خدایا،
من نمیدانم، اما تو میدانی.
نمیبینم، اما تو روشنی راهی.
گاهی گم میشوم، دلگیر و خسته،
نمیدانم قدم بعدیام کجاست...
اما تو میدانی، تو میبینی،
و فقط تویی که حال دلم را بیهیچ کلامی میفهمی.
من نمیدانم، اما تو میدانی.
نمیبینم، اما تو روشنی راهی.
گاهی گم میشوم، دلگیر و خسته،
نمیدانم قدم بعدیام کجاست...
اما تو میدانی، تو میبینی،
و فقط تویی که حال دلم را بیهیچ کلامی میفهمی.
❤4❤🔥1🍓1
این لینک ناشناس اصلاً برای من خوب نیست
من فضولم، میفهمین فضول.
هی خودمرا میخورم که این کیه بهمن پیام داده... 😭
من فضولم، میفهمین فضول.
هی خودمرا میخورم که این کیه بهمن پیام داده... 😭
😁4
چیزی نمانده از جگرِ ما که سالهاست
دندانِ صبر بر سرِ دندان فشردهایم!
دندانِ صبر بر سرِ دندان فشردهایم!
🔥2❤🔥1
Forwarded from عالم افکارم 🎀
همه با یار خوش و من به غم یار خوشم
سخت کاریست ولی، من به همین کار خوشم...
سخت کاریست ولی، من به همین کار خوشم...
🔥2❤1
Forwarded from عالم افکارم 🎀
سرش گیج میرفت و دلش آشوب میشد. اندیشید: لابد شروع دیوانگی این طور است.
🌚3❤🔥2
من جز برای تو نمیخواهم خودم را
ای از همه منهایِ من بهتر، منِ تو ...
من جز برای تو نمیخواهم خودم را
ای از همه منهایِ من بهتر، منِ تو ...
🔥2❤🔥1
کدام بود این آینده؟
کدام بود که بهترین روزهای عمر را
حرام دیدارش کردم؟
کدام بود این آینده؟
کدام بود که بهترین روزهای عمر را
حرام دیدارش کردم؟
امشب ۳۱ جوزا، آخرین شب بهار است.
و من فکر نمیکردم هیچ وقت سال 1404 اینطوری پیش برود الله تا آخرش بخیر کند همین :)
و من فکر نمیکردم هیچ وقت سال 1404 اینطوری پیش برود الله تا آخرش بخیر کند همین :)
❤3🔥2
چـکـامـهـ زار 🌘📜 pinned «شنبه ۱۴۰۴/۳/۳۱ 2025/6/21 این روز و تاریخ را دوست میدارم!🫀🩵 الحمدلله»
« وَآتَاكُمْ مِنْ كُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ ۚ »
+یادت نره برای چیزای که حالا داری یک روزی دعا کردی و آرزویش را داشتی.
+یادت نره برای چیزای که حالا داری یک روزی دعا کردی و آرزویش را داشتی.
💯4
-
ـ امام حسن بصری رحمه الله میفرمایند:
وقتی دیدم مردم از خالقشان راضی نیستند، مطمئن شدم که از مخلوقی مانند خودشان هم خشنود نخواهند شد!
ـ امام حسن بصری رحمه الله میفرمایند:
وقتی دیدم مردم از خالقشان راضی نیستند، مطمئن شدم که از مخلوقی مانند خودشان هم خشنود نخواهند شد!
(حلیة الأولیاء: ۶/ ۳۰۵)📚🤍🦋
🔥4
سلام محبوبِ من
زندگی همین است.
شب گریه میکنیم و صبح میخندیم
و هیچکس هم این را به روی دیگری نمیآورد...
زندگی همین است.
شب گریه میکنیم و صبح میخندیم
و هیچکس هم این را به روی دیگری نمیآورد...
🔥1
خب، خب رمان داریم
گر چه خبر داشتین
ولی دلم خواست اینجا هم نشر بشه
پس با حمایت های تان انگیزه نشر را دهید خواهشاً! 🎀
امشب دو قسمت را نشر میکنم.🌸
گر چه خبر داشتین
ولی دلم خواست اینجا هم نشر بشه
پس با حمایت های تان انگیزه نشر را دهید خواهشاً! 🎀
امشب دو قسمت را نشر میکنم.🌸
رمان_بانوی_حلالکُـش
نویسنده_حسنا_سادات
قسمت_اول
امتحانات پایاننامهام تمام شده بود و تنها چیزی که باقی مانده بود، گرفتن مدرک کارشناسی در رشتهی طراحی مد بود. وقتی به تاریخ آن روز نگاه انداختم، دلم به تپش افتاد؛ باورم نمیشد که این چهار سال چنین زود و بیصدا گذشته باشد. گویی دیروز بود که با شوقی کودکانه قدم به محوطهی دانشگاه گذاشتم، دلخوش به آیندهای که هنوز شکل نگرفته بود. حالا اما، ایستاده بودم بر آستانهی فارغالتحصیلی، با کولهباری از خاطرات، تجربهها و رؤیاهایی که به جانم گره خورده بود.
