چـکـامـهـ زار 🌘📜
455 subscribers
540 photos
75 videos
10 files
365 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
عالمی را یک سخن ویران کند...

✍️🏻#مولانای_بلخی
💔2
https://t.me/Qura_n11

جوین دوستا
👍1🥰1
الله خودش به آن دل های کمک کند که جز خودش هیچکس از شکسته بودن شان با خبر نیست!

#دوشیزه_سادات
2❤‍🔥1🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
بعد از اینکه سفره جمع شد دوباره میوه تازه آوردند برای خوردن. لمر: دخترا میگم بیایید برویم بالا کمی ساعت تان تیر شود کمی هم خانه و حویلی را بگردین چطور است؟ فلوران: درست است جانم پس برخیزید برویم..... لمر: خوش آمدید به اتاق من. _ _ _  تشکر خوش باشی هههه عایشه…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_ دوازدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات

دوباره لمر رو به من کرده پرسید خودت چی؟
گفتم: من فعلاً سال آخری استم در مکتب.
با ذوق گفت: وای چی میگی من و تو هم سن برآمدیم!
با شوخی گفتم: هه کی گفته هر کی گفته مزاح کرده همرایت، تو این تنه و توشه خود را بیبین بعد از من گک را بیبین کجا به هم سن ها می‌مانیم ههههههه.
لمر که از اعصبانیت داغ آمد گفت: ها خوب ریشخندی کن ولی هم سن استیم عزیزم ساری دگه.
_ _ _ خا صحیح است وی.
  _ _ _ بلای وی
_ _ _  درد وی.
لمر پرسید: کدام رشته را دوست داری بخوانی؟
گفتم: اداره و تجارت.
دوباره  کف زده و با ذوق گفت: وای چی میگی رشته دل‌خواه من!
دوباره با مزاح گفتم: یعنی دگه از سیالی پس نمانی.
همه خندیدن!
به شمول خود لمر.
این‌بار فلوران از لمر پرسید خودت چی؟
گفت:  فعلاً سال آخر مکتبم‌ است بعداً ان‌شاءالله من هم دوست دارم‌ رشته اداره و تجارت را بخوانم.
_ _ _ خا بسیار خوب رشته خوبِ است.
گفت: بلی ولی نه به اندازه رشته های شما ههههههه.
همینطور گرم قصه بودیم.
مریم رو به لمر کرده گفت: لمر راستی یک‌ سؤال!
_ _ _  بپرس جانم
میگم تا جاییکه به یاد دارم خاله راحیل گفته بود که سه پسر دارد درست میگم؟
_ _ _ هاا جان همینطور است.
_ _ _  پس یک‌ برادر دیگرت کجاست؟
گفت: خب او برادرم در ولایت هرات است آنجا در دانشگاه مشغول تدریس است.
حالت روحی لمر کمی دگرگون شد!
فلوران وقتی دید که لمر ناراحت شد مریم را گفت: این چه سوالی است که می پرسیند؟ زنده‌گی شخصی مردم را به شما ها چی؟
مریم مظلومانه گفت: ببخشید من قصد ناراحت کردن اش را نداشتم فقط پرسیدم.
لمر دوباره از حالت ناراحتی به حالت شوخ اش درآمده و گفت: نه بابا چیزی نیست فقط کمی دل تنگ اش شدم بس دیگر چیزی نیست.
پرسیدم: لمر شما از کجا هستين؟
گفت: پدرم از هرات است و مادرم از نورستان ولی کلاً من با برادرانم در کابل به دنیا آمدیم و اینجا بزرگ شدیم.
خا بسیار خوب پس به همین خاطر است که انقدر زیبا هستین!
_ _ _  ههههه ها ماشاءالله
ولی شما هم همه تان خیلی زیبا هستین ماشاءالله!
شما از کابل هستین درست میگم؟
کابلی های اصیل ههه!
خنده کرده گفتم: ها ما کابلی های اصیل هستیم
شما کابلی های بدل هههه!
گفتم: پس نامت را هم حتماً خاله راحیل انتخاب کرده چون پشتو است درست میگم؟
_ _ _ ها دقیق فرمودید بانوی من
اسم من را مادرم انتخاب کرده ( لمر ) معنایش را می‌فهمید حتماً دگه به معنای خورشید است ولی از برادر هایم را پدرم انتخاب کردند.
مریم گفت: خا خی، اسم های برادر هایت تمامش عربی است درست؟
_ _ _ همم عربی است چون پدرم زبان عربی را خیلی عالی یاد دارد و خیلی هم دوست دارد از بهر آن این اسم ها را گذاشته.
مریم: چی میگی کاکا حسام عربی یاد دارند؟
_ _ _ ها کاملاً مثل عرب های اصیل صحبت می‌کند.
مریم: از ما هم کلثوم عربی خیلی عالی یاد دارد.
لمر با تعجب گفت: چی میگین؟
کلثوم تو یاد داری عربی؟
گفتم: همم خوب است دگه یاد دارم.
3
لمر: خا پس ترا با پدرم رو به رو کنیم هر دوی تان عربی صحبت کرده بنشینید ههههه!
_ _ _ ها همینطور می‌کنيم.
همه گی مشغول قصه،شوخی و مزاح بودیم
  با لمر خیلی صمیمی شدیم گر چه ما دختران اجتماعی هستیم زود صمیمی می‌شويم با همه.
احساس کردم که حجابم نا منظم‌ شده باید منظم‌اش می کردم.
رو به لمر کرده گفتم لمر جان میشه دستشویی را نشانم بدی؟
با مهربانی گفت: حتماً جانم بیا با مه.
_ _ _ درست است.
_ _ _ بیا اینم دستشویی کمی اتاق های اینجا پیچیده است اتاق ما را خو به یاد داری که کدام بود؟
گفتم: خب راستش نه تمام‌ اتاق های اینجا یک قسم‌ است.
_ _ _  ههههههه از همین خاطر پرسیدم بیبین او اتاق روبه رو را می بینی از اون طرف راست بیا اتاق اول فهمیدی؟
_ _ _ خاا درست است برو خیر است نخواهد که گم‌ شوم گر چی با این خانه که شما دارید آدم خود را گم‌ می‌کند بعد اتاق را در جایش بگذار ههههههه.
_ _ _ هههههه خدا نزنیت کلثوم.
_ _ _  آمین خاا دگه خیر است تو برو من پیدا می‌کنم تان دلت جم.
_ _ _ مطمئن استی اگر می خواهی که منتظر بمانم؟
_ _ _ وای نه لمر جان برو مه خودم می آیم هله جانم برو دیگر.
_ _ _ خاا درست است.
در آیینه به چهره خود نظر کردم وای چقدر گونه هایم سرخ شده واقعاً هم که خیلی زیبا شده ام!
  مشغول‌ منظم کردن حجابم‌ شدم وقتی که دوباره به طرف اتاق می رفتم فراموشم شد که دخترا در کدام اتاق بودند!
باش تو لمر چی گفت آهاا گفت رو به روی بیا بعد از او......
اوففف بعد از او چی گفت دگه گر چی حافظه ضعیفی ندارم ولی خب چیکار کنم تمام اتاق های شان یک رقم است خو
چی فایده از همینطور خانه دشت و در مانند!
اوفف دگه اوفف!
من هم الله توکلی داخل همین اتاق رو به رو شدم هنگامی که داخل شدم فضای اتاق خاموش و تاریک تاریک بود!

