چـکـامـهـ زار 🌘📜
457 subscribers
540 photos
75 videos
10 files
365 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
چـکـامـهـ زار 🌘📜
فرق بین (خا) و (خو) به نظر شما در چیست؟
منتظر نظریات تان هستم☹️😖
🕊1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
فرق بین (خا) و (خو) به نظر شما در چیست؟
یکی تان درست جواب ندادین!😫🤦‍♀😑
چـکـامـهـ زار 🌘📜
یکی تان درست جواب ندادین!😫🤦‍♀😑
کار دارم او مردم 😑☹️
Forwarded from . (𝓗𝓤𝓢𝓝𝓐.)
در پسِ مزاح‌ها و لبخندها؛ قلبی‌ست شکسته،
در پس قوی بودن‌ها، انسانی‌ست خسته،
در پس ظاهری آرام، باطنی‌ست ویران،
در پسِ خوبم‌گفتن‌ها، حالِ خرابی‌ست که گفته نمی‌شود،
و در پس سکوت‌ها و نگفتن‌ها، روانی‌ست فرو پاشیده...


ببین! آدم‌ها معمولا شکننده‌تر از چیزی هستند که تو فکر می کنی!


-نرگس صرافیان طوفان
3🔥1
3
چـکـامـهـ زار 🌘📜
گفتم: ایله به ایله که یکی پیدا شد گفت ماشاءالله. خنده کرده گفت: خدا نزنیت کلثوم. خا ببینین من چطور شدیم؟ با لباس های گند اش یک چرخ زد همه ما گفتیم خیلی زیبا شدی و واقعا هم زیبا شده امشب با گند افغانی سبز و زیورات اش فیشن اش هم خیلی ساده و زیبا است خب از حق…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_ بیست_و_سوم
ناشر: #دوشیزه_سادات

گفت: بگو چی گپ نی که بدرنگ شدیم هه؟
_ _ _ هههههه نی دیوانه جان یک گپ‌ دگه را می‌خواهم بگم‌ برایت!
_ _ _ خب بگید دگه کلثوم زَهره ام‌ به ترکیدن آمده راییست بگو دگه!
_ _ _ هه هه هه هه خدا خو نزنه تره می‌خواستم بگم که مه واقعاً عاشق چشمانت استم هه هه!
_ _ _ وای کلثوم خدا خو خودت را نزنه من میگم که حالا این قرار است که چی بگه هی خدا دگه!
و در ضمن الا شرماندیم یک قسم واری !
_ _ _هه هه هه هه نه لمر جان الله بشرمانیت ما چه کاره هههههه!
_ _ _ چی؟
حالی من این حرف ترا دعای نیک‌ بگیرم یا دعای بد؟
_ _ _ ههههه اونش به خودت
مربوط میشه دلت دیگر.
_ _ _ کلثوم واقعاً که متأسف شدم‌ برایت!
_ _ _ هههههه بیا بریم ناحق متأسف نشو هله برویم بالا!
_ _ _ وای ها تو هم راست میگی بریم که همه گی رفتند مه می‌خواستم ینگه جانم را بیبینم!
_ _ _ ها برویم بالا بیبین اش بعداً
_ _ _ درست است.
وقتی به سمت منزل بالا
می رفتیم لمر
آهسته در پیش گوشم گفت: دیدی؟
مه هم گفتم: هاا دیدیم و هر دو باهم زدیم زیر خنده حالا نخند پس کِی بخند!
پرسیدم پس چه شد ماهانا میخواستم برایش لباس بتم.
لمر گفت: او لالایمه محکم گرفت که مره دوباره خانه ببر تا از سر آماده شوم.
گفتم: خو.
کدام‌ لالایت را؟
گفت: خو معلوم دار است دگه که دیان لالایمه دیوانه جان.
گفتم: خاا کَودن جان مه امتو پرسیدم گفتم لالا عمر نبوده باشه.
گفت: نی دیان لالایم بود.
