چـکـامـهـ زار 🌘📜
اما هر چیزی از خود وقت و زمان دارد. یعنی آدمی است دیگر همیش در حال تغییر! آرزوی را که امروز داریم معلوم نیست که آیا همان آرزوی روز های بعد مان میماند و میباشد یا خیر
حالا که به آرزو های سال قبلم فکر میکنم حتی خودم را خنده میگیره 🤦♀😂
😁2🌚1
خب فکر کنم امشب خیلی حرف زدم
نمیدانم فقط خواستم کمی با شما بحرفم تا در کانال خود تان احساس بيگانه گی نکنید 😁🙃🫠
نمیدانم فقط خواستم کمی با شما بحرفم تا در کانال خود تان احساس بيگانه گی نکنید 😁🙃🫠
❤2🔥1
فقط خواستم یک قسمت رمان که واقعی بود را برای تان بگم😁
❤2🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
حالا که به آرزو های سال قبلم فکر میکنم حتی خودم را خنده میگیره 🤦♀😂
ولی حالا آرزو های خیلی والا تری دارم الحمدلله 🙃
دعا کنید برایم تا برای شان برسم🫠
دعا کنید برایم تا برای شان برسم🫠
🥰2❤1
یک گپ دگه هم بگم بعدش والسلام 🫣
👍2🔥1🌚1
چندین روزی میشه که حفظ قرآن را شروع کردیم و قرار است سپاره سی را حفظش را ختم کنم انشاءالله
فقط تا چند روز دیگر.
انشاءالله وقتی تمامش کردم برای تان یک قسمت طولانی از رمان را نشر میکنم تحفه🤭🫣🫠😁
فقط تا چند روز دیگر.
انشاءالله وقتی تمامش کردم برای تان یک قسمت طولانی از رمان را نشر میکنم تحفه🤭🫣🫠😁
🥰7❤1👏1🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
چندین روزی میشه که حفظ قرآن را شروع کردیم و قرار است سپاره سی را حفظش را ختم کنم انشاءالله فقط تا چند روز دیگر. انشاءالله وقتی تمامش کردم برای تان یک قسمت طولانی از رمان را نشر میکنم تحفه🤭🫣🫠😁
فقط دعا کنید برایم
واقعاً خیلی دوست دارم حافظ قرآن شوم
یعنی وقتی تک تک آیات قرآن را حفظ باشی چه دلنشین میباشد
هر گاه دلت گرفت هر آیه را که دوست داشتی میتوانی بخوانی🫠
حتی وقتی فکرش را میکنم حالم خوب میشه🙈
واقعاً خیلی دوست دارم حافظ قرآن شوم
یعنی وقتی تک تک آیات قرآن را حفظ باشی چه دلنشین میباشد
هر گاه دلت گرفت هر آیه را که دوست داشتی میتوانی بخوانی🫠
حتی وقتی فکرش را میکنم حالم خوب میشه🙈
❤6🔥1💯1
خوب دگه برای امشب همینقدر پرحرفی کفایت میکند به نظرم
شب تان بهشت و پر از نور الهی🫠✨🫀🌙
شب تان بهشت و پر از نور الهی🫠✨🫀🌙
❤5👏1
یک عزیزی ناشناس این را گفت برایم 🫠
🥰2🔥1
Forwarded from حرفینو - غیرفعال
بلی🤭
البته شاید
ولی حس میکنم شخصیت خود شما نزدیک تر به امکلثوم اس🫠
البته شاید
ولی حس میکنم شخصیت خود شما نزدیک تر به امکلثوم اس🫠
🌚3🔥1
حرفینو - غیرفعال
بلی🤭 البته شاید ولی حس میکنم شخصیت خود شما نزدیک تر به امکلثوم اس🫠
بلی تا جایی شخصیت کلثوم به خودم میماند
🥰2🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
از نظر من ولنتاین و روز عاشقان و حالا هر چی که است یک چیز ناحق است. ما مسلمانان خیلی عجیب هستیم موضوعی را که اصلاً منشع آن را نمی دانیم جشن میگیریم. بدون اینکه کمی تحقیق کنیم در باره اش! وقتی میبینیم که یکی کاری را انجام داد ما هم به دنبالش همان کار را انجام…
عقیده و نظر بسیار نیک
اما چیزی ره که باید اصلاح بسازین ایی است.که هر روز شما هم نباید ولنتاین باشد ،چون ولنتاین به معنی عشق نیست،که به دوست داشتن و عشق ورزیدن برای کسی از آن استفاده کرد.
