چـکـامـهـ زار 🌘📜
455 subscribers
540 photos
75 videos
10 files
365 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
❤️‍🔥🕊🌚
🥰2
Harf Chat
‌ السلام عليكم دوشیزه عزیز. ان‌شاءالله که خوب باشيد. از همین دوستان تان یک چیزی میخاستم اینکه اونا شما را دیدن و ماشاءالله خیلی هم تعریف کردن از تان حالا از همونا میخایم در مورد تان یگان چیزی بگن در واژه ها زیبایی تان را بیان کنند اینکه از نظر شان چگونه هستين؟!😁
و علیکم سلام خواهرم ..
دوشیزه سادات دختری که حرف هایش بوی استقامت مستحکم بودن میدهد دلش چون اب زلال پاک ..
پیش ازین که صورت چون ماهش را بنگرم قلب اش را دیدم قلب اش لطیف پاک است …در یک جمله برایش گفته بودم زیبای اش همانند افغانستان وصف ناشدنی است .. هم قلبش هم زیبایی صورتش ..
و همین ساده بودنش بیشتر برای زیبنده است ..🕊🌚🫀

بانوی خلاقم 🫠🫀
5
خود شما ها بانوانی از جنس احساس و درک هستین،
و افتخار است که در کنارم دوستِ چون شما ها دارم. 🤍🫶
قلم همه‌ی تان ماندگار، مهربانی تان بیشتر از واژه‌ها... 🤍
2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
خود شما ها بانوانی از جنس احساس و درک هستین، و افتخار است که در کنارم دوستِ چون شما ها دارم. 🤍🫶 قلم همه‌ی تان ماندگار، مهربانی تان بیشتر از واژه‌ها... 🤍
بودنت برایم آرامش است،
حرف‌هایت پر از مهر و دوست‌داشتن‌اند. 🫠❤️

همچنین جان مه🤍
4🥰1
🍀
نوشته بود:
« باکسی که نماز نمیخوانه دوست صمیمی نشو»

🤍
💯31
دستان من نزد دستانش خیلی کوچکی می‌کند!😩💔😒
😁4❤‍🔥1💔1
کسانی که بویی از غیرت و شرافت نبوردن!
کسانی که چیزی از نام مرد نمی‌دانند!
کسانی که از مادر و خواهر پول خود را می‌خواهند!
معتادین مبتلا به بیماری های روانی و موادی!
کسانی که در جامعه روباه هستن و در خانه شیر!
نامرد های، بیشرف ها!

پشتون زمانی
❤‍🔥4
Forwarded from Harf Chat

به دستان سفیدت رنگ خینه🤭

چرا سوی مه می‌بینی به کینه😕😒

دلبرم دلبر 😐😁🤭❤️
😐3😁2
Harf Chat
‌ به دستان سفیدت رنگ خینه🤭 چرا سوی مه می‌بینی به کینه😕😒 دلبرم دلبر 😐😁🤭❤️
حالی همی به کینه چقسم دیده میشه؟!😐
مه خو ندیدیم کسی را به کینه 😕🙄
😁2
Harf Chat
‌ به دستان سفیدت رنگ خینه🤭 چرا سوی مه می‌بینی به کینه😕😒 دلبرم دلبر 😐😁🤭❤️
خوب اس ناشناس استی وگرنه پوستت کنده میشد 😂🤦‍♀
😁4
Forwarded from Harf Chat

ای کاش نقش خینه دستت میبودم...🥹🫶🏻
😐2🙈1
رمان: #حیات_عشق
نویسنده #بهشت_ماندگار

حیات عشق
روایتگر داستان دختری‌ست از همین جامعه؛ دختری زیبارو، رؤیاپرداز، از جنس آرامش و لطافتِ عشق.
و پسری از قوم پشتون، که تنها با یک نگاه، دلش به اسارت چشمان آن دختر درمی‌آید.

اما آیا در سرنوشت این دو، وصالی نگاشته شده؟
یا تقدیر، مسیر دیگری را برایشان رقم خواهد زد؟

در لابه‌لای این داستان، با واقعیت‌هایی تلخ از جامعه، با نابرابری‌ها و حقوق پایمال‌شده دختران روبه‌رو خواهید شد.
لحظه‌لحظه‌اش حقیقت است؛ تلخ، اما آغشته به عطر حيات و عشق...
روایتی پر از درد، پر از امید، و پر از عاشقانه‌هایی که گاه اشکتان را جاری می‌سازد، گاه لبخندی پنهان بر لبتان می‌نشاند.