کلثوم یک گپ را میفهمی دیان، لالای بد عنق و مغرورم که به آسانی خنده نمی‌کنه آسانی را هم در جایش بگذار اصلاً خنده نمی‌کنه ولی با دیدن ماهانای بیچاره حتی او هم خنده خود را مهار کرده نتوانست ههههههه
_ _ _ هههههه خدا نزنیت.
الله هدایتت کند خواهرم.
_ _ _ آمین با تو یکجا هههههه.



خب خب هله زود شوین کلثوم این بار خو نمیگذارم ترا باید حتمی با من یک 
رقص کنی!
_ _ _ وای لمر حالی چرا پشت مرا گرفتی بیبینین دیگران هم استن!
_ _ _ کلثوم واقعا که همرایت قهر می‌کنم هله دگه من می‌خواهم  با تو رقص کنم لطفاً!
_ _ _ پس درست است در ساز دایره می توانی رقص کنی؟
_ _ _ خواهرم تو فقط بگو
مه برایت در ساز خبر ها هم رقص می‌کنم هههههه!
_ _ _ هه هه هه هه خدا نزنیت لمر پس درست است بیا در میدان....
با لمر یک چپه چرخ زدم واقعا خیلی مانده شده بودم از دست اینکه مادرم خیلی خوب دایره می‌زد لمر اصلاً نمیخواست که بنشيند با زور ختم‌ بخیر کردیم!
رفتم تا کمی آب بنوشم که مهسا هم از پشتم آمد دیدم که خیلی اعصبانی معلوم میشه گفتم: چی شدیت دختر کاکا جان؟
گفت: هیچی خوب جور آمدی با اقارب جدید تان!
_ _ _ههههه مهسا نگو که حسودی کردی؟
_ _ _ نه بابا حسودی کیلوی چند است من و حسادت کردن مهال است.
_ _ _ همم بلی بلی من که می‌دانم که تو میدانی تنها دوست و رفیق مه خودت استی نه کسی دیگر
_ _ _ واقعاً؟
_ _ _ آه مهسا طوری بزنمت که خودت بگی آفرین معلوم دار است.
_ _ _ پس درست است بیا که بریم باید با من هم رقص کنی فهمیدی؟
_ _ _خیلی خوب بریم بیزو امشب شب رقص است ههههه
_ _ _ هاا ولا امشب نرقصی پس کِی برقصی ههههه!
_ _ _ خیر است امشب جانت را نکَش فرداشب عروسی داریم می‌توانی کمی انرژی ات را به فرداشب بگذاری هه هه هه هه !
_ _ _ هاا تو دلت جمع باشه مه انرژی کافی دارم هم به امشب و هم‌ برای فرداشب بریم.
اوپس  صبر کن کلثوم!
_ _ _چرا چی شده بیا که بریم حالی سر وصدای شان می برایه.
_ _ _ چیز است..
_ _ _ چیز است خو بگو دگه
_ _ _ اوف کلثوم کور استی نمی بینی مگر یک گَله مرد است اونجا بخاطر خودت میگم!
_ _ _ چی میگی؟
در کجا؟
_ _ _  اونه در پیش رویت.
وای کلثوم نکند این همونی است که همرایش تصادف کردی؟
چقدر مقبول است جوانه مرگی را!
_ _ _ مهسا طوری بزنمت که خودت خود را شناخته نتوانی باز چطور پسر های کوچه واری میگه جوانه مرگی هَی خدا دگه الله هدایتت کنه.
_ _ _ آمین خواهرم با جمله مسلمانان.
خا حالی بگو این همان است؟‌
_ _ _ باش تو که صحیح بیبینم خو، مرا در عقب دیوار قید کردی نمیدانم که چی را بیبینم.
_ _ _هههههه ببخشید دگه از دست هیجان بسیار است هه هه هه هه!
_ _ _ یا الله خودت کمک کن این بنده ات را لطفاً.