فقد اسم یک شخص کافر بود،که زنا را مروج ساخت.و به ما و شما هایی که الحمدلله مسلمان استیم و آگاهی کافی از دین خود داریم.حتی باید از نام چنین اشخاص دور باشیم.و به خاطر الله غیرت داشته باشیم.یک بی دین که به الله ما کافر بود.چگونه میتوانیم که اسم ازش ببریم و یا هم روزش ره تجلیل بسازیم؟
پس تحفه دادن میشه سنت رسول گرامی ما صلی الله علیه وسلم
که باید این عنوان به یکدیگر خود عشق بورزیم و تحفه تقدیم کنیم.
اما چیزی ره که باید اصلاح بسازین ایی است.که هر روز شما هم نباید ولنتاین باشد ،چون ولنتاین به معنی عشق نیست،که به دوست داشتن و عشق ورزیدن برای کسی از آن استفاده کرد.
فقد اسم یک شخص کافر بود،که زنا را مروج ساخت.و به ما و شما هایی که الحمدلله مسلمان استیم و آگاهی کافی از دین خود داریم.حتی باید از نام چنین اشخاص دور باشیم.و به خاطر الله غیرت داشته باشیم.یک بی دین که به الله ما کافر بود.چگونه میتوانیم که اسم ازش ببریم و یا هم روزش ره تجلیل بسازیم؟
پس تحفه دادن میشه سنت رسول گرامی ما صلی الله علیه وسلم
که باید این عنوان به یکدیگر خود عشق بورزیم و تحفه تقدیم کنیم.
❤6🔥1
السلام و علیکم و رحمت الله
حسنای عزیز
باید نشر دهنده چیز های مفید و خیر برای دیگران باشیم. شر و گمراهی به اندازه کافی از هر طریق نشر میگردد.
پست تان مناسب کانال و شخصیت تان نیست.عزیز
حسنای عزیز
باید نشر دهنده چیز های مفید و خیر برای دیگران باشیم. شر و گمراهی به اندازه کافی از هر طریق نشر میگردد.
پست تان مناسب کانال و شخصیت تان نیست.عزیز
👍3👎1🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
السلام و علیکم و رحمت الله حسنای عزیز باید نشر دهنده چیز های مفید و خیر برای دیگران باشیم. شر و گمراهی به اندازه کافی از هر طریق نشر میگردد. پست تان مناسب کانال و شخصیت تان نیست.عزیز
وعلیکم سلام و رحمتالله و برکاته
خیلی ممنون متوجه شدم.!
خیلی ممنون متوجه شدم.!
❤3🔥1
Forwarded from . (࿐჻♥️𖥓𝐏𝐚𝐬𝐡𝐭𝐨𝐧 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬⸙჻ᭂ࿐)
رومان: زندگی زیبای من
نویسنده: پشتون
مقدمه ..
ما نمیدانیم که زندگی ماره با تصادف ها و ملاقات ها به کجا ها می کشاند گاهی یک تصادف ساده میتواند زندگی آدم را تغییر دهد
داستان دختری است که با یک تصادف عاشق پسری میشود و با مشکلات بسیار میتواند به هم برسد.... 🫠
نویسنده: پشتون
مقدمه ..
ما نمیدانیم که زندگی ماره با تصادف ها و ملاقات ها به کجا ها می کشاند گاهی یک تصادف ساده میتواند زندگی آدم را تغییر دهد
داستان دختری است که با یک تصادف عاشق پسری میشود و با مشکلات بسیار میتواند به هم برسد.... 🫠
🔥1
.
رومان: زندگی زیبای من نویسنده: پشتون مقدمه .. ما نمیدانیم که زندگی ماره با تصادف ها و ملاقات ها به کجا ها می کشاند گاهی یک تصادف ساده میتواند زندگی آدم را تغییر دهد داستان دختری است که با یک تصادف عاشق پسری میشود و با مشکلات بسیار میتواند به هم برسد....…
رمان جالب و دلچسپی است، خوشحال میشویم حمایت کنید.! 😊
❤9🔥1🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _ پس خوب است هم صنفی هستیم هههه! گفتم: چطور؟ _ _ _ راستش ما هم همین رشته را میخوانیم. حالا قصه زیاد است بریم کفتریا میگم برای تان! گفتم: ولی صنف و درس چی؟ امروز درس نیست؟ گفت: نه امروز شاید کلاً معرفی باشه. دوست داری میتانی شرکت کنی! _ _ _ همممم نمیدانم.…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_سی_و_دوم
ناشر: #دوشیزه_سادات
بعد از چند دقیقه که در حال نوشیدن چای و قهوهی خود بودیم، یک گروه پسر آمدند و در میز پهلوی ما نشستند. من که قسمت جلویی نقابم را بالا زده بودم، فوری پایین کشیدم.
