چـکـامـهـ زار 🌘📜
455 subscribers
540 photos
75 videos
10 files
365 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
چـکـامـهـ زار 🌘📜
کارت را برایم داد گفتم: از پوشش خو خوبش معلوم میشه باشد که داخل اش چه قسم است! وای وای هم از بیرون و هم از داخل خیلی شیک و زیبا است! مریم گفت: نه خانواده داماد فقیر است و نه از دختر دلت است که کارت شان خوبش نباشد؟ گفتم: بلی بیزو دگه باید هم که باشد.
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_بیست_و_پنجم
ناشر: #دوشیزه_سادات

همین‌قدر اش را خواندم که نوشته بود (دوشیزه فلوران‌ سعیدی) با آقای (عمر ملک) می‌خواستم که ادامه اش را بخوانم ولی با صدای مادرم متوقف شده و به کمک آنها رفتم!
مادرم: مریم کلید خانه را گرفتی دگه؟
_ _ _  بلی گرفتم، گرفتم مادر جان این بار چندم است که میگم.
_ _ _ خب میگم مطمئن شوم خیر بگذریم هله زود شوید تا که در  سالن آرایش می‌رسید ناوقت میشه هله.
پول است پیش تان درست میگم؟
عایشه: ها مادر جان است بروید که ناوقت شد حتماً فلوران شان منتظر خودت استن!
_ _ _ صحیح است پس پناه تان به خدا بچایم مقصد زیاد فیشن غلیظ نکنین.
همه گفتيم: چشم مادر جان الله حافظ تان و بعد هم حرکت کردیم.
مریم: ساعت چند است؟
گفتم: دو بجه.
گفت: چقدر وقت است.
عایشه گفت: ها کاملاً وقت است آنجا که رسیدی زمان مثل برق می‌گذرد.
_ _ _ پس درست است.
این  بار ما دخترا در آرایشگاه دیگری آمدیم و فلوران‌ با مادرم و خاله راحیل شان در دگه آرایشگاه.


