بعدش حرکت!
شروع کردیم به عکاسی!
بعد عکاسی هم حرکت کردیم سمت طوی!
****
وای وای چقدر قشنگ دیزاین کردن اینجا را!
همهجا پر از نور و صدای خنده است. عروسی در قریه، یک چیز دیگری داشت—پر از شور، پر از هیجان. از لحظهای که وارد شدیم، احساس کردم که فضا با آن چیزی که همیشه به آن عادت داشتم، فرق دارد.
لباسی که امشب پوشیده بودم، کمی متفاوت بود. چیزی که شاید همیشه انتخابش نمیکردم حداقل در اینجا. اما دخترا اصرار کردند، مهسا گفت: که باید یک شب را بدون فکر به چیزهای دیگر فقط خوش بگذرانم، و هوسی با هیجان گفت که امشب، شب ماست.
موهایم را آزاد گذاشته بودم، چادرم را کنار گذاشته بودم، و در میان جمعیت دختران، احساس عجیبی داشتم. سبک بودم، رها. اما یک چیزی ته دلم سنگینی میکرد، یک چیزی که گویا با من حرف میزد و میپرسید: "کلثوم، این تویی؟"
همهچیز خوب پیش میرفت، تا وقتی که…
وقتی که نگاهم افتاد به دیان.
او با دوستانش آن طرف ایستاده بود، در گوشهای که پسرها دور هم جمع شده بودند. اما نگاهش… نگاهش مستقیم روی من بود. و نه فقط نگاه او، بلکه نگاه چند نفر دیگر هم البته اون چند نفر زنان بودند.
یک لحظه حس کردم که شاید نباید اینطور میآمدم. شاید نباید اینطور لباس میپوشیدم. حس کردم که در این فضا، در این لحظه، با این پوشش، دیگر همان کلثوم همیشگی نیستم.
دیان اخمی کرد. نگاهش روی صورتم، روی موهایم، روی لباسم ثابت ماند. بعد، انگار که چیزی در ذهنش روشن شده باشد، چشمانش را باریک کرد و نگاهش را برگرداند. اما من همانجا خشکم زد.
❤7👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
حرکاتش آرام، اما پر از احساس بودند. سکوت سنگینی در فضا حاکم شد. حدسها شروع شد: "کسی که میخواهد اعتراف کند، اما جرأت ندارد؟" مهسا گفت. "کسی که دل شکسته است؟" هوسی با دقت به او نگاه کرد. اما یوسف فقط سرش را به نشانهی نه تکان داد. من که حرکاتش را دقیق…
دیان چیزی نگفت، اما نگاهش حرفی داشت که از هزار تا جمله سنگینتر بود.
به آب نیاز دارم رفتم سمت اتاق کوچکی که جک را آب دیده بودم.
کمی آب نوشیدم و چادرِ را نیز پیدا کردم زود همان را حجاب گونه بر سر کردم! صدای پا های شخصی به گوش می آید عقبم را دیدم!
دیان است با همان اخمش و دست به سینه طرفم نگاه دارد.
سر تا پا بر اندازش کردم سبحان الله باز هم مثل همیشه زیبا و جذاب شده با پيراهن تنبان سفید با پتوی سیاه که در گِرد خود پیچانده است !
با دیدنش قلبم تندتر میزد.
_ _ _ تو با این سر و وضع اینجا چیکار میکنی؟
با ترس گفتم: خوب من... اصلاً به تو چی؟
خنده جانانه ای سر داد و بعد گفت: به من چی؟
راست میگی به من چه اصلاً!
دوباره حرکت کرد تا برود ولی ناخداگاه گفتم: مَرو...
که با تو هر چی هست میرود!
لحظهای ایستاد بعد برگشت از چهره اش تعجب میبارد! یک قدم به عقب برداشت، گویا کلماتی که گفته بودم، برایش غیرمنتظره بودند. نگاهش دقیق و متعجب روی صورتم ثابت ماند، اما من نمیتوانستم دیگر سکوت کنم. نفس عمیقی کشیدم، قلبم دیوانهوار میزد، اما حالا وقتش بود چون دیگر نمیتوانستم احساساتم را پنهان کنم.
