چـکـامـهـ زار 🌘📜
455 subscribers
540 photos
75 videos
10 files
365 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
من تنها دلم می‌خواست که آدم‌ها
اگر مرهم نیستند، زخمِ تازه هم نباشند.

#مخفی
4
می دانست که در برابر جهان به این بزرگی تنهاست.
خوابید.

#کاپی
🔥51
Forwarded from حرفینو | پیام ناشناس
هیچ چیز آبدی نیست
نه پاییز
و نه بهار
همه چیز می آید و میرود تا درس فانی بودن این عمر را دهد!
🔥53💯1
عشق چیست ؟!

رسول الله میفرمایید ؛
وقتی فقیر بودم مرا ثروتمند کرد
وقتی دنیا علیه من بود
او در کنارم ماند
وقتی دنیا با من مانند‌ دوروغگو رفتار کرد
او به من آیمان آورد !
9🔥2
حکایت حضرت بلال در فراق پیامبر ﷺ


این حکایت را هزار بار هم بخوانی باز هم کم است

حضرت بلال - رضى الله عنه - بعد از رحلت رسول الله - صلى الله عليه وسلم- ديگر نتوانست در مدينه زندگى كند.

كوچه هاى مدينه، بلال را از محبت رسول الله - صلي الله عليه وسلم - و نبودش جا نمى داد.

از حضرت ابوبكر صديق - رضی الله عنه - اجازه خواست
و به سرزمين شام (سوريه) رفت
و در آنجا ازدواج كرد و سكونت گزيد.

روزى از روزها، از خواب بيدار شد، در حالی که گريه مى كرد.

همسرش پرسيد:

چه شده، اى بلال كه گريه مى كنى؟

گفت: رسول الله - صلي الله عليه وسلم - را در خواب ديدم.

برايم گفت:

اى بلال! اين چه جفاست كه به حق ما مى كنى؟
چرا به ديدار من نمى آيى!؟

همسرش توشه سفرش را آماده كرد و گفت:

برو به زیارت پيامبر.

بلال به مدينه رسيد؛

حضرت ابوبكر و حضرت عمر - رضي الله عنهما - او را در آغوش گرفته

و از خوشحالى اشك می ريختند.

حضرت ابوبكر از بلال تقاضا كرد تا أذان بدهد.

بلال عذرخواهی کرده و گفت:

اى جانشین پیامبر!

بعد از رسول الله من ديگر أذان نگفته و نمى توانم.

حضرت عمر - رضي الله عنه - نیز اصرار كرد، اما بلال نپذيرفت.

او به حجره ى حضرت عايشه - رضی الله عنها - رفت

و در کنار مرقد مطهر رسول الله - صلي الله عليه وسلم - نشست و چشمانش پر اشک شد.

سیدنا حسن و سیدنا حسين - رضی الله عنهما - نزدش آمدند.

هر دو را در آغوش گرفته و گفت:

بوى خوش و مبارک جدّتان را مى دهيد.

آنها از وی تقاضا كردند كه أذان بدهد.

بلال نتوانست درخواست آن دو را رد كند.

لذا به همان مکانی كه همیشه در زمان رسول الله اذان میگفت، رفته و شروع كرد:

الله اكبر الله اكبر
يكباره مردم مدينه تكان خوردند كه پيامبر دوباره مبعوث شده،
وقتى بلال گفت:

اشهد ان لا إله الا الله
زن و مرد، پير و جوان، همه از خانه ها سراسيمه به سوى مسجد النبی دويدند،

همين كه بلال به
أشهد ان محمد رسول الله
رسید، گلويش گير كرد و دیگر نتوانست ادامه دهد.
چنان گريه و فغان در مدينه افتاد كه غم آنروز، بعد از رحلت رسول الله - صلی الله علیه و سلم - در تاريخ مدينه سابقه نداشت.

بلی! عشق رسول الله در قلب بلال بود كه جرقه اش همه را تكان داد.

