چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان: #حیات_عشق نویسنده #بهشت_ماندگار حیات عشق روایتگر داستان دختریست از همین جامعه؛ دختری زیبارو، رؤیاپرداز، از جنس آرامش و لطافتِ عشق. و پسری از قوم پشتون، که تنها با یک نگاه، دلش به اسارت چشمان آن دختر درمیآید. اما آیا در سرنوشت این دو، وصالی نگاشته…
وای... بدبخت شدی نهیر!
دید! دید مرا دید!
حالا چی خاکی بر سر کنم؟
چطور به صورتش نگاه کنم؟
تمام بدنم از شرم میلرزد، چشمهایم به زمین دوخته شده اند.
در مورد من چه فکری خواهد کرد؟
در این وضعیت، با لباس عروس در جادهها مثل دیوانهها نشستم!
صدای پر از حیرت و بهت او به گوشم رسید:
_ _ _«نن... نهیر؟!»
تمام بدنم یخ زد.
جرأت به خرج دادم و بالاخره نگاهش كردم.
چشمان آبي اش برق مي زنند، ولي نه از عشق و محبت.
از حيرت و تعجب!
زن پرسید:
_ _ _«یوسف؟ تو این دختر را میشناسی؟»
در جواب کاملاً سرد و بیتفاوت گفت:
_ _ _«نخير، نمیشناسم.»
کلامش مثل یک پتک به قلبم خورد.
تمام آن چیزی که از او در ذهنم ساخته بودم، به یک لحظه فرو ریخت.
نهیر!
این همان یوسف است؟ همان کسی که یکزمان تمام دنیایش بودي؟
لرزان از جایم برخاستم و بیتوجه به او و نگاههای سردش، قدمی برداشتم.
زن گفت:
_ _ _«دخترم، کجا میروی؟ آن هم در این وقت؟ آدرس خانهات را بده، پسرم میرساندت.»
پسرش...
پس این همان زن است،
همان زنی که روزی برای خواستگاری به خانهمان آمده بود و با بیاحترامی و تحقیر رانده شده بود.
همان زن؟!
خدایا... من چطور به صورت این زن نگاه کنم؟
چطور بگویم که من دختر همان خانوادهای هستم که به او و شخصیتش توهین کردند؟
بازویم را گرفت و با لحنی مادرانه و مهربان گفت:
_ _ _«دخترم، کجا میروی؟ بیا...»
اما قبل از آنکه جملهاش تمام شود، یوسف میان حرفش پرید و با سردی گفت:
_ _ _«مادر، بگذارید برود، مهم نیست!»
و من... انگار برایش هیچ شدهام...
مادرش گفت:
_ _ _«یوسف؟ این چه حرفیست؟ چطوری میتوانم دختر جواني را این وقت شب تنها بگذارم؟»
یوسف پوزخندی زد و با لحنی تحقیرآمیز گفت:
_ _ _«اگر اینقدر عزت و آبرويش مهم بود، این وقت شب در جادهها نمیدوید.»
قلبم فشرده شد، نفسم بند آمد.
عزت و آبرویم؟
وای... یوسف...
تو چه میدانی؟ چه میدانی که من از چنگ چه کسانی فرار کردهام؟
تو فقط ظاهر را دیدی...
ولی پشت این لباس سفید، پشت این چهرهی آشفته،
دختری ایستاده که برای نجات خودش، برای حفظ جان و روحش، همهچیز را رها کرده.
در همین حال سرم گیج رفت، همهچیز دور سرم چرخید.
صداها برایم ناواضح شدند، انگار از عمق چاهی میآيند.
نگاهم به او افتاد...
ههه... یوسف؟ چرا دوتا شده است؟
چشمهایم تار میبینند، زمین زیر پایم میلرزد.
نمیدانم بغضم بیشتر دارد خفهام میکند یا بیجانی تنم.
لبخند تلخی روی لبم نشست،
آخرش سرنوشت هم همينطور مي چرخد.
بي ثبات، بي خبر، بي رحم.
سه سال قبل:
با قدمهای بلند و سریع وارد صنف شدم.
با یادآوری کاری که کرده بودم، قهقههام به هوا رفت.
