چـکـامـهـ زار 🌘📜
454 subscribers
540 photos
75 videos
10 files
367 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
نمیشود که شما محترمان فقط نگاه بکنید …
پس لطفا با ریکت تان ما را خوشحال بکنید
والسلام
8😐1🙈1
زندگی وقتی زیباست که به ساز دل خود برقصی، نه به نغمه‌ی دیگران...
هرگاه راهت را بر اساس خواسته‌ی دل خود انتخاب کنی، آرامش خواهی یافت.
اما اگر همواره در اندیشه‌ی راضی نگه‌داشتن دیگران باشی، سهمت از زندگی فقط خستگی و اندوه خواهد بود.

ᭂـشـــــتون
🔥21🕊1
مغرور نیستم، فقط ارزش جواب دادن را نمی‌بینم.

#دوشیزه_سادات
❤‍🔥3
سپس به همان چیزی که بودم برگشتم:
«یک سکوت طولانی، اجتناب از گفتگو‌ و میل به تنهایی.»

#دوشیزه_سادات
❤‍🔥2🔥2
Forwarded from .
یکسالی میشه در انستاگرام میبینم وقتی یک پست ایرانی باشد، افغانستانی‌ها فحش میدن و تحقیر میکنن.
اگر افغانستانی باشد، ایرانی همین‌طور.
ما به کجا روانیم دقیقاً؟
وقتی مردم همزبان خودمان اینطور همدیگر را پایین میکشند و تحقیر میکنند، از دیگران چه گله!

مگر ما یک درد مشترک نداریم؟
مگر ما هر دو، فرزندان رنج و تبعید و مهاجرت و غربت نیستیم؟
پس این همه نفرت از کجا آمده؟
چرا هر بار به‌جای همدلی، باید شاهد جنگ لفظی و تحقیر باشیم؟

این دشمنی‌ها نه غرور می‌آورد، نه عزت.
فقط فاصله‌ها را بیشتر می‌کند، دل‌ها را سردتر و زخم‌ها را عمیق‌تر…
در جهانی که هر روز به‌سختی می‌گذرد،
هم‌درد بودن نعمت است، نه تهدید.

بیایید قبل از اینکه بنویسیم یا کامنت بگذاریم، کمی فکر کنیم:
آیا این حرف، کسی را می‌سازد یا می‌شکند؟
آیا این نفرت، گرهی باز می‌کند یا زهر تازه‌ای‌ست بر زخم قدیمی؟

ما اگر تکیه‌گاه هم نباشیم، زیر بار دشمنی‌های بی‌دلیل، یکی‌یکی فرو می‌ریزیم…
و آن روز، دیگر تفاوتی ندارد اهل کجا بودیم…
چون همگی در این سقوط، شریکیم.
🖤

#حسنیٰ🌱
4💔2🕊1
هُوَ رَبُّ المُستَحیل
و أنت تبکی عَلَی المُمکن؟

او خداوندِ ناممکن‌هاست
در حالی که تو بر ممکن گریه می‌کنی؟
🌱
4❤‍🔥3
.

مولانای عزیز چی زیبا بیان کرده...


دیروز باهوش بودم ، میخواستم جهان را تغییر دهم...
امروز دانا هستم، می خواهم خودم را تغییر دهم.🫠
❤‍🔥4🔥3
Forwarded from Harf Chat

در اندرون منِ خسته دل ندانم کیست
که من خَموشم و او در فغان و در غوغاست....

مولانا🤍
🕊4
Forwarded from Harf Chat

سلام امید که خوب باشید

شعر خواسته بودید، امیدوارم که بپسندید🤍

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
ماییم و آتشِ دل، در خلوتِ شبانگاه
چشمی چنین نخواهی، تا با تو آشنا کن
جز آتش محبت، در دل نمی گدازد
آتش بزن به هستی، تا پاک و پُر صفا کن
در خوابِ دوش، دیدم این عالم فنا را
تو نیز خواب دیدی؟ پس ترک ادعا کن
هر جا که بوی او هست، آنجا امیدِ ما هست
دل را همان طرف بر، رو سوی آن فضا کن