"دیان…" صدایش کردم، صدایی که از اعماق قلبم بیرون میآمد.
او هنوز هم مرا نگاه میکرد، اما هیچ چیزی نمیگفت. گویا منتظر بود، یا شاید هم نمیدانست باید چه واکنشی نشان دهد.
لبخند تلخی زدم و نگاهم را به زمین دوختم، سپس به آرامی زمزمه کردم:
"اگر در دیدهٔ تو جا دارم،
بمان، که با تو بمانم ای جان.
مرا مگذار و مرو از این دل،
که بی تو، دل ناتوانم ای جان…"
دیان نفسش را در سینه حبس کرد. گویا کلماتی که گفته بودم، در میان هوا معلق مانده بودند، میان من و او، مثل رازی که مدتها پنهان مانده بود.
جرأت نگاه کردن به او را نداشتم، اما با صدای آرامی گفتم: "حالا برو، دیان… اگر هنوز فکر میکنی باید بروی."
لحظاتی سکوت بین ما حکمفرما شد. سکوتی که از هزاران حرف نانوشته، از هزاران احساس پنهانشده سنگینتر بود.
آیا او میرفت؟ آیا میماند؟
من دیگر هرچه بود، گفتم. این بار، انتخاب با او بود…
ولی او رفت!
یعنی انتخابش رفتن بود؟!
حس میکردم نگاهم روی دیان قفل شده، اما در عین حال نمیخواستم قبول کنم که نگاه او هم همینطور روی من بود. چند لحظه پیش، احساسات خود را برایش ابراز کردم و او بدون گفتن حتی کلمه ای رفت!
در اول که وارد این محفل شدم احساس میکردم آزادتر از همیشهام، اما حالا… حالا حس میکنم یک چیزی اشتباه است گر چی دوباره حجابم را درست کردم اما باز هم...
هوسی با خنده کنارم آمد و دستی به بازویم زد. "کلثوم، چی شده؟ چرا اینطور پریشانی؟
از محفل لذت ببر!
میبینم دوباره حجاب کردی اصلاً آرام نگرفتت؟!
_ _ _ نه من این هستم
اینطوری راحت تر استم.
بعد هم به سختی لبخند زده گفتم: خیر باشد چیزی نیست!
درست همان لحظه، یکی از دوستان دیان چیزی در گوشش گفت، و او سرش را تکان داد، اما هنوز اخمش باز نشده بود. گویا چیزی او را آزار میداد. شاید فقط تصوراتم بود، اما در نگاهش یک نارضایتی عمیق بود.
آیا این نارضایتی بخاطر ابراز علاقه من بود؟!
چرا اینطور نگاهم کرد؟
چرا اینقدر ناراحت به نظر میرسید؟
من که کاری نکرده بودم.
فقط… فقط امروز حس قلبی خود را برایش گفتم!
و کمی متفاوت لباس پوشیده بودم. شاید برای اولین بار در زندگیام، چادرم را کنار گذاشته بودم. این چیزی نبود که باید او را آزار میداد، مگر نه؟
اما نه. این فقط نگاه او نبود.
از وقتی وارد این عروسی شده بودم، سنگینی نگاههای دیگر را هم حس میکردم. شاید فقط در ذهنم بود، شاید واقعاً کسی چیزی نگفته بود، اما درون خودم آرامش همیشگی را نداشتم.
نمیدانم چرا، اما حس کردم دیگر آن کلثومی که همیشه بودم، نیستم.
به طرف دخترا دیده گفتم: من میخواهم بروم دیگر حوصله نیست!
عجیب عجیب به طرفم نگاه کردن گفتم: اینطوری نگاه نکنيد هله برخيزید.
لالا حارث را بهانه کرده گفتم: لالا حارث زنگ زده بود که بیایید!
همه شان بدون چون و چرا قبول کردند!