هنوز ذهنم درگیر نتیجهی امتحانات و نمرات نهایی بود که بیاختیار در دل خاطراتی دور سرخوردم؛ خاطراتی که طعم تغییر، تحول داشتند. چهار سال پیش، همزمان با آغاز دانشگاه، یکی از مهمترین فصلهای زندگیام ورق خورد؛ زمانی که پدرم بهدلیل مأموریتی دولتی به هرات منتقل شد و من ناچار شدم از کابل، از خانه، از همهی آنچه برایم آشنا و عزیز بود، دل بکنم.
پدرم در وزارتخانهی دولت کار میکرد و بهعنوان یکی از مشاوران ارشد، مأموریت مهمی برای اجرای پروژهای توسعهای در هرات داشت. پروژهای در زمینهی بهبود زیرساختهای شهری و پیشبرد اقتصاد منطقه. از نگاه پدرم، این یک فرصت بزرگ شغلی بود، اما برای من و خانوادهام، نوعی کوچِ ناگزیر بود؛ کوچ از خیابانهایی که در آنها قد کشیده بودم، از مدرسهی قدیمی، از دوستان همدل، از کافهای که گوشهی دنجش برایم پناهی بود در روزهای ابری.
دلم با کابل بود، با صدای اذان مسجد شاهدو شمشیره، با هوای سرد سحرگاهی که از پنجرههای کلاس به صورتم میخورد، با کتابفروشی سر چهارراهی که هر بار بیاراده میرفتم و دفتر خاطرات تازهای میخریدم، فقط برای نوشتن چند جمله.
با وجود تمام این دلبستگیها، زندگی گاهی بدون مشورت با دل، تصمیم میگیرد. من هم چارهای جز پذیرش نداشتم. آن روزها، در سکوت، چمدانهایم را بستم؛ نه فقط با لباس و کتاب، که با ترسها و دلتنگیهایم. نمیدانستم این کوچ، چه مسیری را پیش پایم خواهد گذاشت، اما امید داشتم که از دل ناآشناییها، روشنایی تازهای سربرآورد.
نویسنده_حسنا_سادات
قسمت_اول
امتحانات پایاننامهام تمام شده بود و تنها چیزی که باقی مانده بود، گرفتن مدرک کارشناسی در رشتهی طراحی مد بود. وقتی به تاریخ آن روز نگاه انداختم، دلم به تپش افتاد؛ باورم نمیشد که این چهار سال چنین زود و بیصدا گذشته باشد. گویی دیروز بود که با شوقی کودکانه قدم به محوطهی دانشگاه گذاشتم، دلخوش به آیندهای که هنوز شکل نگرفته بود. حالا اما، ایستاده بودم بر آستانهی فارغالتحصیلی، با کولهباری از خاطرات، تجربهها و رؤیاهایی که به جانم گره خورده بود.
هنوز ذهنم درگیر نتیجهی امتحانات و نمرات نهایی بود که بیاختیار در دل خاطراتی دور سرخوردم؛ خاطراتی که طعم تغییر، تحول داشتند. چهار سال پیش، همزمان با آغاز دانشگاه، یکی از مهمترین فصلهای زندگیام ورق خورد؛ زمانی که پدرم بهدلیل مأموریتی دولتی به هرات منتقل شد و من ناچار شدم از کابل، از خانه، از همهی آنچه برایم آشنا و عزیز بود، دل بکنم.
پدرم در وزارتخانهی دولت کار میکرد و بهعنوان یکی از مشاوران ارشد، مأموریت مهمی برای اجرای پروژهای توسعهای در هرات داشت. پروژهای در زمینهی بهبود زیرساختهای شهری و پیشبرد اقتصاد منطقه. از نگاه پدرم، این یک فرصت بزرگ شغلی بود، اما برای من و خانوادهام، نوعی کوچِ ناگزیر بود؛ کوچ از خیابانهایی که در آنها قد کشیده بودم، از مدرسهی قدیمی، از دوستان همدل، از کافهای که گوشهی دنجش برایم پناهی بود در روزهای ابری.
دلم با کابل بود، با صدای اذان مسجد شاهدو شمشیره، با هوای سرد سحرگاهی که از پنجرههای کلاس به صورتم میخورد، با کتابفروشی سر چهارراهی که هر بار بیاراده میرفتم و دفتر خاطرات تازهای میخریدم، فقط برای نوشتن چند جمله.
با وجود تمام این دلبستگیها، زندگی گاهی بدون مشورت با دل، تصمیم میگیرد. من هم چارهای جز پذیرش نداشتم. آن روزها، در سکوت، چمدانهایم را بستم؛ نه فقط با لباس و کتاب، که با ترسها و دلتنگیهایم. نمیدانستم این کوچ، چه مسیری را پیش پایم خواهد گذاشت، اما امید داشتم که از دل ناآشناییها، روشنایی تازهای سربرآورد.
😍2