💞┈••✾•اللَّهُمِّ صل وسَـلِّم علَى نَبِينَا םבםבﷺ┈••✾•💞
6🔥1
سه‌سال پیش، آشنا شدم با دختری از تبار نور و از نسل ایمان؛
دختری که زیبایی چهره‌اش تنها پرده‌ای نازک بود بر جلوه‌های بی‌پایان دل‌آرا و صفای درون‌اش.
آن روز دانستم که هم‌صنفم است، اما هرگز نمی‌پنداشتم روزی بهترین و نزدیک‌ترین یارم گردد.
او نه‌تنها نخستین دوستم بود، بلکه عزیزترین‌شان شد؛
دختری با لبخند‌هایی که جان را آرامش می‌بخشد، و سیمایی که دل را نوازش می‌کند.

امروز، روز میلاد توست...
روزی‌که آسمان روشن‌تر شد و زمین لبخند زد به آمدنت.
روزی‌که نسیم، نغمه‌ی زندگی خواند و درختان برگ‌های خزان‌زده را فرش راهت کردند.

تو همان گل نایاب بهاری هستی، که در دل پاییز روییدی و با آمدنت به برگ‌های خشک، جان دادی.
گل مرسل‌من، تولدت هزاران بار مبارک باد. 🤍

باشد که همیشه در پناه الله مهربان، دل‌خوش و سرافراز بمانی،
و سال‌ها زندگیت لبریز از اجابت دعاهایت باشد.
با مهر و محبت بی‌کران، از سوی قلبی که برایت بهترین‌ها را می‌خواهد.

تولدت مبارک گل‌من🥳🎂🫶🏼
❤‍🔥42
بد نیست اندکی توجه داشته‌باشید به حرفی که میزنید.

چون اگر دروغ باشد که صدفیصد است شما تهمت کرده‌اید و میدانید که چقدر گناه بزرگ است تهمت کردن.

و لطفاً دیگر چنین چرت و پرت های سرهم نکنید در ناشناس ما!
5
سلام بر آنانی که گرچه نه می‌شناسیم‌شان و نه هرگز دیده‌ایم‌شان،
اما باز هم دلتنگ‌مان می‌شوند و دلتنگ‌شان می‌شویم...
دل، گاهی بی‌هیچ آشنایی، آشنا می‌شود! 💭

#دوشیزه_سادات
🔥43
Forwarded from منارة الهدی
امام عبدالله بن مسعود رضی الله عنه میفرماید:

شخص بايد طوری نفس خود را آماده کند که اگر تمامی کسانی که بر روی زمین هستند کافر شوند، او کافر نشود؛ و هرگز کسی از شما امعه نباشد!
از او پرسیدند امعه چیست؟!
فرمود: کسی که می‌گوید من با مردم هستم، به راستی هیچ الگویی در شر و بدی نیست.

📚 المعجم الكبير، للطبراني ۹/
۱۵۲
2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
چون من نبودم 👩‍🦯🥲
منم نبودم 🥲🔥😶‍🌫️
1
میگم یک متن هایی نوشتیم که اگر کسی مرا درست نشاسد فک می‌کند عاشق دلباخته است ای دختر👩‍🦯😐

اما نیستم فقط دلی نوشتیم 😕😂
حتی خودم وقتی می‌خوانم صد سال سیاه فک‌ نمی‌کنم من نوشتیم این‌را😭
1
دوست دارم با تو قدم بزنم، 
دست در دست، زیر باران، 
خیسِ خیس، بی‌پروا از نگاه دنیا…

دوست دارم در یک کافه‌ی دنج، 
برای فنجانی قهوه دعوتم کنی 
و من غرق شوم در نگاهت میان بخار گرم فنجان…

دوست دارم آتشی روشن کنی، 
کنارش بنشینیم، برایت چای تازه‌دم بریزم، 
در کنارش شیرینی‌ای که دوست داری، 
شاید بقلاوه، شاید کیک کاکائویی…

بعد از چای، نسیم سرد پائیزی بوزد 
و تو بی‌درنگ کُرتی‌ات را روی شانه‌هایم بیندازی 
یا پتوی نرمی که عطر تو را دارد…

