Forwarded from نۨاٰگڡ࣪ࣾتٙ࣫ه࣬ ه࣬اٰݺ࣮ دࣸلۙ 💚 (〚Miss ༆Sadat]🦋)
فکت:
تمیز کردن گالری گوشی سخت تر از تمیز کردن اتاقه.
تمیز کردن گالری گوشی سخت تر از تمیز کردن اتاقه.
حق☹️
😁3
چـکـامـهـ زار 🌘📜
یک خانم میان سال با یک آقای میان سال پیش آمدند خانم میان سال با بسیار مهربانی پرسید دخترم حالت خوب است زیاد خو صدمه ندیدی؟ گفتم نخیر نی شکر الحمدلله کاملاً خوب استم. عمر شروع کرد به معرفی فهمیدم که مادر و پدر شان هستند پسرک مغرور کم اعصابش خراب معلوم میشد…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_هشتم
ناشر: #دوشیزه_سادات
مادر اش رو به فلوران کرد و گفت: دخترم آدرس خانه تان را بده برایم می خواهم باز هم
به دیدن این قندولک بیایم. فلوران با مهربانی گفت: لازم نیست خاله جان نا حق خود را به زحمت نیندازید.
____نی دخترم زحمتی چی میخواهم یک بار مادر جانت را هم از نزدیک بیبینم.
_ درست است پس..
آدرس را دادن و آنان خدا حافظی کردن و رفتند.من هم بعد از چند معاینه داکتر مرخص شدم و به طرف خانه رفتیم. داخل خانه که شدم مادرم اولین نفر آمد پیشم از چشمان سرخ شان معلوم میشد که گریه کردن بر چند لحظه در آغوش گرفتنم احوالم را پرسیدند.......
دو روزی از حادثه من با او پسر مغرور می گذشت در جایم دراز کشیده بودم
مریم آمد و گفت: کلثوم یک چیز را میفهمی؟
_____ گفتم: نی تو بگو که بفهمم.
_____ میفهمی معنای این گپ را جدیداً فهمیدم.
__معنای کدام گپ ره؟
__ این که بته بد را بلا نمیزنه
همینطور که از فرط خنده کم مانده بود ضعف کند به سویش حجوم بردم یک چند تا زدمش و گفتم: یاا الله چه گناهی را مرتکب شده بودم که چنین خواهری نصیبم کردی؟
___خوش هم باش که این چنین خواهر زیبا و دلربا داری.
__ هاا امشب یک دو رکعت نماز شکرانه هم میخوانم بخاطرت.
__ نی دگه انقدر به زحمتت روا دار نیستیم و باز خنده.
یک لا حول کردم و گفتم مريم بیرون برو اگر نی مادرم را صدا میکنم.
__ خاا اینه رفتم گفتم مریض استی کمی ساعت تو هم تیر شود از من هم.
__ خیر بیبینی ساعتم به اندازه کافی تیر است.
__ خاا خی تو قصه کن
هیچ وقت نشد بگو تو همرای کی تصادف کردی چه شکلی بود قصه کن انی!
گفتم:_ فضولو بردن جهنم.
____ ولی گفتند هیزمش تره.
تو آمدی مرا به چالش میکشی عزیز خواهر.
_____ نخیر استغفرالله مگر میشود مریم کبیر را به چالش کشید؟
_____ نه نمیشود خاا حالی تو قصه کن زود شو.
__ خوب چی قصه کنم با یک موتر فرونر تصادف کردم!
__ خاا خی از موترش معلوم میشه که پولدار بوده.
باز چی شد نفرش هم خوبش بود یا نی؟
_____ تو چشم سفید را فقط که خودمان پول دار نیستیم.
____ درست جواب بده
میگی یا نی؟
____ خاا..
هاا خوبش بود
____ نامش چی بود گفت برت؟
____ آه خدایا لعنت بر فضول محله.
____ خدا نکند دیوانه!
خا نام اش را گفت برایت یا نی؟
____ هاا گفت نامش.... کمی مکث کردم تا کمی کفری شود بعد دوباره ادامه داده گفتم:
دیان بود.
__ ایله به ایله کلثوم جان
__ فقط خنده کردم و چیزی نگفتم.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_هشتم
ناشر: #دوشیزه_سادات
مادر اش رو به فلوران کرد و گفت: دخترم آدرس خانه تان را بده برایم می خواهم باز هم
به دیدن این قندولک بیایم. فلوران با مهربانی گفت: لازم نیست خاله جان نا حق خود را به زحمت نیندازید.
____نی دخترم زحمتی چی میخواهم یک بار مادر جانت را هم از نزدیک بیبینم.
_ درست است پس..
آدرس را دادن و آنان خدا حافظی کردن و رفتند.من هم بعد از چند معاینه داکتر مرخص شدم و به طرف خانه رفتیم. داخل خانه که شدم مادرم اولین نفر آمد پیشم از چشمان سرخ شان معلوم میشد که گریه کردن بر چند لحظه در آغوش گرفتنم احوالم را پرسیدند.......
دو روزی از حادثه من با او پسر مغرور می گذشت در جایم دراز کشیده بودم
مریم آمد و گفت: کلثوم یک چیز را میفهمی؟
_____ گفتم: نی تو بگو که بفهمم.
_____ میفهمی معنای این گپ را جدیداً فهمیدم.
__معنای کدام گپ ره؟
__ این که بته بد را بلا نمیزنه
همینطور که از فرط خنده کم مانده بود ضعف کند به سویش حجوم بردم یک چند تا زدمش و گفتم: یاا الله چه گناهی را مرتکب شده بودم که چنین خواهری نصیبم کردی؟
___خوش هم باش که این چنین خواهر زیبا و دلربا داری.
__ هاا امشب یک دو رکعت نماز شکرانه هم میخوانم بخاطرت.
__ نی دگه انقدر به زحمتت روا دار نیستیم و باز خنده.
یک لا حول کردم و گفتم مريم بیرون برو اگر نی مادرم را صدا میکنم.
__ خاا اینه رفتم گفتم مریض استی کمی ساعت تو هم تیر شود از من هم.
__ خیر بیبینی ساعتم به اندازه کافی تیر است.
__ خاا خی تو قصه کن
هیچ وقت نشد بگو تو همرای کی تصادف کردی چه شکلی بود قصه کن انی!
گفتم:_ فضولو بردن جهنم.
____ ولی گفتند هیزمش تره.
تو آمدی مرا به چالش میکشی عزیز خواهر.
_____ نخیر استغفرالله مگر میشود مریم کبیر را به چالش کشید؟
_____ نه نمیشود خاا حالی تو قصه کن زود شو.
__ خوب چی قصه کنم با یک موتر فرونر تصادف کردم!
__ خاا خی از موترش معلوم میشه که پولدار بوده.
باز چی شد نفرش هم خوبش بود یا نی؟
_____ تو چشم سفید را فقط که خودمان پول دار نیستیم.
____ درست جواب بده
میگی یا نی؟
____ خاا..
هاا خوبش بود
____ نامش چی بود گفت برت؟
____ آه خدایا لعنت بر فضول محله.
____ خدا نکند دیوانه!
خا نام اش را گفت برایت یا نی؟
____ هاا گفت نامش.... کمی مکث کردم تا کمی کفری شود بعد دوباره ادامه داده گفتم:
دیان بود.
__ ایله به ایله کلثوم جان
__ فقط خنده کردم و چیزی نگفتم.
❤6
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل. نویسنده: #دوشیزه_سادات قسمت:#_هشتم ناشر: #دوشیزه_سادات مادر اش رو به فلوران کرد و گفت: دخترم آدرس خانه تان را بده برایم می خواهم باز هم به دیدن این قندولک بیایم. فلوران با مهربانی گفت: لازم نیست خاله…
__ پس نام اش هم خوبش بوده اولینبار است میشنوم این اسم را.
گفتم: ها بر منم این اسم کاملاً جدید است.
فلوران و عایشه همبه جمع ما پیوستند!
مریم همراه با خنده گفت: دیدی تنها من فضول نیستم.
گفتم: بلی بلی دیدم.
دوباره مریم با کنجکاوی گفت: این دیان چی معنی دارد؟
گفتم: اسم عربی است!
____ پس خاا.
حالی معنایش را بگو تو خو حتماً میدانی چون عرب زبان استی.
گفتم: یک قسم میگی عرب زبان استی فقط که در عربستان به دنیا آمده باشم.
خندیده گفت: کم از اونا هم نیستی دلت جم، حالی بگو که چی معنا داره؟
__ خاا میگم دیان به معنای قاضی، داور، حاكم، پاداش دهنده، فرمانده معنا میدهد.
_ اوهی چی یک معنای.
ولی میگم اسمش به قواره اش میخورد یا نه؟
____ وای یا الله صبر عطا کن برایم حالا به همین تو چی معنا و دگه دگه اش را.
____کلثوم میزنمت آدم واری پاسخ بده.
هاا میخورد مریم جان اگر میگی که خودشه بیارم پیشت تا دلت کاملاً جمع شود.
با مضریت گفت: نه دگه انقدر به زحمت هایت روا دار نیستیم.
مریم دوباره رو به فلوران کرده پرسید: راستی فلور شما هم رفته بودین این حرف های کلثوم راست است؟
فلوران گفت: هاا راست است پسرک خوبش بود!
با شیطنت گفتم: برادرش هم خوبش بود انی؟
چهره خود را کمی جدی کرد و گفت: هاا خوب بود دگه.
_ چی میگی برادرش هم بود؟
_دوباره فضول خانم شروع کرد.
__کلثوم در حادثه نمُردی ولی اينجا من میکشمت.
__ خا خا صحیح است وحشی جان
هاا برادرش هم بود بسیار آدم خوب بود و جذااب.
___ وای خداا جان کاملاً رمان ها واری وای وای.
فلوران یکتا گک در پشت سرش زد و گفت شما قَرچَه ها را چی به این گپ ها؟
باز رمان خواندن هایت زیاد شده هه خوب خیالاتی شدی.
کلثوم تو هم رمان می خوانی؟
___ نخیر
خوب راستش میخوانم اما کم.
مره خو می بیبینین که دخترک خوب مصروف درس هایم استم. حیران استم به مریم انقدر رمان میخواند باز در دانشگاه هم نمره کامل میگیره نمی دانم این چه قسم جانور هست؟
__ مریم در حالیکه از خنده کم مانده بود منفجر شود گفت: بلی بلی همینطور است. من هم درس می خوانم هم رمان تا بحال نمراتم را دیدین که کم باشد؟
ندیدین.