مولانا عزیز دل🤍🫠
3
Forwarded from Harf Chat

وطنم...
گاهی دلم می‌خواهد با تمام وجود فریاد بزنم؛ از تو بگویم، از شکوهت، از زیبایی‌های پنهانت که زیر غبار غم مانده‌اند.
می‌خواهم از کوه‌های استوارت بگویم که چون نگهبانانی خاموش، بر سینهٔ خاکت ایستاده‌اند؛ از رودهای جاری‌ات، که مثل رگ‌های زندگی در تنت می‌دوند؛ از تاریخی که بلندای آن، سر به آسمان می‌ساید.
اما افسوس، هر بار که می‌خواهی قد بکشی، دست‌هایی ناپاک، سایه بر آفتابت می‌افکنند. کسانی که تاب دیدن روشنی‌ات را ندارند، می‌خواهند تو را در تاریکی نگه دارند؛ در خاموشی، در فراموشی.
افغانستانم، ای سرزمین فریاد و درد، من هم می‌خواهم مثل نامت فریاد بزنم.
می‌خواهم از یاقوت‌های ناب زمینت بگویم، از زمردهای سبز که در دل سنگ‌ها می‌درخشند.
می‌خواهم از مجسمه‌های باشکوه بامیان بگویم، از لعل‌های خون‌رنگ بدخشان، از غزنهٔ باشکوهت که قصه‌های تمدن در دل دارد.
می‌خواهم از تمام ولایت‌هایت بگویم؛ از مردمانت، از فرهنگت، از امیدی که هنوز در دل خاکت جوانه می‌زند.
وطنم، تو فقط یک کشور نیستی؛ تو آواز قلب منی.
😢🥀💔

#یاسمین سلطانی نوشت!


عزیزدل گرچند گفتند ناشناس اما من این را فرستادم 🫠
🕊4
Forwarded from Harf Chat

حتمن بخوانید 🤍!
غفلت انسان

عالم ز برایت آفریدم، گله کردی
از روح خودم در تو دمیدم، گله کردی

گفتم که ملائک همه سرباز تو باشند
صد ناز بکردی و خریدم،گله کردی

جان و دل و فطرتی فراتر ز تصور
از هرچه که نعمت به تو دادم، گله کردی

گفتم که سپاس من بگو تا به تو بخشم
بر بخشش بی منت من هم گله کردی

با این که گنه کاری و فسق تو عیان است
خواهان توأم، تویی که از من گله کردی

هر روز گنه کردی و نادیده گرفتم
با اینکه خطای تو ندیدم، گله کردی

صد بار تو را مونس جانم طلبیدم
از صحبت با مونس جانت، گله کردی

رغبت به سخن گفتن با یار نکردی
با این که نماز تو خریدم، گله کردی

بس نیست دگر بندگی و طاعت شیطان؟؟
بس نیست دگر هرچه که از ما گله کردی؟؟!

از عالم و آدم گله کردی و شکایت
خود باز خریدم گله ات را، گله کردی..

همیشه شکر گذار خدا باش , و به آنچه داری قانع و شاد باش,

شکرت خدایا!!!
4
Forwarded from Harf Chat

با كلماتت كسی كه دوست داری را در آغوش بگير؛ بعضی كلمات دست مهربانى دارد كه روح را نوازش مى‌کند.
❤‍🔥4
#_از امروز !

امروز، روزی بود که هیچ‌چیز سر جایش نبود. از صبح با دلی گرفته وارد مدرسه شدم، سردرد داشتم و جانم درد می‌کرد. حوصله نداشتم حتی به کسی لبخند بزنم. آرام نشسته بودم و سعی داشتم با قلمم چیزی بنویسم، شاید کمی از آن شلوغی ذهنم را پاک کنم.

اما ناگهان هم‌صنفی‌ام بی‌اجازه قلمم را گرفت. چیزی نگفتم، شاید چون خسته بودم. اما وقتی دیدم آن را به کسی دیگر داده، دیگر نتوانستم تحمل کنم. رفتم پیش آن دوست، گفتم "بده!" و او با سردی گفت: "من از تو نگرفتم که به تو پس بدهم!"