یا شاید نه کُرتی، نه پتو، 
فقط آغوشت باشد، پناهِ همیشگی‌ام…

دوست دارم در همان لحظه، 
برایم شعر بخوانی، 
شاعرانه، آرام، با صدای مهربانت…

آه که نمی‌دانی چقدر سرودن‌هایت را دوست دارم…

من باشم و تو باشی، 
و آتشی آرام، 
و چای تازه‌دم، 
و جرعه‌ای شعر، 
همراه با نسیم خنکِ پائیزی...


#دوشیزه_سادات
3🔥3
محبوب من،
من آن غیرت‌های بی‌جای مردانه‌ات را نمی‌پسندم...

تو مکلفی—بله، مکلفی!
که در روزها و شب‌های بارانی، کنارم باشی و با من در خیابان قدم بزنی.
مجبوری مرا به یک فنجان قهوه دعوت کنی، حتی اگر بار سوم آن روز باشد!
وظیفه‌ داری هر وقت دلم خواست، هرچه خواستم برایم فراهم کنی—بی‌قید و شرط.
تو باید مرا بیرون ببری، هر زمان که دلم خواست؛ شب باشد یا روز، فرق ندارد.
باید برایم آتش روشن کنی، حتی اگر تابستان باشد.
باید برایم شعر بخوانی—نه از آن شعرهای تکراری، بلکه از ته دل، از آن‌هایی که فقط برای من گفته‌ای.

و در آخر...
تو ناگزیر هستی که دیوانه‌وار عاشقم باشی،
و هر کاری را که یک عاشق برای معشوقش می‌کند،
با تمام وجودت انجام بدهی.

#دوشیزه_سادات
🔥41
ای جانکاه، ای نفس گیر، که در هر آنسو، چون ستاره‌ای در دنباله،
همراهی‌ام می‌کنی، می‌توانی مرا تا مرز نیستی بکشانی،
و همزمان مزه‌ی لذت خوشحالی را بچشانی.
گاهی در افکار عمیق غرق می‌شوم، و در دل می‌گویم:
چرا خاطرات تلخ و جانکاه، از ذهنم پاک نمی‌شوند؟
اما خاطرات شیرین، چون نسیمی نرم،
از دل و جانم می‌گذرند.
خاطرات تلخ، جزء جزء وجودم را، چون تصویری زنده، در ذهنم پخش می‌کنند. همه‌چیز با یک حرف یا حرکتی، مرا به یاد آن روزهای سپری شده می‌اندازد.
با کلامی از یکی، خاطرات شیرین از دل می‌گذرند، و با حرکتی از دگر،
خاطرات تلخ مرا به سکوتی محض می‌کشانند
و از جمع دور می‌کنند.
#_بِی‌تٰابْ 💌
2💔1🦄1
می‌دانم پائیز زیباست اما چه می‌شود با لقاء ( دیدار ) من زیباترش کنی.

#دوشیزه_سادات
3🔥1
محبوب من،
پائیز آمده و هوا آرام‌آرام رو به سردی‌ست...
و من، در این خنکای دل‌چسب،
محتاج جرعه‌ای گرم از آغوش شما هستم.


#دوشیزه_سادات
🔥21❤‍🔥1



و عشق
پنهانی ترین
رازِ پاییز است....🍁🍂

فصل پاییز آمد و دلتنگی ها را با خودش آورد فصلی که با تمام دلتنگی ها عشق را به ما می آموزد که با محبت و خوشی کنار هم باشیم
چون دنیا ارزش هیچی را ندارد
همانطور که در فصل بهار با عشق جوانه میزنیم در مدت خیلی کم تا چشم بهم میزنیم پاییز میرسد و برگ🍂 از درخت جدا میشود
این که میگه دنیا دو روز است واقعی است پس تا توان داریم از داشته خود لذت ببریم
#دنیا دو روز است🩶❤‍🩹
🍁🍂🙃
2🔥1