_ _ _ کلثوم این‌بار مه خودت را طوری بزنم که خودت بگی آفرین.
هله زود شو بیبین همان است؟
وقتی که دیدم اش بلی خودش بود!
مهسا گفت:  این جذابیت را بیبین او دختر سفیدی پا هایش از همینجا پديدار است!
با لحن کمی جدی گفتم: وای امان از دست تو دختر آخر به پا های پسر مردم چیکار داری؟‌
6🔥2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
گفتم: ایله به ایله که یکی پیدا شد گفت ماشاءالله. خنده کرده گفت: خدا نزنیت کلثوم. خا ببینین من چطور شدیم؟ با لباس های گند اش یک چرخ زد همه ما گفتیم خیلی زیبا شدی و واقعا هم زیبا شده امشب با گند افغانی سبز و زیورات اش فیشن اش هم خیلی ساده و زیبا است خب از حق…
_ _ _ خاا خیر بگذر وای از دست تو کلثوم من فقط از مخلوق الله تعریف کردم تمام.
_ _ _هاا بلی بلی
دوباره مهسا با ذوق گفت: وای بیبین
  لباس هم‌ پیراهن تنبان به رنگ سفید پوشیده در آن هیکل اش چقدر زیبا میگه.
_ _ _ امان،امان از دست تو مهسا ناحق خو دیو نمیگم اش.
_ _ _ خو راست میگم‌ تو خودت بیا یکبار بیبین هههههه! خدا نزنیت بيچاره را دیو خطاب می‌کنی پسر به این زیبایی!
_ _ _ بلی بلی یکی تو زیبا هستی یکی هم او دیو
دیگر اینکه من نگاه اش کنم باز گناهش را تو به گردن می‌گیری؟
_ _ _  آه کلثوم خا صحیح است‌ میگیرم.
_ _ _ دیوانه جان کسی گناه دیگری را به دوش گرفته نمی‌تواند هر کس جواب گناه خوده میته!
دگه اینکه میگی دگه یوسف باشه که انقدر تعریف اش را داری خوب است که کارد و میوه پیشت نیست ورنه دستانت را نابود می‌کردی ههههه!
_ _ _ آفرین تو همینطور بخند ولی کلثوم ظلم مکن واقعاً کمی از یوسف نداره!
_ _ _ آه مهسا گوشه شو که بیبینم.
با ذوق گفت بیا بیا!
و اما امان از این بشر!
الحق که خیلی زیبا شده
قسمی که مهسا گفت لباس، پيراهن تنبان سفید
ﺑﺮ ﺗﻦ دارد ، واﺳﮑﺖ ﺳﯿﺎه و رﻣﺎلِ سیاه
ﺑﺎ ﻟﺒﺎس وﻃﻨﯽ و ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﻣﻮﺟﯽ ﺷﺪه، از وﺻﻒ
ﺧﺎرج ﺷﺪه ﺑﻮد!
واقعاً که یوسف مجلس شده امشب!
اما پیش مهسا خود را همينطور بی‌خیال گرفته و گفتم: خاا دیدم درست شد یا نی؟
_ _ _ یعنی دگه هیچ گفتنی نداری؟
_ _ _ نه چی گفتنی داشته باشم خوش میشی؟
آهان یک‌ گفتنی دارم یک قسم لباس سفید بر تن کرده که میگی‌ امشب شاه این باشد.
_ _ _هههههه خدا نزنه ترا دختر.
  کلثوم چرا انقدر خود را بی‌خیال می‌گیری؟
_ _ _ اوف مهسا
میگی‌ حالا چیکار کنم بروم نزدش و بگم امشب خیلی دلربا شدی هه؟
_ _ _نُچ همین که نزد من گفتی کفایت می‌کند هههههه!
_ _ _ مهسا طوری بزنمت که خودت بگویی آفرین.
_ _ _خا درست است بیشتر از این چیزی نمیگم تو ظالم خو بُکس یاد داری ناحق میزنی ناک اوت ما میکنی بس خلاص.