وای... حقش بود!
دخترهی نچسب!
هوسی با خنده کنارم ایستاد و گفت:
_ _ _آفرینت نهیر، عجب کاری کردیم!
رو به او کردم و با غرور گفتم:
_ _ _حقش بود! تا او باشد و خودش را با من نزند!
احساس پیروزی میکردم، بیخبر از اینکه سرنوشت، دیر یا زود جواب اين شيطنت هايم را میدهد...
پرنيان نيز وارد صنف شد، ما را كه ديد گفت:
_ _ _مطمئنم باز كدام گلي را به آب داديد!
هوسي خنديد و گفت:
_ _ _واي نگو! آن هم چه گلي!
پرنيان كنجكاوانه پرسيد:
_ _ _خب حالا چي كار كرديد؟
هوسي گفت:
_ _ _نهير ستوده را با فريب به دستشويي برد و بعد كه تنها شديم به او گفت:
"ستوده جان، ببين دختر خوب، اگر بار دیگر درباره كارهاي من به كسي چيزي گفتي، همينجا داخل كمود مي اندازمت، فهميدي؟!"
هوسي با خنده بريده بريده گفت:
_ _ _و ستوده بیچاره هم از ترس تند تند سرش را تكان مي داد.
اما نهير بي رحم بي توجه به او، دوش آب را باز كرد و او را خوب تر كرد!
چشمان پرنيان از تعجب باز شد.
بيخيال چشمانم را در حدقه دور دادم و در صندلي خودم درست در صف جلو نشستم.
پرنيان و هوسي در مكتب بهترين دوست هايم حساب ميشدند.
هردو كنارم نشستند كه پرنيان با ذوق گفت:
_ _ _هي راستي! استاد ادبيات ما تغيير كرده!
هوسي پرسيد:
_ _ _راستي؟ كي آمده؟ بخدا خوب شد آن استاد جنگره رفت!
پرنيان گفت:
_ _ _نپرس هوسي جان! ميداني پسر است؟ آن هم عجب پسري!
متعجب به پرنيان نگاه كردم.
اين اولين بارش است كه از پسري تعريف ميكند.
با ذوق و شوق ادامه داد:
_ _ _واي واي، يك پسر است، سن چنداني هم ندارد. شايد بيستودو و يا بيستوسه باشد.
هوسي متعجب پرسيد:
_ _ _استاد پسر؟ آن هم با اين سن؟ در مكتب دخترانه؟
پرنيان گفت:
_ _ _من هم درست نميدانم، واي ميديدي دختران چطوري نگاهش ميكردند.
دید! دید مرا دید!
حالا چی خاکی بر سر کنم؟
چطور به صورتش نگاه کنم؟
تمام بدنم از شرم میلرزد، چشمهایم به زمین دوخته شده اند.
در مورد من چه فکری خواهد کرد؟
در این وضعیت، با لباس عروس در جادهها مثل دیوانهها نشستم!
صدای پر از حیرت و بهت او به گوشم رسید:
_ _ _«نن... نهیر؟!»
تمام بدنم یخ زد.
جرأت به خرج دادم و بالاخره نگاهش كردم.
چشمان آبي اش برق مي زنند، ولي نه از عشق و محبت.
از حيرت و تعجب!
زن پرسید:
_ _ _«یوسف؟ تو این دختر را میشناسی؟»
در جواب کاملاً سرد و بیتفاوت گفت:
_ _ _«نخير، نمیشناسم.»
کلامش مثل یک پتک به قلبم خورد.
تمام آن چیزی که از او در ذهنم ساخته بودم، به یک لحظه فرو ریخت.
نهیر!
این همان یوسف است؟ همان کسی که یکزمان تمام دنیایش بودي؟
لرزان از جایم برخاستم و بیتوجه به او و نگاههای سردش، قدمی برداشتم.
زن گفت:
_ _ _«دخترم، کجا میروی؟ آن هم در این وقت؟ آدرس خانهات را بده، پسرم میرساندت.»
پسرش...
پس این همان زن است،
همان زنی که روزی برای خواستگاری به خانهمان آمده بود و با بیاحترامی و تحقیر رانده شده بود.
همان زن؟!