***



وای حالا خوب است من فقط رویم را جور می‌کنم اگر موهایم را هم می‌گفتم خلاص نشسته بودیم تا صبح،بعد از خیلی جان کنی ها رنگ مالی صورت منم به اتمام رسید الحمدلله،
همه گی مان درست لباس های خود را بر تن کردیم،و خب از حق نگذریم واقعاً خیلی زیبا شده ایم همه مان!
دوباره همه گی لباس های گند افغانی ولی متفاوت بر تن کردیم چون در هوتل هم شب حنا است رفتم به طرف آیینه یک نظری انداختم بر خود لباس گند افغانی این بار هفت رنگ است درش هر قسم رنگ کار شده چون حجاب کرده ام پس نیازی به گلو بند و گوشواره نبود فقط یک انگشتر بزرگ زیبا در انگشت ام کردم با یک دستبند زیبا که خیلی همخوانی دارند با لباس هایم فیشن هم یک فیشن ساده شیشه ای کرده ام.
چادر گند را منظم کردم بر سر شانه ام و رفتم به سوی ديگران
گفتم: ماشاءالله باز هم دختران و عروس سعادت جان طوفان کردند با این همه زیبایی!
همه خنده کنان در موتر سوار شدیم و تا هوتل را در موتر هم آرام نبودیم از دست آهنگ های اینها!
در هوتل رسیدیم و رفتیم داخل ولی خیلی کسی حضور هم ندارد اولین اشخاص ما استیم که وارد هوتل شدیم،خوب است وقت بیشتری داریم و می‌توانیم عکس های بیشتری بگیریم!
چپن های خود را عوض کردیم کمی خود را جمع و جور کردیم که در همین اثنا عکاس آمد به سوی مان!
دختران خوبی معلوم می‌شوند بسیار با مهربانی سر تیم شان‌ گفت: سلام وقت تان بخیر اگر آماده هستید که عکاسی را شروع کنیم.
عایشه گفت: البته ما آماده هستیم.
طبق گفته های عکاس اکت می‌کردیم و عکس می‌گرفتیم که البته آهسته آهسته افراد جمع مان هم خیلی زیاد شد مهسا لمر اینا هم رسيدند!
وقتی که مهمانان کمی زیاد شد عکاس به طرف ما گفت: حالا وقت پذیرایی است پس شما اينجا بنشينيد و وقتی که مهمانان وارد سالن می‌شدند شما فقط از جا برمی‌خیزید و دست می‌دهید با همدیگر رو بوسی نه فقط دست درست است؟
همه گفتیم درست است و طبق گفته هایش،عمل کردیم.
بعد اینکه پذیرایی تمام شد همه گی رفتند و به سوی استیج رقص حجوم بردند!
ولی من یکی فقط آرام رفتم یک گوشه نشستم اما دیری نپایید که با زور و کَش کردن های لمر و مهسای شان خود را در میدان رقص پیدا کردم!
کمی رقص کردم ولی دوباره زود در جایم نشستم.
قبل اینکه عروس و داماد بیایند همه تصمیم گرفتند تا اتن را که تمرین کردند شروع کنند.
همه گی در دستان شان دستمال های سرخ و سبز و چند رنگ دیگر به زیبایی معلوم می‌شود.
و باز هم لمر با مهساا و مریم به طرفم آمده گفتند: کلثوم برخیز دگه مکن اینطور کار هایت را هله برخیز که حالا شروع می‌کنیم!
با جدیت کامل گفتم: نه من شرکت نمی‌کنم در اتن تان اول خو من هیچ تمرین نکردیم دوم هم در این چند روز خیلی فرا تر از دینم کار کردم کافی است.
لمر گفت: چی میگی فراتر از دین چی کلثوم اگر رقص کردی خو در ساز دف یا همان دایره بوده تو خو دگه هیچ کدام کاری نکردی!
اینم راست میگه ولی خب من نمی‌توانم اوفف یا الله خودت یک راه درست را نشانم بده.
گفتم: بیبینید اصلاً قهر نکنید ولی نمی‌توانم شرکت کنم لطفاً زیاد اصرار نکنید.
مریم گفت: درست است ما مجبور ات نمی‌کنیم هر قسم که خودت راحت استی.
واقعاً از این درک مریم خیلی خرسند شدم چون او خودش هم می‌داند که هرکاری هم کنند من مثل او کلثوم قبل شده نمی‌توانم.
لبخند زده گفتم هله دگه بروید که حالا شروع میشه من اينجا تشويق کننده تان استم ههههههه!
توبه استغفرالله.
لمر بد بد به‌ طرفم می‌دید ولی من را خنده می‌گرفت با این کار ها و قهر کردن هایش،رفتم نزدیکش و در آغوش گرفته گفتم: لمر من چقدر امشب زیبا شده ماشاءالله واقعاً هم خیلی زیبا شده با گند افغانی به رنگ‌ جگری!
13
چـکـامـهـ زار 🌘📜
کارت را برایم داد گفتم: از پوشش خو خوبش معلوم میشه باشد که داخل اش چه قسم است! وای وای هم از بیرون و هم از داخل خیلی شیک و زیبا است! مریم گفت: نه خانواده داماد فقیر است و نه از دختر دلت است که کارت شان خوبش نباشد؟ گفتم: بلی بیزو دگه باید هم که باشد.
با قهر گفت: برو کلثوم ناحق چاپلوسی مکن.
چهره خود را قهر گرفته گفتم: خا لمر خانم پس اینطور است حالا ما چاپلوس شما شدیم  واقعاً متأسف استم برایت.
با عجله گفت: نه نه منظورم این نبود...
اوفففف کلثوم تو ديوانه می‌کنی آدم را خو چی میشه قبول‌ کنی هه فقط برای همین یکبار لطفاً.
اول با مزاح گفتم: استغفرالله خانم لمر من شما را چی دیوانه کردیم خودت خو از وقت دیوانه بودی ههههههه!
و ماند سخن دیگر ات این بار خود را جدی گرفته گفتم: بیبین لمر برای من هم خیلی آسان نبوده که از این چیز ها دست بکشم اما کردم من دست کشیدم از بی حجابی
از آهنگ شنيدن
من از خیلی چیز ها دست کشیدم فقط بخاطر رضای الله.
فکر کن کی را خوشش نمی‌آید که بی حجابی کند؟
کی‌را خوشش نمی‌آید که آهنگ گوش دهد؟
هیچ کس،
وهر کس هم مثل من نمی‌تواند که از این چیزها به آسانی دست بکشد!
من فقط به فکر آخرت خود استم آخرتی که ما در آنجا تا ابد می‌باشیم.
دوباره خنده کرده گفتم: باز دیوانه جان کدام حافظ قرآن را دیدی که بیایه بر تو اتن کند هه؟
خندیده گفت: تو  هم راست میگی هههههه!
با غرور گفتم: من هميشه راست میگم هههه.
_ _ _ می‌دانی کلثوم من هم خیلی دوست دارم مثل تو از همه این چیز های که گفتی دست بکشم ولی می‌ترسم.
_ _ _ از چی می‌ترسی؟
_ _ _ از حرف و احادیث مردم.
_ _ _ میدانی در حقیقت ما را همین حرف مردم خراب مان کرده زود تحت تأثیر سخنان شان می‌رویم و همین‌جا است که نه از این دنیا می شویم و نه از او دنیا.
در همین وقت ماهانا که خیلی  هم زیبا شده امشب به طرف ما آمده گفت: این سخنان شما لیلی و مجنون هیچ تمام شدنی نیست لمر چه وقت می‌خواهی اتن را شروع کنیم؟
لمر یکباره گفت: من شرکت نمی‌کنم در اتن شما شروع کنید.
مات ام برد گفتم: لمر مطمئن استی؟
گفت: ها کاملاً !
ماهانا رو به من کرده گفت: چی کردی با لمر هه چی گفتی برایش که چنین میگه؟
با جدیت تمام گفتم: اولاً متوجه سخنان ات باش دوماً من هیچ چیز نگفتیم برایش خودش که نمی‌خواهد مگر جبر و یا زور است ها؟
به طرف اش دیدم مات اش برده بود با این حرف هایم.
رو به لمر کرده گفت: لمر مکن دیگر چقدر تمرین کردیم حالا تو این کار را میکنی؟
لمر هم دل و نا دل بود ماهانا به زور کش کرده بردش تا اتن را آغاز کنند من هم رفتم و در گوشه یی نشستم به تماشای شان.
آهنگ پشتو پلی شد همه دختران حلقه ی را تشکیل دادند بعد آهسته آهسته شروع کردن به اتن!
با آن دستمال های رنگارنگ شان خیلی زیبا اتن می‌کنند قسمیکه همه مهمانان را مجذوب خود کردند.
در اتن از ما مریم مهسا و اینا شرکت داشتند همه شان خیلی عالی و حرفه ای اتن کردند.
بعد اینکه اتن شان تمام شد همه شان نفسک زده به سمت مه آمدند مریم پرسید: چطور بود اتن؟
گفتم: عالی بود!
کم جان کنی خو نکرده بودین.