دیگر چی میگین خی.
فلوران گفت: خاا بخوانین خوب مگر متوجه باشید خیالاتی نسازد تان.
___ به چشم.
راستی عایشه شما چطور که انقدر آرام هستين از شما بعید است که اینطور آرام باشید؟
___ به نظرم فلوران به اندازه کافی لگاند تان به مه چیزی به گفتن نماند.
__هههههههه
___ اوو دختراا آرام نمی باشید صدای خنده تان تمام حویلی را گرفته.
این قُمندان صاحب خانه مان( مادرم) بود که سر مان داد زده گفت.
ما هم با بسیار عاجزی گفتیم:__ خاا مادر جان آرام مینشینیم !
همان لحظه دروازه خانه تک تک شد!
آواز مادرم می آمد که احوال پرسی داشتند خواهران فضول و کنجکاو منم رفتند تا بیبینند کی است ولی من اصلاً حوصله نداشتم سنگین در جایم نشسته بودم. رمان ملت عشق را نشانی کرده بودم می خواستم دوباره شروع به خواندن کنم که.....
ادامه دارد.....
گفتم: ها بر منم این اسم کاملاً جدید است.
فلوران و عایشه همبه جمع ما پیوستند!
مریم همراه با خنده گفت: دیدی تنها من فضول نیستم.
گفتم: بلی بلی دیدم.
دوباره مریم با کنجکاوی گفت: این دیان چی معنی دارد؟
گفتم: اسم عربی است!
____ پس خاا.
حالی معنایش را بگو تو خو حتماً میدانی چون عرب زبان استی.
گفتم: یک قسم میگی عرب زبان استی فقط که در عربستان به دنیا آمده باشم.
خندیده گفت: کم از اونا هم نیستی دلت جم، حالی بگو که چی معنا داره؟
__ خاا میگم دیان به معنای قاضی، داور، حاكم، پاداش دهنده، فرمانده معنا میدهد.
_ اوهی چی یک معنای.
ولی میگم اسمش به قواره اش میخورد یا نه؟
____ وای یا الله صبر عطا کن برایم حالا به همین تو چی معنا و دگه دگه اش را.
____کلثوم میزنمت آدم واری پاسخ بده.
هاا میخورد مریم جان اگر میگی که خودشه بیارم پیشت تا دلت کاملاً جمع شود.
با مضریت گفت: نه دگه انقدر به زحمت هایت روا دار نیستیم.
مریم دوباره رو به فلوران کرده پرسید: راستی فلور شما هم رفته بودین این حرف های کلثوم راست است؟
فلوران گفت: هاا راست است پسرک خوبش بود!
با شیطنت گفتم: برادرش هم خوبش بود انی؟
چهره خود را کمی جدی کرد و گفت: هاا خوب بود دگه.
_ چی میگی برادرش هم بود؟
_دوباره فضول خانم شروع کرد.
__کلثوم در حادثه نمُردی ولی اينجا من میکشمت.
__ خا خا صحیح است وحشی جان
هاا برادرش هم بود بسیار آدم خوب بود و جذااب.
___ وای خداا جان کاملاً رمان ها واری وای وای.
فلوران یکتا گک در پشت سرش زد و گفت شما قَرچَه ها را چی به این گپ ها؟
باز رمان خواندن هایت زیاد شده هه خوب خیالاتی شدی.
کلثوم تو هم رمان می خوانی؟
___ نخیر
خوب راستش میخوانم اما کم.
مره خو می بیبینین که دخترک خوب مصروف درس هایم استم. حیران استم به مریم انقدر رمان میخواند باز در دانشگاه هم نمره کامل میگیره نمی دانم این چه قسم جانور هست؟
__ مریم در حالیکه از خنده کم مانده بود منفجر شود گفت: بلی بلی همینطور است. من هم درس می خوانم هم رمان تا بحال نمراتم را دیدین که کم باشد؟
ندیدین.
دیگر چی میگین خی.
فلوران گفت: خاا بخوانین خوب مگر متوجه باشید خیالاتی نسازد تان.
___ به چشم.
راستی عایشه شما چطور که انقدر آرام هستين از شما بعید است که اینطور آرام باشید؟
___ به نظرم فلوران به اندازه کافی لگاند تان به مه چیزی به گفتن نماند.
__هههههههه
___ اوو دختراا آرام نمی باشید صدای خنده تان تمام حویلی را گرفته.
این قُمندان صاحب خانه مان( مادرم) بود که سر مان داد زده گفت.
ما هم با بسیار عاجزی گفتیم:__ خاا مادر جان آرام مینشینیم !
همان لحظه دروازه خانه تک تک شد!
آواز مادرم می آمد که احوال پرسی داشتند خواهران فضول و کنجکاو منم رفتند تا بیبینند کی است ولی من اصلاً حوصله نداشتم سنگین در جایم نشسته بودم. رمان ملت عشق را نشانی کرده بودم می خواستم دوباره شروع به خواندن کنم که.....
ادامه دارد.....
❤5👍1
Forwarded from 🧸⟧..•⃟•..❴𝙽𝙸𝙲𝙴 𝚂𝚃𝙾𝚁𝚈❵..•⃟•..⟦🎬⟧ (♤♡Princess♡♤)
✨یک پای بی قرار
# قسمت ۶
💜ارزو صندلیام را اورد و نشستم. بعد از شام دختر خاله های عزیزم دیگر افتخار ندادند بیشتراز این بمانند و رفتند، لنگ لنگان خودم را پشت اتاق سروش رساندم و بدون این که در بزنم دستگیره را کشیدم و بازش کردم.
تا مرا دید فورا گوشی اش را پایین اورد و گفت: چرا در نمیزنی دایی جون؟
با دلخوری گفتم: میای دنبال من منو میکشونی پای سفره بعد خودت میری؟ با کی داری یک ساعته حرف می زنی؟
گوشی را جلوی دهانش گرفت و گفت: بهت زنگ میزنم.
بعد هم قطع کرد.
امد مقابلم ایستاد و گفت: به وقتش میفهمی!
وقتش الانه!
نه نیست. صبر کنی خودم بهت میگم، حالا یگو کاری داشتی؟
اره بیا ما رو برسون خونه، کله صبح باید برم مدرسه.
برگشت و سویچش را از روی میز برداشت و گفت: حالا این پیش دانشگاهی رفتن و نرفتنش خیلیم مهم نیست. بمون یه چند روزی پیش داییت!
بمونم که از صبح تا عصر بری سر کار، از عصر تا شبم بیای تو اتاق با گوشی پچ پچ کنی؟
انقدر غر نرن! حالا چرا انقدر رنگت پریده؟ خوبی؟
نه دایی پام درد میکنه، بس که امروز روش راه رفتم!
خب راه نرو قربونت برم، به کمرتم فشار میاد.
پس اون ویلچر گوشه خونه واسه کی داره خاک میخوره؟
دلم لرزید، با بغض گفتم: هنوز فلج نشدم که روی ویلچر بشینم اقا سروش!
می دانست از این ویلچر لعنتی متنفرم. یک سال از عمر گرانبهایم را روی همین ویلچر گذرانده بودم. برگشتم بیرون بروم که احساس کردم پاهایم دیگر روی زمین نیست.
مرا روی دستانش بلند کرد و به طرف ماشینش رفت.
صورتم را بوسید و گفت: به خدا منظوری نداشتم، منم با درد کشیدن تو درد میکشم. فقط نمیخوام خودتو اذیت کنی!
# قسمت ۶
💜ارزو صندلیام را اورد و نشستم. بعد از شام دختر خاله های عزیزم دیگر افتخار ندادند بیشتراز این بمانند و رفتند، لنگ لنگان خودم را پشت اتاق سروش رساندم و بدون این که در بزنم دستگیره را کشیدم و بازش کردم.
تا مرا دید فورا گوشی اش را پایین اورد و گفت: چرا در نمیزنی دایی جون؟
با دلخوری گفتم: میای دنبال من منو میکشونی پای سفره بعد خودت میری؟ با کی داری یک ساعته حرف می زنی؟
گوشی را جلوی دهانش گرفت و گفت: بهت زنگ میزنم.
بعد هم قطع کرد.
امد مقابلم ایستاد و گفت: به وقتش میفهمی!
وقتش الانه!
نه نیست. صبر کنی خودم بهت میگم، حالا یگو کاری داشتی؟
اره بیا ما رو برسون خونه، کله صبح باید برم مدرسه.
برگشت و سویچش را از روی میز برداشت و گفت: حالا این پیش دانشگاهی رفتن و نرفتنش خیلیم مهم نیست. بمون یه چند روزی پیش داییت!
بمونم که از صبح تا عصر بری سر کار، از عصر تا شبم بیای تو اتاق با گوشی پچ پچ کنی؟
انقدر غر نرن! حالا چرا انقدر رنگت پریده؟ خوبی؟
نه دایی پام درد میکنه، بس که امروز روش راه رفتم!
خب راه نرو قربونت برم، به کمرتم فشار میاد.
پس اون ویلچر گوشه خونه واسه کی داره خاک میخوره؟
دلم لرزید، با بغض گفتم: هنوز فلج نشدم که روی ویلچر بشینم اقا سروش!
می دانست از این ویلچر لعنتی متنفرم. یک سال از عمر گرانبهایم را روی همین ویلچر گذرانده بودم. برگشتم بیرون بروم که احساس کردم پاهایم دیگر روی زمین نیست.
مرا روی دستانش بلند کرد و به طرف ماشینش رفت.
صورتم را بوسید و گفت: به خدا منظوری نداشتم، منم با درد کشیدن تو درد میکشم. فقط نمیخوام خودتو اذیت کنی!
❤3🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
__ پس نام اش هم خوبش بوده اولینبار است میشنوم این اسم را. گفتم: ها بر منم این اسم کاملاً جدید است. فلوران و عایشه همبه جمع ما پیوستند! مریم همراه با خنده گفت: دیدی تنها من فضول نیستم. گفتم: بلی بلی دیدم. دوباره مریم با کنجکاوی گفت: این دیان چی معنی دارد؟…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_نهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
دوباره مریم با عجله داخل اتاق شد و نفس نفس زده گفت کلثوم...
مادر و خواهر...
گفتم:چی میگی مریم درست بگو؟
_ _ _ مادر و خواهر همان شخصی که همرایش تصادف کردی آمدند!