خدایا... من چطور به صورت این زن نگاه کنم؟
چطور بگویم که من دختر همان خانوادهای هستم که به او و شخصیتش توهین کردند؟
بازویم را گرفت و با لحنی مادرانه و مهربان گفت:
_ _ _«دخترم، کجا میروی؟ بیا...»
اما قبل از آنکه جملهاش تمام شود، یوسف میان حرفش پرید و با سردی گفت:
_ _ _«مادر، بگذارید برود، مهم نیست!»
و من... انگار برایش هیچ شدهام...
مادرش گفت:
_ _ _«یوسف؟ این چه حرفیست؟ چطوری میتوانم دختر جواني را این وقت شب تنها بگذارم؟»
یوسف پوزخندی زد و با لحنی تحقیرآمیز گفت:
_ _ _«اگر اینقدر عزت و آبرويش مهم بود، این وقت شب در جادهها نمیدوید.»
قلبم فشرده شد، نفسم بند آمد.
عزت و آبرویم؟
وای... یوسف...
تو چه میدانی؟ چه میدانی که من از چنگ چه کسانی فرار کردهام؟
تو فقط ظاهر را دیدی...
ولی پشت این لباس سفید، پشت این چهرهی آشفته،
دختری ایستاده که برای نجات خودش، برای حفظ جان و روحش، همهچیز را رها کرده.
در همین حال سرم گیج رفت، همهچیز دور سرم چرخید.
صداها برایم ناواضح شدند، انگار از عمق چاهی میآيند.
نگاهم به او افتاد...
ههه... یوسف؟ چرا دوتا شده است؟
چشمهایم تار میبینند، زمین زیر پایم میلرزد.
نمیدانم بغضم بیشتر دارد خفهام میکند یا بیجانی تنم.
لبخند تلخی روی لبم نشست،
آخرش سرنوشت هم همينطور مي چرخد.
بي ثبات، بي خبر، بي رحم.
سه سال قبل:
با قدمهای بلند و سریع وارد صنف شدم.
با یادآوری کاری که کرده بودم، قهقههام به هوا رفت.
وای... حقش بود!
دخترهی نچسب!
هوسی با خنده کنارم ایستاد و گفت:
_ _ _آفرینت نهیر، عجب کاری کردیم!
رو به او کردم و با غرور گفتم:
_ _ _حقش بود! تا او باشد و خودش را با من نزند!
احساس پیروزی میکردم، بیخبر از اینکه سرنوشت، دیر یا زود جواب اين شيطنت هايم را میدهد...
پرنيان نيز وارد صنف شد، ما را كه ديد گفت:
_ _ _مطمئنم باز كدام گلي را به آب داديد!
هوسي خنديد و گفت:
_ _ _واي نگو! آن هم چه گلي!
پرنيان كنجكاوانه پرسيد:
_ _ _خب حالا چي كار كرديد؟
هوسي گفت:
_ _ _نهير ستوده را با فريب به دستشويي برد و بعد كه تنها شديم به او گفت:
"ستوده جان، ببين دختر خوب، اگر بار دیگر درباره كارهاي من به كسي چيزي گفتي، همينجا داخل كمود مي اندازمت، فهميدي؟!"
هوسي با خنده بريده بريده گفت:
_ _ _و ستوده بیچاره هم از ترس تند تند سرش را تكان مي داد.
اما نهير بي رحم بي توجه به او، دوش آب را باز كرد و او را خوب تر كرد!
چشمان پرنيان از تعجب باز شد.
بيخيال چشمانم را در حدقه دور دادم و در صندلي خودم درست در صف جلو نشستم.
پرنيان و هوسي در مكتب بهترين دوست هايم حساب ميشدند.
هردو كنارم نشستند كه پرنيان با ذوق گفت:
_ _ _هي راستي! استاد ادبيات ما تغيير كرده!
هوسي پرسيد:
_ _ _راستي؟ كي آمده؟ بخدا خوب شد آن استاد جنگره رفت!
پرنيان گفت:
_ _ _نپرس هوسي جان! ميداني پسر است؟ آن هم عجب پسري!
متعجب به پرنيان نگاه كردم.
اين اولين بارش است كه از پسري تعريف ميكند.
