Forwarded from منارة الهدی
مردی به ابن عباس رضى الله عنهما گفت:
«چگونه الله متعال بندگان را در یک وقت محاسبه می کند؟
گفت:
طوری که در یک وقت آنها را رزق و روزی میدهد».
📚 الجامع الكلام: (۵/۴۴)
چـکـامـهـ زار 🌘📜 pinned «#_پادکست_ازدواج چگونه ازدواج موفقی داشته باشیم! دکتر جاسم محمد المطوع»
Forwarded from منارة الهدی
«اللَّهُمَّ رَحمتَكَ أَرْجو»؛
يعنی: بارالها! من به رحمتت طمع دارم و به آن امیدوارم.
«فلا تَكِلْني إلى نَفْسي»؛
يعنی: مرا تنها و بییاور مگذار و کار مرا به خودم واگذار مکن.
«طَرْفةَ عَينٍ»؛
يعنی: حتی به اندازهی یک چشم برهمزدن یا لحظهای کوتاه.
«وأصلِحْ لي شَأني كلَّه»؛
يعنی: تمام امور و احوال مرا به صلاح و نیکی برسان.
«لا إِلَهَ إلَّا أنتَ»؛
يعنی: جز تو را عبادت نمیکنم، چراکه تویی معبود حقیقی.
و اگر بندهای با دلی حاضر و نیتی صادق،
بر این دعا که دربرگیرندهی اصلاح آیندهی دینی و دنیوی اوست مداومت ورزد،
و در همان حال برای تحقق آنچه خواسته کوشـش نماید،
الله دعایش را برآورده میسازد و امیدش را محقق میگرداند،
و اندوهش به شادمانی و سرور مبدل میشود.
الوسائل المفيدة للحياة السعيدة | ص٣٢ 📚
يعنی: بارالها! من به رحمتت طمع دارم و به آن امیدوارم.
«فلا تَكِلْني إلى نَفْسي»؛
يعنی: مرا تنها و بییاور مگذار و کار مرا به خودم واگذار مکن.
«طَرْفةَ عَينٍ»؛
يعنی: حتی به اندازهی یک چشم برهمزدن یا لحظهای کوتاه.
«وأصلِحْ لي شَأني كلَّه»؛
يعنی: تمام امور و احوال مرا به صلاح و نیکی برسان.
«لا إِلَهَ إلَّا أنتَ»؛
يعنی: جز تو را عبادت نمیکنم، چراکه تویی معبود حقیقی.
و اگر بندهای با دلی حاضر و نیتی صادق،
بر این دعا که دربرگیرندهی اصلاح آیندهی دینی و دنیوی اوست مداومت ورزد،
و در همان حال برای تحقق آنچه خواسته کوشـش نماید،
الله دعایش را برآورده میسازد و امیدش را محقق میگرداند،
و اندوهش به شادمانی و سرور مبدل میشود.
الوسائل المفيدة للحياة السعيدة | ص٣٢ 📚
#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي
#نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️
قسمت ؛دهم
در آن نامه نوشته بود:
«پدر...
شاید روزی کشته شوم یا شهید،
اما گناهانم بسیار است.
جانهای بیگناه زیادی را گرفتم،
ولی این وصیت من است.
در راه یکی از قریهها، نسیمه را با آن بیشرم دیدم.
نمیدانم به کجا میگریختند،
تنها چیزی که به آنها گفتم، این بود:
منتظر انتقام باشید.
شاید من فرصت نکنم،
اما شما باید این لکه ننگ را از نام ما پاک کنید.»
از آن روز، آهستهآهسته خودم را از جمع طالبان کنار کشیدم.
نمیخواستم فرزند دیگری را از دست بدهم.
طالبانی که دم از دین میزدند، آن نبودند که ادعا میکردند.
قرآن را غلط خواندند و تفسیر اشتباهی از آن به دست مردم دادند،
و خود را وارث دین دانستند.
در کدام دین آمده که جان هزاران بیگناه را به خاطر یک نفر بگیرند؟
در کدام آیه قرآن گفته شده که دختران حق آموزش ندارند؟
در حالیکه نخستین سورهای که بر پیامبر نازل شد، این بود:
«اقرأ» یعنی بخوان.