هوسی با لبخند گفت: "میگم، تو خیلی زیبا هستی!"
با آرامش جواب دادم: "تشکر، لطف داری، چشمانت زیباست!"
فریال با کنجکاوی پرسید: "تا چه وقت میخواهی با نقاب بگردی؟ هیچوقت قصد نداری کنار بگذاریش؟"
با خنده گفتم: "نه عزیز، اینطوری راحتتر استم."
فریال سری تکان داد و گفت: "درست است، ولی اینجا آرام و قرار نداری!"
متعجب پرسیدم: "چطور؟"
هوسی آهسته گفت: "اینجا دخترانی مثل تو را زیاد آزار میدهند، اول از همه همین پسرهایی که در میز پهلوی ما نشستهاند."
بعد از مکثی ادامه داد: "از وقتی که با تو در رستورانت صحبت کردیم، من و فریال دیگر همان آدمهای سابقه نیستیم."
لبخندی زدم و گفتم: "بلی، ماشاءالله میبینم."
هوسی با ذوق ادامه داد: "و خوب، متأسفانه از وقتی که به حجاب و دین روی آوردیم، از گروه سابق خود جدا شدیم. خیلی برای ما سخت تمام شد، اما ارزشش را داشت، آخر ما فقط بخاطر رضای الله ترک گناه کردیم."
با لبخند اطمینان دادم: "شک نداشته باشید که نزد الله پاداش بزرگی دارید، چون در قرآن آمده است:
وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ."
ترجمهی این آیه: "و هر که تقوای الهی را پیشه کند، خداوند برای او راهی فراهم میکند و از جایی که گمانش را نمیبرد، روزیاش میدهد."
"پس یقین داشته باشید که اجر شما نزد الله محفوظ است، شما تقوا میکنید، و این کارتان بدون جزای خیر نمیماند."
هوسی با خوشحالی گفت: "باور کن، عاشق این استدلالهایی استم که پیش میکنی! همیشه یا حدیث است یا آیت قرآن! چقدر تو خوشبخت استی!"
مهسا با لبخند گفت: "ماشاءالله، حافظ قرآن است دگه! همیشه حرفهایش یا از روی قرآن است یا احادیث."
من فقط سکوت کردم و چیزی نگفتم.
لمر کنجکاوانه پرسید: "راستی، گفتید که از یک گروه جدا شدید، کدام گروه؟"
در همین لحظه چند دختر با ظاهر نامناسب وارد شدند و مستقیم در میز همان پسرها نشستند. یکی از دخترها، که خیلی مغرور معلوم میشد، به طرفم نگاهی عجیبی انداخت، انگار که برای اولین بار آدم محجبه دیده باشد!
هوسی نفس عمیقی کشید و گفت: "در گروه همینها بودیم! به گفتهی مردم، قلدرهای دانشگاه! هههه!"
همه خندیدیم، اما همان دختر به طرف ما آمد، رو به هوسی و فریال کرده گفت:
"هوسی جان، فریال جان، میبینم دوستان جدید پیدا کردید! حالا حتی ما را به چشم هم نمیبینید! خیلی نمکنشناس بودید!"
هوسی با لبخند جواب داد: "نه جانم، چرا نمکنشناس باشیم؟ خوب هم میشناسیم! اما بلی، اینها دوستان جدید ما هستند."
دختر پوزخندی زد و گفت: "خیلی خوب، خوش باشید با دوستان جدیدتان. راستی، خود را معرفی نکردم. من زهره استم."
لمر و مهسا جوابش را دادند، اما من اصلاً حوصلهی صحبت کردن نداشتم و سکوت کردم. زهره دوباره به من اشاره کرد و گفت:
"این دوستتان لال چیزی است؟
مثل داعش روی خود را پیچانده؟
هههه، نکند اینجا انتحاری کند؟"
اطراف را نگاه کردم، همه ساکت بودند و فقط ما را تماشا میکردند.