با ذوق و شوق ادامه داد:
_ _ _واي واي، يك پسر است، سن چنداني هم ندارد. شايد بيستودو و يا بيستوسه باشد.
هوسي متعجب پرسيد:
_ _ _استاد پسر؟ آن هم با اين سن؟ در مكتب دخترانه؟
پرنيان گفت:
_ _ _من هم درست نميدانم، واي ميديدي دختران چطوري نگاهش ميكردند.
❤2🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان: #حیات_عشق نویسنده #بهشت_ماندگار حیات عشق روایتگر داستان دختریست از همین جامعه؛ دختری زیبارو، رؤیاپرداز، از جنس آرامش و لطافتِ عشق. و پسری از قوم پشتون، که تنها با یک نگاه، دلش به اسارت چشمان آن دختر درمیآید. اما آیا در سرنوشت این دو، وصالی نگاشته…
پوووف، کلافهای کشیدم.
متنفرم از اینکه دختری در مقابل پسری، خودش را بیارزش نشان میدهد.
دختری که باید نماد غرور و عزت باشد، نه التماس و کوچکی.
چرا بعضیها یادشان میرود که ارزش، از درون میآید، نه از نگاه دیگران؟
دختر... باید یاد بگیرد که اگر خودش برای خودش احترام قائل نباشد، هیچکس نخواهد بود.
هوسي گفت:
_ _ _خيلي خب، امروز هم ساعت اول مضمون ادبيات داريم.
ادامه دارد...
متنفرم از اینکه دختری در مقابل پسری، خودش را بیارزش نشان میدهد.
دختری که باید نماد غرور و عزت باشد، نه التماس و کوچکی.
چرا بعضیها یادشان میرود که ارزش، از درون میآید، نه از نگاه دیگران؟
دختر... باید یاد بگیرد که اگر خودش برای خودش احترام قائل نباشد، هیچکس نخواهد بود.
هوسي گفت:
_ _ _خيلي خب، امروز هم ساعت اول مضمون ادبيات داريم.
ادامه دارد...
❤4🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان: #حیات_عشق نويسنده: #بهشت_ماندگار قسمت: #اول شروع داستان دامن لباس عروسم را میان انگشتان لرزانم فشردم. قلبم، مثل گنجشکی در دام، بیوقفه میتپد. نفس عمیقی کشیدم و در ذهنم تکرار کردم: خب... آرام باش نهیر! تمام شد... …
قسمت اول رمان، تقديم نگاه زيبايتان.🫶❤️
اميدوارم مورد پسند شما قرار بگیرد.
اميدوارم مورد پسند شما قرار بگیرد.
❤2🍓1
Forwarded from Harf Chat
سلام دوشيزه سادات عزيز
بانوي نويسنده كه تازه در كانال تان عضو شدن كي هستند؟
ميشه در مورد شان كمي بگوييد
و در مورد رمان هايشان🫠❤️
سلام دوشيزه سادات عزيز
بانوي نويسنده كه تازه در كانال تان عضو شدن كي هستند؟
ميشه در مورد شان كمي بگوييد
و در مورد رمان هايشان🫠❤️
❤3
Harf Chat
سلام دوشيزه سادات عزيز بانوي نويسنده كه تازه در كانال تان عضو شدن كي هستند؟ ميشه در مورد شان كمي بگوييد و در مورد رمان هايشان🫠❤️
وعليكم السلام.
ایشان بانو بهشته عزیز هستند.
و از قبل در کانال بودند از زمانیکه رمان أميرة القلب نشر میشد به نظرم .
اینکه کی هستند و در مورد رمان های شان
را واگذار میکنم به خودشان تا یک معرفی کنند اینطوری بهتر است .
ولی تا جاییکه میدانم نویسنده خیلی خوبی هستند و انشاءالله موفق و پویا بمانند.
خواهان موفقیت های بیشتر شان هستم 💜و این رمان به سبب اینکه خواسته بودن تا در اينجا نشر شود خودم از بانو بهشته خواستم تا نشر کنند.