بر چند لحظه حک و پک ماندم
مادرم داخل شد و گفت کلثوم چادرت را برسر کن بیا که بریم به عیادت تو آمدند.
گفتم: درست است.
لباس هایم را دیدم پنجابی ساده به رنگ سیاه برتن دارم و مناسب است چادر پنجابیم را بر سرم منظم ساختم و رفتم به سلام علیکی
داخل سالن شدم دیدم که همان خانم میان سال اما با چهره کاملاً متفاوت!
بسیار استایل شیک دارند و یک دختر بسیار مقبول هم همراه شان است هم سن و سال خودم معلوم میشود تقریباً،
استایل اش هم واقعاً عالی است کرتی کوبای با یخن قاق و به گفته عام پتلون پاچه کلان بر تن دارد.
سلام علیکی کردم با هر
دو
بسیار با مهربانی احوالم را پرسیدند، منم با لحن خیلی آرام جواب شان را دادم
چون مه مریض هستم مریم شان چایی آوردند و در پهلویم فلوران،عایشه،سحر و مریم نشسته اند به آرامی قسمی که فقط مریم شان بشنوند گفتم چوکی ملی بس را کامل کردین ماشاءالله ولی باز هم یکی تان کم است فاطمه کجا است؟
متأسفانه او دخترک شنید خوب معلوم می شد که خنده خود را مهار دارد.
فلوران گفت:هیسس او دخترا آرام باشید مریم منفجر نشوی یک بار با این خنده ات
_ _ _ نه نمی شم دل تان جمع هههههه
و ها! راستی فاطمه در روی حویلی بود.
با چپ چپ نگاه کردن فلوران مریم بسيار آهسته به طوری که فقط ما بشنویم گفت خاا اینه چپ شدم.
مادرم: بگیرین از این کلچه ها چای بگیرین فلوران در بشقاب شان کلچه بگذار هله بچیم.
_ _ _ به چشم.
راستی نگفتم بر تان ایشان راحیل جان استن و دختر شان لمر جان.
فلوران گفت: بلی اونا را در شفاخانه ملاقات کرده بودیم ولی لمر جان را ندیده بودیم باز هم خوش آمدید.
_ _ _ خوش باشی دختر گلم
سعادت جان...
ماشاءالله اینا هر شش شان دخترک هایت هستند؟
_ _ _ بلی هاا ماشاءالله همگی شان دختر هایم هستند فقط سحر جان عروسم است ولی او هم حالی دخترم گفته میشود دیگر.
_ _ _ خوو ماشاءالله خدا حفظ شان کند.
_ _ _ آمین.
_ _ _ چند پسر داری؟
_ _ _ نام خدا سه پسر دارم
و همین پنج دختر البته با عروسم شش نفر میشوند دگه.
_ _ _ خاا ماشاءالله.
من هم سه پسر دارم خودت واری و خب فقط یک دخترک دارم.
_ _ _ خاا ماشاءالله خدا نگاه شان کند.
_ _ _ آمین.
مادرم پرسید: همرای تان از پسرا خو کسی نیامده؟
و بلاخره لمر جان دهن باز کرد بسیار به آرامی گفت: راستش دیان لالایم آمده همرای ما.
مادرم گفت:_ وی دخترم پس چرا از وقت نگفتی؟
مریم هلال را روان کن پیش شان بگو خانه بیایند.
_ _ _ درست است
_ _ _ نی خواهر جان لازم نیست ما هم کم کم می رفتیم.
_ _ _ نه راحیل جان کجا می روید همین چند دقیقه پیش آمدید.
فلوران: مادرم راست میگن خاله جان بنشینین کمی قصه کنین ما دخترا هم درست معرفی نشدیم.
لمر گفت: مادر اینا هم راست میگن خیر است یک چند دقیقه دیگر هم باشیم!
_ _ _ نمی دانم دخترم حالی لالایت قهر میشه خودت خو می شناسی.
سعادت جان این پسر من بسيار خوب بچه است ولی خودت هم پسر داری دیگر خوی و عادات شان را می فهمی.
مادرم با اسرار گفت:_ خو باز هم هلال یک بار برود پیشش او زود رفیق میشه با هر کس.
خاله راحیل هم ناچار گفت:_ پس درست است.
نمی دانم که این پسر مغرور چی دارد
که انقدر از اش ترس دارند این ملت.
همینطور با چادر پنجابیم بازی داشتم که لمر گفت:
_ _ _ خاا کلثوم جان میشه درست قصه کنی که چه قسم تصادف کردین البته اگر کدام مشکلی نیست؟
در دلم گفتم: توبه خدایا خو حالی آدم واری.
مردم چه قسم تصادف میکند؟
حالم به هم می خورد از بس این قصه را به هر کس کردم. حالی این را چی بگم؟
یک سرفه کوتاه کردم و گفتم: خُب چیز است...
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_نهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
دوباره مریم با عجله داخل اتاق شد و نفس نفس زده گفت کلثوم...
مادر و خواهر...
گفتم:چی میگی مریم درست بگو؟
_ _ _ مادر و خواهر همان شخصی که همرایش تصادف کردی آمدند!
بر چند لحظه حک و پک ماندم
مادرم داخل شد و گفت کلثوم چادرت را برسر کن بیا که بریم به عیادت تو آمدند.
گفتم: درست است.
لباس هایم را دیدم پنجابی ساده به رنگ سیاه برتن دارم و مناسب است چادر پنجابیم را بر سرم منظم ساختم و رفتم به سلام علیکی
داخل سالن شدم دیدم که همان خانم میان سال اما با چهره کاملاً متفاوت!
بسیار استایل شیک دارند و یک دختر بسیار مقبول هم همراه شان است هم سن و سال خودم معلوم میشود تقریباً،
استایل اش هم واقعاً عالی است کرتی کوبای با یخن قاق و به گفته عام پتلون پاچه کلان بر تن دارد.
سلام علیکی کردم با هر
دو
بسیار با مهربانی احوالم را پرسیدند، منم با لحن خیلی آرام جواب شان را دادم
چون مه مریض هستم مریم شان چایی آوردند و در پهلویم فلوران،عایشه،سحر و مریم نشسته اند به آرامی قسمی که فقط مریم شان بشنوند گفتم چوکی ملی بس را کامل کردین ماشاءالله ولی باز هم یکی تان کم است فاطمه کجا است؟
متأسفانه او دخترک شنید خوب معلوم می شد که خنده خود را مهار دارد.
فلوران گفت:هیسس او دخترا آرام باشید مریم منفجر نشوی یک بار با این خنده ات
_ _ _ نه نمی شم دل تان جمع هههههه
و ها! راستی فاطمه در روی حویلی بود.
با چپ چپ نگاه کردن فلوران مریم بسيار آهسته به طوری که فقط ما بشنویم گفت خاا اینه چپ شدم.
مادرم: بگیرین از این کلچه ها چای بگیرین فلوران در بشقاب شان کلچه بگذار هله بچیم.
_ _ _ به چشم.
راستی نگفتم بر تان ایشان راحیل جان استن و دختر شان لمر جان.
فلوران گفت: بلی اونا را در شفاخانه ملاقات کرده بودیم ولی لمر جان را ندیده بودیم باز هم خوش آمدید.
_ _ _ خوش باشی دختر گلم
سعادت جان...
ماشاءالله اینا هر شش شان دخترک هایت هستند؟
_ _ _ بلی هاا ماشاءالله همگی شان دختر هایم هستند فقط سحر جان عروسم است ولی او هم حالی دخترم گفته میشود دیگر.
_ _ _ خوو ماشاءالله خدا حفظ شان کند.
_ _ _ آمین.
_ _ _ چند پسر داری؟
_ _ _ نام خدا سه پسر دارم
و همین پنج دختر البته با عروسم شش نفر میشوند دگه.
_ _ _ خاا ماشاءالله.
من هم سه پسر دارم خودت واری و خب فقط یک دخترک دارم.
_ _ _ خاا ماشاءالله خدا نگاه شان کند.
_ _ _ آمین.
مادرم پرسید: همرای تان از پسرا خو کسی نیامده؟
و بلاخره لمر جان دهن باز کرد بسیار به آرامی گفت: راستش دیان لالایم آمده همرای ما.
مادرم گفت:_ وی دخترم پس چرا از وقت نگفتی؟
مریم هلال را روان کن پیش شان بگو خانه بیایند.
_ _ _ درست است
_ _ _ نی خواهر جان لازم نیست ما هم کم کم می رفتیم.
_ _ _ نه راحیل جان کجا می روید همین چند دقیقه پیش آمدید.
فلوران: مادرم راست میگن خاله جان بنشینین کمی قصه کنین ما دخترا هم درست معرفی نشدیم.
لمر گفت: مادر اینا هم راست میگن خیر است یک چند دقیقه دیگر هم باشیم!
_ _ _ نمی دانم دخترم حالی لالایت قهر میشه خودت خو می شناسی.
سعادت جان این پسر من بسيار خوب بچه است ولی خودت هم پسر داری دیگر خوی و عادات شان را می فهمی.
مادرم با اسرار گفت:_ خو باز هم هلال یک بار برود پیشش او زود رفیق میشه با هر کس.
خاله راحیل هم ناچار گفت:_ پس درست است.
نمی دانم که این پسر مغرور چی دارد
که انقدر از اش ترس دارند این ملت.
همینطور با چادر پنجابیم بازی داشتم که لمر گفت:
_ _ _ خاا کلثوم جان میشه درست قصه کنی که چه قسم تصادف کردین البته اگر کدام مشکلی نیست؟
در دلم گفتم: توبه خدایا خو حالی آدم واری.
مردم چه قسم تصادف میکند؟
حالم به هم می خورد از بس این قصه را به هر کس کردم. حالی این را چی بگم؟
یک سرفه کوتاه کردم و گفتم: خُب چیز است...
❤3👍2
راستش من از مکتب به طرف خانه می آمدم از سرک میگذشتم سرم در کتابچه ام خم بود که به یک باره گی تصادف شد.
ولی اینکه برادر محترم شما مصروف چی بود نمی دانم.
_ _ _ برادر محترم من....
هههههه ولا راستش ما هم نمی دانیم اصلاً چیزی نگفته بود بر ما این قصه را هم که کردی حالی فهمیدیم که ماجرا از چه قرار بوده. گر چی مادر جانم کم و تم می فهمیدن ولی زیاد سوال پیچ شان نکردیم.