ادامه دارد....
4🔥1
ریکت و کامنت فراموش تان نشه🙃
3🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
لمر: خا پس ترا با پدرم رو به رو کنیم هر دوی تان عربی صحبت کرده بنشینید ههههه! _ _ _ ها همینطور می‌کنيم. همه گی مشغول قصه،شوخی و مزاح بودیم   با لمر خیلی صمیمی شدیم گر چه ما دختران اجتماعی هستیم زود صمیمی می‌شويم با همه. احساس کردم که حجابم نا منظم‌ شده باید…
اما بوی عطر تلخ که تمام فضای اتاق را گرفته بود خیلی  عالی و آشنا است و واقعاً من عاشق این قسم عطر های تلخ استم.
چراغ اتاق را روشن کردم دیکور اتاق کاملاً سیاه است از تعجب دهنم باز ماند این اتاق از او است.
در بالای تختی که همه چیزش سیاه می‌زند از خود تخت شروع تا پشتی و رو جایی، همه اش سیاه است!
یک عکس خودش هم بند است!
عکسی که با یک ژست خاص گرفته شده. مثل روز اولی که دیده بودم اش بلوز سفید ساده فری سایز با کرتی سیاه که آستین هایش را بالا زده همرا با پتلون و کرمچ هم رنگ کرتی اش بر تن دارد !
یک دستش در جیب سمت چپش قرار دارد و همان لبخند کجی را که تا حال دیده ام بر لبانش است آخر این دیو اصلاً خندیدن یاد ندارد. حالا که می‌بینم همیشه وقتی مرا میبینه چنین لبخند کجی بر لب می‌داشته باشد. واقعاً خیلی آدم عجیبِ است!
چشمانش را پوشانیده با
عینک سیاه آفتابی
برای یک لحظه نا خود آگاه گفتم: فَتَبارَکَ اللهُ اَحسَنُ الخالِقین....
دوباره زود خود را جمع و جور کردم.
یعنی این پسر مغرور نا حق خود را مغرور نمی گیرد تمامش از بهر این زیبایی هست.
شاید فکر کنید که زیبایی فقط برای دخترا می باشد ولی نه این بشر ثابت کرد که پسرا هم زیبا و هم جذاب می باشند.
هنگامی که می‌خواستم از اتاق خارج شوم چشمم به کتابخانه کنج اتاق بر خورد کرد این حس کنجکاوی یک روز من را تباه خواهد کرد!
رفتم و یک نگاهی گذرایی انداختم واقعاً خیلی کتاب های عالی وجود دارد اما بیشر کتاب ها مربوط به شمس و مولانا است‌!
وقتی بیشتر دقت کردم از تمام شاعران مشهور یک کتاب حتمی وجود داشت از مولانا شروع تا خیام، سعدی وغیره وغیره.
واقعاً هیچ دل کنده نمی‌توانستم از این اتاق نمی دانم گویا چیزی دارد و مرا نگه می دارد.
وقتی روی خود را بر گرداندم دیدم که او با همان لبخند کج اش و دستی که در جیب سمت چپش پنهان کرده بود ایستاده است و مرا تماشا دارد. اول  خیلی شوکه شدم و ترسیدم چون جن واری خاموش ایستاده بود دست و پای خود را گم کردم بر یک لحظه.
وقتی دید که متوجه آمدن اش شدیم دوباره آن لبخند کج اش را جمع کرد ولی دستش هنوز هم‌ در جیبش قرار دارد. جدی پرسید: کاری داشتی؟
چرا اتاق مردم را دید می زنی؟
حیران مانده بودم که حالی جواب این را چی دهم.
به تته پته افتیدم و گفتم‌ چیز است راستش من......
بی حوصله گفت:_ خب خودت چی؟
طرف چهره جدی‌ و بی حوصله اش که دیدم خود را جمع و جور کردم دوباره با اعتماد به نفس کامل و جدیت گفتم : من اتاق لمر را گم کردم فکر کردم این اتاق او است از اون خاطر وارد اینجا شدم ماشاءالله با این خانه دشت و درر که شما دارید سگ صاحب خود را گم می کند باز من خو فقط یک اتاق را گم کردم.
