چـکـامـهـ زار 🌘📜
453 subscribers
540 photos
76 videos
10 files
367 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان_بانوی_حلال‌کُـش نویسنده_حسنا_سادات قسمت_اول امتحانات پایان‌نامه‌ام تمام شده بود و تنها چیزی که باقی مانده بود، گرفتن مدرک کارشناسی در رشته‌ی طراحی مد بود. وقتی به تاریخ آن روز نگاه انداختم، دلم به تپش افتاد؛ باورم نمی‌شد که این چهار سال چنین زود و بی‌صدا…
شاید از خود بپرسید این دختری که چنین با شور از گذشته‌اش سخن می‌گوید، کیست؟ من، ماه‌نورم. دختری از تبار پشتون، از خاندان اچکزی. دختر نازدانه و یگانه‌ی سمیع‌الله اچکزی؛ مردی که روزگاری نامش در میان بزرگان قوم با احترام برده می‌شد. او پیش از آن‌که زندگی‌اش را جدا از پدربزرگم بسازد، در کنار او در خانه‌ی آبا و اجدادی می‌زیست. اختلاف‌ها و دلخوری‌هایی که ریشه در پیچیدگی‌های روابط خانوادگی داشت، سبب شد که پدرم راه خود را جدا کند و برای خانواده‌اش جهانی نو بسازد.
من در کابل به دنیا آمدم و همان‌جا قد کشیدم، در خانه‌ای که نیمی از ریشه‌هایش در خاک افغانستان بود و نیم دیگرش در سرزمین ایران. مادرم، سپیده، بانویی فارسی‌زبان و زاده‌ی ایران است. قصه‌ی آشنایی او و پدرم، قصه‌ای‌ست که می‌توان از آن هزار داستان نوشت؛ پدرم در یکی از سفرهای کاری‌اش به ایران با مادرم آشنا شد. آن‌ها در دل دشواری‌ها و مخالفت‌ها، دانه‌ی عشق را کاشتند و با امید، آن را به ثمر رساندند.
می‌دانم که در بسیاری از خانواده‌های فارسی‌زبان، وصلت با پشتون‌ها، به‌ویژه آن سال‌ها، به‌سادگی پذیرفته نمی‌شد. اما مادرم همیشه با لبخند می‌گفت: «عشق، مرز نمی‌شناسد.» و پدرم، با صبر و پایمردی، دل مادرم را به دست آورد. حاصل این عشق، من و برادرم هلال بودیم؛ دو فرزند از دو ریشه، اما با قلبی واحد.
شاید بپرسید چرا نام‌های ما رنگ و بوی پشتون بودن را ندارد؟ راستش، مادرم از همان روزهای نخست به نام‌های «ماه‌نور» و «هلال» دل بسته بود. پدرم نیز به احترام او، این نام‌ها را در شناسنامه‌مان ثبت کرد. با این حال، در خانه، مرا «سپوژمی» صدا می‌زد؛ می‌گفت: تو چون ماه در شب تار می‌تابی، و چه نامی زیباتر از سپوژمی برای دختر روشنای زندگی‌ام؟
در دل جامعه‌ای که برای دختران راه تحصیل، اغلب ناتمام می‌ماند، من خوش‌شانس بودم. پدرم برخلاف بسیاری از مردان قوم‌مان، باور داشت که دختر باید بیاموزد، بداند، و خودش راهش را برگزیند. در سایه‌ی این اعتماد، من به دانشگاه رفتم، درس خواندم و اکنون در آستانه‌ی دریافت مدرکم ایستاده‌ام؛ دختری که به‌جای ازدواج زودهنگام، آینده‌ای روشن‌تر را برای خود ساخت.

ادامه دارد...
🥰41
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دختر که باشی، نگرانِ همه آدمای مهم زندگیت میشی به جز خودت.
فقط باید دختر باشی تا بفهمی، خشک کردن موی بلند چقدر سخته.
💯9😁4
گر همی‌خواهی که بفروزی چو روز
هستی همچون شب خود را بسوز

هستیت در هست آن هستی‌نواز
همچو مس در کیمیا اندر گداز.

مولانا .
🕊3
و در آخر، قول ها فقط حرفن..