خندیدن و هیچ چیز نگفتند.
بعد چند دقیقه آهنگ پشتو‌ به عروس و داماد پلی شد تا تشريف بیاورند.
البته قسمی این آمدن را تنظیم کردند که اول دخترا با پسرا یعنی جوره های شان وارد می‌شوند بعدش عروس و داماد.
پسران لباس وطنی پیراهن تنبان سفید با واسکت های گند بر تن دارند که با جوره های خود سِت کردند.
هر کس از خود جوره دارد و دستان همديگر را گرفتند از من جوره ام هلال است، همینطور هم شد هر کس با جوره خود وارد میشد بعدش پسران به یک طرف و دخترا به طرف دیگر می‌رفتند واقعاً خیلی صحنه عالی و کاملاً جدید بود اما متأسفانه دوباره من و آقای دیو در رو به روی هم قرار گرفتیم یک چند دقیقه خیره تماشایم داشت بعد اش باز هم لبخندکج اش را تحویل ام داد اما من اصلاً تحویل نگرفتم اش.
بعد اینکه عروس و داماد هم‌ وارد شدند آنها را در وسط استیج یا همان میدان ایستاد کردند و همه دخترا و پسرا شروع کردند به حلقه کردن شان و قرصک شروع شد!
من شرکت نکردم و فقط از گوشه نگاه شان می‌کردم ناگهان چشمانم به طرف دیو قفل شد خیلی زیبا می‌رقصید از زیبایی خودش که هیچ چیزی نگم بهتر است! چون واقعاً هیچ کلمه این زیبایی اش را توصیف کرده نمی‌تواند حتی خود کلمه زیبایی هم برایش کم است باز هم پيراهن تنبان سفید بر تن دارد ولی این بار بدون واسکت و رِمال.
چنان محو اش شده بودم که نفهميدم آهنگ تمام شده و مریم یک ساعت است که صدایم دارد.
زود به خود آمدم مریم با غضب گفت: کجاست هوش و فکرت هه؟
گفتم: هیچ جا کجا باشه همین‌جا بود.
_ _ _ خیر بگذریم بیا که بریم نمیخایی حنا بگذاری در دست فلوران وقت حنا گذاشتن است.
با تعجب گفتم: وقت حنا را آوردید؟
خندیده گفت: نه دگه انقدر هم سرعت ما زیاد نشده ولی تو نمیخایی در این هم شرکت کنی؟
گفتم: نه مریم جان شما بیارید بعداً من فقط حنا می‌گذارم. دیگر اینکه حنا را هم  با جوره های تان می‌آورید پس من نمی‌توانم باشم معذرت.
8
چـکـامـهـ زار 🌘📜
کارت را برایم داد گفتم: از پوشش خو خوبش معلوم میشه باشد که داخل اش چه قسم است! وای وای هم از بیرون و هم از داخل خیلی شیک و زیبا است! مریم گفت: نه خانواده داماد فقیر است و نه از دختر دلت است که کارت شان خوبش نباشد؟ گفتم: بلی بیزو دگه باید هم که باشد.
فهمید که هر چی بگوید نمی‌تواند بقبولاند سرم پس قبول کرد و رفت.
حنا را هم پسرا و دخترا یکجا آوردند قسمیکه سینی حنا چون خیلی سنگین بود پسرا گرفتند و دخترا فقط از پشت جوره خود رقص کرده می‌آمدند.
حنا را آوردند در وسط میدان گذاشتند کمی رقص کردند بعد اش هر کس با جوره خود به سمت عروس و داماد میرفت پسر به سمت داماد و دختر به سمت عروس می‌رفتند و حنا می‌گذاشتند.
همه حنا گذاشتند بجز من و او آقای دیو،نمیدانم یک‌باره کجا غیب شد که لمر تنها ماند البته ماهانا خیلی کوشش کرد تا با او دیو جوره شود ولی کوشش هایش به شکست مواجه شد لمر شد جوره دیان و ماهانا هم با برادرش که امشب دیدم  جوره شد.
خوبی در این بود که هر کس با برادر خود جوره شد حتی او پریا و اینا هم با برادر های شان جوره شدند ولی پس نماندند.
مهسا صدا کرده گفت: بیا که نوبت تو رسیده.
با سر تأیید کرده رفتم تا سینی حنا را بگیرم در همین اثنا دیان هم پیدا شده آمد تا او هم سینی حنا را بگیرد به طرفم یک چند دقیقه خیره شد حتی خود من شرمیدم زود روی خود را دور داده رفتم به سمت فلوران‌.
در پهلویش نشستم انگشت کوچک ام را در حنا فرو کرده و به دست فلوران حنا گذاشتم در رو به رویم او  قرار دارد او هم، مثل که نا بلد باشد به طرف من دیده هر کاری را که من انجام می‌دادم او هم همان کار می‌کرد خنده ام گرفته بود ولی خود را کنترول می‌کردم اما از چشمان ذره بینی فلوران پنهان نماند خنده ام، با کنجکاوی پرسید چی شده؟
خندیده گفتم: چیزی نه راستی فلور امشب خیلی ماه شدی ماشاءالله.
خندیده گفت: تو هم خیلی ماه شدی امشب حتی بیشتر از من!
گفتم: فروتنی می‌کنید بانوی من.
لالا عمر گفت:  کلثوم یعنی من امشب اصلاً خوبش نشديم که هیچ تعریف نشنیدم همه از فلوران تعریف می‌کنید.
خندیده گفتم: نه لالا جان شما خو همیشه جذاب و زیبا استین امشب هم مثل هر وقت تان جذاب و دختر کش شدین هههههههههه!
فلوران‌ به طرفم بد بد نگاه کرد گفتم: وای لالا عمر بخاطر تعریف از شما قبر خود را با دستان خودم کندم.
لالا عمر خندیده گفت: نه نه خیر است خواهر ات حسودی می‌کند ههههههه.
آواز آقای دیو هم برامد که گفت: لالا امشب خدا خیر ات را پیش کند، مقصد حالی درست رفتار کن ورنه بعداً ها ما نیستیم و خودت و ینگه ام تنها می‌باشید دلت دگه.
لالا عمر ترسیده به طرف فلوران نگاه کرده گفت: نه دگه شما خانم عزیز من را چی فکر کردین.
فلوران با ناز و عشوه روی و چشم برگرداند واقعاً خیلی صحنه خنده داری بود. بعد از اینکه چند قطعه عکس گرفتیم دوباره تبریک گفته و به طرف دیگران حرکت کردیم.
لمر به سمت ام آمده گفت: وای کلثوم حیران استم چطور فلوران افگار نشد با او قسم که لالایم دستش را باز کرده و سکه را گرفت.
خندیده گفتم: بیچاره اگر افگار هم شده باشد چی در عوض انگشتر به آن زیبایی گرفت!
_ _ _ ههههههه ها ولا تو هم راست میگی اما خیلی یک رسم ناحق است.
_ _ _ خواهرم کدام رسم ما را دیدی حق باشد هه که باز این دومش باشد.
_ _ _ نی بخدا همه گپ های تو حق استند متأسفانه ههههههه.
خنده کرده و چیزی نگفتم.
بعد از رقص کردن های زیاد دخترا عروس و داماد به طرف عروس خانه تشریف فرما شدند.
ما هم باید هر چی زود تر از شر این گند های افغانی خلاص می‌شدیم واقعاً خیلی سنگین استند، استایل گفته خود را کشتیم با این لباس ها.
همه گی لباس های خود را عوض کردند.
وقت نکاح رسید.
نکاح تمام شد.
باز هم آمدن لالا عمر را قسمی ترتیب دادند که دخترا در جلوی لالا عمر رقص کرده در حال آمدن به سمت استیج استند و پسرا با خود لالا عمر یکجا در عقب آنها اند
یک قسمت آهنگ خیلی می‌خواند به این آمدن شان.
( شاه از راه دور آمد با لشکر زور آمد )
کاملاً به تصویری که مشاهده دارم هماهنگ است لالا عمر همراه با لشکر زور اش آمده خنده خود را به زور مهار دارم.
آهنگ تمام شد.
به سمت لمر شان رفته گفتم: وای لمر چقدر این آهنگ با شما هماهنگی داشت.
خندید و گفت: ها ولا حالا که متوجه شدم خیلی هماهنگ بوده هههههه.
عجب کار های جدید را راه انداختین همه مردم را حیران خود کردین با این کار های تان!
_ _ _ تازه کجایش را دیدی هنوز ادامه دارد سورپرایز های ما ههههه.
_ _ _ پس الله خیر را پیش کند دگه.
  _ _ _ می‌دانی کلثوم همه این کار ها را خود ینگه خلاق ام ترتیب داده.
_ _ _  هاا بیزو از کله شما خو چنین کار های بر نمی آید ههههههه.
_ _ _  و ها قرار است در این سالن  یک مراسم نکاح دیگر بر گزار شود.
_ _ _ به مثل خارجی ها؟
_ _ _ بلی ها دقيقاً!