_ _ _ آفرین دختر هوشیار!
خب حالا می‌شود بریم یک‌ساعت است که اینجا هستیم.
_ _ _هاا می‌رویم خو مگم به گفته خودت نامحرمانو اونجا هستن باز نگی که نگفتی.
_ _ _اوف اوف اوف
اینها چی میکنن  اینجا که راه را بند انداختند؟
_ _ _نمی‌دانم خواهرم.
راستی امممم کلثوم...
_ _ _هه بگو چرا ام را انقدر کشش دار گفتی؟
آدم واری ام کلثوم بگو بیبین چه یک نام زیبایی است ماشاءالله!
_ _ _ همینطوری دلم خواست.
بلی بلی بسیار زیباست اعتماد به سقف تو هم خیلی زیباست.
_ _ _ قَرا دگه کم‌ گپ بزن.
خا بگو چی میگفتی؟
میگم تو چطور که حجاب نکردی؟
بعد چند سال اولین بار است میبینم که در محفل حجاب نکردی!
_ _ _ وای نگو خواهرم می‌خواستم که حجاب کنم ولی مریم شان و مادرم گفتند که محفل دخترانه و زنانه است لازم نیست حجاب کنی فقط یک شب حنا است دگه!
من هم نکردم ولی حالا خیلی پشیمان استم دگه هرگز به گپ کسی گوش نمی‌کنم او هم در مورد حجابم!
هرگز!
_ _ _ خوب خیر باشد می‌گذره حالی یک شب حنا است
دگه اینکه کدام نامحرم خو ندیده ات دلت جم باشد.
_ _ _ هممم
راستی کلثوم همین‌جا گیر ات کردم در مورد او تصمیمِ که گرفتی مطمئن استی؟
گفتم: در مورد کدام تصمیم حرف می‌زنی؟
گفت: در مورد اینکه رشته مان را خارج از کابل انتخاب کنیم.
گفتم: آهان اون را میگی!
ها کاملاً مطمئن استم چون واقعاً نمی‌خواهم که اینجا درس بخوانم می‌خواهم از کابل خارج شوم و در ولایت دیگری درس خود را ادامه بتم.
دلیل اش را هم یکبار برایت گفته بودم که می‌خواهم مستقل بودن را یاد بگیرم فکر می‌کنم وابسته فامیلم شدیم اما من این را نمی‌خواهم! میخواهم خودم سر پای خود ایستاد شوم من انقدر زبان نخواندم که بعد همین‌جا سر جایم بنشینم خواندم که پیشرفت داشته باشم خواندم که حداقل در یک مرحله‌ از زنده‌گی به گفته مردمان عام خر خود را از گِل کشیده بتوانم.
من کِک بُکسِنگ را بخاطر اینکه در خانه بنشينم و با هلال شان مسابقه بتم یاد نگرفتم بخاطر این یاد گرفتم تا اگر روزی از منطقه امن خود خارج شدم بتوانم از خود دفاع کنم!
_ _ _ بلی خب تو هم راست میگی مه هم رفتم خو از بکس هیچ چیز یاد نگرفتم‌ به‌ جز دفاع کردن.
_ _ _ همین اش هم زیاد است که یاد گرفتی باز تو خو علاقه نداشتی اگر نی می‌توانستی درست یاد بگیری.
_ _ _  ها ولا این‌ گپ‌ هم است اگر مثل تو علاقه می‌داشتم حالی منم یک‌ چیزی بودم ههههه.
_ _ _ وای امان از دست تو دختر.
_ _ _ می‌دانی خوب به یاد دارم که در روز اول استاد تمرین از ات چقدر راضی بود باز بعد چند وقت تمرین بیشتر حتی خود استاد هم می‌ترسید با تو مسابقه دهد هههههه!
_ _ _ ههههههه خدا نزنیت مهسا اصلاً هم این قسم‌ نبود.