خانه رفتیم لباس های مان را عوض کرده و آماده سفر دوباره شدیم!
مهسا: کلثوم اینبار با هوسی شان میایم!
تو و لمر بروید.
گفتم: چرا نکند بخاطر کفاره قسم است؟!
خنديده گفت: نه بابا بخاطر او نیست همینطوری اينجا بیشتر خوش میگذرد ههههه.
_ _ _ درست است هر قسم که راحت استی.
مهسا با فریال و فرح در موتر هوسی رفتند من و لمر هم در موتر خودم!
آفتاب کمکم در حال غروب است، و نور طلایی عصر روی جادهی خلوت سایه انداخته. باد خنکی از شیشهی نیمهباز به داخل موتر میوزد، و من دستانم را محکم روی اشتیرینگ گرفته ام.
به آب نیاز دارم رفتم سمت اتاق کوچکی که جک را آب دیده بودم.
کمی آب نوشیدم و چادرِ را نیز پیدا کردم زود همان را حجاب گونه بر سر کردم! صدای پا های شخصی به گوش می آید عقبم را دیدم!
دیان است با همان اخمش و دست به سینه طرفم نگاه دارد.
سر تا پا بر اندازش کردم سبحان الله باز هم مثل همیشه زیبا و جذاب شده با پيراهن تنبان سفید با پتوی سیاه که در گِرد خود پیچانده است !
با دیدنش قلبم تندتر میزد.
_ _ _ تو با این سر و وضع اینجا چیکار میکنی؟
با ترس گفتم: خوب من... اصلاً به تو چی؟
خنده جانانه ای سر داد و بعد گفت: به من چی؟
راست میگی به من چه اصلاً!
دوباره حرکت کرد تا برود ولی ناخداگاه گفتم: مَرو...
که با تو هر چی هست میرود!
لحظهای ایستاد بعد برگشت از چهره اش تعجب میبارد! یک قدم به عقب برداشت، گویا کلماتی که گفته بودم، برایش غیرمنتظره بودند. نگاهش دقیق و متعجب روی صورتم ثابت ماند، اما من نمیتوانستم دیگر سکوت کنم. نفس عمیقی کشیدم، قلبم دیوانهوار میزد، اما حالا وقتش بود چون دیگر نمیتوانستم احساساتم را پنهان کنم.
"دیان…" صدایش کردم، صدایی که از اعماق قلبم بیرون میآمد.
او هنوز هم مرا نگاه میکرد، اما هیچ چیزی نمیگفت. گویا منتظر بود، یا شاید هم نمیدانست باید چه واکنشی نشان دهد.
لبخند تلخی زدم و نگاهم را به زمین دوختم، سپس به آرامی زمزمه کردم:
"اگر در دیدهٔ تو جا دارم،
بمان، که با تو بمانم ای جان.
مرا مگذار و مرو از این دل،
که بی تو، دل ناتوانم ای جان…"
دیان نفسش را در سینه حبس کرد. گویا کلماتی که گفته بودم، در میان هوا معلق مانده بودند، میان من و او، مثل رازی که مدتها پنهان مانده بود.
جرأت نگاه کردن به او را نداشتم، اما با صدای آرامی گفتم: "حالا برو، دیان… اگر هنوز فکر میکنی باید بروی."
لحظاتی سکوت بین ما حکمفرما شد. سکوتی که از هزاران حرف نانوشته، از هزاران احساس پنهانشده سنگینتر بود.
آیا او میرفت؟ آیا میماند؟
من دیگر هرچه بود، گفتم. این بار، انتخاب با او بود…
ولی او رفت!
یعنی انتخابش رفتن بود؟!
حس میکردم نگاهم روی دیان قفل شده، اما در عین حال نمیخواستم قبول کنم که نگاه او هم همینطور روی من بود. چند لحظه پیش، احساسات خود را برایش ابراز کردم و او بدون گفتن حتی کلمه ای رفت!
در اول که وارد این محفل شدم احساس میکردم آزادتر از همیشهام، اما حالا… حالا حس میکنم یک چیزی اشتباه است گر چی دوباره حجابم را درست کردم اما باز هم...