آغاز نشر رمان امشب...
5🔥1
انگار من داستانی دارم با این زیارتگاه... حس می‌کنم اینجا چیزی را که گم کرده‌ام، شاید بیابم.

شاه دو شمشیره برای خیلی‌ها فقط یک زیارتگاه است؛ جای دعا، نذر، امید. اما برای من، جایی‌ست که هر بار قدم می‌گذارم، انگار قلبم آهسته‌تر می‌تپد، چشم‌هایم آرام‌تر می‌بارند، و دلم چیزی می‌جوید که حتی خودم هم نمی‌دانم نامش چیست.

می‌نشینم گوشه‌ای از صحن، به صدای دل‌های مردم گوش می‌دهم. یکی آرام گریه می‌کند، یکی دعا می‌خواند، یکی فقط خاموش نشسته. من هم خاموش‌ام... اما پر از صدا. پر از دلتنگی‌هایی که هیچ‌کس نمی‌فهمد.

گاهی فکر می‌کنم شاید آنچه گم کرده‌ام، تکه‌ای از خودم است. همان کودکی‌ام، همان لبخند بی‌دلیل، همان امید ساده به فردا. شاید اینجا، جایی باشد که روح من هنوز پنهان شده، لابه‌لای بوی عود و زمزمه‌های شبانه.

وقتی از زیارت بیرون می‌آیم، مشکلم حل نشده. ولی دلم سبک‌تر است. نه چون معجزه شده، بلکه چون دیده‌ام هنوز جایی هست که می‌توان در آن گریه کرد، دعا کرد، و خود را فراموش نکرد.

#_صهراوی 🕊
3🔥2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
انگار من داستانی دارم با این زیارتگاه... حس می‌کنم اینجا چیزی را که گم کرده‌ام، شاید بیابم. شاه دو شمشیره برای خیلی‌ها فقط یک زیارتگاه است؛ جای دعا، نذر، امید. اما برای من، جایی‌ست که هر بار قدم می‌گذارم، انگار قلبم آهسته‌تر می‌تپد، چشم‌هایم آرام‌تر می‌بارند،…
خیال پردازی کردم ..
حس میکنم دراین زیارتگاه چیزی را بپیدایم که هنوز برای مبهم است..
این زیارتگاه را دوست دارم
انشاءلله روزی همینقسم که در خیالم قدم زدم در واقعیت بگنجد🫠❤️‍🔥

#-صهراوی 🕊
3🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان: #حیات_عشق نویسنده #بهشت_ماندگار حیات عشق روایتگر داستان دختری‌ست از همین جامعه؛ دختری زیبارو، رؤیاپرداز، از جنس آرامش و لطافتِ عشق. و پسری از قوم پشتون، که تنها با یک نگاه، دلش به اسارت چشمان آن دختر درمی‌آید. اما آیا در سرنوشت این دو، وصالی نگاشته…
رمان: #حیات_عشق
نويسنده: #بهشت_ماندگار
قسمت: #اول

شروع داستان

دامن لباس عروسم را میان انگشتان لرزانم فشردم.
قلبم، مثل گنجشکی در دام، بی‌وقفه می‌تپد.
نفس عمیقی کشیدم و در ذهنم تکرار کردم:
خب... آرام باش نهیر!
تمام شد...
فرار کردی! از آن خانه، از آن آدم‌ها، از تمام آن اجبارهای نفس‌گیر.
از آن عروسی اجباری، از سرنوشتی که برایت نوشته بودند...
نجات پیدا کردی، نهیر!
تمام شد...
به قدم‌هایم سرعت بخشیدم و خودم را به گوشه‌ای رساندم؛ جایی دور از نگاه مردم، جایی که شاید کمی از این شلوغی فاصله بگیرم.
نشستم... بی‌صدا، بی‌حرکت.
هوا آرام‌آرام رو به تاریکی می‌رود و سرمای غروب به جانم می‌نشیند.
اما من هنوز جایی برای رفتن ندارم.
هیچ پناهی، هیچ آغوشی...
فقط منم و خیابانی که هر ثانیه‌اش یادآور بی‌پناهی‌ام است.

از استرس و اضطراب، لب زیرینم را میان دندان‌هایم می‌فشارم.
خوشبختانه شال بزرگم صورتم را پوشانده و کسی نمی‌تواند لرزش نگاهم را ببیند.
چشمانم را بستم، نفسی عمیق کشیدم تا شاید کمی از این تلاطم درونم آرام گیرد.
زیر لب زمزمه کردم:
«خدایا... خودت کمکم کن!»
دل‌خوشی‌ام فقط به همان نیرویی‌ست که همیشه در سخت‌ترین لحظه‌ها صدایش زدم.

