چـکـامـهـ زار 🌘📜
456 subscribers
539 photos
75 videos
10 files
365 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
همیشه وقت گفتیم دختر بودن دشوار است
آرزوی هر دختری این است که پسر باشد و فلان...
اما از همه‌ی حرف ها و احادیث گذشته در جامعه و در کشور که در آن زنده‌گی داریم چه دختر و چه پسر بودن دشوار است.
در جامعه ما هیچ یک حالت روحی و روانی خوبی ندارند!
همه تحت حالات روحی گوناگون‌ هستند!
چه دختر
چه پسر
چه بزرگ سال
چه کودک
چه جوان
و چه نوجوان
هیچ کدام حالت روحی خوبی ندارند.
پس بهتر است همدیگر را درک کنیم.
همه نیاز به درک دارند!

#دوشیزه_سادات
👌6👍2💯2
شبی پرسیدم اش با بی قراری
بغییر از من کسی را دوست داری
به چشمش اشک شد از شرم جاری
میان گریه هایش گفت آری
🥀❤️‍🩹
2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
عینک های سیاه آفتابی ام را هم گرفته با کیفم از اتاق خارج شدم همین که من خارج شدم‌ دیگران هم از اتاق های خود خارج شدند همه گی به سوی یکدیگر نظر انداختیم واقعاً چی یک استایل های شیکی زدیم هر سه مان مهسا حجاب به رنگ سرمه‌ای بر تن کرده ولی نقاب نزده دیوانه را…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_سی_و_یکم
ناشر: #دوشیزه_سادات

شنیده بودم که هر دو برادر هایت در دگه ولایت هستند یکی شان تدریس می‌کند و ديگرش درس می‌خواند همينطور است؟
لمر: امممم....
بلی همينطور است
_ _ _ آه لمر
پس سورپرایز ات همین بود؟
با لبخند شیطانی گفت: بلی ها همین بود.
گفتم: یا الله خودت صبر اعطا کن!
مهسا : ولی میگم اون پسر های داخل موتر چقدر جذاب بودند
قد میگفت مه
مقبولی میگفت مه!
گفتم: مهسااااا
چپ نمیشینی در همین وضعیت هم در فکر او پسرا استی.
الله هدایت تان کند دیگر.
در طول راه همه گی در سکوت بودیم تا اینکه بالاخره رسیدیم به دانشگاه.
مهسا: و بلاخره رسیدیم به مقصود مان.
از موتر پایین شدیم همه نگاه ها به سوی ما چرخید!
لمر: وای کم‌ است با نگاه های خود قورت مان کنند.
گفتم: هممم حتماً حیران ماندند که چطور چند تا دختر از این قسم یک موتر پایین شدند او هم همه شان محجبه!
مهسا: راننده شان هم محجبه و با نقاب که حتی چهره اش معلوم نیست!
بیخی تعجب کردند من هم بودم تعجب میکردم ههههه!
یکی در شانه اش زده گفتم: هله گپ را کم کن بیایید برویم.
نگاه های خیره همه را بالای خود حس می‌کردم ولی تیر خود را آوردم.
در محوطه دانشگاه دختر و پسر یکجا و آزادانه صحبت می‌کردند ولی سر و وضع دخترا اصلاً خوب نیست حالا هر چی!
اصلاً به من چی!
گفتم: واقعاً چی یک دانشگاه‌ زیبایی است!
از بزرگی بزرگ از زیبایی کاملاً زیبا!
مهسا گفت: هرات هم زیبا بوده از کابل پس نمانده.
_ _ _ هممم همه جای افغانستان زیباست!
داخل دهلیز شدیم مهسا گفت: باید از یکی بپرسیم که دیپارتمنت اداره و تجارت کجاست؟
هر دوی شان عقب ایستاد شده چهره خود را مثل پشک معصوم گرفتند و گفتند: کلثوم خیر است تو برو بپرس
با تعجب گفتم: چرا من؟
خود تان برید بپرسید.