هوسی با خنده کنارم آمد و دستی به بازویم زد. "کلثوم، چی شده؟ چرا اینطور پریشانی؟
از محفل لذت ببر!
میبینم دوباره حجاب کردی اصلاً آرام نگرفتت؟!
_ _ _ نه من این هستم
اینطوری راحت تر استم.
بعد هم به سختی لبخند زده گفتم: خیر باشد چیزی نیست!
درست همان لحظه، یکی از دوستان دیان چیزی در گوشش گفت، و او سرش را تکان داد، اما هنوز اخمش باز نشده بود. گویا چیزی او را آزار میداد. شاید فقط تصوراتم بود، اما در نگاهش یک نارضایتی عمیق بود.
آیا این نارضایتی بخاطر ابراز علاقه من بود؟!
چرا اینطور نگاهم کرد؟
چرا اینقدر ناراحت به نظر میرسید؟
من که کاری نکرده بودم.
فقط… فقط امروز حس قلبی خود را برایش گفتم!
و کمی متفاوت لباس پوشیده بودم. شاید برای اولین بار در زندگیام، چادرم را کنار گذاشته بودم. این چیزی نبود که باید او را آزار میداد، مگر نه؟
اما نه. این فقط نگاه او نبود.
از وقتی وارد این عروسی شده بودم، سنگینی نگاههای دیگر را هم حس میکردم. شاید فقط در ذهنم بود، شاید واقعاً کسی چیزی نگفته بود، اما درون خودم آرامش همیشگی را نداشتم.
نمیدانم چرا، اما حس کردم دیگر آن کلثومی که همیشه بودم، نیستم.
به طرف دخترا دیده گفتم: من میخواهم بروم دیگر حوصله نیست!
عجیب عجیب به طرفم نگاه کردن گفتم: اینطوری نگاه نکنيد هله برخيزید.
لالا حارث را بهانه کرده گفتم: لالا حارث زنگ زده بود که بیایید!
همه شان بدون چون و چرا قبول کردند!
خانه رفتیم لباس های مان را عوض کرده و آماده سفر دوباره شدیم!
مهسا: کلثوم اینبار با هوسی شان میایم!
تو و لمر بروید.
گفتم: چرا نکند بخاطر کفاره قسم است؟!
خنديده گفت: نه بابا بخاطر او نیست همینطوری اينجا بیشتر خوش میگذرد ههههه.
_ _ _ درست است هر قسم که راحت استی.
مهسا با فریال و فرح در موتر هوسی رفتند من و لمر هم در موتر خودم!
آفتاب کمکم در حال غروب است، و نور طلایی عصر روی جادهی خلوت سایه انداخته. باد خنکی از شیشهی نیمهباز به داخل موتر میوزد، و من دستانم را محکم روی اشتیرینگ گرفته ام.
❤9👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
حرکاتش آرام، اما پر از احساس بودند. سکوت سنگینی در فضا حاکم شد. حدسها شروع شد: "کسی که میخواهد اعتراف کند، اما جرأت ندارد؟" مهسا گفت. "کسی که دل شکسته است؟" هوسی با دقت به او نگاه کرد. اما یوسف فقط سرش را به نشانهی نه تکان داد. من که حرکاتش را دقیق…
لمر کنارم نشسته، موبایلش را در دست دارد و با بیحالی صفحهاش را بالا و پایین میکند.
"دیگر نزدیک رسیدیم، نه؟" با خستگی گفت و سرش را به صندلی تکیه داد.
"ها، کم مانده." پایم را کمی بیشتر روی گاز فشار دادم.
لمر: کلثوم؟!
_ _ _ هممم؟
_ _ _ میگم ترا یک باره چی شد چرا اینطور پریشان شدی؟ اصلاً خوبی؟
در اول نمیخواستم چیزی بگویم ولی لمر دوست من است نزدیک ترینم است.
پس همهی ماجرا را برایش تعریف کردم!