مهسا آهسته در گوشم گفت: "کلثوم، خیر است! خود را کنترول کن، لطفاً!"
نفس عمیقی گرفتم، از جایم بلند شدم و با قاطعیت گفتم: "اولاً، الحمدلله من لال نیستم! فقط هر کس را دیده با او صحبت نمیکنم، مخصوصاً با هر بیسر و پا که اصلاً صحبت نمیکنم!"
"دوماً، من خود را نپیچاندهام، بلکه حجاب کردهام. شما حجاب را میشناسید، انشاءالله؟"
دیدم که زهره مات و مبهوت مانده و از عصبانیت کم مانده که منفجر شود!
با آرامش ادامه دادم: "و راستی، شما گفتید که من مثل داعش خود را پیچاندهام و نکند اینجا انتحاری کنم؟ درست گفتم؟ همین را گفتند؟"
لمر با ترس گفت: "ها... ولی خیر است، کلثوم جان، بیا بگذریم!"
محکم گفتم: "نه عزیز، چرا باید بگذریم؟"
"هر کسی که حجاب میکند، داعش و انتحاری گفته نمیشود! من از امر الله پیروی میکنم، و لازم نمیبینم که شما اینگونه دربارهام حرف بزنید!"
"بعضیها فکر میکنند که حجاب فقط برای زنان پیامبر (ص) فرض بود، در حالی که اینطور نیست! در ابتدا، زنان مسلمان بدون حجاب بودند، اما بعداً الله حجاب را فرض کرد تا زنان را از نگاههای بیگانه مصون بدارد و سبب وسوسهی مردان نشوند."
آیهی قرآن را خواندم:
"یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْوَاجِکَ وَبَنَاتِکَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلَابِیبِهِنَّ"
"ای پیامبر، به زنانت و دخترانت و زنان مؤمن بگو: روسریهایشان را بر خود فرو پوشند. این نزدیکتر است که شناخته شوند و آزار نبینند."
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_سی_و_دوم
ناشر: #دوشیزه_سادات
بعد از چند دقیقه که در حال نوشیدن چای و قهوهی خود بودیم، یک گروه پسر آمدند و در میز پهلوی ما نشستند. من که قسمت جلویی نقابم را بالا زده بودم، فوری پایین کشیدم.
هوسی با لبخند گفت: "میگم، تو خیلی زیبا هستی!"
با آرامش جواب دادم: "تشکر، لطف داری، چشمانت زیباست!"
فریال با کنجکاوی پرسید: "تا چه وقت میخواهی با نقاب بگردی؟ هیچوقت قصد نداری کنار بگذاریش؟"
با خنده گفتم: "نه عزیز، اینطوری راحتتر استم."
فریال سری تکان داد و گفت: "درست است، ولی اینجا آرام و قرار نداری!"
متعجب پرسیدم: "چطور؟"
هوسی آهسته گفت: "اینجا دخترانی مثل تو را زیاد آزار میدهند، اول از همه همین پسرهایی که در میز پهلوی ما نشستهاند."
بعد از مکثی ادامه داد: "از وقتی که با تو در رستورانت صحبت کردیم، من و فریال دیگر همان آدمهای سابقه نیستیم."
لبخندی زدم و گفتم: "بلی، ماشاءالله میبینم."
هوسی با ذوق ادامه داد: "و خوب، متأسفانه از وقتی که به حجاب و دین روی آوردیم، از گروه سابق خود جدا شدیم. خیلی برای ما سخت تمام شد، اما ارزشش را داشت، آخر ما فقط بخاطر رضای الله ترک گناه کردیم."
با لبخند اطمینان دادم: "شک نداشته باشید که نزد الله پاداش بزرگی دارید، چون در قرآن آمده است:
وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ."
ترجمهی این آیه: "و هر که تقوای الهی را پیشه کند، خداوند برای او راهی فراهم میکند و از جایی که گمانش را نمیبرد، روزیاش میدهد."
"پس یقین داشته باشید که اجر شما نزد الله محفوظ است، شما تقوا میکنید، و این کارتان بدون جزای خیر نمیماند."