فلوران با پيراهن سبز نکاح اش درست حجاب کرده تا در حضور همه بلی را بگوید.
10
چـکـامـهـ زار 🌘📜
کارت را برایم داد گفتم: از پوشش خو خوبش معلوم میشه باشد که داخل اش چه قسم است! وای وای هم از بیرون و هم از داخل خیلی شیک و زیبا است! مریم گفت: نه خانواده داماد فقیر است و نه از دختر دلت است که کارت شان خوبش نباشد؟ گفتم: بلی بیزو دگه باید هم که باشد.
بالاخره با چندیدن بار پرسیدن بلی را گفت و تمام شد.
یک دانس کردن و دوباره برگشتند.
وقت غذا شد.
غذا صرف شد.
میز ها دوباره جمع شدند.
نمی‌دانم چرا ولی از اول محفل تا حال ماهانا خیلی عجیب عجیب به طرفم نگاه می‌کنه الله خیر ام را پیش کند.
زهرا به طرفم آمده و گفت: کلثوم بسیار بی وفا استی.
_ _ _ چرا چی بی وفایی کردیم؟
_ _ _ هنوز هم میگه چی بی وفایی کردیم خیلی خود را مغرور مغرور میگیری.
_ _ _ نه جانم من چی وقت خود را مغرور گرفتیم
من خود را مغرور نمی‌گیرم چون مغرور استم ههههههه.
_ _ _ آفرین این هم از ملا صاحب ما.
_ _ _ برو که حالی ترا هم یک چیز خوبش گفته بودم ملا صاحب ات را هم.
_ _ _ هههههه مزاح کردم!
مهسا به طرف ما آمده گفت ماشاءالله خدا در خوشی تان برکت بیندازد.
فهمیدم که رگ حسودی اش بیدار شده با مضریت گفتم: آمین جانم.
با غضب گفت: ثم آمین، بیایید برویم لباس های مان را عوض کنیم حالا عروس با لباس سفید می‌آید، سالن را هم بیبینی پشه پر نمی‌زنه همین که غذا صرف شد مردم را کاملاً گم کردیم.
_ _ _ ههههه بریم، بریم کم حرص بخور خودت می‌دانی که نصف این مردم خاص بخاطر غذا خوردن می‌آیند.
_ _ _ ها بخدا همین قسم است.
لباس های خود را دوباره عوض کردیم!
در حال منظم کردن حجابم استم.
حجابم منظم شد یک نگاهی در آیینه انداختم، لباس ام پیراهن سفید با گل های کوچک به رنگ لاجوردی خیلی زیبا به تنم نشسته حجاب ام هم به رنگ اش خیلی زیبا میگه برایم یک لبخند رضایت مندانه زدم و چال گونه ام را به نمایش گذاشتم.
مهسا به طرفم آمده گفت: جاننن کومه چقرک مه.
خنده کرده گفتم بریم دراز جان مه که حالی عروس و داماد می‌روند.
_ _ _ درست است بریم.
دستانش را در بازویم حلقه کرد و حرکت کردیم به سمت پائین.
داخل سالن شدیم همه چراغ ها خاموش استند کار کنان هوتل آمادگى برای آمدن عروس و داماد می‌گیرند.
چون سرم را خیلی درد گرفته رفتم و در گوشه یی نشسته و برای دقیقه‌ی سر خود را بر روی میز گذاشتم، تا اینکه
آهنگ آهسته برو پلی شد هر کس در جای خود قرار دارد و مشتاقانه منتظر آمدن دو زوج زیبا هستند!
18🥰2👍1
خیلی وقت نمی‌شود که می‌شناسم ترا!
ولی با آن هم آنقدر که با تو راحت هستم با هیچ یک اینطور نیستم!
البته شاید بخاطر نقاط مشترک مان نیز باشد!🤭
شاید حتی سه ماهِ هم نشود که می‌شناسم ات ولی از آنهای که چندین ماه میشد میشناختم شان تو نزدم عزیز تر و صمیمی تر بودی!🙃
  کسی که همیشه باعث خنده و خوشحالی ام می‌شود!
همیشه وقتی با تو صحبت می‌کنم در خنده هستم داشتن چنین دوستی نعمت است!
واقعاً خوشحالم که هستی عزیز من!
من و تو از نزدیک کرده در مجازی صمیمی تریم این را هم من و هم خود تو می‌دانیم. 🫣