و او هم شروع کرد به دلداری دادن من!
" ﮐﻢ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ آدم ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺎﻟﺖ را ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻨﺪ اﻣﺎ ﮐﻢ ﻫﺴﺘﻨﺪ آدم ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ
ﺑﺘﻮاﻧﯽ ﺑﻪ آﻧﻬﺎ ﺑﮕﻮﯾﯽ ﺧﻮب ﻧﯿﺴﺘﻢ *"
جاده خلوت است. هر از گاهی یک یا دو موتر دیگر از کنارمان رد میشدند، اما بیشتر وقتها، ما تنها بودیم. فضای بیرون آرامشبخش است، اما درون من پر از آشوب. امروز، رفتار دیان، نگاههایش… هنوز هم ذهنم را رها نکرده بود.
اما درست در همان لحظه که فکرم درگیر بود…
یک موتر سیاه از پشت سر، با سرعت نزدیک شد!
نگاهی به آینه انداختم. اخمهایم درهم رفت.
"این موتر چرا اینقدر نزدیک میآید؟" زیر لب گفتم.
لمر کمی جابهجا شد و با بیحوصلگی گفت: "شاید میخواهد سبقت بگیرد."
اما سبقت نگرفت.
سرعتم را کم کردم، اما آن موتر هم آرامتر شد.
حالا دیگر مطمئن شدم که این عادی نیست. قلبم شروع به تند زدن کرد.
"کلثوم… فکر کنم اینا قصد خوبی ندارند." صدای لمر حالا لرزان شده بود.
همین که خواستم سرعت را بیشتر کنم، ناگهان دو موتر دیگر از جلو راه را بستند!
"دیگر نزدیک رسیدیم، نه؟" با خستگی گفت و سرش را به صندلی تکیه داد.
"ها، کم مانده." پایم را کمی بیشتر روی گاز فشار دادم.
لمر: کلثوم؟!
_ _ _ هممم؟
_ _ _ میگم ترا یک باره چی شد چرا اینطور پریشان شدی؟ اصلاً خوبی؟
در اول نمیخواستم چیزی بگویم ولی لمر دوست من است نزدیک ترینم است.
پس همهی ماجرا را برایش تعریف کردم!
و او هم شروع کرد به دلداری دادن من!
" ﮐﻢ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ آدم ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺎﻟﺖ را ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻨﺪ اﻣﺎ ﮐﻢ ﻫﺴﺘﻨﺪ آدم ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ
ﺑﺘﻮاﻧﯽ ﺑﻪ آﻧﻬﺎ ﺑﮕﻮﯾﯽ ﺧﻮب ﻧﯿﺴﺘﻢ *"
جاده خلوت است. هر از گاهی یک یا دو موتر دیگر از کنارمان رد میشدند، اما بیشتر وقتها، ما تنها بودیم. فضای بیرون آرامشبخش است، اما درون من پر از آشوب. امروز، رفتار دیان، نگاههایش… هنوز هم ذهنم را رها نکرده بود.
اما درست در همان لحظه که فکرم درگیر بود…
یک موتر سیاه از پشت سر، با سرعت نزدیک شد!
نگاهی به آینه انداختم. اخمهایم درهم رفت.
"این موتر چرا اینقدر نزدیک میآید؟" زیر لب گفتم.
لمر کمی جابهجا شد و با بیحوصلگی گفت: "شاید میخواهد سبقت بگیرد."
اما سبقت نگرفت.
سرعتم را کم کردم، اما آن موتر هم آرامتر شد.
حالا دیگر مطمئن شدم که این عادی نیست. قلبم شروع به تند زدن کرد.
"کلثوم… فکر کنم اینا قصد خوبی ندارند." صدای لمر حالا لرزان شده بود.
همین که خواستم سرعت را بیشتر کنم، ناگهان دو موتر دیگر از جلو راه را بستند!
❤7👍1
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_پنجاه_و_چهارم
ناشر: #دوشیزه_سادات
بِرک گرفتم و موتر با یک تکان شدید ایستاد. دستم را روی اشتیرینگ فشار دادم و نفس بریدهای کشیدم.