خب اشتباه می‌شود دیگر.
گفت:_ خیلی خوب درست است حالا چرا جنگ داری و ها گفتی خانه ما مثل چی است؟
_ _ _ اولاً من جنگ ندارم عادی صحبت دارم با شما ثانیاً شما چرا اتقدر عامیانه با من صحبت میکنین؟ و ماند گپ‌دیگر تان گفتم که مثل دشت و درر است خانه  تان.
_ _ _ خاا اولاً اگر عادی صحبت کردن خودت اینطور است خدا از جنگ کردن ات پس نجات دهد، دوماً چون از من کرده خورد هستی دلم‌ هر قسم که صحبت کردم همراه ات سوماً این سخن ات چی معنا دارد؟
خوب بهتر است جنگ مرا نبینید در ضمن، اینکه من خورد هستم از شما کرده باعث نميشه هر قسمی که دوست داشتین با من صحبت کنید.
و ماند حرف دیگر تان
به سختی خنده خود را مهار کردم حالا بیا و پوره کن بیچاره چطور خود را مظلوم‌ میگیرد این‌ کتره را هم نمی داند منم که مضر آدم گفتم: بهتر است کار خانگی تان باشد.
  بسیار با جدیت گفت: خیلی خوب حالا اگر اجازه دهید در اتاقم کار دارم.
_ _ _ البته صاحب اجازه استین باز هم خیلی ببخشید
می‌شود اتاق لمر را نشانم دهید؟
_ _ _ از این اتاق که خارج شدی دست راست اتاق اول.
بسیار خشک و سرد گفتم: تشکر.
بسیار آهسته قسمی که فقط خودش بشنود گفت: تشکر را هم یاد داشتی؟
و اما با گوش های تیز و فعالی که من دارم هیچ چیز از قلم‌ نمی مانم بلند گفتم الحمدلله بلی هاا یاد دارم مثل بعضی ها نیستم که حتی نشناسم تشکری چی است و چه معنا دارد.
همه این ها را با سردی گفتم و از اتاق خارج شدم.
بعد از چقدر ساعت تیری قصه خنده و مزاح با دخترا ما هم عظم رفتن کردیم.
مادرم رو به خاله راحیل کرد و گفت: باز هم زحمات تان را می بخشید خیلی به زحمت ساختیم تان امشب.
_ _ _ نه سعادت جان چی زحمت همین‌که دعوت ما را قبول کردین و قدم رنجه کردین همه چیز است.
_ _ _ تشکرر سلامت باشی راحیل جان.
با همه خدا حافظی کردیم وقتی در حویلی برامدیم همه مردان ایستاد بودن از جمله او پسر دیوانه.
3👎1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
لمر: خا پس ترا با پدرم رو به رو کنیم هر دوی تان عربی صحبت کرده بنشینید ههههه! _ _ _ ها همینطور می‌کنيم. همه گی مشغول قصه،شوخی و مزاح بودیم   با لمر خیلی صمیمی شدیم گر چه ما دختران اجتماعی هستیم زود صمیمی می‌شويم با همه. احساس کردم که حجابم نا منظم‌ شده باید…
با پدر و برادر بزرگش خداحافظی کردم ولی با خودش نه. به نظر می آمد که می‌خواهد چیزی بگوید ولی چهار طرف را که دید هیچ چیز نگفت.
من هم بی‌خیال شده سوار موتر شدم. از آیینه دیدم که خیلی عجیب عجیب نگاه دارد، او هم مرا !
ولی در قصه اش نشدم همگی سوار موتر شدیم و به سوی خانه حرکت کردیم. در طول راه همه ما دخترا سخن می‌گفتیم و از ته دل می خندیدیم چقدر این خانواده مهربانمان را دوست داشتم. هر قدر از الله مهربانم برای داشتن چنين خانواده شکر گزاری کنم باز هم کم است.
وای هیچ جا خانه خود آدم نمی‌شود.
مریم: هاا ولا راست میگی.