بعد حضرت رفیق تنها کسی که می‌توانم دوست و رفیق خود حسابش کنم اون تویی!
الهی همیش بمانی برایم عزیز من.
4👍1🔥1
شازده کوچولو : غم انگیز تر ازینکه بیای و کسی خوشحال نشه چیه ؟
روباه: بری و کسی متوجه نشه!
3🔥1
4🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
بالاخره با چندیدن بار پرسیدن بلی را گفت و تمام شد. یک دانس کردن و دوباره برگشتند. وقت غذا شد. غذا صرف شد. میز ها دوباره جمع شدند. نمی‌دانم چرا ولی از اول محفل تا حال ماهانا خیلی عجیب عجیب به طرفم نگاه می‌کنه الله خیر ام را پیش کند. زهرا به طرفم آمده و گفت:…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_بیست_و_ششم
ناشر: #دوشیزه_سادات

چون در گوشه بودم درست متوجه نشده بودم تا اینکه پیش تر آمده و دیدم که لالا عمر با لمر در حال آمدن است بعد اینکه در روی صحنه رسیدند لمر دوباره به سمت من آمد گفتم: چطور که اینطور شد؟
خنده کرده گفت: حالا کجایش را دیدی صبور باش.
گفتم: درست است!
بعد چند دقيقه  فاطمه با دسته گلِ که در دستش است و با پيراهن سفید اش کاملاً مثل عروس های کوچک شده آهسته‌ آهسته به سمت لالا عمر قدم می‌گذارد دسته‌ی گل را به دست لالا عمر می‌دهد و خودش کنار می‌رود، بعد از آن بالاخره فلوران با حمزه وارد سالن شدند همینطور آهسته آهسته به سمت لالا عمر قدم می‌گذاشتند اطراف را نگاهی کردم همه گی متعجب بودند از این آمدن شان.
اصلاً هیچ کس حتی فکر اش را هم نمی‌کرد که داماد با خواهر اش و عروس با برادر اش وارد سالن شوند.
وقتی رسیدند حمزه دست فلوران را از دست خود جدا کرد و بر دست لالا عمر گذاشت.
خیلی صحنه احساساتی و خاصِ بود!
بالاخره محفل به اتمام نزدیک شد.
لمر به سمت ام آمده گفت: کلثوم بیبین عروسی خواهر بزرگت بود و تو حتی یک رقص هم نکردی خیر است در همین اخیر بیا که یک رقص کنیم لطفاً.
_ _ _ اما....
در همین حال مهسا هم آمده گفت: اما چی هه؟
می‌خواهی ساز دف و یا دایره باشد؟
اونش هم حل شده تو فقط قبول کن همه چیز قسمی که تو می‌خواهی آماده است.
از اینکه انقدر می‌خواهند تا رقص کنم خیلی خنده ام گرفت
_ _ _ که نمی‌خواهد چرا انقدر اصرار می‌کنید پیشش فقط که خیلی مهم است رقص کردن و یا نکردن اش.
این ماهانا با گروهش بود که چنین گفت.
اعصبانیت ام را کنترول کرده و بسیار قشنگ قسمی که بیخیال سخنان او شده باشم گفتم: لمر جان مهسا جان بیاین پس منتظر چی استین شب میرود از دست مان هله
هر دوی شان یک خنده شیطانی تحویلم دادند و رفتیم به طرف میدان.
ساز دایره پلی شد خیلی متعجب شدم چون کاملاً مثل همان ساز است که مادرم با دایره می‌زد.
لمر که دید متعجب شده ام گفت: متعجب نشو بلی همان سازِ است که خاله سعادت می‌زد من فقط،ضبط اش کردم گفتم شاید بعداً ها به درد بخورد.
خنده کردم و هیچ چیز نگفتم.
یک چند چپه چرخ زدیم هر کس با جوره خود رقص می‌کرد گاهی مریم با مهسا
و لمر با من
و گاهی مهسا با من لمر با مریم و یا هم یکی ما تنها می‌ماند وقتی دیدم که تنها مانده ام رفتم و هلال را پیدا کرده آوردم تا با هم برقصیم اون دیوانه هم قبول نمیکرد چون لمر بود ولی با بسیار سختی راضی کردم اش.
مه و او که با هم می‌رقصیدیم میدان کاملاً خالی بود!
در اخیر دلم را از رقص کردن یخ کردم.
ساز تمام شد نفسک زده رفتم و در گوشه یی نشستم یک‌باره آوازی از بالای سرم آمد بلی خودش است گفت: نمی‌فهمیدم که رقصیدن هم بلد استی.
با جدیت کامل گفتم: شما.. دیدین رقص مرا؟
با همان لبخند کج و دست چپی که در جیب سمت چپ دریشی سیاه اش بود گفت: بلی دیدم.
واقعاً خیلی شرمیدم بخاطر اینکه معلوم نشود که شرمند ام گفتم: بسیار کار نیک کردین و راه خود را گرفته رفتم.
ولی چرا این بشر امشب انقدر خوشتیپ شده بود واقعاً که دل بردن را خیلی عالی یاد دارد!
اه کلثوم ترا چی بلا زده دست بکش از این کار هایت خود را در گناه غرق می‌کنی همينطور ديوانه ها واری خود را دعوا داشتم که با پسر قد بلند دیگری رو در رو شدم فاصله میان مان خیلی کم است کم ماند به همدیگر برخورد کنیم ولی الله را هزار شکر که چنين حادثه رخ نداد!
ببخشید گفتم و می‌خواستم رد شوم در سمت چپ حرکت کردم او هم از همان سمت آمد دوباره از سمت راست حرکت کردم باز هم همینطور شد خلاصه امشب باید یک حادثه دیگر داشته باشم.
عصابم رو به خرابی رفت ولی یک نفس عمیق گرفتم و کنترول کردم خود را با بسیار نرمی گفتم: محترم بفرمایید شما از سمت چپ برین و من از سمت راست درست است؟
به طرف چهره اش که درست نگاه کردم خیلی شبیه او دیو است ابرو هایش در هم گره خورده و کاملاً مثل دیو خود را مغرور گرفته البته از نظر قد و هیکل هم کاپی اش است وای خدا نکند این همان برادر سوم شان باشد با خود در کلنجار بودم ولی او با سر پایین و خیلی محجوبانه گفت: ببخشید من معذرت می‌خواهم ولی شما لمر را می‌شناسید؟
گفتم: بلی ها می‌شناسم چطور؟
گفت: اگر به زحمت نمی‌شوید میشه صدایش کنید کار اش دارم.
_ _ _ خیلی خوب بگم کی کار اش دارد؟
سر خود را بالا کرده پرسید: منظور؟
_ _ _ منظورم این است که اسم تان را بگید تا به لمر بگم کار اش دارید.
_ _ _ آهان بلی بلی ببخشید بگویید لالا فرهان ات کار ات دارد.
13👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
بالاخره با چندیدن بار پرسیدن بلی را گفت و تمام شد. یک دانس کردن و دوباره برگشتند. وقت غذا شد. غذا صرف شد. میز ها دوباره جمع شدند. نمی‌دانم چرا ولی از اول محفل تا حال ماهانا خیلی عجیب عجیب به طرفم نگاه می‌کنه الله خیر ام را پیش کند. زهرا به طرفم آمده و گفت:…
مات ام برد یعنی شک ام درست بوده
واقعاً همان برادر شان است.
وقتی دید که متعجب نگاه اش دارم خودش محجوبانه سر خود را پایین کرده گفت: مشکلی است ؟
گفتم: نه نه مشکلی نیست حالا صدایش می‌کنم برای تان.
راه خود را گرفته رفتم تا لمر را پیدا کنم دیدم که هنوز هم در حال رقصيدن است رفتم دست اش را کش کرده در گوشه‌ی بردمش و گفتم: تو خو هیچ دلت از رقص یخ نشد.
خنده کرده گفت: بیزو نمیشه اولین عروسی لالایم است او هم لالای کلانم باید که برقصم و دل خود را یخ کنم.
_ _ _ خب بگذریم برو در دهلیز که لالای دیگر ات کار ات دارد.
_ _ _ لالایم کدام لالایم؟
دیان؟
_ _ _ نه فرهان
بر لحظه‌ی خشکش زد
تکان اش داده گفتم: هوی چی شده زود شو برو که وارخطا معلوم میشد.
_ _ _ صحیح است ولی کلثوم میگم کدام حجاب یا رو سری چیزی نداری؟
_ _ _ دارم چطور؟
_ _ _ فرهان لالایم نسبتاً ملا واری است یعنی دوست نداره که اینطوری بگردم در خانه مشکلی نداره چون میگه محرم ام، استن ولی در اینطور جاها اصلاً!
حالا زود شو بیار برایم یک حجاب و روسری لطفاً!
_ _ _ درست است کم زار ناله گی کن بیا که بتم برایت.
برایش حجاب با روسری دادم بعد اش رفت.
ولی هنوز هم حیران استم‌ هر کدام‌ اینها یک قسم استن یکی شان آزاد یکی شان قید گیر و ملا خیل گر چی در این زمانه هر کسی که یک گپ از اسلام گفت آن را ملا خیل خطاب می‌کنند حالا هر چی.
پایان محفل رسید و همه گی خدا حافظی می‌کنند بعضی با گریه بعضی با خنده.
از جمله کسانی که با گریه خداحافظی کردن ما ها بودیم هر کدام ما به نوبت فلوران را در آغوش می‌گرفتیم و گریه می‌کردیم.
من چون گریه خود را خیلی مهار نتوانستم رفتم در گوشه دیگر ایستاد شدم.
دستمالی هم ندارم که اشک هایم را پاک کنم می‌خواستم با آستین ام پاک کنم که ناگهان از سمت چپ ام دستمالی پیش شد چون اشک در چشمان‌م پرده انداخته درست دیده نتوانستم کی است دستمال را گرفتم و اشک هایم را پاک کردم وقتی دیدم بلی آقای فرهان پیشانی ترش است.
خیلی سرد گفتم: تشکر...
بابت دستمال.
او هم سرد جواب داد: خواهش می‌کنم،
گریه نکنید بالاخره راه هر دختر به همین سمت ختم میشه.
_ _ _ بلی می‌دانم ولی سخت است از کسی دل بکنی که سالها همراه اش زنده‌گی کردی!
_ _ _ بلی شما هم راست میگین.
فاطمه به سمت مان آمده گفت: کلثوم بیا که‌ می‌رویم مادرم زیاد خوب نیست.
وارخطا شده گفتم: چی شده مادرم را خوب است؟
_ _ _ ها خوب است فقط کم مانده بود ضعف کند.
_ _ _ درست است بریم به طرف برادر آقای دیو دیده گفتم : باز هم تشکر بهتر است ما برویم.
سر خود را تکان داد و دیگر چیزی نگفت.
رفتم سمت مادرم شان دیدم که خوب است شکر.
دوباره فاطمه به سمت ام آمده گفت: کلثوم بیبین لالا حارث او فیته سرخ را در کمر فلوران می‌بنده.
گفتم: ها فاطو جان دیدم
فاطمه حیران مانده بود که چرا با  فیته سرخ کمر فلوران را می‌بندند.
عجیب رسم هایی داریم ما هم!