_ _ _ نخیر ام بود فروتنی نکن حالا.


ادامه دارد...
11🥰2
چـکـامـهـ زار 🌘📜 pinned «https://t.me/HarfinoBot?start=c0bf0601d787876 حرفی سخنی انتقادی پیشنهادی داشتین در خدمتم.🙃»
1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _ خاا خیر بگذر وای از دست تو کلثوم من فقط از مخلوق الله تعریف کردم تمام. _ _ _هاا بلی بلی دوباره مهسا با ذوق گفت: وای بیبین   لباس هم‌ پیراهن تنبان به رنگ سفید پوشیده در آن هیکل اش چقدر زیبا میگه. _ _ _ امان،امان از دست تو مهسا ناحق خو دیو نمیگم اش. _…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_بیست_و_چهارم
ناشر: #دوشیزه_سادات


_ _ _ خیلی خوب دیوانه جان. بعد از کمی مکث دوباره رو به طرف مهسا کرده و با جدیت گفتم: بیبین مهسا من ترا مجبور نمی‌کنم که با من بیایی تو خودت حق انتخاب داری.
_ _ _ کلثوم حرف های بی‌جا نزن من همیشه با تو می‌باشم چی اینجا باشی چی در  یک ولایت دیگر.
گفتم:_  واقعاً خرسند استم که چنین دوستی دارم.
با غرور گفت:_ می‌دانم
_ _ _ بس دگه حالی مغرور نشو یک دو کلمه گفتم برایت.
_ _ _ مگر میشه بعد سالها دوشیزه، ام کلثوم این همه مهربان شده و این چنین حرف ها را به زبان می آرد.
راستی میگم...
_ _ _ چی شده چی میگی؟
_ _ _  اگر ان‌شاءالله کامیاب شویم که میشیم ان‌شاءالله باز تو خودت بهتر می‌دانی که بدون محرم رفتن اصلاً درست نیست!
_ _ _ همممم می‌دانم من به همین حیرانم ولی هر چی که خیر مان باشد ان‌شاءالله.
باز تا هنوز کجا معلوم‌ است که کامیاب میشیم یا نه.
_ _ _  همم تو هم راست میگی.
در همین وقت مریم جان یک باره ظاهر شد در پیش روی مان خوب اعصبانی معلوم میشه الله خیر مان را پیش کند!
مریم: کلثوم کجا گم استی همین تو هه؟
شما دو نفر اینجا چی بد می‌کنید؟
گفتم: حالی چرا انقدر داد میزنی آب خوردن آمدیم بعدش اینجا او پسرا جمع شده بودن از او خاطر اینجا ماندیم.
چرا چی شده مگر؟
دوباره با خوش رویی گفت: هیچ دگه صحنه جالب و اساسی را از دست دادید.
با این تغییر یک باره گی اش مات مان برد!
من و مهسا هر دو به طرف یکدیگر نگاه کرده و سر خود را به نشانه تأسف تکان دادیم.
_ _ _ چرا چی گپ است‌ سر تان هه؟
گفتم: هیچ چیز، هیچ چیز خواهرم.
خاا حالی این صحنه اساسی چی بود؟
همینطور با شوق و ذوق شروع کرد به تعریف کردن: وای نبودین دگه...
اینجا که آنها جمع شده بودند بخاطر این بود که لالا عمر می‌خواست فلور را متعجب بسازد!
گفتم: چطور؟
گفت: همراه دیان و چندین تا پسر دیگر وارد مجلس شدند،وای پسر ها را می‌دیدین یکی اش از دیگرش کرده جذاب تر بود راستی او برادر دیگر شان هم‌ آمده بود تو باش نامش چی بود،بعد از کمی چرت زدن اسمش در یادش آمده گفت: ها فرهان است اسم‌اش، یعنی نبودین که می‌دیدین او فرهان جان هم مثل لالا عمر و دیان جان واری زیبا با قد رسا هیکل چی میگه اندام و بادی شان چی میگه، وای اصلاً زیبایی شان را وصف کرده نمی‌توانم.