انشاءالله که مورد پسند تان قرار گیرد.🙃
انشاءالله که مورد پسند تان قرار گیرد.🙃
❤3
چـکـامـهـ زار 🌘📜
وعليكم السلام. ایشان بانو بهشته عزیز هستند. و از قبل در کانال بودند از زمانیکه رمان أميرة القلب نشر میشد به نظرم . اینکه کی هستند و در مورد رمان های شان را واگذار میکنم به خودشان تا یک معرفی کنند اینطوری بهتر است . ولی تا جاییکه میدانم نویسنده خیلی خوبی…
سپاس عزيزم❤️
و همچنین براي خودت نيز ميخواهم هميشه مؤفق و سربلند بماني.
در مورد رمان هايم بگويم كه تا هنوز، سه رمان منتشر ساختيم.
و... دیگه چي بگم 😐😁☹️
و همچنین براي خودت نيز ميخواهم هميشه مؤفق و سربلند بماني.
در مورد رمان هايم بگويم كه تا هنوز، سه رمان منتشر ساختيم.
و... دیگه چي بگم 😐😁☹️
❤4😁2🙈1
در عید بیشتر از اینکه مهمان در سالن بیبینم برادر هایم را میبینم که مهمانی آمدند و از خود به شکل عالی پذیرایی میکنند!😐
این چی سُر است؟!😕
😁7
چـکـامـهـ زار 🌘📜
در عید بیشتر از اینکه مهمان در سالن بیبینم برادر هایم را میبینم که مهمانی آمدند و از خود به شکل عالی پذیرایی میکنند!😐 این چی سُر است؟!😕
هر بار پیش از عید با خود میگم هر جا عید گشتک رفتی طرف سمیان حتی نگاه چپ هم نینداز !
فقط بادام پسته...
بخور.
اما در روز عید سمیان را طرف خود میگیرم بس خلاص🤦♀
باکاجو 🤭
فقط بادام پسته...
بخور.
اما در روز عید سمیان را طرف خود میگیرم بس خلاص🤦♀
با
😁4
و مدام با خودم
اینگونه می گویم
آسان ساخته نشدی
که به راحتی ویران شوی..!
اینگونه می گویم
آسان ساخته نشدی
که به راحتی ویران شوی..!
🌚4
شاید ظاهراً میخندیدم یا بازی میکردم؛ ولی در باطن، کمترین زخمزبان یا کوچکترین پیشآمد ناگوار و بیهوده، ساعتهای دراز، فکر مرا به خود مشغول میداشت و خودم، خودم را میخوردم. اصلاً مردهشور این طبیعت مرا ببرد!
صادق هدایت، زنده به گور
🔥3
مولانا از شمس پرسید:
چگونه دوست شفیق بیابم؟
شمس پاسخ داد:
با خود چنان باش که وقتی آیینه را مقابلت گرفتی، نیازی به دوست نبینی.✨
چگونه دوست شفیق بیابم؟
شمس پاسخ داد:
با خود چنان باش که وقتی آیینه را مقابلت گرفتی، نیازی به دوست نبینی.✨
❤🔥2
از ابوهریره (رضی الله عنه) روایت شده است.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«هیچ خستگی، بیماری، نگرانی، غم، آسیب و رنجی به مسلمان نمیرسد، حتی خاری که به پایش فرو میرود، مگر اینکه خداوند به واسطه آن گناهانش را میبخشد.»
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«هیچ خستگی، بیماری، نگرانی، غم، آسیب و رنجی به مسلمان نمیرسد، حتی خاری که به پایش فرو میرود، مگر اینکه خداوند به واسطه آن گناهانش را میبخشد.»
🔥3
چـکـامـهـ زار 🌘📜
اگر پست های من را دوست داری هم خودت خوشگلی هم سلیقت خوبه
اگرم نیستین خیر باشد
خودم هستم کفایت میکند !👩🦯
خودم هستم کفایت میکند !👩🦯
😁4🤔1
یک زن تا وقتی که شوهر پیدا کند نگرانِ آینده است!
ولی،
یک مرد وقتی زن بگیرد نگرانِ آینده می شود....
مرد...💔
کاپی
ولی،
یک مرد وقتی زن بگیرد نگرانِ آینده می شود....
مرد...💔
کاپی
🔥6😐3😁2💊1