مهسا: وای نکن دیگر کلثوم تو کمی دهن و زبان داری تو برو بپرس.
با غضب گفتم: ها شما ها خو فقط نزد من دهن و زبان پیدا می‌کنید.
هر دو فقط خنديدن
گفتم: خنده کنيد بی غیرت ها یعنی روپیه را جرئت و غیرت ندارید.
مهسا: آه کلثوم‌ نگو که مُردیم از دست خنده!
رفتم‌ تا از یکی بپرسم که صنف کجاست در همین اثنا همان دو دختری را که در رستورانت دیده بودم اینجا دیدم شان.
ولی این بار خیلی با حجاب تر از قبل هستند!
واقعاً آفرین به این حافظه!
_ _ _ ببخشید.
گفتم: بفرمایید؟
او دخترک گفت:شما میفهمم دیپارتمنت اداره و تجارت به کدوم بخشه؟
حالا بیا و پوره کن!
گفتم: خیلی ببخشيد ولی من هم تازه وارد استم و درست نمی‌دانم.
با لهجه هراتی گفت: خبه پس ببخشم میشه بپرسم خودت دنبال کدام دیپارتمنت هستی؟
_ _ _ بلی، اممم
من دیپارتمنت اداره و تجارت را باید پیدا کنم!
با خوشحالی گفت: وی راست میگن مه هم امو دیپارتمنت به کار دارم!
_ _ _  پس یعنی خودت هم در رشته اداره و تجارت هستی؟
   _ _ _ ها مه هم امو رشته میخونم. 
یک بار هراتی صحبت می‌کند یک‌ بار کابلی این‌ دیگر چه قِسم اش است.
گفت: بیا پس از او دخترا پرسان کنم
دیدم که به طرف همان دو دختر رفت وای نه دگه!
رفت از شان پرسید:
ببخشم سلام میشه بگن دیپارتمنت اداره و تجارت به کدو طرفه ؟
او دختر تا جاییکه به یاد دارم اسمش هوسی بود گفت: بلی از این دهلیز به طرف چپ بروید همانجا نوشته است.
گفت: درست است تشکر بسیار زیاد.
و بعد به طرف من آمد نگاه های هوسی نام هم‌چنان به طرف من برگشت.
عجیب عجیب نگاه می‌کرد بعدش آهسته آهسته‌ خودش هم به سمتم آمده گفت: سلام
گفتم: وعلیکم السلام
_ _ _ من شما را به نظرم می‌شناسم!
_ _ _واقعاً؟
راستش نمی‌دانم.
کمی مکث کرده گفت: آهان یادم آمد تو همان دختر خانمی هستی که با دیان در رستورانت بودی درست میگم؟
_ _ _ هممم بلی به یادم آمدین فکر کنم اسم تان هوسی بود درست؟
_ _ _ بلی هوسی هستم ماشاءالله چی یک حافظه داری ههههه!
_ _ _ خوب دگه وقتی دیدم تان به یادم آمد بعدش هم انقدر پیر نشدیم که آلزایمر بگیرم.
_ _ _ههههه
بسیار خوب اسم خودت هم گلثوم بود درست میگم؟
_ _ _ ههه نه گلثوم نه
ام‌ کلثوم
_ _ _ ببخشید کم و تم یکسان هستند دگه اشتباه‌ میشه!
_ _ _ هممم همینطور است خیلی ها اشتباه‌ می‌کنند گلثوم میگن ولی در اصل کلثوم است.
_ _ _ بلی اسم دختر حضرت محمد(ص) است.
گفتم(ص)
بلی همان است.
_ _ _ راستی میگم خودت و اینجا!
چطور؟
گفتم: راستش من،در این دانشگاه کامیاب شده ام
_ _ _ واقعاً چقدر خوب کدام رشته؟
به طرف همان دختر نگاه کرده گفت: آهان پس شما صنفی ها استین
خودت هم در رشته اداره و تجارت کامیاب شدی؟
_ _ _ بلی ها همینطور است الحمدلله.
