چـکـامـهـ زار 🌘📜
455 subscribers
540 photos
75 videos
10 files
367 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
چـکـامـهـ زار 🌘📜
انگار من داستانی دارم با این زیارتگاه... حس می‌کنم اینجا چیزی را که گم کرده‌ام، شاید بیابم. شاه دو شمشیره برای خیلی‌ها فقط یک زیارتگاه است؛ جای دعا، نذر، امید. اما برای من، جایی‌ست که هر بار قدم می‌گذارم، انگار قلبم آهسته‌تر می‌تپد، چشم‌هایم آرام‌تر می‌بارند،…
خیال پردازی کردم ..
حس میکنم دراین زیارتگاه چیزی را بپیدایم که هنوز برای مبهم است..
این زیارتگاه را دوست دارم
انشاءلله روزی همینقسم که در خیالم قدم زدم در واقعیت بگنجد🫠❤️‍🔥

#-صهراوی 🕊
3🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان: #حیات_عشق نویسنده #بهشت_ماندگار حیات عشق روایتگر داستان دختری‌ست از همین جامعه؛ دختری زیبارو، رؤیاپرداز، از جنس آرامش و لطافتِ عشق. و پسری از قوم پشتون، که تنها با یک نگاه، دلش به اسارت چشمان آن دختر درمی‌آید. اما آیا در سرنوشت این دو، وصالی نگاشته…
رمان: #حیات_عشق
نويسنده: #بهشت_ماندگار
قسمت: #اول

شروع داستان

دامن لباس عروسم را میان انگشتان لرزانم فشردم.
قلبم، مثل گنجشکی در دام، بی‌وقفه می‌تپد.
نفس عمیقی کشیدم و در ذهنم تکرار کردم:
خب... آرام باش نهیر!
تمام شد...
فرار کردی! از آن خانه، از آن آدم‌ها، از تمام آن اجبارهای نفس‌گیر.
از آن عروسی اجباری، از سرنوشتی که برایت نوشته بودند...
نجات پیدا کردی، نهیر!
تمام شد...
به قدم‌هایم سرعت بخشیدم و خودم را به گوشه‌ای رساندم؛ جایی دور از نگاه مردم، جایی که شاید کمی از این شلوغی فاصله بگیرم.
نشستم... بی‌صدا، بی‌حرکت.
هوا آرام‌آرام رو به تاریکی می‌رود و سرمای غروب به جانم می‌نشیند.
اما من هنوز جایی برای رفتن ندارم.
هیچ پناهی، هیچ آغوشی...
فقط منم و خیابانی که هر ثانیه‌اش یادآور بی‌پناهی‌ام است.

از استرس و اضطراب، لب زیرینم را میان دندان‌هایم می‌فشارم.
خوشبختانه شال بزرگم صورتم را پوشانده و کسی نمی‌تواند لرزش نگاهم را ببیند.
چشمانم را بستم، نفسی عمیق کشیدم تا شاید کمی از این تلاطم درونم آرام گیرد.
زیر لب زمزمه کردم:
«خدایا... خودت کمکم کن!»
دل‌خوشی‌ام فقط به همان نیرویی‌ست که همیشه در سخت‌ترین لحظه‌ها صدایش زدم.

با صدای چند مرد هیز که از دور شنیده می‌شد، تنم مور مور شد.
حسی از ناامنی مثل موجی سرد از ستون فقراتم بالا رفت.
سعی کردم به روی خودم نیاورم، قدم‌هایم را محکم‌تر برداشتم،
انگار با هر قدم می‌خواستم فاصله‌ام را از آن نگاه‌های سنگین بیشتر کنم.
زیر لب، همان دعا را تکرار کردم:
«خدایا... خودت پناهم باش.»

صدای شَنجه‌وارشان نزدیک‌تر شد و قدم‌هایم را تندتر برداشتم.
هنگام دویدن، نگاه کوتاهی به عقب انداختم و درست حدس زده بودم؛
چند پسر پشت سرم اند، خند‌ه‌هایشان پر از تمسخر و توهین.
دل‌دلم می‌لرزد، ولی سعی کردم خودم را آرام نشان بدهم،
تا حد امکان گام‌هایم را سریع‌تر و محکم‌تر برداشتم.