اصلاً از لالایم کجا سوال کرده می توانیم خب خیر باز هم خوب شد که بخیر گذشت از سر هر دوی تان.
_ _ _ سلامت باشی.
فاطمه:__ مادررر..... مادررر..
_ _ _ چی شده جان مادر؟
چیز است او لالای پیشانی ترش میگه که صدا کن مادرم را که برویم.
در حال که همگی را خنده گرفته بود حتی مادر و خواهر اش را مادرش گفت: خاا دخترک مقبولم بگو می آیند.
فاطمه خاا گفته دوباره رفت.
_ _ _ راستی سعادت جان اصل مطلب حالی فراموشم نشود پنجشنبه شب در خانه ما مهمان هستید با تمام فامیل انشاءالله که دعوت ما را قبول می کنید فقط میخواهم کمی بیشتر آشنا شویم چون واقعا هم از خودت و هم از دخترانت خیلی خوشم آمده قبول می کنید دیگر؟
مادرم که بسیار متعجب شده بود گفت: نمی دانم ولا راحیل جان اصلاً لازم نبود همین که تا اینجا آمدید به زحمت ساختین خود را همه چیز بود برای ما.
لمر گفت: خاله جان لطفاً قبول کنید من هم که اصلا ً خواهر ندارم می آیید هم ساعت شما و هم ساعت ما تیر میشود لطفاً قبول کنید.
_ _ _ درست است من یک بار با پدر شان صحبت کنم بعداً حرف می زنیم انشاءالله.
_ _ _ درست است پس فل... فر .... خیلی ببخشید اسم تان خیلی مشکل است من واقعاً معذرت می خواهم ولی میشه یک بار بگین اسم تان را؟
_ _ _ ههههههههه کشتی ما را لمر جان از خنده.
فلو... ران است.
لمر دوباره گفت: خااا خی فرولان جانن..
همگی ما را دوباره خنده گرفت فرو نی فلو... ران
هی خدااا دگه.
_ _ _ اوفف خوو بسیار اسم مشکل است اولین بارم است که می شنوم چطور کنم. فلوران: خیر است یاد می گیری تشویش نکن.
_ _ _ هاا بخیر یادش می گیرم تا پنجشنبه شب را ههههه. راستی شماره تیلفون تان را بتین که باز با خبر شویم از یکدیگر.
فلوران گفت: درست است تیلفون ات را بده تا ثبت کنم شماره خود ره.
_ _ _ اینه بگیرین.
با اونا خدا حافظی کردیم و رفتند.
مریم آوازش را غمگین ساخته گفت: هی خدا دیدار او دیان لالایش نصیب ما نشد.
گفتم: چطور میشه حالی.
دوباره با خوشحالی گفت: خیر است انشاءالله در مهمانی میبینیم اش ههههه
گفتم: هاا اگر قبول کنند پدر و برادران محترم ما.
_ _ _ نی دلت جمع باشد گفتند که با پدرم شان هم صحبت می کنند تا که قبول کنند.
_ _ _ خاا هر چی که خیر ما باشد انشاءالله.
ولی اینکه برادر محترم شما مصروف چی بود نمی دانم.
_ _ _ برادر محترم من....
هههههه ولا راستش ما هم نمی دانیم اصلاً چیزی نگفته بود بر ما این قصه را هم که کردی حالی فهمیدیم که ماجرا از چه قرار بوده. گر چی مادر جانم کم و تم می فهمیدن ولی زیاد سوال پیچ شان نکردیم.
اصلاً از لالایم کجا سوال کرده می توانیم خب خیر باز هم خوب شد که بخیر گذشت از سر هر دوی تان.
_ _ _ سلامت باشی.
فاطمه:__ مادررر..... مادررر..
_ _ _ چی شده جان مادر؟
چیز است او لالای پیشانی ترش میگه که صدا کن مادرم را که برویم.
در حال که همگی را خنده گرفته بود حتی مادر و خواهر اش را مادرش گفت: خاا دخترک مقبولم بگو می آیند.
فاطمه خاا گفته دوباره رفت.
_ _ _ راستی سعادت جان اصل مطلب حالی فراموشم نشود پنجشنبه شب در خانه ما مهمان هستید با تمام فامیل انشاءالله که دعوت ما را قبول می کنید فقط میخواهم کمی بیشتر آشنا شویم چون واقعا هم از خودت و هم از دخترانت خیلی خوشم آمده قبول می کنید دیگر؟
مادرم که بسیار متعجب شده بود گفت: نمی دانم ولا راحیل جان اصلاً لازم نبود همین که تا اینجا آمدید به زحمت ساختین خود را همه چیز بود برای ما.
لمر گفت: خاله جان لطفاً قبول کنید من هم که اصلا ً خواهر ندارم می آیید هم ساعت شما و هم ساعت ما تیر میشود لطفاً قبول کنید.
_ _ _ درست است من یک بار با پدر شان صحبت کنم بعداً حرف می زنیم انشاءالله.
_ _ _ درست است پس فل... فر .... خیلی ببخشید اسم تان خیلی مشکل است من واقعاً معذرت می خواهم ولی میشه یک بار بگین اسم تان را؟
_ _ _ ههههههههه کشتی ما را لمر جان از خنده.
فلو... ران است.
لمر دوباره گفت: خااا خی فرولان جانن..
همگی ما را دوباره خنده گرفت فرو نی فلو... ران
هی خدااا دگه.
_ _ _ اوفف خوو بسیار اسم مشکل است اولین بارم است که می شنوم چطور کنم. فلوران: خیر است یاد می گیری تشویش نکن.
_ _ _ هاا بخیر یادش می گیرم تا پنجشنبه شب را ههههه. راستی شماره تیلفون تان را بتین که باز با خبر شویم از یکدیگر.
فلوران گفت: درست است تیلفون ات را بده تا ثبت کنم شماره خود ره.
_ _ _ اینه بگیرین.
با اونا خدا حافظی کردیم و رفتند.
مریم آوازش را غمگین ساخته گفت: هی خدا دیدار او دیان لالایش نصیب ما نشد.
گفتم: چطور میشه حالی.
دوباره با خوشحالی گفت: خیر است انشاءالله در مهمانی میبینیم اش ههههه
گفتم: هاا اگر قبول کنند پدر و برادران محترم ما.
_ _ _ نی دلت جمع باشد گفتند که با پدرم شان هم صحبت می کنند تا که قبول کنند.
_ _ _ خاا هر چی که خیر ما باشد انشاءالله.
❤2
بابت اینکه رمان دیشب نشر نشد معذورم.
دوست دارید امشب دو قسمت نشر کنم؟
دوست دارید امشب دو قسمت نشر کنم؟
👍2💯2❤1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
راستش من از مکتب به طرف خانه می آمدم از سرک میگذشتم سرم در کتابچه ام خم بود که به یک باره گی تصادف شد. ولی اینکه برادر محترم شما مصروف چی بود نمی دانم. _ _ _ برادر محترم من.... هههههه ولا راستش ما هم نمی دانیم اصلاً چیزی نگفته بود بر ما این قصه را هم که کردی…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_دهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
در اتاق نشسته بودم و به درس های مکتبم رسیدگی میکردم
صدای خوشحالی مریم می آمد دیری نگذشت که خودش هم با عجله وارد اتاق شد و گفت: کلثوم پدرم شان قبول کردند امشب مهمانی میریم. هورااا
با خنده گفتم: خاا صحیح است چشم هایت روشن باشد خواهرم.
_ _ _ عزیز دل خواهر چشمان تو روشن باشد.
بعد از کمی مکث گفتم: چطور یک رقم شدی مریم...
راستی؟ چی رقم شدیم؟
_ _ _ در حال که خنده خود را مهار میکردم گفتم: به شادی که کیله می دهند او رقم شدی و خنده ههههههههه.
_ _ _ مریم با تقلید کردن صدای من دوباره گفت: ههههه، خنده کن بی غیرت و چشمان خود را دور داد می خواست از اتاق خارج شود که گفتم کجا میروی؟ بیا که لباس انتخاب کنیم.
وای مریم چطور کنیم هیچ لباس نداریم.
_ _ _ هاا او خو است ولی این گپ را پیش مادرم بگو که حقت را در کف دستت بگذاره.
ضمناً همی تو خو نگو که لباس ندارم الماری ات کم است بترکد از دست این همه لباس.
_ _ _ هاا خو الماری خودت هم همین گونه است نا حق مره نگو چیزی.
_ _ _ خاا خیر پیدا خواهد شد یک جوره لباس به پوشیدن غم نخور که لا غر میشی هههه.
_ _ _ چشم
چشمت بی بلا گفت یک چشمک هم نثارم کرده از اتاق خارج شد. و من ماندم و فکر و خیال که چگونه با اوو مغرور خان رو برو شوم.
شب شد و ما هم آماده رفتن شدیم در آیینه خود را یک بار برانداز کردم پیراهن زرد بلند بر تن کرده ام چادرم هم به رنگش حجاب گونه بر سر کردم ساعت و انگشتر های خود را در دست کردم چون شب بود نیازی به عینک نبود پس عینک نگرفتم. بسیار کم از عطر زدم.
گر چی هر بار همین قدر کم از عطر استفاده میکنم جاییکه نامحرم باشد کوشش میکنم اصلاً استفاده ازش نکنم.
مریم آمد سر تا پا هایم را برانداز کرد بعد گفت: اوه اوه دختر مریض ما طوفان کرده.
گفتم: ماشاءالله بگو نظرم میکنی و دگه اینکه نوک بینی خود ره بیبین.
گفت: خاا اینه گفتم: ماشاءالله درست شد؟ و ها نوک بینی مه بیبینم باز بد رنگ میشم و چشم های خود را دَور داد
منم با کمی مغرور یت گفتم: هاا درست شد.
و بعد با مزاح گفتم هههههه الله هدایت ات کند خواهرم
از اول هممقبول نبودی دگه با معذرت!
گفت:_ خجالت بکش
گفتم_ خا ولی نقاش خوبِ نیستم خودت هم میدانی ههههه و ها راستی خجالت چه قسم کشیده میشه رنگه هم میشه یا خیر؟
دوباره خنده....
مریم گفت: خیر است فعلاً وقت نیست بعداً خودم برایت یاد میدهم دخترَ ی دیوانه
_ _ _ خا قهر نشو مزاح کردم راستی تو هم مقبول شدی ماشاءالله.
_ _ _ الاا راست میگی من از اول مقبول بودم.
_ _ _ هااا بودی بودی.
مریم میگم...