"اینا کیستن؟" صدای لمر حالا پر از وحشت بود.
قبل از اینکه بتوانم جوابی بدهم، چند مرد مسلح با لباسهای سیاه از موترها پایین شدند.
یکی از آنها جلو آمد و با صدای سردی گفت: "پیاده شوید. بیهیچ سوالی!"
نفسم بند آمد. قلبم آنقدر محکم میزد که فکر میکردم هر لحظه ممکن است بیهوش شوم.
لمر کنارم خشکش زده بود. آرام زمزمه کرد: "کلثوم… اینا… شاید دزد باشند؟"
اما من میدانستم که این فقط یک دزدی عادی نیست. این بیشتر از آن بود.
یکی از مردها موبایلش را درآورد و شمارهای را گرفت.
"بله، گرفتیمشان. حالا به یوسف خبر بده."
چشمهایم گرد شد. یوسف؟
اینها دشمنهای یوسف بودند! و حالا… ما گروگان آنها بودیم!
یاالله، حالا چه میشود؟!
نفسم سنگین شده بود. لمر کنارم خشکش زده بود، اما دستم را محکم گرفته بود. هنوز نمیتوانستم باور کنم که این اتفاق واقعاً دارد برای ما میافتد.
یکی از مردها به طرف موتر آمد، دستش روی اسلحهاش بود. با صدای محکمی گفت: "پیاده شوید، همین حالا!"
گلویم خشک شده. اگر پیاده نمیشدیم، شاید از زور استفاده میکردند، اما اگر میشدیم… چه اتفاقی در انتظار ما بود؟!
نگاهی به لمر انداختم. چشمانش پر از ترس بود. آهسته گفتم: "بیایید آرام باشیم… شاید راهی پیدا کنیم."
به سختی در موتر را باز کردم و پایین شدم. دلم میخواست راهی برای فرار پیدا کنم، اما اطراف ما را کاملاً بسته بودند. لمر هم آرام آرام از موتر پایین شد، اما بدنش میلرزید.
یکی از مردها جلو آمد، ماسکش را پایین آورد. "فقط کاری را که میگوییم انجام دهید، وگرنه اوضاع برایتان سخت میشود."
لمر با ترس گفت: "ما کی را آزار دادیم؟ چرا ما را گرفتید؟"
مرد لبخند سردی زد. "شما؟ نه، شما برای ما مهم نیستید. اما کسی که برای شما اهمیت میدهد، برای ما مهم است."
یوسف!
قلبم تندتر زد. اینها میخواستند با ما یوسف را تهدید کنند!
یکی از مردها اشاره کرد و گفت: "ببریدشان داخل موتر."
دو نفر جلو آمدند. یکیشان دستم را محکم گرفت، آنقدر که حس کردم استخوانهایم در حال شکستناند. از شدت شوک جیغ کوتاهی کشیدم، اما او با خشونت گفت: "حرف اضافه نزن، خانم!"
لمر هم تقلا کرد، اما فایده نداشت. ما را به طرف یکی از موترهای سیاهشان کشیدند و در را باز کردند.
قبل از اینکه وارد شوم، یک نگاه آخر به جاده انداختم…
یاالله، آیا کسی ما را نجات خواهد داد؟
داخل موتر انداخته شدیم، درها را محکم بستند. فضای داخل تاریک است، تنها نور کمرنگی از شیشههای دودی میتابید. قلبم دیوانهوار میزد، دستم را مشت کردم تا لرزشش را پنهان کنم.
لمر کنارم نشسته بود، بدنش میلرزید. به سختی نفسش را کنترل میکرد، اما از چشمهایش معلوم بود که دارد وحشتزده میشود. دستم را روی دستش گذاشتم و آرام گفتم: "آرام باش… یک راه پیدا میکنیم."
یکی از مردها جلو برگشت و با صدای خشنی گفت: "بهتر است آرام باشید و هیچ کار احمقانهای نکنید. اگر مطیع باشید، شاید زنده بمانید."