بخوان تا خدا را بشناسی، بخوان تا خودت را بشناسی.
طالبانی که ما را فریب دادند، پشتپردهشان چیزی بود بسیار تاریکتر از تصور من و تو.
حتی گفتنش برایم آسان نیست، چه رسد به تحلیلش...
بعد از آن روزها، زندگیام دیگر رنگ آرامش ندید.
شبیه خانهای شده بودم که ستونش شکسته باشد، هنوز ایستاده اما هر لحظه در آستانهی فروپاشی.
هر صبح با چشمهایی خسته بیدار میشدم، و هر شب با دلی پر از اندوه به خواب میرفتم، اگر خوابی در کار بود...
زن و فرزندان پسر بزرگم در این خانه ماندند.
به آنها مثل جگرگوشههایم رسیدم، ولی هر بار که نگاهشان میکردم، زخمی کهنه در دلم تازه میشد.
نسیمه؟
او دیگر برایم مرده بود، حتی اگر زنده باشد.
دختری که با ننگی به این خاندان پشت کرد، جایگاهی در دل من ندارد.
اما با این همه، نفرین نکردم.
هرگز نگفتم خدا لعنت کندش.
نه برای اینکه نرنجانم، آموختهام گناه، هرگز با گناه شسته نمیشود.
اما درد؟
درد با زمان هم پاک نمیشود.
فقط لایهای از سکوت و گذر رویش میافتد و روزی از نو ترک میخورد.
طالبان رفتند، اما زخمش ماند.
این سرزمین زخم خورده بود، دخترم...
نه فقط از جنگ، بلکه از تعصبات کور، از تحریف دین، از مردمانی که باورشان را فروختند.
و تو...
تو تنها کسی هستی که اینها را براید گفتم .
اگر روزی بچهات پرسید که پدربزرگم کی بود،
بگو مردی بود که از دل تاریکی گذشته بود، اما روشنی را فراموش نکرد.
بگو اشتباه کرد، اما جرئتِ اعتراف داشت.
و شاید همین، کفارهی نجات یک روح باشد...
-ـ این هم از قصهی زندگی من، دخترم.
-ـ چگونه توانستی اینگونه صبر پیشه کنی، حاجیصایب؟
با لبخندی نیمهتلخ گفت:
-ـ چه کنم، دیگر... گویا صبر هم گاهی بخششیست از جانب پروردگار.
ـ -الهی که ما را نیز بهرهای گردد، به حق خداوند.
-ـ انشاءالله... حالا که شب به نیمه رسیده، برو و استراحت کن.
ـ -اما پرسشهایم...
ـ _اگر عمری باشد، فرداشب پدر و دختر باز همدم هم میشوند. فعلاً، شب بخیر.
سخنش که تمام شد، رفت. اما من چند لحظه همانجا ماندم. دلم طاقت نیاورد، خواستم سری به اتاق هوسی بزنم، اما قدمگاه دلم به سوی اتاق حدیر پیچید.
نزدیک در که شدم، دیدم چراغ خاموش است. گفتم لابد به خواب رفته. در را آرام گشودم. ناگاه بوی تند سیگار در مشامم نشست. چشم گرداندم، دیدم در بالکن ایستاده و به ماه چشم دوخته. سکوتش سرد بود، شبیه اندوهی کهنه.
قدمهایم را نرم و بیصدا برداشتم. خواستم شوخیای بکنم تا شاید یخش آب شود. چادرم را از سر رها کردم، بر گردن آویختم. موهایم را گشودم، به گونههایم پناه دادم و بیصدا نزدیک شدم، آنچنان که نسیم هم نشنود.
دو قدم بیشتر فاصله نداشتم که ناگاه برگشت. پیش از آنکه لب باز کنم، ناگهانی مرا در آغوش گرفت.
خشکم زد... چرا نترسید؟
_ـ خوش آمدی، جن جان... امشب دستکم تنهام نگذاشتی.
یا خدا... این دیگر چه میگوید؟
_ـ جن جان، چرا خاموشی؟ در این هفته کجا بودی؟ دلم تنگت شده بود...