🤍
🔥1
Forwarded from مکتب روشنایی
هرکی زبانش نرمه دلش گرم نیست
و هرکی اخلاقش تنده دلش سخت نیست.


زود قضاوت نکنید، شاید پشت یک اخلاق تند قلبی مهربان نهفته باشد.
و گاهی در پسِ زبانی نرم اخلاقی گندیده پنهان باشد.
🔥2
Forwarded from 🖤
بین تمام جنگیدن هات،تو حق داری خسته بشی و چند روزی استراحت کنی
اما........!
حق نداری خسته باقی بمونی و کم بیاری
تو به تک تک اهدافت یک "بهش رسیدم"بدهکاری!

Serat🦋
🔥2
This media is not supported in the widget
VIEW IN TELEGRAM
🔥1
Forwarded from حُزنْ نٰامَه🔥💌
حرف !
بسیار 🔥اما شنونده ای خوب کم…


و«چه شنونده ای بهتر از الله🕊»
5🔥1
Forwarded from . (حسنیٰ🌱)
گاهی کسانی می‌گویند:

"نوشتن چه فایده دارد؟ مگر به جایی می‌رسی از نوشتن؟"


و من لبخند می‌زنم. چون می‌دانم:
نوشتن، فقط برای رسیدن به شهرت یا پول نیست.
نوشتن، گاهی یعنی جان دادن به دردهایی که نمی‌شود گفت.
یعنی زنده نگه‌داشتن صداهایی که خاموش شده‌اند،
یعنی ثبت رنج‌ها، امیدها، و رؤیاهایی که هیچ‌کس نخواست بشنودشان.
من می‌نویسم، نه برای این‌که حتماً کسی تشویقم کند،
بلکه چون با نوشتن خودم را پیدا می‌کنم،
خودم را نجات می‌دهم.
اگر قرار باشد "فایده" تنها معیار باشد،
شاید خیلی چیزها بی‌فایده‌اند:
آغوش مادر، اشک یک عاشق، یا دعای شبانه‌ی یک انسان تنها...
اما همه‌ی این‌ها، زندگی‌اند.
و من، تا وقتی زندگی می‌کنم، خواهم نوشت.
حتی اگر صدایم به گوش کسی نرسد.

و بله...
من شاید یک نویسنده باشم،
اما هنوز گاهی در برابر توهین و بی‌احترامی، نمی‌توانم خودم را کنترل کنم.
در آن لحظه‌ها فراموش می‌کنم که نوشتن، صبر و وقار می‌خواهد.
فراموش می‌کنم که حالا شاید یک نویسنده‌ی موفق نباشم،
اما "یک نویسنده" هستم.
در مسیرم، در تلاشم، و در حال رشد.


#حسنیٰ🌱
🥰2🔥1
Forwarded from 𐙚 🪷گل کویر (.)
مثلاً یک دختر،
به‌خاطر خانواده‌اش از تمام خواسته‌هایش می‌گذرد:
از آرزوهایش، امیدهایش، آزادی‌اش... حتی عشقش.

اما سوال این‌جاست:
آیا همان خانواده، حاضر است برای او از چیزی بگذرد؟
آیا می‌تواند نادیده بگیرد حرف مردم را؟
تحمل کند قضاوت‌های بی‌رحمانه را؟
آیا حاضر است آزادی‌اش را بفهمد، نه محدودش کند؟
دختر فقط وظیفه‌اش گذشت نیست...
گاهی نوبت خانواده‌ است که بفهمد، بایستد، و همراه شود.

حیف که هرگز...
نه حاضرند بفهمند،
نه می‌خواهند همراه شوند.
دختر را تنها با معیار سکوت و اطاعت می‌سنجند،
نه با آرزوهایش، نه با دلش، نه با حقی که دارد.

او می‌گذرد، می‌سوزد، دم نمی‌زند...
و خانواده؟
با افتخار می‌گویند: «دختر خوب ماست!»
غافل از این‌که "دختر خوب‌شان"،
در درون، هر روز کمی بیشتر می‌میرد.

#بهشت_ماندگار
2🔥2💔1
Forwarded from .
امشب،
به اندازه هزار سال،
دلم گرفته...