مهسا صورت خود را ناراحت کرده گفت: تو‌ مریم خیانت کار را چرا صدا نکردی؟
_ _ _ مه از کجا می‌فهمیدم، بعدش به سوی من اشاره کرده گفت دگه اینکه جناب محترمه  حجاب نکرده فقط که می آمد در نزد او نامحرمان.
گفتم: بیزو نمی آمدم.
خا خیر حالا این را بگید که هستن و یا رفتند؟
_ _ _ نی دگه آمدن امقه فلوران را متعجب کردند حنا گذاشتند همچنین دختران دیگر را هم مات خود کردند بعدش رفتند.
قهقهقه ی زده گفتم : وای امان از دست شما دختران چشم سفید امان،امان.
بیایید برویم دگه، در دهلیز رسیدیم که لمر را دیدم سمت مان آمد و با غضب گفت: کلثوم تو کجا گم‌ شدی یک‌باره هه؟
گفتم: خو چیز است...
_ _ _ چی چیز است؟
_ _ _ با لحن شوخی گفتم: بخاطر اینکه اقوام نامحرم شما آمده بودند و منم چون حجاب نداشتم دوری گزیدم از نزد شما و آنها، لطفاً مرا عفو کنید بانوی من.
خنده کرده گفت: خوب همینطور ریشخندی کن خا.
بیایید برویم که وقت حنا گذاشتن رسیده مثلاً خواهر های عروس استین.
راستی دستت را نشان بده
دستم را بلند کرده و نشانش دادم با ذوق گفت: وای کلثوم این نقش حنایت چقدر زیبا است!
گفتم: تشکر چشم هایت زیباست ولی نقش حنای دست خودت هم خیلی زیباست!
گفت: ولی نه به اندازه حنای تو!
با غرور گفتم: او خو بیزو است دگه،
هیچ نقشی به اندازه نقش حنای مه زیبا نیست ههههه!
خندیده گفت: یکی خو این اعتماد به نفس تو ما را کشته.
گفتم: نه بگو نکشد ات هنوز جوان استی.
گفت: درست است برویم گپ‌ را کم‌ کن دختر جان.
همه گی ما خنده کنان وارد سالن شدیم!
مهسا پیش گوشم گفت: او دخترا کی هستن با این سر و وضع؟
به طرفی که اشاره کرد نگاهی انداختم دهنم باز ماند!
وای،وای این ها را نگاه کن.
_ _ _ دیوانه جان چی شد نکند رفتی هه، عاشق خو نشدی هههههه!
_ _ _ قَرا قَرا زیاد گپ‌ نزن من از او ادم ها نیستم ههههههه!
_ _ _  خدا نزنیت کلثوم خب بگو کی هستند این پری گک های کوه قاف.
گفتم: دست راستی ماهانا نام است، در پهلویش به فکرم فریناز است دیگرش هم نارا و او دگه هم
پریا بود به نظرم.
_ _ _ تمامش به نظرت؟
گفتم: بچیش خو من از کجا بدانم دگه فقط بیست و چهار ساعت همراه شان معاشرت دارم که بفهمم در باره شان.
7
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _ خاا خیر بگذر وای از دست تو کلثوم من فقط از مخلوق الله تعریف کردم تمام. _ _ _هاا بلی بلی دوباره مهسا با ذوق گفت: وای بیبین   لباس هم‌ پیراهن تنبان به رنگ سفید پوشیده در آن هیکل اش چقدر زیبا میگه. _ _ _ امان،امان از دست تو مهسا ناحق خو دیو نمیگم اش. _…
_ _ _ خیلی خوب حالی چرا جنگ‌ میکنی؟
_ _ _  یا الله صبرر اعطا کن برایم.
می‌دانی نَود درصد مشکلاتم بخاطر این آوازم است با کسی که عادی هم صحبت می‌کنم فکر میکنه جنگ دارم همرایش.