"شاید؟!" دلم میخواست فریاد بزنم، اما دندانهایم را روی هم فشار دادم.
موتر حرکت کرد. نمیدانستم ما را کجا میبرند، اما یک چیز واضح بود: این یک گروگانگیری بود و هدف اصلیشان یوسف بود.
لمر با صدای لرزانی پرسید: "کلثوم… فکر میکنی یوسف زود میفهمد؟ یعنی… یعنی ما را پیدا میکند؟"
نفسم را با سختی بیرون دادم. "اگر بفهمد، حتماً میآید. اما…" سکوت کردم. نمیخواستم ترس بیشتری در چهرهاش ببینم، اما حقیقت این بود که هیچ تضمینی وجود نداشت. شاید یوسف متوجه شود، شاید هم نه…
در همین فکرها بودم که ناگهان یکی از مردها دوباره موبایلش را درآورد و تماس گرفت.
"بله، گرفتیمشان… حالا وقتش است. خبر بده که اگر میخواهد آنها را زنده ببیند، باید خودش را تسلیم کند."
دستم را روی دهانم گذاشتم تا نفس بریدهام را کنترل کنم. اینها قصد کشتن ما را داشتند، اگر یوسف کاری نمیکرد…
لمر با چشمانی پر از وحشت به من نگاه کرد. "کلثوم… ما باید زنده بمانیم!"
بله، باید زنده میماندیم. اما چطور؟!
ما را از کنار موترها رد کردند و به سمت یک ساختمان نیمهویران بردند. دیوارهایش ترک خورده است و نور چراغهای موترها سایههای وحشتناکی روی زمین انداخته اند. داخل، بوی نم و زنگزدگی فضا را پر کرده. صدای پای ما روی زمین خاکی طنین میانداخت، و هر قدمی که برمیداشتیم، انگار بیشتر در تاریکی فرو میرفتیم.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_پنجاه_و_چهارم
ناشر: #دوشیزه_سادات
بِرک گرفتم و موتر با یک تکان شدید ایستاد. دستم را روی اشتیرینگ فشار دادم و نفس بریدهای کشیدم.
"اینا کیستن؟" صدای لمر حالا پر از وحشت بود.
قبل از اینکه بتوانم جوابی بدهم، چند مرد مسلح با لباسهای سیاه از موترها پایین شدند.
یکی از آنها جلو آمد و با صدای سردی گفت: "پیاده شوید. بیهیچ سوالی!"
نفسم بند آمد. قلبم آنقدر محکم میزد که فکر میکردم هر لحظه ممکن است بیهوش شوم.
لمر کنارم خشکش زده بود. آرام زمزمه کرد: "کلثوم… اینا… شاید دزد باشند؟"
اما من میدانستم که این فقط یک دزدی عادی نیست. این بیشتر از آن بود.
یکی از مردها موبایلش را درآورد و شمارهای را گرفت.
"بله، گرفتیمشان. حالا به یوسف خبر بده."
چشمهایم گرد شد. یوسف؟
اینها دشمنهای یوسف بودند! و حالا… ما گروگان آنها بودیم!
یاالله، حالا چه میشود؟!
نفسم سنگین شده بود. لمر کنارم خشکش زده بود، اما دستم را محکم گرفته بود. هنوز نمیتوانستم باور کنم که این اتفاق واقعاً دارد برای ما میافتد.
یکی از مردها به طرف موتر آمد، دستش روی اسلحهاش بود. با صدای محکمی گفت: "پیاده شوید، همین حالا!"
گلویم خشک شده. اگر پیاده نمیشدیم، شاید از زور استفاده میکردند، اما اگر میشدیم… چه اتفاقی در انتظار ما بود؟!
نگاهی به لمر انداختم. چشمانش پر از ترس بود. آهسته گفتم: "بیایید آرام باشیم… شاید راهی پیدا کنیم."