نکنه دلم برای کسی تنگ شده
که اصلاً نباید…؟
💔4🔥2
زیبایی 💐🌚
🥰1🕊1
Forwarded from . (حسنیٰ🌱)
وقتی صحبت از الله می‌شه...
واقعاً از الله می‌ترسی یا از او وحشت داری؟
تو "ترس" و "وحشت" را چی‌طور معنی می‌کنی؟
فرق‌شون از نگاه تو چیه؟
اولین کسی که جواب درست یا خاصی بده،
جوابش را به‌نام خودش در قالب پست در کانال منتشر می‌کنم!
🕊️ منتظر جواب‌های متفاوت‌تان هستم...
شاید حرف تو، دل یکی دیگه را روشن کنه.
5
پس چرا کسی جواب نمیده 🙄
1
https://t.me/Melodi_Ehsas
خواستید جوین بشین عزیزان 🫠
Forwarded from Harf Chat

ما در افغانستان زیندگی میکنیم👇👇👇
نان خشک: غذای روزانمونه
ثبت احوال: اسمشو نشنیدم تا حالا
شناسنامه: چی هست اصلا
سیمکارت: کاشکی داشتیم
تاریخ تولد: نامعلوم
تحصیل: نع مرسی میرم ایران کارگری
اویزان شدن به هواپیما: تفریحمونه
فروش دخترامون: کاسبیمونه
ایام هفته: اسم بچه‌هامونه
تریاک چرس ناس هرویین: سوعاتمونه
موتور سه چرخه: لندکروزامونه
فک نکن با دو خط نوشتن میتونی نویسنده بشی
اخراج فوری
Harf Chat
‌ ما در افغانستان زیندگی میکنیم👇👇👇 نان خشک: غذای روزانمونه ثبت احوال: اسمشو نشنیدم تا حالا شناسنامه: چی هست اصلا سیمکارت: کاشکی داشتیم تاریخ تولد: نامعلوم تحصیل: نع مرسی میرم ایران کارگری اویزان شدن به هواپیما: تفریحمونه فروش دخترامون: کاسبیمونه ایام هفته:…
واقعاً متأسفم برای آن‌عده اشخاصی که با نوشتن چنین متن‌هایی، شخصیت واقعیشان را فاش می‌کنند.
این بدبینی‌ها و قضاوت‌های توهین‌آمیز، نه تنها توهینی به مردم شریف افغانستان است، بلکه آیینه‌ی تمام‌نمای شخصیت خود شما و هم‌وطنان‌تان است.

فکر نکن با نوشتن این جملات سخیف، کسی برایت مدال می‌فرسته!
فوقش چند نفر بی‌شعور و بی‌هویت مثل خودت برایت کف می‌زنند، همین و بس!

یادت هست هم‌وطن خودت وقتی به افغانستان آمده بود، از دیدن موترهای لندکروزر، شورلت و لکسس در خیابان‌ها دهنش باز مانده بود؟
از مهمان‌نوازی بی‌نظیر مردم ما گفت، از غذاهای خوشمزه‌ی‌مان تعریف کرد، و از زیبایی طبیعی دختران افغان – بدون نیاز به عمل و فیلتر – با تحسین یاد کرد.

می‌دانی این یعنی چه؟
یعنی حتی در سخت‌ترین شرایط، ما عزت، مهربانی، انسانیت و زیبایی‌مان را از دست ندادیم.
ما همانی هستیم که بودیم؛ ریشه‌دار، مقاوم و باافتخار.

تو خیال کردی با چند جمله‌ی تمسخرآمیز می‌توانی ما را خرد کنی؟ سخت در اشتباهی!
اول برو یک نگاه به برخوردهای خودتان با مهاجرین افغان بینداز، بعد زبان به توهین باز کن.

ما نان خشک می‌خوریم؟ درست، اما نان‌مان حلال است، لقمه‌مان پاک است، و دل‌مان روشن.
ما سه‌چرخه سوار می‌شویم؟ شاید! اما روی شرافت‌مان پا نمی‌گذاریم.

اگر اندکی وجدان داشته باشی، از نوشته‌ات شرم می‌کنی.
و اگر نه، دست‌کم خفه شو و دیگر از مردمی که هزار برابر از تو بزرگوارترند، حرف نزن!
3