هوسی با خوشحالی گفت: "باور کن، عاشق این استدلالهایی استم که پیش میکنی! همیشه یا حدیث است یا آیت قرآن! چقدر تو خوشبخت استی!"
مهسا با لبخند گفت: "ماشاءالله، حافظ قرآن است دگه! همیشه حرفهایش یا از روی قرآن است یا احادیث."
من فقط سکوت کردم و چیزی نگفتم.
لمر کنجکاوانه پرسید: "راستی، گفتید که از یک گروه جدا شدید، کدام گروه؟"
در همین لحظه چند دختر با ظاهر نامناسب وارد شدند و مستقیم در میز همان پسرها نشستند. یکی از دخترها، که خیلی مغرور معلوم میشد، به طرفم نگاهی عجیبی انداخت، انگار که برای اولین بار آدم محجبه دیده باشد!
هوسی نفس عمیقی کشید و گفت: "در گروه همینها بودیم! به گفتهی مردم، قلدرهای دانشگاه! هههه!"
همه خندیدیم، اما همان دختر به طرف ما آمد، رو به هوسی و فریال کرده گفت:
"هوسی جان، فریال جان، میبینم دوستان جدید پیدا کردید! حالا حتی ما را به چشم هم نمیبینید! خیلی نمکنشناس بودید!"
هوسی با لبخند جواب داد: "نه جانم، چرا نمکنشناس باشیم؟ خوب هم میشناسیم! اما بلی، اینها دوستان جدید ما هستند."
دختر پوزخندی زد و گفت: "خیلی خوب، خوش باشید با دوستان جدیدتان. راستی، خود را معرفی نکردم. من زهره استم."
لمر و مهسا جوابش را دادند، اما من اصلاً حوصلهی صحبت کردن نداشتم و سکوت کردم. زهره دوباره به من اشاره کرد و گفت:
"این دوستتان لال چیزی است؟
مثل داعش روی خود را پیچانده؟
هههه، نکند اینجا انتحاری کند؟"
اطراف را نگاه کردم، همه ساکت بودند و فقط ما را تماشا میکردند.
مهسا آهسته در گوشم گفت: "کلثوم، خیر است! خود را کنترول کن، لطفاً!"
نفس عمیقی گرفتم، از جایم بلند شدم و با قاطعیت گفتم: "اولاً، الحمدلله من لال نیستم! فقط هر کس را دیده با او صحبت نمیکنم، مخصوصاً با هر بیسر و پا که اصلاً صحبت نمیکنم!"
"دوماً، من خود را نپیچاندهام، بلکه حجاب کردهام. شما حجاب را میشناسید، انشاءالله؟"
دیدم که زهره مات و مبهوت مانده و از عصبانیت کم مانده که منفجر شود!
با آرامش ادامه دادم: "و راستی، شما گفتید که من مثل داعش خود را پیچاندهام و نکند اینجا انتحاری کنم؟ درست گفتم؟ همین را گفتند؟"
لمر با ترس گفت: "ها... ولی خیر است، کلثوم جان، بیا بگذریم!"
محکم گفتم: "نه عزیز، چرا باید بگذریم؟"
"هر کسی که حجاب میکند، داعش و انتحاری گفته نمیشود! من از امر الله پیروی میکنم، و لازم نمیبینم که شما اینگونه دربارهام حرف بزنید!"
"بعضیها فکر میکنند که حجاب فقط برای زنان پیامبر (ص) فرض بود، در حالی که اینطور نیست! در ابتدا، زنان مسلمان بدون حجاب بودند، اما بعداً الله حجاب را فرض کرد تا زنان را از نگاههای بیگانه مصون بدارد و سبب وسوسهی مردان نشوند."
آیهی قرآن را خواندم:
"یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْوَاجِکَ وَبَنَاتِکَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلَابِیبِهِنَّ"
"ای پیامبر، به زنانت و دخترانت و زنان مؤمن بگو: روسریهایشان را بر خود فرو پوشند. این نزدیکتر است که شناخته شوند و آزار نبینند."
❤8
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _ پس خوب است هم صنفی هستیم هههه! گفتم: چطور؟ _ _ _ راستش ما هم همین رشته را میخوانیم. حالا قصه زیاد است بریم کفتریا میگم برای تان! گفتم: ولی صنف و درس چی؟ امروز درس نیست؟ گفت: نه امروز شاید کلاً معرفی باشه. دوست داری میتانی شرکت کنی! _ _ _ همممم نمیدانم.…
زهره کمی در فکر فرو رفت، سپس با پوزخند گفت: "درست است، اما شماها در قرن قیقانوس نیستید! اینقدر سخت نگیرید!"