_ _ _ ههههههه واقعاً هم همینطور است هههههه!
_ _ _ نترکی یک بار با این خنده هایت!
_ _ _ نچ دلت جم باشه، تو بیا که باز با غربی گک ها کمی معاشرت کنیم.
_ _ _  ها تنها همین کار ات پس مانده بود.
_ _ _ مرض، زیاد گپ‌ نزن.
_ _ _ درد مرض،به چشم!
مریم: کلثوم،مهسا نمی‌آییند کمک کنید فقط که به قصه کردن شما را آوردیم.
گفتم: اینه آمدیم.
بفرما چی گپ است؟
_ _ _  بلای چی گپ‌ است یک چادر یا یک روسری چیزی سر کن بیا که نان می آورند.
گفتم: هه دگه چی؟
این وضعیت مرا نگاه کن نچ من نمی‌توانم من...
یک‌ کار می‌کنیم شما بیارید من در خانه توضیح می‌کنم.
مریم برزخی گفت: خا صحیح است سرعت ات تند و تیز نباشد من می‌دانم و تو
چشمکی نثارش کرده گفتم: دلت جم دگه شاه.
گفت: بلای شاه.
خنده کرده شروع به کار کردیم.
راستی مریم لمر کجاست؟
_ _ _ نمی‌دانم همین اطراف بود.
_ _ _ درست است.
ثانیه ای نگذشت که از پشت سر بالایم حمله کرد!
گفتم: وای کی هستی هر کی هستی حتماً خیلی چاقی با این وزن که داری!
لمر غر زده از عقب به پیش رو آمد و گفت: کی را میگی‌ چاق هه؟
گفتم: هیچ یکی بود همینجا از عقب حمله کرد بالایم‌ خداییش خیلی سنگین‌ بود هر کی که بود.
_ _ _ کلثوم چنان بزنمت که خودت بگویی آفرین‌ من‌گک را با این اندام ظریف و نحیف بیبین تو باز مرا چاق میگی همم.
_ _ _  ها میبینم تمامش از برکت باشگاه رفتن است هههه.
_ _ _  بلا بلا.
_ _ _ درد، درد
مریم: عزیزان اگر جنگ‌ و موی کندن تان تمام شده کمی کار کنید.
با یک‌ صدا گفتیم: به چشم بانوی من.
مریم با غرور گفت: چشم تان بی بلا.
خب بالاخره غذا با شوخی ها و مزاح های مان  صرف شد.
خوردن غدا تمام شد.
ظروف جمع شد.
دوباره رقص و بازی شروع شد.
بعد از چندین ساعت رقص و بازی همه عظم رفتن کردن اگر نمیکردن هم خودم با زور راهی شان می‌کردم مثلاً فردا شب عروسی است کمی انرژی تان را به او وقت نگاه کنین دگه.
وقتی خانه را دیدم کاملاً گریه داشت بیچاره توبه کردیم یا الله.
مریم: بیا خواهرم حالا خانه را به همین وضع بگذار بعداً جمع اش می‌کنیم.
من‌هم که از خدایم‌ بود گفتم:  صحیح است پس برویم خواب شویم واقعاً خیلی خسته استم.
مادرم: حالا خانه را به همین وضع می‌گذارید؟
فلوران: ها مادر خیر است بگذار شان خواب شوند فردا صبح کمی جمع می‌کنیم دلت جمع باشد.
_ _ _  درست است بچیم،
فقط لباس های تان را جمع کنید آرایش تان را هم پاک کرده بعد بخوابيد.
همه گفتیم: به چشم مادر جان شب تان خوش.
ولی همه به جز فلوران بدون اینکه آرايش خود را پاک کنیم به عالم خواب پناه بردیم.
همینطور که چشمانم گرم خواب می‌شدند عایشه پرسید: کلثوم نماز هایت را ادا کردی؟
گفتم: بلی ها تمامش را به وقت ادا کردم.