حرفش مثل سیلی خورد به صورتم. بغضی در گلویم گره خورد و فریاد زدم. عصبانی بودم، اما نه فقط از او، از خیلی چیزها... از دردهایی که توی دلم مانده بود.

ناگهان چشمم افتاد به شیشه‌ی صنف. مشت کردم، و زدم. شیشه شکست… و دستم هم. انگار با آن شیشه، تکه‌ای از دلم هم شکست. استاد آمد، چند حرف زد، رفت. اما من ماندم با دستی زخمی و ذهنی پر از آشوب.

آن لحظه فهمیدم که عصبانیت، دشمنی‌ست که بیشتر از همه به خودت ضربه می‌زند.
#_صهراوی🕊
❤‍🔥41
.

تابِ آن ندارد کس،غمگسار ما باشد
کاشکی فلک چندی سازگار ما باشد:)
.
🔥52
من شيفته‌ى احترامم؛
حتی وسط بحث حتی در سخت‌ ترين لحظه‌ها،
حتی در بدترين دعواها...


#دوشیزه_سادات
🕊51
ساعت دوازده شب بود که از خانه همسایه‌شان صدای جیغ آمد، خیلی ترسید و با خود عهد کرد که دیگر در اتاق تنهایی نمی‌خوابد.... اما صبح که شد دوباره همان آش و همان کاسه!
فقط با این تفاوت‌که دیگر دروازه اتاق را قفل نمی‌کند🥲😁
😁4
با کسی که دوستش را با تیر می‌زند، دوست نشوید؛ چون او ناگزیر کمانش را به‌سمت شما نیز خواهد گرفت!

ادهم شرقاوی
رمان: #حيات_عشق
نويسنده: #بهشت_ماندگار
قسمت‌: #ششم

سه سال قبل:

روزها یکی پس از دیگری می‌گذشت و کم‌کم به امتحان سالانه نزدیک می‌شدیم.
شب و روزم به درس خواندن سپری می‌شد. وای به حال‌ام اگر نمره‌ای کم می‌آوردم!

با بدنی خسته و خواب‌آلود از جا برخاستم، که نگاهم به ساعت افتاد و چشمانم از تعجب گشاد شد.
آه، نهیرِ کودن!
دقیقا باید در امتحان عبوس خان دیر برسم!

سریع خودم را به حمام رساندم و با چند مشت آب، صورتم را شستم.
با عجله یونیفرمم را پوشیدم و از خانه بیرون زدم.
برخلاف همیشه، آن روز به‌جای راننده، پسر مامايم مقابلم ایستاده بود.
متعجب، با ابروهایی درهم کشیده نگاهش کردم که بی‌مقدمه گفت:
_ _ _امروز من می‌رسانمت.

اگر دیرم نشده بود، همان‌جا حسابش را می‌رسیدم که دیگر حتی فکر هم نکند به جای راننده من ظاهر شود.
بی‌حرف سوار شدم و در صندلی عقب نشستم.
او پشت فرمان نشست و با طعنه گفت:
_ _ _من راننده شخصی‌ات نیستم!

لبخند کجی زدم و زیر لب زمزمه کردم:
_ _ _اما فی‌الحال که همینی!

پوزخندی حرص‌آلود زد و بی‌هیچ حرفی موتر را به حرکت درآورد.