لبخند زدم و گفتم: "نه عزیز، این شما استی که در قرن قیقانوس ماندی! مردم روز به روز هوشیارتر میشوند، اما شماها روز به روز بیشتر غافل میشوید!"
"محجبه بودن به این معنا نیست که زن زیبایی را درک نمیکند! یک دختر محجبه میداند چی بپوشد، کجا بپوشد، و برای کی بپوشد!"
"اگر برهنگی تمدن است، پس حیوانات متمدنتریناند! آنان که حجاب را انکار میکنند، باید عقل را هم انکار کنند، زیرا تفاوت انسان و حیوان، عقل است!"
"انشاءالله که حداقل کمی دربارهی حجاب ذهنیتتان تغییر کرده باشد!"
سپس عینک و کیفم را گرفتم، به طرف دخترها نگاه کرده گفتم: "برخیزید، برویم!"
خودم حرکت کردم، مهسا و لمر هم از عقبم روان بودند. یک نگاهی انداختم، دیدم هوسی، فریال و آن دخترک هراتی هم یکجا با لمرشان از عقب میآیند.
خوشحال شدم!
ولی بروز ندادم خوشحالیام را.
داخل صنف شدیم.
صنف پر از دخترها و پسرهای مختلف بود!
چوکیهای اول صنف کاملاً خالی بودند. من هم رفتم و در اولین کرسی جلوس کردم
. به گفته مهسا کمی عربی روا باشد!
مهسا در یک طرفم و لمر در طرف دیگرم نشستند، اما هوسی و فریال در جایشان میخکوب شدند.
گفتم: "هوی، چی شده؟ بیایید بنشینید، برای شما هم جا هست!"
فریال گفت: "نه."
گفتم: "چرا؟"
او مکثی کرد و گفت: "بهتر است شما هم اینجا ننشینید."
دوباره پرسیدم: "چرا؟"
بعد از کمی فکر گفت: "این معمولاً جای دیان و رفیقهایش است!"
قهقهای زدم و گفتم: "دیگر چی؟ مگر دانشگاه خودش است یا از پدرش؟"
فریال گفت: "نه، خوب، ولی لمر حتماً بهتر از ما برادرش را میشناسد."
لمر سکوت کرد و هیچ نگفت.
هوسی گفت: "ببینید، درست است که گفتم بعضیها با پول وارد دانشگاه میشوند، اما دیان و گروهش از آن جمله نیستند!"
پرسیدم: "چطور؟"
گفت: "آنها خیلی باهوش و لایق هستند. میفهمی که ما همه یک رشته را میخوانیم، اما سمستر ما پیشتر از شما است و چون از یک مضمون تعجیل گرفتیم، مجبور هستیم با شما در یک صنف درس بخوانیم. شما جدید استید فعلاً، اما باور کن تا حالا هیچکس نتوانسته از دیان و چند نفری که همیشه همراهش هستند، نمره بیشتری بگیرد. همیشه بالاترین نمرات را آنها دارند.
از همین خاطر کمی زیاد مشهور هستند، اینجا خیلی دلباخته دارند، ههههه!"
لمر با غرور گفت: "برادر کی است دیگه، ههههه!"
من فقط سکوت کردم.
بعد از مکثی گفتم: "شما کدام مضمون را اینجا میخوانید؟ آیا دیان و گروهش هم با شما هستند؟"
هوسی گفت: "ما همیشه از مضمون ثقافت فرار میکردیم، چون آن وقت زیاد به دین و این چیزها توجه نداشتیم، اما وقتی به اواخر تحصیلمان رسیدیم، اداره گفت که مضمون ثقافت جبری است. ما هم مجبور شدیم بخوانیم. بله، دیان هم در این صنف است با چند تن از رفیقهایش. وای، نمیدانی که چقدر هر کس آرزو میکند دیان در صنفشان باشد. شما خیلی خوشبخت استید!"
گفتم: "پس خیلی خوب، بلی بلی، خیلی خوشبخت هستیم، ههههه!"
بعد از کمی صحبت، یک استاد خانم وارد شد. هم زیبا بود، هم استایل شیک داشت. خود را معرفی کرد. اسمش نرگس است، ولی واقعاً خیلی زیبا است.