یعنی با مرد هایشان یکجا مینشینیم؟
گفت: نمیدانم ولا همینش معلوم نیست از همین خاطر مادرم گفت که حجاب کنیم.
گفتم: خاا صحیح است.
فلوران اینا هم آماده شده بودند و یکی ما از دیگر ما مقبول تر شدیم ماشاءالله.
تمام ما دخترا حویلی رفتیم که برادران محترم ما هم در حویلی بودند. آنها هم امشب یکی اش از دیگر اش کرده جذاب تر شدند ماشاءالله.
پرسیدیم چطور شدیم؟
لالا حارث گفت: ماشاءالله همه تان مقبول شدین.
حمزه گفت: اوه اوه تمام گل ها جمع شدند اینجا.
و در آخر هلال گفت: هیچ مقبول نشدین اینا مزاق دارن همرایتان.
فلوران گفت: هاا دگه زورت که داد بعد اینطوری میگی
هلال گفت: توو بی بی گل خو چپ باش تو هیچ مقبول نشدی.
فلوران: تشکر بسیار زیاد لَبوو جان
مریم گفت ما اینجا به تماشای جهان آمده ایم.
گفتم: هاا او هم چی یک جهانی.
دوباره مریم پیش گوشم نجواکنان گفت: وای خواهرم بیبین یک تا پسر زیبا و جذاب پیدا نمیشه اگر پیدا هم شود برادر مان می براید آه.
هم خنده ام گرفته بود و هم ادای گریه کردن را در میآوردم.
گفتم: ها ولا راست میگی طالع است دگه
ما اگر طالع میداشتیم حالی نام مان طالع بیبی میبود.
مریم خنده خود را مهار کرده نتوانست و تا جان داشت خندید البته مه هم همراه اش
چشم من و مریم طرف پسرا بود که سحر آمده و با شوخی گفت: شما باز طرف شوهر مه میبینین هه؟
مریم مضر گفت: نخیر ما طرف بنده جذاب و زیبای الله میبینیم آخر انقدر زیبایی! ظلم است واقعاً.
سحر خندیده گفت: وای مریم، وای، یعنی تو دگه هیچ اصلاح نمیشی هله زود روی بگیر از شوهر من زود.
_ _ _ حالا چرا باید روی بگیرم فقط که نامحرم باشد برارم است دلم.
در همین اثنا صدای فلوران آمد که میگفت:
_ _ _ هله کلثوم بیا یک چند قطعه عکس مرا بگیر.
از جمع ننو و ینگه جدا شدم رفتم طرف فلوران
گفتم: _ خاا صحیح است ولی هوا کم کم تاریک شده عکس های تان مقبول نمیآید مقصد.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_دهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
در اتاق نشسته بودم و به درس های مکتبم رسیدگی میکردم
صدای خوشحالی مریم می آمد دیری نگذشت که خودش هم با عجله وارد اتاق شد و گفت: کلثوم پدرم شان قبول کردند امشب مهمانی میریم. هورااا
با خنده گفتم: خاا صحیح است چشم هایت روشن باشد خواهرم.
_ _ _ عزیز دل خواهر چشمان تو روشن باشد.
بعد از کمی مکث گفتم: چطور یک رقم شدی مریم...
راستی؟ چی رقم شدیم؟
_ _ _ در حال که خنده خود را مهار میکردم گفتم: به شادی که کیله می دهند او رقم شدی و خنده ههههههههه.
_ _ _ مریم با تقلید کردن صدای من دوباره گفت: ههههه، خنده کن بی غیرت و چشمان خود را دور داد می خواست از اتاق خارج شود که گفتم کجا میروی؟ بیا که لباس انتخاب کنیم.
وای مریم چطور کنیم هیچ لباس نداریم.
_ _ _ هاا او خو است ولی این گپ را پیش مادرم بگو که حقت را در کف دستت بگذاره.
ضمناً همی تو خو نگو که لباس ندارم الماری ات کم است بترکد از دست این همه لباس.
_ _ _ هاا خو الماری خودت هم همین گونه است نا حق مره نگو چیزی.
_ _ _ خاا خیر پیدا خواهد شد یک جوره لباس به پوشیدن غم نخور که لا غر میشی هههه.
_ _ _ چشم
چشمت بی بلا گفت یک چشمک هم نثارم کرده از اتاق خارج شد. و من ماندم و فکر و خیال که چگونه با اوو مغرور خان رو برو شوم.
شب شد و ما هم آماده رفتن شدیم در آیینه خود را یک بار برانداز کردم پیراهن زرد بلند بر تن کرده ام چادرم هم به رنگش حجاب گونه بر سر کردم ساعت و انگشتر های خود را در دست کردم چون شب بود نیازی به عینک نبود پس عینک نگرفتم. بسیار کم از عطر زدم.
گر چی هر بار همین قدر کم از عطر استفاده میکنم جاییکه نامحرم باشد کوشش میکنم اصلاً استفاده ازش نکنم.
مریم آمد سر تا پا هایم را برانداز کرد بعد گفت: اوه اوه دختر مریض ما طوفان کرده.
گفتم: ماشاءالله بگو نظرم میکنی و دگه اینکه نوک بینی خود ره بیبین.
گفت: خاا اینه گفتم: ماشاءالله درست شد؟ و ها نوک بینی مه بیبینم باز بد رنگ میشم و چشم های خود را دَور داد
منم با کمی مغرور یت گفتم: هاا درست شد.
و بعد با مزاح گفتم هههههه الله هدایت ات کند خواهرم
از اول هممقبول نبودی دگه با معذرت!
گفت:_ خجالت بکش
گفتم_ خا ولی نقاش خوبِ نیستم خودت هم میدانی ههههه و ها راستی خجالت چه قسم کشیده میشه رنگه هم میشه یا خیر؟
دوباره خنده....
مریم گفت: خیر است فعلاً وقت نیست بعداً خودم برایت یاد میدهم دخترَ ی دیوانه
_ _ _ خا قهر نشو مزاح کردم راستی تو هم مقبول شدی ماشاءالله.
_ _ _ الاا راست میگی من از اول مقبول بودم.
_ _ _ هااا بودی بودی.
مریم میگم...
یعنی با مرد هایشان یکجا مینشینیم؟
گفت: نمیدانم ولا همینش معلوم نیست از همین خاطر مادرم گفت که حجاب کنیم.
گفتم: خاا صحیح است.
فلوران اینا هم آماده شده بودند و یکی ما از دیگر ما مقبول تر شدیم ماشاءالله.
تمام ما دخترا حویلی رفتیم که برادران محترم ما هم در حویلی بودند. آنها هم امشب یکی اش از دیگر اش کرده جذاب تر شدند ماشاءالله.
پرسیدیم چطور شدیم؟
لالا حارث گفت: ماشاءالله همه تان مقبول شدین.
حمزه گفت: اوه اوه تمام گل ها جمع شدند اینجا.
و در آخر هلال گفت: هیچ مقبول نشدین اینا مزاق دارن همرایتان.
فلوران گفت: هاا دگه زورت که داد بعد اینطوری میگی
هلال گفت: توو بی بی گل خو چپ باش تو هیچ مقبول نشدی.
فلوران: تشکر بسیار زیاد لَبوو جان
مریم گفت ما اینجا به تماشای جهان آمده ایم.
گفتم: هاا او هم چی یک جهانی.
دوباره مریم پیش گوشم نجواکنان گفت: وای خواهرم بیبین یک تا پسر زیبا و جذاب پیدا نمیشه اگر پیدا هم شود برادر مان می براید آه.
هم خنده ام گرفته بود و هم ادای گریه کردن را در میآوردم.
گفتم: ها ولا راست میگی طالع است دگه
ما اگر طالع میداشتیم حالی نام مان طالع بیبی میبود.
مریم خنده خود را مهار کرده نتوانست و تا جان داشت خندید البته مه هم همراه اش
چشم من و مریم طرف پسرا بود که سحر آمده و با شوخی گفت: شما باز طرف شوهر مه میبینین هه؟
مریم مضر گفت: نخیر ما طرف بنده جذاب و زیبای الله میبینیم آخر انقدر زیبایی! ظلم است واقعاً.
سحر خندیده گفت: وای مریم، وای، یعنی تو دگه هیچ اصلاح نمیشی هله زود روی بگیر از شوهر من زود.
_ _ _ حالا چرا باید روی بگیرم فقط که نامحرم باشد برارم است دلم.
در همین اثنا صدای فلوران آمد که میگفت:
_ _ _ هله کلثوم بیا یک چند قطعه عکس مرا بگیر.
از جمع ننو و ینگه جدا شدم رفتم طرف فلوران
گفتم: _ خاا صحیح است ولی هوا کم کم تاریک شده عکس های تان مقبول نمیآید مقصد.
❤3👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
راستش من از مکتب به طرف خانه می آمدم از سرک میگذشتم سرم در کتابچه ام خم بود که به یک باره گی تصادف شد. ولی اینکه برادر محترم شما مصروف چی بود نمی دانم. _ _ _ برادر محترم من.... هههههه ولا راستش ما هم نمی دانیم اصلاً چیزی نگفته بود بر ما این قصه را هم که کردی…
در همین لحظه بود که قمندان خانه ما آماده شده وارد حویلی شد.(یعنی مادرم)
هله زود بریم که ناوقت شد راحیل جان زنگ زده بود که چرا اینقدر دیر کردین.
عکس گرفتن هایتان را بگذارید به بعد کم است تیلفون های تان از عکس زیاد منفجر شود.
همگی ما گفتیم درست است چون کم و تم اعصبانی بودند و از اعصبانی بودن فامیل محترم ام خیلی می ترسم
* بعضی از اشخاص همیشه خوش خوی مزاقی و خندان می باشند و شخص مقابل شان فکر می کند اصلاً قهر و دعوا را یاد ندارند
و همیشه این عادت شان به همین روال پیش میرود. اما نخیر اشخاصی که اینطور شخصیت را دارند الله از اعصبانی بودن آنها نجات دهد چون اینطور اشخاص درست است که همیشه خندان هستند اما وقتی قهر شوند واقعاً آدم دیگری می شوند درست است که به زودی قهر نمی شوند ولی اگر یک بار قهر شوند اون قهر شان به زودی فروکش نمی کند پس بسیار زیاد متوجه همچین شخصیت هایی باشید.
خطرناک ترین خشم در کسی ساخته می شود که قلب مهربانی دارد.*
هله زود بریم که ناوقت شد راحیل جان زنگ زده بود که چرا اینقدر دیر کردین.