10👍1🕊1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
عینک های سیاه آفتابی ام را هم گرفته با کیفم از اتاق خارج شدم همین که من خارج شدم‌ دیگران هم از اتاق های خود خارج شدند همه گی به سوی یکدیگر نظر انداختیم واقعاً چی یک استایل های شیکی زدیم هر سه مان مهسا حجاب به رنگ سرمه‌ای بر تن کرده ولی نقاب نزده دیوانه را…
_ _ _  پس خوب است هم صنفی هستیم هههه!
گفتم: چطور؟
_ _ _ راستش ما هم همین رشته را می‌خوانیم.
حالا قصه زیاد است بریم کفتریا میگم‌ برای تان!
گفتم: ولی صنف و درس چی؟
امروز درس نیست؟
گفت: نه امروز شاید کلاً معرفی باشه.
دوست داری میتانی شرکت کنی!
_ _ _ همممم نمی‌دانم.
_ _ _ پس بیا زیاد چُرت نزن پیر می‌شوی بریم کفتریا.
_ _ _ههههه
پس درست است فقط باید دوست هایم را هم صدا کنم.
_ _ _ درست است صدا کن.
لمر و مهسا را هم صدا کردم بعدش رفتیم به طرف کفتریا گارسون آمد سرم من خم بود کاملاً
هوسی پرسید چی می‌خورید؟
همه چای و قهوه گفتند من هم یک قهوه تلخ فرمایش دادم با کیک سیاه کاکائوی!
مهسا آهسته پیش گوشم گفت: افففف ندیدی دگه گارسون های اینجا که این‌قدر خوشتیپ و جذاب هستند الله خیر کند که دیگر محصل ها چگونه هستند!
چون در پهلویم نشسته یک چُندی محکم از پایش،گرفتم که آخش بلند شد.
همه عجیب عجیب نگاه داشتند ولی گفتم چیزی نیست کدام مورچه چیزی بوده حتماً.
بعدش من آهسته پیش گوشش گفتم: تا تو باشی و از این حرف ها بگویی ديوانه ام کردی !
_ _ _ من دیوانه ات نکردم تو دیوانه بودی او زنجیری!
خنده کردم و  دیگر چیزی نگفتم‌.
روبه هوسی و دوستش،فریال کرده گفتم خیلی خوب قصه تان را بگید.
هوسی:_ هههههه قصه ما طولانی است از کجایش،شروع کنم؟
گفتم: از همان اول
_ _ _ پس درست است.
بیبینید اینجا معمولاً می‌دانید دیگر که پولدار ها می آیند حتی نصف محصلان اینجا با پول وارد می‌شوند بدون اینکه نمره کامل بگیرند حالا حتماً میگین در دانشگاه‌ دولتی مگر امکان داره؟
خوب بلی متأسفانه دارد.
لمر: ولی همه گی نیست فقط بعضی ها استثنا هستند مگر نه؟
هوسی،گفت: بلی جانم همینطور است.


ادامه دارد...
10🥰1🕊1
از نظر من ولنتاین و روز عاشقان و حالا هر چی که است یک چیز ناحق است.
ما مسلمانان خیلی عجیب هستیم موضوعی را که اصلاً منشع آن را نمی دانیم جشن می‌گیریم.
بدون اینکه کمی تحقیق کنیم در باره اش!
وقتی میبینیم که یکی کاری را انجام داد  ما هم به دنبالش همان کار را انجام می‌دهیم بدون اینکه بدانیم از کجا سر چشمه گرفته این موضوع!
ولنتاین می‌تواند برای ما هر روز باشد.
از منظر من همین‌که با همدیگر مهربان باشیم...
همینکه همدیگر خود را هر روز دوست داشته باشیم ولنتاین است.
تحفه گرفتن برای عزیز مان را نمی‌توانیم در روز خاصی اختصاص دهیم.
می‌شود بدون اینکه ولنتاین باشد به یکی تحفه داد!