مهسا آهسته پیش گوشم گفت: "ای کاش همانطور که استاد خانمها زیبا هستند، استادهای مرد هم زیبا باشند!"
یک چُندی ازش گرفتم و گفتم: "خیلی چشمسفید شدی دختر، نمیدانم درس خواندن آمدی یا دید زدن استادهای زیبا؟"
گفت: "تو هم خیلی وحشی هستی! آدم هم درس میخواند، هم به چیزهای دیگر میرسد، ههههه!"
سری از روی تأسف تکان دادم و چیزی نگفتم.
بعد از ختم صنف:
بالاخره روز تمام شد، وقت رخصتی شد و همه به طرف خانههایشان رفتند.
رو به مهسا و لمر گفتم: "من میروم، شما هم بیایید!"
رفتم، اما با دیدن صحنه مقابل خشکم زد...
نه، دگه... موترم؟
کدام احمق خبیث این کار را کرده؟
اطراف را نگاه کردم، بلی! خودشان بودند!
دیان با دوستهایش لبخند شیطانی به لب، مرا تماشا میکردند.
بلند گفتم: "کی این کار را کرده؟ بهتر است خودش پیش شود!"
دیان با پوزخند گفت: "وای، موترت را چی شده؟ به نظرم با کدامی تصادف کردی!"
برزخی به طرفش نگاه کردم و گفتم: "اگر کار شما باشد، وای به حالتان!"
با لبخندی مغرورانه گفت: "فکر کن کار من است، چی کرده میتوانی، خوردترک؟"
بعد نگاهی به موتر انداخت و گفت: "این موتر برای تو زیادی بزرگ نیست؟"
بعدش نزدیک گوشم آمد و گفت: "چون تو خوردترک هستی، از آن خاطر گفتم."
شیطان میگفت همینجا یک بکس کاریاش کن، اما لا حول کردم.
به طرفش دیده گفتم: "محترم، قبل از اینکه ناقصت نکردیم، بهتر است بروی! برای خوبی خودت میگویم، چون بعداً پشیمان میشوی!"
همه حیران ما را تماشا میکردند.
بعد از گفتن این حرف، راه خود را گرفته رفتم و سوار موتر شدم.
لبخند زدم و گفتم: "نه عزیز، این شما استی که در قرن قیقانوس ماندی! مردم روز به روز هوشیارتر میشوند، اما شماها روز به روز بیشتر غافل میشوید!"
"محجبه بودن به این معنا نیست که زن زیبایی را درک نمیکند! یک دختر محجبه میداند چی بپوشد، کجا بپوشد، و برای کی بپوشد!"
"اگر برهنگی تمدن است، پس حیوانات متمدنتریناند! آنان که حجاب را انکار میکنند، باید عقل را هم انکار کنند، زیرا تفاوت انسان و حیوان، عقل است!"
"انشاءالله که حداقل کمی دربارهی حجاب ذهنیتتان تغییر کرده باشد!"
سپس عینک و کیفم را گرفتم، به طرف دخترها نگاه کرده گفتم: "برخیزید، برویم!"
خودم حرکت کردم، مهسا و لمر هم از عقبم روان بودند. یک نگاهی انداختم، دیدم هوسی، فریال و آن دخترک هراتی هم یکجا با لمرشان از عقب میآیند.
خوشحال شدم!
ولی بروز ندادم خوشحالیام را.
داخل صنف شدیم.
صنف پر از دخترها و پسرهای مختلف بود!
چوکیهای اول صنف کاملاً خالی بودند. من هم رفتم و در اولین کرسی جلوس کردم
. به گفته مهسا کمی عربی روا باشد!
مهسا در یک طرفم و لمر در طرف دیگرم نشستند، اما هوسی و فریال در جایشان میخکوب شدند.
گفتم: "هوی، چی شده؟ بیایید بنشینید، برای شما هم جا هست!"
فریال گفت: "نه."
گفتم: "چرا؟"
او مکثی کرد و گفت: "بهتر است شما هم اینجا ننشینید."
دوباره پرسیدم: "چرا؟"
بعد از کمی فکر گفت: "این معمولاً جای دیان و رفیقهایش است!"