عکس گرفتن هایتان را بگذارید به بعد کم است تیلفون های تان از عکس زیاد منفجر شود.
همگی ما گفتیم درست است چون کم و تم اعصبانی بودند و از اعصبانی بودن فامیل محترم ام خیلی می ترسم
* بعضی از اشخاص همیشه خوش خوی مزاقی و خندان می باشند و شخص مقابل شان فکر می کند اصلاً قهر و دعوا را یاد ندارند
و همیشه این عادت شان به همین روال پیش میرود. اما نخیر اشخاصی که اینطور شخصیت را دارند الله از اعصبانی بودن آنها نجات دهد چون اینطور اشخاص درست است که همیشه خندان هستند اما وقتی قهر شوند واقعاً آدم دیگری می شوند درست است که به زودی قهر نمی شوند ولی اگر یک بار قهر شوند اون قهر شان به زودی فروکش نمی کند پس بسیار زیاد متوجه همچین شخصیت هایی باشید.
خطرناک ترین خشم در کسی ساخته می شود که قلب مهربانی دارد.*
❤3
_ _ _ مریم: کلثوم هی کلثوم.....
با تکان دادن مریم از فکر برامدم که گفت در چی فکر و خیال بودی خواهرم یک ساعت است اینجا ما را منتظر گذاشتی.
گفتم: هیچی.
انقدر زود رسیدیم ؟
مریم گفت:_ بلی هاا خانه شان نسبتاً نزدیک بود.
_ _ _ خاا خی.
هنگامی که از موتر پائین شدیم و حویلی را درست نگاه کردیم دهن ما از تعجب بسته نمی شد در همین هنگام عایشه گفت:_ خانه را بیبین یعنی به غیر از خانه ما اینقسم خانه در کابل هم وجود داشته؟
فلوران گفت:_ پس چی دیگه شما فکر کردین فقط خانه خودتان مثل خانه خارجی ها است؟
مریم گفت: نه ولا .
فعلاً حس این را دارم که در خارج هستم و سَیر دارم .
با مضریت گفتم: مریم جان پس تو همین جا سَیر ات را کن ما به اجازه ات داخل می رویم.
_ _ _ نه دگه اینجا را سَیر کردم فعلاً نوبت خانه شان است ههههههه.
گفتم: یا الله خودت دیوانه هایت را جمع کن دیگر.
مریم با صورت که از اعصبانیت کم مانده بود منفجر شود گفت: آمین ثم آمین اول باید از تو یکی شروع کنند.
فلوران گفت: بس است دگه کم جنگ کنین شما دو نفر خو هیچ از جنگ کردن خسته نشدین.
همه ما فقط سکوت کردیم.
لالا حارث زنگ دروازه را زد.
ولی مه در این گوشه دعا دعا می کردم تا او آقای دیو در عقب دروازه نباشد و اما بعضی دعا ها به زودی زود مستجاب نمیشوند
* هر دعا از خود وقت دارد همه دعا هایی را که ما می کنیم به زود ترین وقت قبول نمی شود که.
در هنگام دعا کردن باید همیشه صبور بود بعضی اوقات دعای را که می کنیم خیر و شر آن را نمی دانیم ولی ما انسان ها از الله شکایت می کنیم که دعا های مان را مستجاب نمی کند در حالیکه الله متعال بهتر از ما می داند چی به خیر و چی به شر آدمی است شاید آن دعای را که تو کردی خیرت نه بلکه شرت باشد. و الله متعال همیشه خوبی بنده خود را می خواهد.
اما ما انسان ها از این طرف به قضیه نگاه نمی کنیم
همیشه در حال شکایت و گِلَه استیم. و اما الله متعال با وجود این که، این همه شکایت می کنی باز هم دوستت دارد.
من عاشقی را از الله آموختم که می گوید: تو اگر صد بار هم توبه بشکنی باز هم من هستم تا تو توبه کنی و من مغفرت کنم.
الحمدلله،
خداوند متعال می فرماید: «قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَی أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (53) زمر»
[بگو آن بندگانم که بر خود زیاده روی کرده اند از رحمت خدا ناامید مباشید بیگمان خداوند همه گناهان را می آمرزد و به راستی او آمرزنده ی مهربان است.]
عاشقِ یعنی این.*
«مرا بخوانید شما را اجابت می کنم.»
الله تعالی می فرماید: « وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ (186) بقره »
[هر گاه بندگانم تو را از من می پرسند من نزدیک هستم و دعای دعا کننده را وقتی که مرا بخواند اجابت می کنم]
با تکان دادن مریم از فکر برامدم که گفت در چی فکر و خیال بودی خواهرم یک ساعت است اینجا ما را منتظر گذاشتی.
گفتم: هیچی.
انقدر زود رسیدیم ؟
مریم گفت:_ بلی هاا خانه شان نسبتاً نزدیک بود.
_ _ _ خاا خی.
هنگامی که از موتر پائین شدیم و حویلی را درست نگاه کردیم دهن ما از تعجب بسته نمی شد در همین هنگام عایشه گفت:_ خانه را بیبین یعنی به غیر از خانه ما اینقسم خانه در کابل هم وجود داشته؟
فلوران گفت:_ پس چی دیگه شما فکر کردین فقط خانه خودتان مثل خانه خارجی ها است؟
مریم گفت: نه ولا .
فعلاً حس این را دارم که در خارج هستم و سَیر دارم .
با مضریت گفتم: مریم جان پس تو همین جا سَیر ات را کن ما به اجازه ات داخل می رویم.
_ _ _ نه دگه اینجا را سَیر کردم فعلاً نوبت خانه شان است ههههههه.
گفتم: یا الله خودت دیوانه هایت را جمع کن دیگر.
مریم با صورت که از اعصبانیت کم مانده بود منفجر شود گفت: آمین ثم آمین اول باید از تو یکی شروع کنند.
فلوران گفت: بس است دگه کم جنگ کنین شما دو نفر خو هیچ از جنگ کردن خسته نشدین.
همه ما فقط سکوت کردیم.
لالا حارث زنگ دروازه را زد.
ولی مه در این گوشه دعا دعا می کردم تا او آقای دیو در عقب دروازه نباشد و اما بعضی دعا ها به زودی زود مستجاب نمیشوند
* هر دعا از خود وقت دارد همه دعا هایی را که ما می کنیم به زود ترین وقت قبول نمی شود که.
در هنگام دعا کردن باید همیشه صبور بود بعضی اوقات دعای را که می کنیم خیر و شر آن را نمی دانیم ولی ما انسان ها از الله شکایت می کنیم که دعا های مان را مستجاب نمی کند در حالیکه الله متعال بهتر از ما می داند چی به خیر و چی به شر آدمی است شاید آن دعای را که تو کردی خیرت نه بلکه شرت باشد. و الله متعال همیشه خوبی بنده خود را می خواهد.
اما ما انسان ها از این طرف به قضیه نگاه نمی کنیم
همیشه در حال شکایت و گِلَه استیم. و اما الله متعال با وجود این که، این همه شکایت می کنی باز هم دوستت دارد.
من عاشقی را از الله آموختم که می گوید: تو اگر صد بار هم توبه بشکنی باز هم من هستم تا تو توبه کنی و من مغفرت کنم.
الحمدلله،
خداوند متعال می فرماید: «قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَی أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (53) زمر»
[بگو آن بندگانم که بر خود زیاده روی کرده اند از رحمت خدا ناامید مباشید بیگمان خداوند همه گناهان را می آمرزد و به راستی او آمرزنده ی مهربان است.]
عاشقِ یعنی این.*
«مرا بخوانید شما را اجابت می کنم.»
الله تعالی می فرماید: « وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ (186) بقره »
[هر گاه بندگانم تو را از من می پرسند من نزدیک هستم و دعای دعا کننده را وقتی که مرا بخواند اجابت می کنم]
❤8
حمایت بیشتر کنيد با کمنت ها و ریکت های تان تا بیشتر نشر کنم🙃
❤7
خیلی متوجه حرف ها و کلمات که بر زبان می آورید باشید.
با یک حرف شما شخصی آنقدر دگرگون میشود که حتی فکرش را هم نمیکنید!
حدیثی هست که میگه: "المسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده."
ترجمه: مسلمان کسی است که دیگر مسلمانان از دست و زبان او در امان باشند.
#دوشیزه_سادات
با یک حرف شما شخصی آنقدر دگرگون میشود که حتی فکرش را هم نمیکنید!
حدیثی هست که میگه: "المسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده."
ترجمه: مسلمان کسی است که دیگر مسلمانان از دست و زبان او در امان باشند.
#دوشیزه_سادات
❤4🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _ مریم: کلثوم هی کلثوم..... با تکان دادن مریم از فکر برامدم که گفت در چی فکر و خیال بودی خواهرم یک ساعت است اینجا ما را منتظر گذاشتی. گفتم: هیچی. انقدر زود رسیدیم ؟ مریم گفت:_ بلی هاا خانه شان نسبتاً نزدیک بود. _ _ _ خاا خی. هنگامی که از موتر پائین…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_یازدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
دروازه باز شد و همان مغرور خان هست که دروازه را باز کرد.
ولی این بار از اون چهره مغرور و قهرِ خبری نیست!
با پدرم و دیگر پسرا بسیار به خوبی و با پیشانی باز احوال پرسی و پذیرایی کرد.
نوبت مادرم که شد مادرم برایش گفت: دیان باید خودت باشی درست میگم پسرم؟
بسیار با مهربانی گفت: بلی هاا خودم هستم بسیار زیاد خوش آمدید.
_ _ _ تشکر پسرم سلامت باشی.
دخترا هم همه شان یک سلام می دادن و زود داخل خانه می شدند ولی منی بیچاره در آخر ماندم. چهره خود را جدی گرفتم کاملاً خودش واری گفتم: السلام علیکم.
در جواب گفت: علیکم سلام بسیار زیاد خوش آمدی.
گفتم: ممنون تان سلامت باشید.
پرسید: خوب هستی؟
زخم هایت خوب شده؟
گفتم: الحمدلله شکر است بلی ها خوب شدیم.
همه این سوالات را به طرف پایین نگاه کرده و میگفت.
گفتم: مثل اینکه با زمین صحبت دارید.
با تعجب و بسیار سریع سر خود را بلند کرد و گفت: بلی ؟
منم خواستم تلافی کنم سرش و گفتم : مثل اینکه این بار شما می شرمید.