گفت: آفرین.

***


صبح با نور آفتاب که به چشمانم می‌تابید و مزاحمت ایجاد می‌کرد به خوابم،
بیدار شدم.
دیدم که همه گی وقت بیدار شدند و فقط من‌ و فاطمه خواب ماندیم، و خب طبق معمول جا های خواب به منِ مسکین مانده تا جمع شان کنم.
فاطمه را از خواب بیدار کردم جا ها را جمع کرده به طرف پایین حرکت کردم.
در دهلیز که رسیدم به آیینه نگاهی انداختم وای این چی است کم ماند که از دیدن چهره خودم سکته را بزنم، موهایم کاملاً پخک شدن و اصلاً به طرف شان دیده نمیشه ریمل هم که خیر بیبینه تمام چشمانم را سیاه کرده وای اصلاً بهتر است بگذریم تا که در دهن خواهر و برادر هایم نیفتاده ام بهتر است زود‌تر به حمام پناه ببرم.
اما...
مگر میشه از دست از این ها خلاص شد.
بلی ها شخص دیگر هم نه بدبختانه هلال در پیش رویم سبز شد! وای حالا از دست این به کجا پناه ببرم بیاب شدم.
هلال با حیرت و خنده به طرفم می‌بیند و داد می‌زند: او مردم بیایید که جن پیدا شده در خانه ما هله جمع شوید اول تر از همه مضر قوم پیدایش شد بلی مریم جان!
مریم: عاقبت با فیشن خوابیدن همین است دیگر و بعد خنده...
گفتم: اصلاً به شما ها مربوط نمیشه و دیگر اینکه شما ها انقدر بیکار استین که در مورد من بحث دارید چقدر مهم بودیم بر شما و خودم خبر نی!
هلال: ها بسیار
هله زود برو حمام که اگر کدام دگه بیبیند ات سکته را می‌زنه ههههههههه!
گفتم: هههههه خندیدیم و بسی خوشحال شدیم.
بعد راه خود را گرفته رفتم.
بعد یک حمام جانانه یک صبحانه جانانه هم نوش جان کردم تا که کمی سرحال شدم.
مریم به طرف ام آمده گفت: کلثوم تو کارت عروسی را دیدی؟
خنده کرده گفتم: نی ولا از دست مصروفیت ها هیچ نشد بده که حالا یک نگاهی بیندازم.
5👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _ خاا خیر بگذر وای از دست تو کلثوم من فقط از مخلوق الله تعریف کردم تمام. _ _ _هاا بلی بلی دوباره مهسا با ذوق گفت: وای بیبین   لباس هم‌ پیراهن تنبان به رنگ سفید پوشیده در آن هیکل اش چقدر زیبا میگه. _ _ _ امان،امان از دست تو مهسا ناحق خو دیو نمیگم اش. _…
کارت را برایم داد گفتم: از پوشش خو خوبش معلوم میشه باشد که داخل اش چه قسم است!
وای وای هم از بیرون و هم از داخل خیلی شیک و زیبا است!
مریم گفت: نه خانواده داماد فقیر است و نه از دختر دلت است که کارت شان خوبش نباشد؟
گفتم: بلی بیزو دگه باید هم که باشد.
7
امشب وقت تر به نشر رسید🙃
6
به نظر تان کدام این کلمات درست و بهترن؟
Anonymous Poll
74%
بیازو
16%
بیزو
11%
بیضو
حجاب سیاه که روی را می پوشاند چی میگین برش؟
Anonymous Poll
8%
مقنعه
35%
برقه
57%
نقاب
و باز هم کدام اینها؟😑
Anonymous Poll
26%
خا
31%
خو
43%
درست است
https://t.me/parting970
جوین عزیزان🫠
Forwarded from . (𝓗𝓤𝓢𝓝𝓐.)
عزیزان داخل کانال شوین و عکس ره لایک کنین.!
خوشحال میشم لایک کنین 😊🫠
4