                                 
   ‌***

وای مادر جان حالا ضرور است که اون ها مارا مهمان کردند ما هم اون ها را مهمان کنیم؟
_ _ _ هاا ضرور است جان مادر دَین است باید ادا شود اون ها  ما را مهمان کردند خیر بیبینیند ما هم اون ها را مهمان می‌کنيم در این چه گپ است دیگر.
فلوران: عزیز من خوردن دادن هم دارد.
_ _ _ خاا درست است گپی نیست خو باز هم...
خیر باشد بگذریم.
7🔥1
ریکت و کامنت فراموش تان نشه🙃
6🔥1
جوین دوستا
چـکـامـهـ زار 🌘📜
https://t.me/TextRain1
کانال قشنگی است !
دوست داشتین جاین شوید.
اینجا هم قرار است رمان جذابی نشر شود🫠🙃ان‌شاءالله
.
🌻💛
آنچنان جای گرفتی، تو به چشم و دل من
که به خوبان دو عالم نظری نیست مرا

#حضرت_مولانا

شعر دل‌خواه تان را کامنت کنید🫠
2
4
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_سيزدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات

بخاطر اینکه اونا مهمان کردن ما را
مادر جان من هم اون ها را به شب پنجشنبه دعوت کرده. اوفف یعنی او کوه از غرور را دوباره ملاقات می‌کنم یا الله خودت برایم صبر بده.
_ _ _ کلثوم بیاا که اینجا کار استی.
‌‌‌‌‌ _ _ _ خاا آمدم.....