حالا شاید این حرف را بهانه کنند که یک روز است بخاطر سرگرمی بخاطر اینکه عشق خود را ابراز کنیم با تحفه گرفتن و هر چی...
ولی عزیز من تو می‌توانی هر روزی که دلت خواست تحفه دهی برای هر کی که دوستش داری.
پس این بهانه های الکی را نکنيد
کسی که واقعاً دیگری را دوست داشته باشد بدون کدام روز خاصی برایش تحفه می‌گیرد و ابراز علاقه می‌کند.
والسلام.


#دوشیزه_سادات
❤‍🔥52👍1😁1🍓1
می‌دانید وقتی این متن را دیدم راستش در اول نفهمیدم که چی معنی
پیش خود گفتم نکند این روز جدیداً برآمده 😐
ولی وقتی از حضرت رفیق پرسیدم گفت ولنتاین را گفتیم چون در او تاریخ است🤦‍♀
یعنی حتی این را هم نمی‌دانستم
اصلاً فکر نمی‌کنم که لازم هم‌ باشد بدانم🙄
💯3❤‍🔥1
یک چیزی بگم برای تان؟
با ریکشن جواب بتین🙄
👍7
چـکـامـهـ زار 🌘📜
یک چیزی بگم برای تان؟ با ریکشن جواب بتین🙄
می‌دانید وقتی دست نویس های دیگرم را نشر می‌کردم فکر می‌کردم که نخاد ریکت بتین 😕
چون معمولاً بیشتر از متن هایم رمان را نشر می‌کنم و شما هم بیشتر در رمان ریکت میتین😑

کمی پیش خود فکر کردم گفتم نکند روزی که رمان به پایان رسید شما هم از اینجا از کلبه من بروید😕
فکرم کمی درگیر شد
یعنی اگر رمان تمام شود بودن شما هم در اینجا تمام خواهد شد؟☹️
🥰1😐1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
چون می‌دانم بیشتر شما عزيزان بخاطر خواندن رمان در اینجا هستین🙃
ولی همینش هم جای شکر دارد😂
🥰1😁1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
بخاطر همین هم رمان را کم نشر می‌کنم تا بودن شما اينجا ماندگار شود🤭😂
مزاح کردم این را حالا جدی نگیرید 🙄😁
🌚1
یک گپ دگه هم بگم ؟
👍4
زهرا را به یاد دارین؟
در رمان؟
فن بی تی اس
به گفته عام آرمی 🙃
👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
زهرا را به یاد دارین؟ در رمان؟ فن بی تی اس به گفته عام آرمی 🙃
گفته بودم که بعضی قسمت های رمان بر اساس واقعیت است!
😐1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
زهرا را به یاد دارین؟ در رمان؟ فن بی تی اس به گفته عام آرمی 🙃
و خوب این قسمت یکی از قسمت های واقعی است
یعنی زهرا وجود دارد و فعلاً هم سخت طرفدار بی تی اس است🤦‍♀
او هم فن جونگکوک 😑
🙈2👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و خوب این قسمت یکی از قسمت های واقعی است یعنی زهرا وجود دارد و فعلاً هم سخت طرفدار بی تی اس است🤦‍♀ او هم فن جونگکوک 😑
من هم قبلاً ها بودم 🤦‍♀
فکر کنم یک دو سالی میشد اما بعدش رها کردم!
آنقدر علاقه‌مند شان بودم که تنها آرزویم دیدار شان بود
و اینکه به کوریا برم
🌚2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
من هم قبلاً ها بودم 🤦‍♀ فکر کنم یک دو سالی میشد اما بعدش رها کردم! آنقدر علاقه‌مند شان بودم که تنها آرزویم دیدار شان بود و اینکه به کوریا برم
اما هر چیزی از خود وقت و زمان دارد.
یعنی آدمی است دیگر همیش در حال تغییر!
آرزوی را که امروز داریم معلوم نیست که آیا همان آرزوی روز های بعد مان می‌ماند و می‌باشد یا خیر
👌1