زود از پیش رویش گذشتم بدون این که بگذارم جوابم را دهد داخل خانه شدم فامیل محترمم با فامیل او مغرور احوال پرسی داشتند و قسمی که حدس زده بودم همگی یکجا نشستیم ولی دور از هم چون سالن شان خیلی بزرگ و وسیع بود نصف اتاق را مبل گرفته بودن و نصف دیگرش دوشک با بالشت بود واقعاً خیلی زیبا تزئین شده بود خانه شان
نصف اتاق یعنی سمت مبل دار برای ما آماده شده بود و ما ها نشسته بودیم و در سمت دیگرش جای مردان بود که تا هنوز حضور نداشتند در حویلی مصروف اختلاط بودند با هم دیگر. با خاله راحیل و لمر هم احوال پرسی کردم و راستاً رفتم در پهلوی مریم شان نشستم این بار مریم بود که به بسیار آهسته گی گفت: دوباره چوکی های ملی بس را تکمیل کردین ههههههه
فلوران: مریممم.....
_ _ _ خاا اینه چپ شدم.
بعد از گذشت چند دقیقه مردان خانه ما همراه با پسر مغرور عمر و پدر شان که حالا اسم شان را می فهمیدیم یعنی کاکا حسام وارد خانه شدن همگی ما برای احترام ایستاد شدیم و احوال پرسی کردیم.
کاکا حسام خطاب به مه گفت: دخترم چطور استی زخم هایت خوب شدن یا نه؟
با مهربانی گفتم: الحمدلله شکر است خوب استم کاکا جان بلی ها نسبتاً خوب شدن.
_ _ _ خاا خی شکر که خوب استی.
_ _ _ سلامت باشید.
لمر با سینی از چای وارد خانه شد.
میوه خشک با کلچه،کیک و میوه تازه از قبل روی میز ها چیده شده بود.
فلوران رو به لمر کرده گفت: لمر جان به کمک ضرورت داری؟
_ _ _ نه فلور جان تشکر ما بالای مهمان های خود کار نمی کنیم ههههههه.
_ _ _ خاا صحیح است مقصد اگر به کمک ضرورت بود حساب کن سر ما.
_ _ _ درست است حتماً چرا که نه.
وقتی که دیدیم واقعاً به کمک نیاز دارد فلوران رو به من و مریم کرد و به بسیار آهسته گی گفت: برخیزید همرای اش کمک کنید تنها است درست نمیتواند رسیدگی.
ما هم رفتیم پیشش
مریم گفت: لمر جان تو چای بینداز ما تقسیم میکنيم.
لمر: نه اصلاً امکان ندارد شما مهمان استین هله بروید در جا های تان بنشينيد.
گفتم: نکوو دگه لمر جان ما هم دق آوردیم کمی کمک می کنیم همرایت باز یک چای توضیح کردن چه دارد دگه.
لمر: پس...
درست است.
چایی ها را توضیح کردیم و دوباره در جای خود نشستیم.
مادرم با خاله راحیل قصه داشتن و ما دخترا هم در این طرف مصروف مضریت بودیم.
بلاخره زمان مَیل کردن غذا رسید.
لمر: مادر جان غذا آماده است.
_ _ _ خاا بچیم.
پس برخیزید که در اون اتاق برویم.
همه ما در اتاق دیگر رفتیم و اما اینجا همه ما سر سفره یکجا بودیم. سفره هم چه یک سفره هر نوع غذایی که می خواستی وجود دارد خانه که نیست!
رسماً رستورانت هست.
واقعاً که تمام اینا اصراف هست.
همگی شروع به تناول غذا کردن.
ولی من اصلاً راحت نبودم چون دقیقاً در رو به روی پسر مغرور قرار داشتم گر چه خود را سر گرم خوردن غذا می کردم ولی باز هم از زیر چشم متوجه نگاه هایش می شدم.
_ _ _ ماشاءالله دست های تان درد نکند خیلی به زحمت کردیم تان.
این مادرم بود که سکوت را شکست.
خاله راحیل: نه چه زحمتی نوش جان تان خدا کند که خوش تان بیاید.
لمر: دخترا چرا درست نان نمی خورید خوش تان نیامده از غذا؟
فلوران: نه جانم دست هایت درد را نبیند خیلی خوشمزه است
ولی ما ها واقعاً کم اشتها استیم وگرنه غذا تمامش عالی بود.
عایشه به مزاح رو به لمر کرد و گفت: دست هایت درد نکند لمرجان.
خاا حالی این را بگو که سر آشپز هم خودت بودی یا نه؟
لمر: آواز خود را آهسته کرد و گفت: خب بلی البته با مادر جانم یکجا
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_یازدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
دروازه باز شد و همان مغرور خان هست که دروازه را باز کرد.
ولی این بار از اون چهره مغرور و قهرِ خبری نیست!
با پدرم و دیگر پسرا بسیار به خوبی و با پیشانی باز احوال پرسی و پذیرایی کرد.
نوبت مادرم که شد مادرم برایش گفت: دیان باید خودت باشی درست میگم پسرم؟
بسیار با مهربانی گفت: بلی هاا خودم هستم بسیار زیاد خوش آمدید.
_ _ _ تشکر پسرم سلامت باشی.
دخترا هم همه شان یک سلام می دادن و زود داخل خانه می شدند ولی منی بیچاره در آخر ماندم. چهره خود را جدی گرفتم کاملاً خودش واری گفتم: السلام علیکم.
در جواب گفت: علیکم سلام بسیار زیاد خوش آمدی.
گفتم: ممنون تان سلامت باشید.
پرسید: خوب هستی؟
زخم هایت خوب شده؟
گفتم: الحمدلله شکر است بلی ها خوب شدیم.
همه این سوالات را به طرف پایین نگاه کرده و میگفت.
گفتم: مثل اینکه با زمین صحبت دارید.
با تعجب و بسیار سریع سر خود را بلند کرد و گفت: بلی ؟
منم خواستم تلافی کنم سرش و گفتم : مثل اینکه این بار شما می شرمید.
زود از پیش رویش گذشتم بدون این که بگذارم جوابم را دهد داخل خانه شدم فامیل محترمم با فامیل او مغرور احوال پرسی داشتند و قسمی که حدس زده بودم همگی یکجا نشستیم ولی دور از هم چون سالن شان خیلی بزرگ و وسیع بود نصف اتاق را مبل گرفته بودن و نصف دیگرش دوشک با بالشت بود واقعاً خیلی زیبا تزئین شده بود خانه شان
نصف اتاق یعنی سمت مبل دار برای ما آماده شده بود و ما ها نشسته بودیم و در سمت دیگرش جای مردان بود که تا هنوز حضور نداشتند در حویلی مصروف اختلاط بودند با هم دیگر. با خاله راحیل و لمر هم احوال پرسی کردم و راستاً رفتم در پهلوی مریم شان نشستم این بار مریم بود که به بسیار آهسته گی گفت: دوباره چوکی های ملی بس را تکمیل کردین ههههههه
فلوران: مریممم.....
_ _ _ خاا اینه چپ شدم.
بعد از گذشت چند دقیقه مردان خانه ما همراه با پسر مغرور عمر و پدر شان که حالا اسم شان را می فهمیدیم یعنی کاکا حسام وارد خانه شدن همگی ما برای احترام ایستاد شدیم و احوال پرسی کردیم.
کاکا حسام خطاب به مه گفت: دخترم چطور استی زخم هایت خوب شدن یا نه؟
با مهربانی گفتم: الحمدلله شکر است خوب استم کاکا جان بلی ها نسبتاً خوب شدن.
_ _ _ خاا خی شکر که خوب استی.
_ _ _ سلامت باشید.
لمر با سینی از چای وارد خانه شد.
میوه خشک با کلچه،کیک و میوه تازه از قبل روی میز ها چیده شده بود.
فلوران رو به لمر کرده گفت: لمر جان به کمک ضرورت داری؟
_ _ _ نه فلور جان تشکر ما بالای مهمان های خود کار نمی کنیم ههههههه.
_ _ _ خاا صحیح است مقصد اگر به کمک ضرورت بود حساب کن سر ما.
_ _ _ درست است حتماً چرا که نه.
وقتی که دیدیم واقعاً به کمک نیاز دارد فلوران رو به من و مریم کرد و به بسیار آهسته گی گفت: برخیزید همرای اش کمک کنید تنها است درست نمیتواند رسیدگی.
ما هم رفتیم پیشش
مریم گفت: لمر جان تو چای بینداز ما تقسیم میکنيم.
لمر: نه اصلاً امکان ندارد شما مهمان استین هله بروید در جا های تان بنشينيد.
گفتم: نکوو دگه لمر جان ما هم دق آوردیم کمی کمک می کنیم همرایت باز یک چای توضیح کردن چه دارد دگه.
لمر: پس...
درست است.
چایی ها را توضیح کردیم و دوباره در جای خود نشستیم.
مادرم با خاله راحیل قصه داشتن و ما دخترا هم در این طرف مصروف مضریت بودیم.
بلاخره زمان مَیل کردن غذا رسید.
لمر: مادر جان غذا آماده است.
_ _ _ خاا بچیم.
پس برخیزید که در اون اتاق برویم.
همه ما در اتاق دیگر رفتیم و اما اینجا همه ما سر سفره یکجا بودیم. سفره هم چه یک سفره هر نوع غذایی که می خواستی وجود دارد خانه که نیست!
رسماً رستورانت هست.
واقعاً که تمام اینا اصراف هست.
همگی شروع به تناول غذا کردن.
ولی من اصلاً راحت نبودم چون دقیقاً در رو به روی پسر مغرور قرار داشتم گر چه خود را سر گرم خوردن غذا می کردم ولی باز هم از زیر چشم متوجه نگاه هایش می شدم.
_ _ _ ماشاءالله دست های تان درد نکند خیلی به زحمت کردیم تان.
این مادرم بود که سکوت را شکست.
خاله راحیل: نه چه زحمتی نوش جان تان خدا کند که خوش تان بیاید.
لمر: دخترا چرا درست نان نمی خورید خوش تان نیامده از غذا؟
فلوران: نه جانم دست هایت درد را نبیند خیلی خوشمزه است
ولی ما ها واقعاً کم اشتها استیم وگرنه غذا تمامش عالی بود.
عایشه به مزاح رو به لمر کرد و گفت: دست هایت درد نکند لمرجان.