***


کلثوم بیا دگه بریم که منتظر ما استن.
_ _ _  اینه آمدم،
در حال رفتن یک‌ نگاهی انداختم در آیینه لباس هایم این بار کمی رسمی تر است دریشی به رنگ زرد با روسری هم رنگ اش حجاب گونه خیلی زیبا به تنم نشسته با ساعت و انگشتر های زیبا،‌به نظرم آمد چیزی را فراموش کرده ام آهان مهم ترین چیز عینک هایم فراموش ام شده زود عینک هایم‌ را هم گرفتم بند کرمچ های سفید ام را بستم و دویده رفتم به سمت موتر.
این بار لباس‌،همه مان دریشی انتخاب کردیم البته با استایل و رنگ‌ های متفاوت لباس من رنگ اش زرد است، از مریم نارنجی،از عایشه هم جگری و از سحر قهوه‌ای، فاطمه یک پیراهن دخترانه خیلی زیبا بر تن دارد خلاصه همه مان دوباره محشر کردیم!
شب که خانه آمدیم واقعاً خیلی سخت بود چون فلوران با ما نه بلکه با آنها رفت صبح هم همه گی با شتاب از خواب برخواستند تا این رسمِ که نامش چاشتی است را انجام‌ دهند.
یعنی در پيشين خانواده عروس غذا و این چیز ها می آورند به خانه داماد عجب رسم و رواج های ناحقی.
_ _ _ کلثوم جان اگر میشه پائین شوی از موتر چون رسيديم.
_ _ _ وای انقدر زود رسیدیم؟
_ _ _ ها پس چی فکر کردی خواهرم.
_ _ _  صحیح است برویم که همه گی رفتند.
_ _ _ برویم.
دروازه‌ خانه را تک تک زد
خانه که نه بهتر است کاخ بگم! دروازه را این بار او فرهان نام باز کرد.
با پسرا و پدرم سلام علیکی کردن بعدش نوبت ما رسید دیگرا سلام داده رد شدن اما باز هم منِ بیچاره در آخر ماندم این آقای فرهان هم یک قسم عجیب عجیب نگاه دارد میگی کدام جن دیده باشد!
یک سرفه کرده گفتم: السلام علیکم.


ادامه دارد...
17👍2🥰1
‏میگن هر یک نخ سیگار ۱۰ دقیقه از عمر آدم کم میکنه.
بشیشتم حساب کردم دیدم مه هفته پیش موردیم😐😒

#کمی_بخندیم🥴
2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مات ام برد یعنی شک ام درست بوده واقعاً همان برادر شان است. وقتی دید که متعجب نگاه اش دارم خودش محجوبانه سر خود را پایین کرده گفت: مشکلی است ؟ گفتم: نه نه مشکلی نیست حالا صدایش می‌کنم برای تان. راه خود را گرفته رفتم تا لمر را پیدا کنم دیدم که هنوز هم در حال…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_بیست_و_هفتم
ناشر: #دوشیزه_سادات