به سختی در موتر را باز کردم و پایین شدم. دلم میخواست راهی برای فرار پیدا کنم، اما اطراف ما را کاملاً بسته بودند. لمر هم آرام آرام از موتر پایین شد، اما بدنش میلرزید.
یکی از مردها جلو آمد، ماسکش را پایین آورد. "فقط کاری را که میگوییم انجام دهید، وگرنه اوضاع برایتان سخت میشود."
لمر با ترس گفت: "ما کی را آزار دادیم؟ چرا ما را گرفتید؟"
مرد لبخند سردی زد. "شما؟ نه، شما برای ما مهم نیستید. اما کسی که برای شما اهمیت میدهد، برای ما مهم است."
یوسف!
قلبم تندتر زد. اینها میخواستند با ما یوسف را تهدید کنند!
یکی از مردها اشاره کرد و گفت: "ببریدشان داخل موتر."
دو نفر جلو آمدند. یکیشان دستم را محکم گرفت، آنقدر که حس کردم استخوانهایم در حال شکستناند. از شدت شوک جیغ کوتاهی کشیدم، اما او با خشونت گفت: "حرف اضافه نزن، خانم!"
لمر هم تقلا کرد، اما فایده نداشت. ما را به طرف یکی از موترهای سیاهشان کشیدند و در را باز کردند.
قبل از اینکه وارد شوم، یک نگاه آخر به جاده انداختم…
یاالله، آیا کسی ما را نجات خواهد داد؟
داخل موتر انداخته شدیم، درها را محکم بستند. فضای داخل تاریک است، تنها نور کمرنگی از شیشههای دودی میتابید. قلبم دیوانهوار میزد، دستم را مشت کردم تا لرزشش را پنهان کنم.
لمر کنارم نشسته بود، بدنش میلرزید. به سختی نفسش را کنترل میکرد، اما از چشمهایش معلوم بود که دارد وحشتزده میشود. دستم را روی دستش گذاشتم و آرام گفتم: "آرام باش… یک راه پیدا میکنیم."
یکی از مردها جلو برگشت و با صدای خشنی گفت: "بهتر است آرام باشید و هیچ کار احمقانهای نکنید. اگر مطیع باشید، شاید زنده بمانید."
"شاید؟!" دلم میخواست فریاد بزنم، اما دندانهایم را روی هم فشار دادم.
موتر حرکت کرد. نمیدانستم ما را کجا میبرند، اما یک چیز واضح بود: این یک گروگانگیری بود و هدف اصلیشان یوسف بود.
لمر با صدای لرزانی پرسید: "کلثوم… فکر میکنی یوسف زود میفهمد؟ یعنی… یعنی ما را پیدا میکند؟"
نفسم را با سختی بیرون دادم. "اگر بفهمد، حتماً میآید. اما…" سکوت کردم. نمیخواستم ترس بیشتری در چهرهاش ببینم، اما حقیقت این بود که هیچ تضمینی وجود نداشت. شاید یوسف متوجه شود، شاید هم نه…
در همین فکرها بودم که ناگهان یکی از مردها دوباره موبایلش را درآورد و تماس گرفت.
"بله، گرفتیمشان… حالا وقتش است. خبر بده که اگر میخواهد آنها را زنده ببیند، باید خودش را تسلیم کند."
دستم را روی دهانم گذاشتم تا نفس بریدهام را کنترل کنم. اینها قصد کشتن ما را داشتند، اگر یوسف کاری نمیکرد…
لمر با چشمانی پر از وحشت به من نگاه کرد. "کلثوم… ما باید زنده بمانیم!"
بله، باید زنده میماندیم. اما چطور؟!
ما را از کنار موترها رد کردند و به سمت یک ساختمان نیمهویران بردند. دیوارهایش ترک خورده است و نور چراغهای موترها سایههای وحشتناکی روی زمین انداخته اند. داخل، بوی نم و زنگزدگی فضا را پر کرده. صدای پای ما روی زمین خاکی طنین میانداخت، و هر قدمی که برمیداشتیم، انگار بیشتر در تاریکی فرو میرفتیم.
❤9👍3