دلآشوب شدم. نه... نه، نمیشود این را ادامه داد،
ـ -حدیر! منم... فضه، جن نیستم!
اما انگار باور نکرد،
-ـ ای جن شوخک، چهسان صدایت را همچو خاتون حیلهگر کردی؟
دیگر تحمل نداشتم. پای چپم را بلند کردم و لگدی سخت به شکمش زدم.
نالهای از گلویش برخاست، مرا رها کرد.
ادامه دارد …..
#نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️
قسمت ؛دهم
در آن نامه نوشته بود:
«پدر...
شاید روزی کشته شوم یا شهید،
اما گناهانم بسیار است.
جانهای بیگناه زیادی را گرفتم،
ولی این وصیت من است.
در راه یکی از قریهها، نسیمه را با آن بیشرم دیدم.
نمیدانم به کجا میگریختند،
تنها چیزی که به آنها گفتم، این بود:
منتظر انتقام باشید.
شاید من فرصت نکنم،
اما شما باید این لکه ننگ را از نام ما پاک کنید.»
از آن روز، آهستهآهسته خودم را از جمع طالبان کنار کشیدم.
نمیخواستم فرزند دیگری را از دست بدهم.
طالبانی که دم از دین میزدند، آن نبودند که ادعا میکردند.
قرآن را غلط خواندند و تفسیر اشتباهی از آن به دست مردم دادند،
و خود را وارث دین دانستند.
در کدام دین آمده که جان هزاران بیگناه را به خاطر یک نفر بگیرند؟
در کدام آیه قرآن گفته شده که دختران حق آموزش ندارند؟
در حالیکه نخستین سورهای که بر پیامبر نازل شد، این بود:
«اقرأ» یعنی بخوان.
بخوان تا خدا را بشناسی، بخوان تا خودت را بشناسی.
طالبانی که ما را فریب دادند، پشتپردهشان چیزی بود بسیار تاریکتر از تصور من و تو.
حتی گفتنش برایم آسان نیست، چه رسد به تحلیلش...
بعد از آن روزها، زندگیام دیگر رنگ آرامش ندید.
شبیه خانهای شده بودم که ستونش شکسته باشد، هنوز ایستاده اما هر لحظه در آستانهی فروپاشی.
هر صبح با چشمهایی خسته بیدار میشدم، و هر شب با دلی پر از اندوه به خواب میرفتم، اگر خوابی در کار بود...
زن و فرزندان پسر بزرگم در این خانه ماندند.
به آنها مثل جگرگوشههایم رسیدم، ولی هر بار که نگاهشان میکردم، زخمی کهنه در دلم تازه میشد.
نسیمه؟
او دیگر برایم مرده بود، حتی اگر زنده باشد.
دختری که با ننگی به این خاندان پشت کرد، جایگاهی در دل من ندارد.
اما با این همه، نفرین نکردم.
هرگز نگفتم خدا لعنت کندش.
نه برای اینکه نرنجانم، آموختهام گناه، هرگز با گناه شسته نمیشود.
اما درد؟
درد با زمان هم پاک نمیشود.
فقط لایهای از سکوت و گذر رویش میافتد و روزی از نو ترک میخورد.
طالبان رفتند، اما زخمش ماند.
این سرزمین زخم خورده بود، دخترم...
نه فقط از جنگ، بلکه از تعصبات کور، از تحریف دین، از مردمانی که باورشان را فروختند.
و تو...
تو تنها کسی هستی که اینها را براید گفتم .
اگر روزی بچهات پرسید که پدربزرگم کی بود،
بگو مردی بود که از دل تاریکی گذشته بود، اما روشنی را فراموش نکرد.
بگو اشتباه کرد، اما جرئتِ اعتراف داشت.
و شاید همین، کفارهی نجات یک روح باشد...
-ـ این هم از قصهی زندگی من، دخترم.
-ـ چگونه توانستی اینگونه صبر پیشه کنی، حاجیصایب؟
با لبخندی نیمهتلخ گفت:
-ـ چه کنم، دیگر... گویا صبر هم گاهی بخششیست از جانب پروردگار.