با همان چهره متعجب اش جواب داد: وعلیکم السلام و رحمت الله و برکاته.
وای پس واقعاً ملا گونه بوده!
راه را باز کرد داخل خانه رفتم که اوه اوه اوه !
چی حال است اینجا پیش تر رفتم که لمر در پیش رویم سبز شد با خوشحالی همراهم احوال پرسی کرد بعد اش رفتم سراغ خاله راحیل همراه شان احوال پرسی کرده در پهلوی مریم نشستم بعد از چند دقیقه مهسا هم آمد چون خودم‌ شخصاً خبر اش کرده بودم البته بدون خبر کردن منم او خودش بیزو می‌آمد.
در پهلویم نشست کمی خنده و مزاح کردیم
بود که ماهانا خانم با گروهش وارد شدند آمدند همينطور با دماغ و مغرور احوال پرسی کردن و رفتن در گوشه دیگر نشستند.
مهسا: بیبین این ها را فقط که از دماغ فیل افتاده باشند خیر است که کمی زیادی زیبا استین!
خنده کرده گفتم: بی‌خیال دراز جانم در قصه شان استی باز کجای این‌ها مثلاً زیبا است؟
_ _ _ وای کلثوم تو نگاه کن این ها را یکبار تو که این‌ها را زیبا نمیگی پس کی را میگی هه؟
با غرور گفتم: خودم را هههههه
_ _ _ تو خو جوانه مرگی بدون شک زیبا هستی هههه!
_ _ _ ها دگه خیر بگذریم هر کس زیبای خاص خود را دارد هر چیزی را که الله خلق کرده زیباست‌.
_ _ _ همم ولی من‌ نمی‌دانم  چون زیاد تعریف نمی‌شنوم. _ _ _ _ تـو، به‌ هیچکس‌ نیاز نداری‌‌ که‌‌ برایت بگوید
چقدر زیبا هستی‌، زیرا..
ﷲمتعال‌ درسورهٔ‌التین‌، آیهٔ‌٤ چنین‌میفرماید:
‏(لَقَدْخَلَقْنَاٱلْإِنسَٰنَ‌فِىٓ‌أَحْسَنِ‌تَقْوِيمٍۢ )
( كه‌ ما انسان‌ را در بهترين‌ صورت‌ و نظام‌ آفريده‏ ايم )
فهمیدی دیگر همچین حرفی را نشنوم از زبانت وقتی خالق ات این‌‌ چنین گفته پس تو اصلاً مگر نیاز داری به تعریف و تمجید دیگران هه؟
_ _ _ نه اصلاً!
کلثوم می‌دانی واقعاً خیلی خرسند استم که مثل تو یک دوست و دختر کاکا دارم.
با غرور گفتم: باید ام باشی دگه هههه!
_ _ _ بلا بلا حالا زیاد جو گیر نشو.
_ _ _ به چشم‌ بانوی من پس گندم گیر شوم ههههه.
_ _ _ دلت دگه اونش مربوط اخلاق خودت میشه!
_ _ _ هههههه صحیح است.
بعد چند دقیقه لالا عمر با فلوران از پله ها پایین شدند همرای شان احوال پرسی کردیم بعد اش لالا عمر رفت در جمع مردان و فلوران آمد در جمع ما ها.
لمر هم آمد در پهلوی ما نشست خیلی مزاح و قصه کردیم.
درد عجیبی را در دل و کمر ام حس کردم!
اوفف نه دیگر لطفاً فعلاً نه!
متنفر استم از این درد لعنتی که هر ماه دامن‌گیر ام می‌شود!
آخر تحمل کرده نتوانستم لمر شان‌‌ دیدن که وضعیت هایم زیاد خوب نیست!
لمر پرسید: کلثوم‌ خوب استی؟
گفتم: نه لمر کدام اتاق بیکار دارین.
وقتی که فهمید وضعيت از چی قرار است گفت: ها تو فعلاً همینجا باش من یکبار می‌روم می‌بینم.
گفتم: درست است فقط کمی‌زود.
سر خود را تکان داده رفت.
مهسا: کلثوم چی شده خوب استی؟
_ _ _ نه از درد کم‌ مانده بمیرم دوا نداری همراه‌ ات؟
_ _ _ نه ندارم ولی باش از مریم شان بپرسم.
خلاصه آهسته آهسته تمام اشخاص که آنجا حضور دارند با خبر شدند از احوالم وای خدا دگه.
همه گی‌ شان تک‌ به تک احوالم‌ را می‌پرسیدند از مادرم و خاله راحیل شروع تا دیگران.
آهسته آهسته آواز او ماهانا هم‌ می‌آمد که می‌گفت: همه‌ی ما به این مریضی دچار می‌شويم ولی ضرور نیست که انقدر نازدانه گری کنند.
بلند گفتم: حیف که در وضعیت خوبی قرار ندارم ورنه برایت جواب های خیلی عالی دارم.
یک پوزخند زد و روی خود را برگرداند!
لمر آمد گفت بیا که برویم بالا کمی استراحت کن شاید خوب شدی.
گفتم: درست است.
رو به مادرم که گرم‌ قصه بود کرده گفتم: مادر من بالا می‌روم کمی‌ استراحت می‌کنم.
_ _ _ درست است بچیم برو کمی‌ خواب کن‌ جور میشی.
سرِ تکان داده با لمر رفتیم‌ به طرف بالا!
_ _ _ بیا اینجا
برو راحت استراحت‌ کن.
وقتی به طرف اتاق نگاه کردم وای نه!
دیگر چی
گفتم: لمر اینجا اتاق او برادر دیو مانند ات است من‌‌اینجا در تخت او دیو بخوابم دیگر چی
لمر قهقهقه ی زده گفت: وای امان از دست تو کلثوم دیگر هیچ نام گیر نیاوردی که دیو میگی‌ لالا گک‌ بيچاره ام را.
گفتم:‌ نه خب چون واقعاً شبیه دیو ها است با او هیکل و بادی اش
دگه اینکه یکی‌ تو بیچاره استی و یکی او برادر دیو مانند ات.
از درد به خود پیچیدم
گفتم: خب خير بگذریم حالا هیچ اتاق دیگری نبود؟
_ _ _ نه تمام اتاق ها به دیگر روی استن فقط همین اتاق دیان لالایم جمع مانده بس خب خیر است حالا آنها اینجا نمی آیند دلت جم.
گفتم: ان‌شاءالله که همینطور که میگی‌ باشد !
_ _ _ همینطور است برو بخواب که رنگ‌و رخ ات کاملاً پریده تو هر بار در مریضی ات این گونه می‌شوی؟
👍64
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مات ام برد یعنی شک ام درست بوده واقعاً همان برادر شان است. وقتی دید که متعجب نگاه اش دارم خودش محجوبانه سر خود را پایین کرده گفت: مشکلی است ؟ گفتم: نه نه مشکلی نیست حالا صدایش می‌کنم برای تان. راه خود را گرفته رفتم تا لمر را پیدا کنم دیدم که هنوز هم در حال…
_ _ _ بدبختانه بلی ها ولی چی میشه کرد دیگر.
_ _ _ هیچی فقط باید تحمل کنی بیا این دوا را هم بخور.
در همین اثنا داکتر صاحب ما وارد شد(مریم) : نه نه نه دوا نده برایش بگذار بخوابد خوب می‌شود.
لمر: ولی درد دارد این دوا بخاطر همین مریضی است درد اش را کاهش می‌دهد.
مریم: نه لمر جان اینطوری به دوا خوردن باز عادت می‌کند همان بهتر که نخورد و فقط بخوابد.
لمر: خیلی خوب داکتر صاحب که اين‌گونه میگن پس درست است.
پس‌ ما می‌رویم به چیزی نیاز نداری؟
گفتم: نه تشکر.
_ _ _ اگر داشتی بگو.
_ _ _ درست است بروید دیگر می‌خواهم بخوابم.
_ _ _ خیلی خوب شیشک خانم رفتیم لحاف را درست بگیر تا گرم‌ بیایی.
_ _ _ درست است هله بروید دیگر.
_ _ _ اینه رفتیم.
از اتاق هر دوی شان خارج شدند من ماندم و این اتاق دشت مانند آقای دیو سر تخت دراز کشیدم
گر چه تخت خیلی نرم و راحت است ولی نمی‌دانم چرا اصلاً احساس راحتی نمی‌کنم
امان از دست این درد یک‌ روز مرا خواهد کشت!
از درد به خود می‌پیچیدم تا اینکه چشمانم آهسته آهسته‌ گرم خواب شد.
حس کردم کسی داخل اتاق شده و نزدیک ام شده می‌رود اما از دست این درد لعنتی اصلاً حوصله نشد که بیبینم کی است.
نصف خواب و نصف بیدار بودم
بعد چند دقیقه آواز لمر به گوش ام‌ آمد
راحت شدم خوب است که لمر بوده!
دوباره به عالم خواب پناه بردم.
یکباره از خواب بیدار شدم ساعت دستی ام را نگاه کردم نه دگه چندین ساعت است که من خوابیدیم زود از جا برخاستم تخت را منظم کردم پاورچین پاورچین رفتم به سمت پائین
ولی اینجا هیچ کس حضور ندارد.
نکند رفتند و من را فراموش کردند!
وای نه
دیگر چی آدم به این بزرگی را مگر فراموش می‌کنند
آه یا الله خودت کمک ام کن
بعد از چند دقیقه که در حال متر کردن خانه بودم لمر از حویلی وارد خانه شد زود حجوم بردم به سمت اش و پرسیدم: لمر الله را شکر که هستی پس دیگرا کجا هستند؟
_ _ _ صبر کلثوم جان یک نفس عمیق بگیر چرا انقدر وارخطا شدی ما همه ما در حویلی هستیم من هم پیش خودت می‌آمدم.
_ _ _ وای لمر می‌دانی که چقدر ترسیدم من گفتم خی حتماً رفتند و مرا جا گذاشتند.
_ _ _ ههههههه وای امان از دست تو کلثوم اگر می‌رفتند هم که چی فقط ما اينجا آدم خور باشیم توبه کردیم.
_ _ _ نه چنین نیست ولی خب باز هم دگه
خا خیر بگذریم در حویلی چی می‌کنید؟
_ _ _ بخاطریکه مهمان های اضافی رفتند و فقط از خودگی ها ماند گفتیم برویم ما هم در حویلی بنشینیم راستی کلثوم حالا چطور استی؟
_ _ _ خو خی!
الحمدلله خوب استم نسبت به چند ساعت قبل.
_ _ _ کاکائو می‌خوری در این گونه حالات خوب است برایت.
با شیطنت گفتم: دایری مِلک یا نوتیلا مغز دار است یا نی؟
خندیده گفت: هیچ کدام یک قسم دیگر اش است که جدیداً آمده مغز دار هم است.
_ _ _ خیلی خوب اونش هم قبول است.
_ _ _ پس تو همین‌جا باش من زود می‌آیم!
_ _ _ درست است.
لمر رفت به سمت منزل دوم
در آیینه یک نگاهی به خود انداختم وای چی جور شده ام رنگ ام مثل گچ سفید شده! زود به سمت دستشوئی رفتم کمی آب به سر و صورت ام زدم تا کمی خوب شوم حجابم را هم منظم کرده برامدم به انگشت ام نگاه کردم یک انگشتر ام نیست نه دیگر!
نکند در اتاق خواب او آقای دیو افتاده
اففف حالا دوباره باید به اتاق اش بروم اگر بیاید چی؟
آه چی کار کنم یک دل را صد دل کرده رفتم وارد اتاق شدم
این بوی تلخ عطر ديوانه ام می‌کند
زود زود همه جا را گشتم ولی نیست که نیست آخر باید همین‌جا ها افتاده باشد اما چرا نیست
خم شده پایین تخت را نگاه می‌کردم که ناگهان آواز اش آمد
بلی بدبختانه خودش است زود از زمین‌ بلند شدم‌ چند دقیقه همینطوری در عقبم بود من هم روی بر نگرداندم آخر چطوری روی خود را دور می‌دادم از شرم در حال آب شدن استم لب پایینی ام را به دندان گرفتم.
بود که آوازش برامد: خوب هستی دردت آرام شده
؟
هه؟
مات ام برد انتظار چیز دیگری را داشتم ولی چرا حالم را پرسید؟
دردم؟
آه پس او شخص این بود که در اول وارد اتاق شده بود!
افففف  یا الله!
لمر زنده نمی مانم ات.
رخ ام را بر گردانده گفتم: الحمدلله شکر است‌ سلامت باشید!
_ _ _ اینجا کاری داشتی؟
لمر در پائین منتظر ات است.
_ _ _ او چیز است راستش
به این فکر کردم که این که خبر ندارد من در اتاقش خوابیده بودم
ولی حالا فهمیدم که فهمیده خب چیکار کنم
حالا اگر بگم افففف
_ _ _ تو چیز ادامه ندارد؟
یا الله باز این زود پسر خاله شد با من
_ _ _ من‌ چند بار شما را گفتم‌ که با من اینطوری صحبت نکنید؟
_ _ _  من‌ هم چند بار گفتم که دلیل اش این است که از من کرده کوچک استی.
_ _ _ اصلاً بی‌خیال
10👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مات ام برد یعنی شک ام درست بوده واقعاً همان برادر شان است. وقتی دید که متعجب نگاه اش دارم خودش محجوبانه سر خود را پایین کرده گفت: مشکلی است ؟ گفتم: نه نه مشکلی نیست حالا صدایش می‌کنم برای تان. راه خود را گرفته رفتم تا لمر را پیدا کنم دیدم که هنوز هم در حال…
می‌خواستم از اتاق خارج شوم که با حرفش ایستادم کرد
_ _ _ اینجا دنبال چیزی میگشتی؟
رویم‌ را برگردانده گفتم: چیز...
نه باید دنبال چی می‌گشتم؟ بعدش زود خارج شدم از اتاق.
ولی انگشتر را نیافتم خیلی دوست داشتم اش حیف دگه.
به طرف پایین رفتم لمر منتظر من بود سمت اش رفته گفتم: خوب چی شد کاکائو؟
_ _ _ بیا اینجا است میگم هات چاکلیت می‌خواهی جور کنم؟
گفتم نه او باشد به یک وقت دگه.
_ _ _ درست است پس بیا برویم در جمع ديگران.
_ _ _ برویم
همینطور در حال رفتن به سمت حویلی استیم از لمر پرسیدم: راستی من که خواب بودم تو آمده بودی در اتاق لمر؟
لمر در جایش ایستاد شد با لکنت گفت چیز است راستش...
_ _ _ چی چیز است؟
_ _ _ ها من بودم
آمده بودم دگه کی آمده می‌تواند.
فهمیدم که نمیخایه بگویه من هم زیاد در قصه اش نشدم!
گفتم: خوب است من گفتم لالای دیو مانند ات نيامده باشد.
گفتن این سخن من مساوی بود با رنگ پریده گی لمر وارخطا گفت: ننن نه نه نیامده بود گفتم که او مصروف کار بود در حویلی.
_ _ _ درست است حالی تو چرا انقدر رنگت پریده خوب استی؟
_ _ _ نه جانم چرا رنگم پریده باشد خوب استم بیا که زود بریم
_ _ _ درست است.
بعد از چند دقیقه قصه و خنده همه عظم رفتن کردیم با لمر و خاله راحیل خدا حافظی کردم ولی فلوران را نیافتم از لمر پرسیدم: لمر فلوران کجاست؟
_ _ _ نمی‌دانم شاید در اتاق شان باشند.
راستی کلثوم نبینم بعد از رفتن لالایم و فلوران شما هم رفت و آمد را قطع کنید فهمیدی؟
_ _ _ ههههه درست است دیوانه جان حالا حالا ها هستیم دلت جم باشد ولی این حرفت به خودت هم‌چنان صدق می‌کند با خبر
_ _ _ هاا دلت جم باشد بیست و چهار ساعت من احوال ترا می‌گیرم هههه!
_ _ _ نه نه من‌ را تیر از این شوربای چرب انقدر اش هم نه دگه ههههههه!
لمر خود را قهر گرفته رفت سمت دیگران که جمع شده بودند بلند گفت: مادر کلثوم من را جواب داد گفت زیاد خانه ما نیایی.