****

                 مریم: کلثوم....
  هله زود شو دگه تا بحالی تو آماده نشدی حالی می آیند مهمانا!
_ _ _  آمدم، آماده استم
در آیینه اتاق  یک نظر انداختم به خود مثل همیشه خیلی زیبا شده ام لباس هایم پنجابی به رنگ لاجوردی است چادر ام را حجاب گونه بر سر کرده ام  با چهره بدون فیشن واقعاً هر کسی که حجاب می‌کند چهره اش یک رقم دیگر نورانی می‌شود کمی عطر هم فقط در گلویم زدم تا بویش زیاد مست نکند و رفتم به طرف پایین.
مه آمدم!
خواهران زیبایم از قبل آماده شده بودن و خب این بار هم یکی ما از دیگر ما زیباتر شدیم. رو به خواهرانم کرده گفتم: ماشاءالله جوانه مرگی ها چطور مقبول شدین در همین لحظه سحر هم پایین شد برای سحر هم گفتم ماشاءالله به خانم برادر زیبایم.
و اونا هم متقابلاً جوابم را دادن.
اما مریم مضرر...
وای دگه یعنی این مضریت در رگ،رگ برادرا و خواهران محترمم است.
مریم: جان جان تو یک نگاه به طرف ما هم بینداز گناه داریم.
با این لحن صحبت کردنش همه ما ضعف کردیم از خنده. من هم گفتم: با این  لاتی ات اصلاً نگاه نمی‌کنم و یک چشم غره رفتم.
گفت: جان نکوو دگه از این زیبایی محروم ما.
برای یک لحظه واقعاً شرمیدم چون برادران محترمم هم در این سخن مریم حضور پیدا کردن و تمام سخن هایش را شنیدن یک چُندی از پهلوی مریم گرفتم و زیر لب قسمی که فقط خودش بشنود برایش،گفتم مریممم
آرام نمی نشينی باز مرا با این سخن هایت مورد توجه برادران محترم ما قرار نده.
_ _ _ آخ آخ آخ افگارم کردی وحشی جان خاا صحیح است! چپ شدم درست شد؟
_ _ _ هاا آفرین دختر خوب.
مریم با چهره که خود را به دلش قهر گرفته بود گفت: نمی دانم که من بزرگ هستم یا جناب که انقدر آزار و اذیت می‌کنی و میزنی منِ بیچاره را.
گاهی فراموشم میشه که من بزرگ هستم نه تو!
خیلی خنده ام گرفته بود نتوانستم خود را کنترول کنم و آواز خنده ام تا آسمان هاا می‌رسید با خنده که داشتم گفتم: جان خواهرک زیبای مه خواهر بزرگ مه چراا دروغ میگی این خو تو هستی که بیست و چهار ساعت روزت را یک دقیقه اش را بدون آزار دادن من نمی‌گذرانی واقعاً با آزار دادن هایت مرا به بینی رساندی مرا!
دوباره با خنده خبیثانه گفت: خوبت می‌کنم نگاه کن چقدر تو خوشبخت آدم استی که مرا داری.
اصلاً از اعصبانیت چند دقیقه پیشش خبری نبود واقعاً حیران مانده بودم با این خلقت.
من هم برایش گفتم: خاا بگذریم تو باز اعتماد به نفس ات به اعتماد به سقف مبدل شده.
با چهره مغرور گفت: زورت ندهد دیگر خواهرم.
دوباره خنده ام گرفت خدا خو نزنیت مریم از دست خنده حس می‌کنم حجابم سست و نا منظم شده.
_ _ _ نه شیطان این حس ها را در دلت میاره حجابت کاملاً درست است.
این بار با مضریت و چهره جدی گفتم: مریم چند دفعه گفتیم ترا که اینطور حس هارا در دلم نینداز باز هیچ گپ در گوشت نمی‌رود!
دوباره
خنده، حالا نخند کی بخند .
_ _ _ تو گوسفند را برو که زنده نمی مانی از پیشم مرا به دلش شیطان فرض کرده واقعاً متأسفم کردی.
با خنده که اصلاً کنترول نمی‌شد گفتم: این اشک های گرم و مزاحم و دوباره قهقهه.
_ _ _ بمیر منفجر نشوی یک بار با این خنده هایت.
_ _ _ نه نمیشم دلت جم.
بعد از چند دقیقه دوباره به حالت نرمال برگشتیم
مریم گفت:_ راستی کلثوم تو در لباس هایت عطر زدی ولی هیچ معلوم نمیشه چرا؟
گفتم:__چونکه قبل از اینکه شما محترمه اتو کنید اش عطر زده بودم تا درست بنشیند در لباس.
_ _ _ خاا حالی چرا انقدر جان کنی خو حالی باز بزن وی.