قهقهای زدم و گفتم: "دیگر چی؟ مگر دانشگاه خودش است یا از پدرش؟"
فریال گفت: "نه، خوب، ولی لمر حتماً بهتر از ما برادرش را میشناسد."
لمر سکوت کرد و هیچ نگفت.
هوسی گفت: "ببینید، درست است که گفتم بعضیها با پول وارد دانشگاه میشوند، اما دیان و گروهش از آن جمله نیستند!"
پرسیدم: "چطور؟"
گفت: "آنها خیلی باهوش و لایق هستند. میفهمی که ما همه یک رشته را میخوانیم، اما سمستر ما پیشتر از شما است و چون از یک مضمون تعجیل گرفتیم، مجبور هستیم با شما در یک صنف درس بخوانیم. شما جدید استید فعلاً، اما باور کن تا حالا هیچکس نتوانسته از دیان و چند نفری که همیشه همراهش هستند، نمره بیشتری بگیرد. همیشه بالاترین نمرات را آنها دارند.
از همین خاطر کمی زیاد مشهور هستند، اینجا خیلی دلباخته دارند، ههههه!"
لمر با غرور گفت: "برادر کی است دیگه، ههههه!"
من فقط سکوت کردم.
بعد از مکثی گفتم: "شما کدام مضمون را اینجا میخوانید؟ آیا دیان و گروهش هم با شما هستند؟"
هوسی گفت: "ما همیشه از مضمون ثقافت فرار میکردیم، چون آن وقت زیاد به دین و این چیزها توجه نداشتیم، اما وقتی به اواخر تحصیلمان رسیدیم، اداره گفت که مضمون ثقافت جبری است. ما هم مجبور شدیم بخوانیم. بله، دیان هم در این صنف است با چند تن از رفیقهایش. وای، نمیدانی که چقدر هر کس آرزو میکند دیان در صنفشان باشد. شما خیلی خوشبخت استید!"
گفتم: "پس خیلی خوب، بلی بلی، خیلی خوشبخت هستیم، ههههه!"
بعد از کمی صحبت، یک استاد خانم وارد شد. هم زیبا بود، هم استایل شیک داشت. خود را معرفی کرد. اسمش نرگس است، ولی واقعاً خیلی زیبا است.
مهسا آهسته پیش گوشم گفت: "ای کاش همانطور که استاد خانمها زیبا هستند، استادهای مرد هم زیبا باشند!"
یک چُندی ازش گرفتم و گفتم: "خیلی چشمسفید شدی دختر، نمیدانم درس خواندن آمدی یا دید زدن استادهای زیبا؟"
گفت: "تو هم خیلی وحشی هستی! آدم هم درس میخواند، هم به چیزهای دیگر میرسد، ههههه!"
سری از روی تأسف تکان دادم و چیزی نگفتم.
بعد از ختم صنف:
بالاخره روز تمام شد، وقت رخصتی شد و همه به طرف خانههایشان رفتند.
رو به مهسا و لمر گفتم: "من میروم، شما هم بیایید!"
رفتم، اما با دیدن صحنه مقابل خشکم زد...
نه، دگه... موترم؟
کدام احمق خبیث این کار را کرده؟
اطراف را نگاه کردم، بلی! خودشان بودند!
دیان با دوستهایش لبخند شیطانی به لب، مرا تماشا میکردند.
بلند گفتم: "کی این کار را کرده؟ بهتر است خودش پیش شود!"
دیان با پوزخند گفت: "وای، موترت را چی شده؟ به نظرم با کدامی تصادف کردی!"
برزخی به طرفش نگاه کردم و گفتم: "اگر کار شما باشد، وای به حالتان!"
با لبخندی مغرورانه گفت: "فکر کن کار من است، چی کرده میتوانی، خوردترک؟"
بعد نگاهی به موتر انداخت و گفت: "این موتر برای تو زیادی بزرگ نیست؟"
بعدش نزدیک گوشم آمد و گفت: "چون تو خوردترک هستی، از آن خاطر گفتم."
شیطان میگفت همینجا یک بکس کاریاش کن، اما لا حول کردم.
به طرفش دیده گفتم: "محترم، قبل از اینکه ناقصت نکردیم، بهتر است بروی! برای خوبی خودت میگویم، چون بعداً پشیمان میشوی!"
همه حیران ما را تماشا میکردند.
بعد از گفتن این حرف، راه خود را گرفته رفتم و سوار موتر شدم.
❤9