ادامه دارد...
13🍓4🔥1🥰1
گاهی نباش ...
خودت را بردار و کمی دورتر از قافله بایست ،
وجودت را از همه ی آدم هایِ اطرافت دریغ کن ...
ببین چه کسی نبودنت را حس می کند ؟!
چه کسی حواسش به حال و احوالاتِ توست ؟!
سکوت کن و منتظر بمان و ببین کدام آدمِ با معرفتی برایِ پیدا کردنِ تو ، پس کوچه هایِ تنهایی ات را زیر و رو می کند ؟!
کدامشان نگرانت می شود ؟!
و اصلا چه کسی ، برای نگه داشتنِ تو ، به خودش زحمت می دهد ؟!
اگر نبودی و دیدی آب از آبِ روزمرِگی هایشان تکان نخورد ، تعجب نکن !
رسمِ آدم ها همین است ؛
اگر بودی که هیچ ...
اگر نبودی ، دیگران هستند !!!
این تویی که باید عاقل باشی و خودت را برایِ چنین جماعتِ بی تفاوت و بی عاطفه ای ، خرج نکنی ... !
2
Forwarded from . (ܟߺࡄ🤍ࡅ࣪ߺߊ‌‌ܩܢ‌‌)
ما رویا می بافیم
و هیچکس نمی تواند رویا را
در ما خاموش کند.!🌱

صبح زیبایتان بخیر🤍
3
جمعه...!

استوری هر کی باز میکنی
نوشته که ….

یادی کنیم از اونا که نیستن !
خب یاد کن از اونا که هستن

باید حتما بمیرن تا یادشان کنیم🫠💔!
💔5