ـ -الهی که ما را نیز بهرهای گردد، به حق خداوند.
-ـ انشاءالله... حالا که شب به نیمه رسیده، برو و استراحت کن.
ـ -اما پرسشهایم...
ـ _اگر عمری باشد، فرداشب پدر و دختر باز همدم هم میشوند. فعلاً، شب بخیر.
سخنش که تمام شد، رفت. اما من چند لحظه همانجا ماندم. دلم طاقت نیاورد، خواستم سری به اتاق هوسی بزنم، اما قدمگاه دلم به سوی اتاق حدیر پیچید.
نزدیک در که شدم، دیدم چراغ خاموش است. گفتم لابد به خواب رفته. در را آرام گشودم. ناگاه بوی تند سیگار در مشامم نشست. چشم گرداندم، دیدم در بالکن ایستاده و به ماه چشم دوخته. سکوتش سرد بود، شبیه اندوهی کهنه.
قدمهایم را نرم و بیصدا برداشتم. خواستم شوخیای بکنم تا شاید یخش آب شود. چادرم را از سر رها کردم، بر گردن آویختم. موهایم را گشودم، به گونههایم پناه دادم و بیصدا نزدیک شدم، آنچنان که نسیم هم نشنود.
دو قدم بیشتر فاصله نداشتم که ناگاه برگشت. پیش از آنکه لب باز کنم، ناگهانی مرا در آغوش گرفت.
خشکم زد... چرا نترسید؟
_ـ خوش آمدی، جن جان... امشب دستکم تنهام نگذاشتی.
یا خدا... این دیگر چه میگوید؟
_ـ جن جان، چرا خاموشی؟ در این هفته کجا بودی؟ دلم تنگت شده بود...
دلآشوب شدم. نه... نه، نمیشود این را ادامه داد،
ـ -حدیر! منم... فضه، جن نیستم!
اما انگار باور نکرد،
-ـ ای جن شوخک، چهسان صدایت را همچو خاتون حیلهگر کردی؟
دیگر تحمل نداشتم. پای چپم را بلند کردم و لگدی سخت به شکمش زدم.
نالهای از گلویش برخاست، مرا رها کرد.
ادامه دارد …..
❤1🔥1🥰1
این هم قسمت طولانی تقدیم شما منتظر قسمت های بعدی باشید
ریکت از یادتان نرود 😊
ریکت از یادتان نرود 😊
❤🔥1💘1
نتیجه ایستادگی
دوکتور هارون "رادمنش"
📜 شماره:218
🖋️ عنوان: نتیجه ایستادگی
🎤 استاد: دوکتور هارون رادمنش
🕰 مدت:5:43
🌐 با عزیزان تان به اشتراک بگذارید. بعضاً یک کلمه باعث تغییر میشود!
💠انجمن واتسپ:
https://chat.whatsapp.com/LrpUrgMMwKSGGFPGBFsFAZ?mode=r_c
💠کانال تلگرام:
╭═━⊰ ✹🍀✹🍀✹🍀 ⊱━═╮
Join 👇
https://t.me/NAWAR_SAWTI
╰═━⊰ ✹🍀✹🍀✹🍀 ⊱━═╯
🖋️ عنوان: نتیجه ایستادگی
🎤 استاد: دوکتور هارون رادمنش
🕰 مدت:5:43
🌐 با عزیزان تان به اشتراک بگذارید. بعضاً یک کلمه باعث تغییر میشود!
💠انجمن واتسپ:
https://chat.whatsapp.com/LrpUrgMMwKSGGFPGBFsFAZ?mode=r_c
💠کانال تلگرام:
╭═━⊰ ✹🍀✹🍀✹🍀 ⊱━═╮
Join 👇
https://t.me/NAWAR_SAWTI
╰═━⊰ ✹🍀✹🍀✹🍀 ⊱━═╯
❤1
ذکریعنی آرامش قلب
دوکتور هارون "رادمنش"
📜 شماره:297
🖋️ عنوان: ذکر یعنی آرامش قلب
🎤 استاد: دوکتور هارون رادمنش
🕰 مدت2:45
🌐 با عزیزان تان به اشتراک بگذارید. بعضاً یک کلمه باعث تغییر میشود!