با صدای چند مرد هیز که از دور شنیده می‌شد، تنم مور مور شد.
حسی از ناامنی مثل موجی سرد از ستون فقراتم بالا رفت.
سعی کردم به روی خودم نیاورم، قدم‌هایم را محکم‌تر برداشتم،
انگار با هر قدم می‌خواستم فاصله‌ام را از آن نگاه‌های سنگین بیشتر کنم.
زیر لب، همان دعا را تکرار کردم:
«خدایا... خودت پناهم باش.»

صدای شَنجه‌وارشان نزدیک‌تر شد و قدم‌هایم را تندتر برداشتم.
هنگام دویدن، نگاه کوتاهی به عقب انداختم و درست حدس زده بودم؛
چند پسر پشت سرم اند، خند‌ه‌هایشان پر از تمسخر و توهین.
دل‌دلم می‌لرزد، ولی سعی کردم خودم را آرام نشان بدهم،
تا حد امکان گام‌هایم را سریع‌تر و محکم‌تر برداشتم.

اما ناگهان با توقف ترمز ماشینی مقابل قدم‌هایم، ناخودآگاه هییین کشیدم.
دست‌هام یخ کرد، قلبم تندتر زد.
خوشبختانه قبل از این که تصادفی رخ بدهد، ماشین توقف کرد.
اما در همين لحظه احساس کردم کاش می‌مردم!
کاش می‌مردم تا از این ترس و شرم رها بشوم.

با پیاده شدن راننده ماشين، ناخودآگاه فکری به سرم خطور کرد.
خب... چون مجبورم باید این کار را بکنم.
وگرنه... اگر پیدايم بكنند، مطمئناً زنده به گورم ميكنند.
خود را به دروغ به زمین انداختم و اداي درد کشیدن را درآوردم.
در همين لحظه راننده به سمتم آمد، با نگرانی و اضطراب پرسید:
_ _ _«خانم محترم، حالتان خوب است؟»

یک لحظه احساس کردم قلبم از حرکت ایستاد.
این صدا...
این صدای زیبا و دلنشین...
این صدای آشنا...
صدایی که روزی برایم نجواهای عاشقانه می‌کرد...
روزی برایم آموخته بود که حیات عشق، شاید تمام چیزی باشد که نیاز داریم تا زنده بمانیم.
تمام بدنم لرزید. نه تنها از ترس، بلکه از هزاران خاطره که به یک‌باره در ذهنم جاری شدند.

نگاهم را به او دوختم، خودش است.
همان زیبایی، همان صورت، صورت که حالا مردانه‌تر و جذاب‌تر شده است.
آن دو جفت چشم آبی‌اش، که هنوز همان تاثیر را دارند، مثل گذشته من را می‌کشند به عمق خود.
چشمانی که روزی از پشت آن‌ها، نگاه‌های پر از محبت و عشق به من دوخته می‌شد.
همه‌چیز درست مثل گذشته است، اما این بار... هیچ‌چیز مثل قبل نیست.

این بار من بدبخت‌تر و آواره‌تر از همیشه‌ام.
من، که روزی همه‌چیز را داشتم، حالا به چیزی جز حسرت و درد تبدیل شده‌ام.
آن نگاه‌ها، آن لبخندها، حالا برای من یادآوری از تمام چیزهایی است که از دست داده‌ام.
من از اول هم لایق عشق و محبت او نبودم.
من سزاوار همچین عشقی نبودم.
من بدبخت، که همیشه خودم را در میان بی‌عدالتی‌ها و اشتباهات می‌بینم،
هیچ‌وقت شایسته‌اش نبودم، حتی وقتی تمام قلبم خواسته‌اش داشت.

دوباره صدايم کرد:
_ _ _«خانم محترم، میشه حرف بزنید؟»

در همین حال صدای زنی به گوش رسید.
_ _ _«یوسف؟ چیزی شده؟»

لب‌هایم را به هم فشردم تا صدای هق‌هقم بلند نشود.
اما مثل اینکه موفق نشدم.
دستم به سرعت جلوی صورتم رفت، انگار که می‌خواهم چیزی از درونم را پنهان کنم.
ولی بغضی که در گلویم حبس شده، تمام وجودم را لرزاند.

حالا چرا باید دوباره با او روبرو بشوم؟
درست سه سال بعد!
سه سالی که بدون او برایم مثل هزار سال گذشت.

زن مقابلم نشست، شالم را از روی صورتم برداشت.
5🔥1