_ _ _  مریم جان تو خو عطر نزدی؟
زدی؟
_ _ _ نه تا بحال.
فکر کنم در لباس های تمام ما این کار را کردی چون اصلاً نیاز نیست که عطر بزنیم.
گفتم:_ بلی هاا خواهرم چقدر خوشبخت استی که مرا داری.
_ _ _ هاا بسیار از خوشبختی زیاد کم است جان دهم.
_ _ _ ههههه آفرین تو همینطور ریشخندی کن ولی در آخرت ات به درد ات میخوره این نیکی هایم.
_ _ _ خاا چطور؟
بیبین یک داستان را برایت تعريف کنم:
( روزی یک زن از پیش رسول الله
{ص} می گذشت و بوی عطر آن به مشام رسول الله رسید و بعد رسول الله به آن زن گفت خانه که رفتی غسل کن.
حتی تا این حد بوی عطر تأثیر دارد چون وقتی نامحرمی از پهلویت می‌گذرد و تو عطر زده ای و بوی آنرا استشمام می‌کند این یعنی تو زنا کردی. )
پس باید خیلی متوجه بود.
_ _ _ چی میگی تو!
6👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل. نویسنده: #دوشیزه_سادات  قسمت:#_سيزدهم ناشر: #دوشیزه_سادات بخاطر اینکه اونا مهمان کردن ما را مادر جان من هم اون ها را به شب پنجشنبه دعوت کرده. اوفف یعنی او کوه از غرور را دوباره ملاقات می‌کنم یا الله…
شنیدیم که عطر زدن در بیرون گناه دارد ولی تا این حد نه دگه.
_ _ _  بلی هاا خواهرم بعد از این خیلی مراقب باش درست است که می‌گیم فقط یک عطر زدن است و خوشبو می‌سازد اما همین خوشبویی باعث زنا هم‌ می‌شود و می دانی که زنا چقدر گناهش بزرگ است.
***
زن هنگامی که می‌خواهد به مجالس زنانه برود و در مسیر خود با مردها روبرو نمی‌شود عطر زدن برای او جایز است. ولی جایز نیست که عطر بزند و به بازار، که مردها در آنجا هستند برود. پیامبر ص فرموده‌اند: «أیما امرأة أصابت بخوراً فلا تشهد معنا العشاء»، «هر زنی که عطر زده است پس با ما در نماز عشاء شرکت نکند»
الله متعال می‌فرمایند: « وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الْأُولَی »(الأحزاب: 33).
«و شما در خانه‌های خود بمانید و همچون جاهلیّت نخستین (در میان مردم) ظاهر نشید، اندام و وسائل زینت خود را در معرض تماشای دیگران قرار ندهید».
از مظاهر خودنمایی نشان دادن زیبایی‌هایی مانند صورت و سر و غیره.
و برای خودداری از این عمل حدیث پیامبر ص کافی است که می‌فرمایند: «أیما امرأة استعطرت ثم خرجت فمرت علی قوم لیجدوا ریحها فهی زانیة وکل عین زانیة»،
«هر زنی که عطر بزند، سپس [از خانه] خارج شود و از [کنار] گروهی رد شود تا بوی عطر او را احساس کنند، پس او زنا کار است و هر چشمی که او را می‌بیند، زناکار است».
مریم: خاا بعد از این‌ متوجه می باشم ملا صاحب.
ولی اینجا خو نامحرم نیست.
_ _ _ آفرین خیر بیبینی.
خاا پس اون مهمان های که می آیند چه هستند خواهر من؟
_ _ _ درست است برادر های لمر هم‌ می آیند اونا را حتماً میگی دگه،
_ _ _ بلی هاا عاقلان را یک اشاره کافیست.
_ _ _  بلی بلی کم کتره بگو.
بریم‌ که سر و صدای شان می آید حتماً آمدند.
_ _ _  هاا بریم آمدند.
رفتیم به پذیرایی شان با تمام شان احوال پرسی کردیم ولی او مغرور خان نبود.
مادرم: راحیل جان‌ پسرا کجا هستند؟
راحیل: اونا در شرکت کمی کار داشتن ما هم به همین خاطر ناوقت شد وگرنه ما وقت تر می آمدیم‌ اونا هم بعد از چند دقیقه می آیند بخیر.
مادرم: خاا درست است پس بفرمایید داخل برین.
داخل سالن شدند و ما هم رفتیم تا چایی آماده کنیم. سینی چای را گرفته به طرف سالن رفتیم.
بعد از اینکه چایی ها را تقسیم کردیم آواز پسرا آمد.

ادامه دارد...
6