💠کانال تلگرام:
╭═━⊰ ✹🍀✹🍀✹🍀 ⊱━═╮
Join 👇
https://t.me/NAWAR_SAWTI
╰═━⊰ ✹🍀✹🍀✹🍀 ⊱━═╯
🖋️ عنوان: ذکر یعنی آرامش قلب
🎤 استاد: دوکتور هارون رادمنش
🕰 مدت2:45
🌐 با عزیزان تان به اشتراک بگذارید. بعضاً یک کلمه باعث تغییر میشود!
💠کانال تلگرام:
╭═━⊰ ✹🍀✹🍀✹🍀 ⊱━═╮
Join 👇
https://t.me/NAWAR_SAWTI
╰═━⊰ ✹🍀✹🍀✹🍀 ⊱━═╯
❤1
Audio
⛔️ شرح موارد ذیل 👇🏻..
- حکم آویزان کردن تمیمه
( انواع مهرهها ) ؛
• تِوَلَه
• تمیمه
• رُقَی
- حکم آویزان کردن قرآنکریم در خانه یا موتر
- حکم دیکور خانه با آیات قرآنکریم و حدیث
🎙 محمد ”حفِظهالله“
- حکم آویزان کردن تمیمه
( انواع مهرهها ) ؛
• تِوَلَه
• تمیمه
• رُقَی
- حکم آویزان کردن قرآنکریم در خانه یا موتر
- حکم دیکور خانه با آیات قرآنکریم و حدیث
🎙 محمد ”حفِظهالله“
❤1
Forwarded from عالم افکارم 🎀
هرسوی زندگیام، تنم و روحم که مینگرم، تمام نشانههای فروپاشی قریبالوقوعم را میبینم اما ایستادهام.
🔥2
حرف نزدن دلهرهای بود و حرف زدن و درست فهمیده نشدن، دلهرهای دیگر...
هعییی
هعییی
🔥3
یک قسمتهایی از وجودم خاموش شدن که واقعا دوست شان داشتم متأسفم برای خودم که نتوانستم ازشان در برابر بزرگسالی محافظت کنم...
🔥3
فکر میکنم چه خوب است پیدا کردن شخصی که زورش به بی حوصله گی و بی اعصابی ما برسد!
مگر نه؟!
مگر نه؟!
🔥2
از من نپرسید چرا خستهای
نپرسید چرا غمگینی
نپرسید چرا رنگ و رخت همانند برگخزان زرد میزند
نپرسید چرا بی اعصابی
نپرسید چرا همهش میخوابی!
نپرسید چرا لاغر شدی
نپرسید چرا...
من اگر جواب همه (چرا) را داشتم خودم به حال خودم یک کاری میکردم اما نمیدانم!
من در بلاتکلیفی به سر میبرم
خودم از حال خودم درست آگاه نیستم شما را چگونه آگاه بسازم!
من فقط خسته ام!
خسته
و باز هم نمیدانم چرا!
نپرسید چرا غمگینی
نپرسید چرا رنگ و رخت همانند برگخزان زرد میزند
نپرسید چرا بی اعصابی
نپرسید چرا همهش میخوابی!
نپرسید چرا لاغر شدی
نپرسید چرا...
من اگر جواب همه (چرا) را داشتم خودم به حال خودم یک کاری میکردم اما نمیدانم!
من در بلاتکلیفی به سر میبرم
خودم از حال خودم درست آگاه نیستم شما را چگونه آگاه بسازم!
من فقط خسته ام!
خسته
و باز هم نمیدانم چرا!
🔥1
نمیدانم حالا این غم را کجای دلم بانم
رمانی که نا نصف رسانده بودم حذف شد!
رمانی که نا نصف رسانده بودم حذف شد!
💔6😐1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
نمیدانم حالا این غم را کجای دلم بانم رمانی که نا نصف رسانده بودم حذف شد!
خب خیر باشد
ولی حوصله نوشتن دیگر نیست
بماند ...
ولی حوصله نوشتن دیگر نیست
بماند ...
😐2