اما ناگهان با توقف ترمز ماشینی مقابل قدم‌هایم، ناخودآگاه هییین کشیدم.
دست‌هام یخ کرد، قلبم تندتر زد.
خوشبختانه قبل از این که تصادفی رخ بدهد، ماشین توقف کرد.
اما در همين لحظه احساس کردم کاش می‌مردم!
کاش می‌مردم تا از این ترس و شرم رها بشوم.

با پیاده شدن راننده ماشين، ناخودآگاه فکری به سرم خطور کرد.
خب... چون مجبورم باید این کار را بکنم.
وگرنه... اگر پیدايم بكنند، مطمئناً زنده به گورم ميكنند.
خود را به دروغ به زمین انداختم و اداي درد کشیدن را درآوردم.
در همين لحظه راننده به سمتم آمد، با نگرانی و اضطراب پرسید:
_ _ _«خانم محترم، حالتان خوب است؟»

یک لحظه احساس کردم قلبم از حرکت ایستاد.
این صدا...
این صدای زیبا و دلنشین...
این صدای آشنا...
صدایی که روزی برایم نجواهای عاشقانه می‌کرد...
روزی برایم آموخته بود که حیات عشق، شاید تمام چیزی باشد که نیاز داریم تا زنده بمانیم.
تمام بدنم لرزید. نه تنها از ترس، بلکه از هزاران خاطره که به یک‌باره در ذهنم جاری شدند.

نگاهم را به او دوختم، خودش است.
همان زیبایی، همان صورت، صورت که حالا مردانه‌تر و جذاب‌تر شده است.
آن دو جفت چشم آبی‌اش، که هنوز همان تاثیر را دارند، مثل گذشته من را می‌کشند به عمق خود.
چشمانی که روزی از پشت آن‌ها، نگاه‌های پر از محبت و عشق به من دوخته می‌شد.
همه‌چیز درست مثل گذشته است، اما این بار... هیچ‌چیز مثل قبل نیست.

این بار من بدبخت‌تر و آواره‌تر از همیشه‌ام.
من، که روزی همه‌چیز را داشتم، حالا به چیزی جز حسرت و درد تبدیل شده‌ام.
آن نگاه‌ها، آن لبخندها، حالا برای من یادآوری از تمام چیزهایی است که از دست داده‌ام.
من از اول هم لایق عشق و محبت او نبودم.
من سزاوار همچین عشقی نبودم.
من بدبخت، که همیشه خودم را در میان بی‌عدالتی‌ها و اشتباهات می‌بینم،
هیچ‌وقت شایسته‌اش نبودم، حتی وقتی تمام قلبم خواسته‌اش داشت.

دوباره صدايم کرد:
_ _ _«خانم محترم، میشه حرف بزنید؟»

در همین حال صدای زنی به گوش رسید.
_ _ _«یوسف؟ چیزی شده؟»

لب‌هایم را به هم فشردم تا صدای هق‌هقم بلند نشود.
اما مثل اینکه موفق نشدم.
دستم به سرعت جلوی صورتم رفت، انگار که می‌خواهم چیزی از درونم را پنهان کنم.
ولی بغضی که در گلویم حبس شده، تمام وجودم را لرزاند.

حالا چرا باید دوباره با او روبرو بشوم؟
درست سه سال بعد!
سه سالی که بدون او برایم مثل هزار سال گذشت.

زن مقابلم نشست، شالم را از روی صورتم برداشت.
5🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان: #حیات_عشق نویسنده #بهشت_ماندگار حیات عشق روایتگر داستان دختری‌ست از همین جامعه؛ دختری زیبارو، رؤیاپرداز، از جنس آرامش و لطافتِ عشق. و پسری از قوم پشتون، که تنها با یک نگاه، دلش به اسارت چشمان آن دختر درمی‌آید. اما آیا در سرنوشت این دو، وصالی نگاشته…
وای... بدبخت شدی نهیر!
دید! دید مرا دید!
حالا چی خاکی بر سر کنم؟
چطور به صورتش نگاه کنم؟
تمام بدنم از شرم می‌لرزد، چشم‌هایم به زمین دوخته شده اند.
در مورد من چه فکری خواهد کرد؟
در این وضعیت، با لباس عروس در جاده‌ها مثل دیوانه‌ها نشستم!
صدای پر از حیرت و بهت او به گوشم رسید:
_ _ _«نن... نهیر؟!»