خاا حالی این را بگو که سر آشپز هم خودت بودی یا نه؟
لمر: آواز خود را آهسته کرد و گفت: خب بلی البته با مادر جانم یکجا
❤3🔥2👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _ مریم: کلثوم هی کلثوم..... با تکان دادن مریم از فکر برامدم که گفت در چی فکر و خیال بودی خواهرم یک ساعت است اینجا ما را منتظر گذاشتی. گفتم: هیچی. انقدر زود رسیدیم ؟ مریم گفت:_ بلی هاا خانه شان نسبتاً نزدیک بود. _ _ _ خاا خی. هنگامی که از موتر پائین…
عایشه: خاا ماشاءالله به سر آشپز زیبای ما واقعاً دست پخت ات حرف ندارد!
کلثوم تو هم بیبین و یاد بگیر.
گفتم: من الحمدلله یاد دارم ولی تا که شما ها استین مرا صبر است.
می خواستیم در جمع کردن سفره کمک کنیم که خاله راحیل گفت: نه دخترایم اصلاً لازم نیست!
شما ها آرام در جاهایتان بنشينيد پسرا هستند جمع میکنند با لمر جان.
ما هم چشمی گفتیم و نشستیم
بود که ماشاءالله دو پسر چنار مانند از جا های شان برخاستند و ظروف را جمع کرده بردند.
مریم آهسته گفت: ای ماشاءالله می بینید کار کردن را هم یاد دارند نه که برادر های ما هم هستند...
همگی ما خنده خود را مهار داشتیم.
دوباره مریم آهسته پیش گوشم گفت: کلثوم تا جاییکه یادم میآید همین خاله راحیل گفته بود که سه پسر دارد خا دو پسر اش اینجا پس یکی دیگر آن ها کجاست؟
گفتم: نمیدانم ولا منم همین حالا فکرم شد!
_ _ _ خیر بعداً از لمر می پرسیم.
_ _ _ هممم صحیح است.
کلثوم تو هم بیبین و یاد بگیر.
گفتم: من الحمدلله یاد دارم ولی تا که شما ها استین مرا صبر است.
می خواستیم در جمع کردن سفره کمک کنیم که خاله راحیل گفت: نه دخترایم اصلاً لازم نیست!
شما ها آرام در جاهایتان بنشينيد پسرا هستند جمع میکنند با لمر جان.
ما هم چشمی گفتیم و نشستیم
بود که ماشاءالله دو پسر چنار مانند از جا های شان برخاستند و ظروف را جمع کرده بردند.
مریم آهسته گفت: ای ماشاءالله می بینید کار کردن را هم یاد دارند نه که برادر های ما هم هستند...
همگی ما خنده خود را مهار داشتیم.
دوباره مریم آهسته پیش گوشم گفت: کلثوم تا جاییکه یادم میآید همین خاله راحیل گفته بود که سه پسر دارد خا دو پسر اش اینجا پس یکی دیگر آن ها کجاست؟
گفتم: نمیدانم ولا منم همین حالا فکرم شد!
_ _ _ خیر بعداً از لمر می پرسیم.
_ _ _ هممم صحیح است.
❤3🔥1
بعد از اینکه سفره جمع شد دوباره میوه تازه آوردند برای خوردن.
لمر: دخترا میگم بیایید برویم بالا کمی ساعت تان تیر شود کمی هم خانه و حویلی را بگردین چطور است؟
فلوران: درست است جانم پس برخیزید برویم.....
لمر: خوش آمدید به اتاق من.
_ _ _ تشکر خوش باشی هههه
عایشه با شوخی گفت: لمر جان از این کرده اتاق بزرگ تر نداشتین که میگرفتی ههههههه!
لمر خندیده گفت: بود ولی دیان لالایم گرفت ورنه خودم میگرفتم هههههه!
فلوران: واقعاً اتاق ات خیلی زیبا است ما هم تأیید کردیم.
_ _ _ تشکر چشم های تان زیباست...
میگم نام خدا خوش بحال تان انقدر زیاد استین حتماً خوب ساعت تان تیر می باشد با همدیگر!
فلوران: _ ههههه هاا ولا خوب فول از دست ازینا در جنگ کردن های شان ساعت ما تیر می باشد ههههههه!
لمر پرسید: راستی مصروفیت های تان چیست؟
یعنی منظورم درس تان است تا کجا پیش بردین؟
کدام رشته ها را میخوانید؟
فلوران گفت: ولا من از رشته کامپیوتر ساینس فارغ شدیم.
لمر گفت: خا ماشاءالله
خودت چی عایشه؟
_ _ _ من محصل رشته روانشناسی استم سال آخرم است.
_ _ _ او بیشک خی،
راستی میگن همین روانشناس ها خودشان یک قسم دیوانه میباشند همین راست است یا خیر؟
همه مان را چنان خنده گرفت که مهار کردنش ناممکن است!
با سر هر سه تای مان که حالا با اضافه شدن سحر چهار تا شدیم تأیید کردیم.
لمر: خا خی از همین خاطر درد مردم ها را زود میفهمید!
عایشه برزخی به طرف ما نگاه کرد و بعد چشمانش را دور داد همه گی ما را خنده گرفت!
لمر گفت: عایشه تو بیبین از قواره،
مه چه قسم معلوم میشم؟
این سؤال سؤالِ است که حتی من از شنیدنش خسته شدیم چه برسد به خود عایشه.
عایشه: عزیز من،من که فقط با دیدن چهره تو نمیفهمم که چه قسم آدم استی این سؤال است که بیشتر مردم ازم پرسیدند ولی اینطور من اصلاً نمیدانم تنها من نه بلکه تمام روانشناس ها همینطور اند.
لمر : خاا خی معذرت مرا پذیرا باشید من فکر میکردم سریال ها واری فقط با دیدن چهره میشه تمام جزئیات را فهمید ولی این هم یک دروغ دیگر از سریال ها بوده هههههه.
_ _ _ هاا دگه ههههههه.
لمر: سحر جان خودت چی؟ کدام رشته را میخوانی؟
سحر: منم روانشناسی میخوانم ولی سال آخرم نیست هنوز مانده.
_ _ _ خاا پس ننو و زن برادر یک رشته را میخوانید، هم صنفی استین؟
_ _ _ نه جانم گفتم که از عایشه سال آخرش است ولی از من تا هنوز مانده.
لمر: خا پس حتماً در یک دانشگاه استین؟
گفت: هممم همینطور است در همانجا آشنا شدیم و بعدش فاميل.
_ _ _ وای چقدر عالی!
لمر: مریم جان خودت کدام رشته را میخوانی؟
مریم با غرور و اعتماد به نفس کامل گفت: من محصل رشته طب استم.
لمر: وای وای در عجب رشته های نابِ محصل استین همه تان.
_ _ _ ها دگه.
لمر: دخترا میگم بیایید برویم بالا کمی ساعت تان تیر شود کمی هم خانه و حویلی را بگردین چطور است؟
فلوران: درست است جانم پس برخیزید برویم.....
لمر: خوش آمدید به اتاق من.
_ _ _ تشکر خوش باشی هههه
عایشه با شوخی گفت: لمر جان از این کرده اتاق بزرگ تر نداشتین که میگرفتی ههههههه!
لمر خندیده گفت: بود ولی دیان لالایم گرفت ورنه خودم میگرفتم هههههه!
فلوران: واقعاً اتاق ات خیلی زیبا است ما هم تأیید کردیم.
_ _ _ تشکر چشم های تان زیباست...
میگم نام خدا خوش بحال تان انقدر زیاد استین حتماً خوب ساعت تان تیر می باشد با همدیگر!
فلوران: _ ههههه هاا ولا خوب فول از دست ازینا در جنگ کردن های شان ساعت ما تیر می باشد ههههههه!
لمر پرسید: راستی مصروفیت های تان چیست؟
یعنی منظورم درس تان است تا کجا پیش بردین؟
کدام رشته ها را میخوانید؟
فلوران گفت: ولا من از رشته کامپیوتر ساینس فارغ شدیم.
لمر گفت: خا ماشاءالله
خودت چی عایشه؟
_ _ _ من محصل رشته روانشناسی استم سال آخرم است.
_ _ _ او بیشک خی،
راستی میگن همین روانشناس ها خودشان یک قسم دیوانه میباشند همین راست است یا خیر؟
همه مان را چنان خنده گرفت که مهار کردنش ناممکن است!
با سر هر سه تای مان که حالا با اضافه شدن سحر چهار تا شدیم تأیید کردیم.
لمر: خا خی از همین خاطر درد مردم ها را زود میفهمید!
عایشه برزخی به طرف ما نگاه کرد و بعد چشمانش را دور داد همه گی ما را خنده گرفت!
لمر گفت: عایشه تو بیبین از قواره،
مه چه قسم معلوم میشم؟
این سؤال سؤالِ است که حتی من از شنیدنش خسته شدیم چه برسد به خود عایشه.
عایشه: عزیز من،من که فقط با دیدن چهره تو نمیفهمم که چه قسم آدم استی این سؤال است که بیشتر مردم ازم پرسیدند ولی اینطور من اصلاً نمیدانم تنها من نه بلکه تمام روانشناس ها همینطور اند.
لمر : خاا خی معذرت مرا پذیرا باشید من فکر میکردم سریال ها واری فقط با دیدن چهره میشه تمام جزئیات را فهمید ولی این هم یک دروغ دیگر از سریال ها بوده هههههه.
_ _ _ هاا دگه ههههههه.
لمر: سحر جان خودت چی؟ کدام رشته را میخوانی؟
سحر: منم روانشناسی میخوانم ولی سال آخرم نیست هنوز مانده.
_ _ _ خاا پس ننو و زن برادر یک رشته را میخوانید، هم صنفی استین؟
_ _ _ نه جانم گفتم که از عایشه سال آخرش است ولی از من تا هنوز مانده.
لمر: خا پس حتماً در یک دانشگاه استین؟
گفت: هممم همینطور است در همانجا آشنا شدیم و بعدش فاميل.
_ _ _ وای چقدر عالی!
لمر: مریم جان خودت کدام رشته را میخوانی؟
مریم با غرور و اعتماد به نفس کامل گفت: من محصل رشته طب استم.
لمر: وای وای در عجب رشته های نابِ محصل استین همه تان.
_ _ _ ها دگه.
❤3🔥2🥰1
این هم یک قسمت طولانی تقدیم شما
ریکت و کامنت فراموش تان نشود.🫠❤️
❤5🥰1