با توقفش مقابل ساختمان مکتب، بی‌درنگ پیاده شدم.
بکس را محکم در آغوش گرفتم و به‌سوی دروازه دویدم.
هنوز وارد نشده بودم که به یاد آوردم صنف ما در طبقه چهارم است...
نفسم را با حسرت بیرون دادم.
اصلاً مگر من در زندگی طالع داشتم؟
نه... هیچ‌وقت نداشتم!
چنان با شتاب به‌سوی صنف درسی‌ام دویدم که چند بار تا آستانه‌ی زمین خوردن پیش رفتم.
نفس‌نفس می‌زدم و قلبم انگار می‌خواست از سینه بیرون بپرد.وقتی بالاخره با تمام تلاش‌های شبانه‌روزی‌ام به درِ صنف رسیدم، در باز بود و... هیچ‌کس داخل نبود!
نگاهم با تعجب دور تا دور صنف چرخید.
نکند صنف را تغییر داده‌اند؟ نکند اينقدر دیر آمده‌ام كه همه رفته‌اند؟
قلبم بی‌وقفه می‌تپید و اضطراب مثل موجی از سر تا پایم می‌گذشت.
در همان حال كه ذهنم غرق حدس و نگرانی بود، ناگهان صدایی از پشت سرم بلند شد.
برگشتم، خاله بود—زنی که همیشه مشغول پاک‌کاری اتاق‌هاست.
با لحن مهربان و آشنایش گفت:
_ _ _دخترم، استادتان امروز به‌خاطر هوای خوب، شا گردان را به بام برده‌اند.

سری به نشانه تشکر تکان دادم و با شتاب به‌سوی پله‌ها روانه شدم.
آه، امان از دست این عبوس خان!
انگار درست همين روزی که من مثل دیوانه‌ها دویده‌ام تا به صنف برسم، تصمیم گرفته به بام برود!
واقعاً عجيب است؛ از ميان این‌همه روز، باید امروز را انتخاب می‌کرد؟
آن هم با وجود صنفی مرتب و مجهز!
انگار لج داشت با من...
نفس‌نفس‌زنان نگاهم را به پله‌هایی که هنوز پیش رويم بود دوختم.
هشت طبقه...
لعنت به این شانس!
با حرص پایم را روی اولین پله کوبیدم و با جيغي خاموش، دوباره راه افتادم.
زير لب غر زدم:
_ _ _عبوس خان، عوضي، روزی ببينمت، حسابت را مي‌رسم!

با بدن خيس از عرق و صورتی سرخ و برافروخته، بالاخره قدم به بام گذاشتم.
نسيم خنكی به صورتم خورد، اما عطش و خستگی درونم را آرام نكرد.
نگاهم به اطراف چرخيد؛ همه هم‌صنفی‌هايم آرام در گوشه‌ای نشسته و مشغول نوشتن روی کاغذهای سفيد بودند.
امتحان آغاز شده بود...
و من دقيقا دير رسيده بودم.
از حرص دندان‌هايم را به هم فشردم.
نگاهم روی او قفل شده بود؛ درست بالای سر يكي از دخترها خم شده و با لبخندی كمرنگ با او صحبت مي‌كرد.
چي ميشد اگر همين حالا موهايش را بكشم و با همان صداي بلندي كه بعضی وقت‌ها خودم را هم مي‌ترساند، بگويم:
"چرا بايد روي بام بيآيي؟!"
ولی خب... نهير كوچولوي درونم گفت:
«آبرويت را جمع كن دختر، امتحان است نه ميدان جنگ!»
صحبتش كه تمام شد نگاهش به من افتاد؛
نگاهي به ساعتش انداخت و با اشاره‌ي چشم و ابرو فهمانيد که دير آمده‌ام.
با نيشخندي در دل، نگاهم را از او دزديدم.
حالا خوب است گفت كه دير آمده‌ام، ورنه من خودم نميدانستم!
با قدم‌هایی آرام، طوري كه انگار تازه از بيمارستان مرخص شده‌ام، به سوي هم‌صنفي‌هايم رفتم و گوشه‌اي نشستم.
چندی نگذشت که عبوس خان با برگه‌های سوال و ورق پاسخ‌ها به سمتم آمد.
بدون آنکه چیزی بگوید، آن‌ها را مقابلم گذاشت.
نگاهي به سوالات انداختم و كم كم شروع به حل كردن كردم.
لحظاتي بعد، با حل شدن همه سوالات، با لبخند رضايت مند از جا بلند شدم.
با ديدن اطراف، تازه متوجه شدم كه جزء من همه رفته اند.
ورق را تحويل عبوس خان دادم و با خوشحالي به سمت صنف روانه شدم.


روز ها گذشت و بلاخره امتحانات سالانه ما اتمام يافت.
شروع فصل زيباي بهار بود، فصل كه خيلي دوستش دارم.
🔥3