تمام بدنم یخ زد.
جرأت به خرج دادم و بالاخره نگاهش كردم.
چشمان آبي اش برق مي زنند، ولي نه از عشق و محبت.
از حيرت و تعجب!

زن پرسید:
_ _ _«یوسف؟ تو این دختر را می‌شناسی؟»

در جواب کاملاً سرد و بی‌تفاوت گفت:
_ _ _«نخير، نمی‌شناسم.»

کلامش مثل یک پتک به قلبم خورد.
تمام آن چیزی که از او در ذهنم ساخته بودم، به یک لحظه فرو ریخت.
نهیر!
این همان یوسف است؟ همان کسی که یک‌زمان تمام دنیایش بودي؟

لرزان از جایم برخاستم و بی‌توجه به او و نگاه‌های سردش، قدمی برداشتم.

زن گفت:
_ _ _«دخترم، کجا می‌روی؟ آن هم در این وقت؟ آدرس خانه‌ات را بده، پسرم می‌رساندت.»

پسرش...
پس این همان زن است،
همان زنی که روزی برای خواستگاری به خانه‌مان آمده بود و با بی‌احترامی و تحقیر رانده شده بود.
همان زن؟!
خدایا... من چطور به صورت این زن نگاه کنم؟
چطور بگویم که من دختر همان خانواده‌ای هستم که به او و شخصیتش توهین کردند؟

بازویم را گرفت و با لحنی مادرانه و مهربان گفت:
_ _ _«دخترم، کجا می‌روی؟ بیا...»

اما قبل از آن‌که جمله‌اش تمام شود، یوسف میان حرفش پرید و با سردی گفت:
_ _ _«مادر، بگذارید برود، مهم نیست!»

و من... انگار برایش هیچ شده‌ام...

مادرش گفت:
_ _ _«یوسف؟ این چه حرفی‌ست؟ چطوری می‌توانم دختر جواني را این وقت شب تنها بگذارم؟»

یوسف پوزخندی زد و با لحنی تحقیرآمیز گفت:
_ _ _«اگر این‌قدر عزت و آبرويش مهم بود، این وقت شب در جاده‌ها نمی‌دوید.»

قلبم فشرده شد، نفسم بند آمد.
عزت و آبرویم؟
وای... یوسف...
تو چه می‌دانی؟ چه می‌دانی که من از چنگ چه کسانی فرار کرده‌ام؟
تو فقط ظاهر را دیدی...
ولی پشت این لباس سفید، پشت این چهره‌ی آشفته،
دختری ایستاده که برای نجات خودش، برای حفظ جان و روحش، همه‌چیز را رها کرده.

در همین حال سرم گیج رفت، همه‌چیز دور سرم چرخید.
صداها برایم ناواضح شدند، انگار از عمق چاهی می‌آيند.
نگاهم به او افتاد...
ههه... یوسف؟ چرا دوتا شده است؟
چشم‌هایم تار میبینند، زمین زیر پایم می‌لرزد.
نمی‌دانم بغضم بیشتر دارد خفه‌ام می‌کند یا بی‌جانی تنم.
لبخند تلخی روی لبم نشست،
آخرش سرنوشت هم همينطور مي چرخد.
بي ثبات، بي خبر، بي رحم.


سه سال قبل:

با قدم‌های بلند و سریع وارد صنف شدم.
با یادآوری کاری که کرده بودم، قهقهه‌ام به هوا رفت.
وای... حقش بود!
دختره‌ی نچسب!

هوسی با خنده کنارم ایستاد و گفت:
_ _ _آفرینت نهیر، عجب کاری کردیم!

رو به او کردم و با غرور گفتم:
_ _ _حقش بود! تا او باشد و خودش را با من نزند!

احساس پیروزی می‌کردم، بی‌خبر از این‌که سرنوشت، دیر یا زود جواب اين شيطنت هايم را می‌دهد...

پرنيان نيز وارد صنف شد، ما را كه ديد گفت:
_ _ _مطمئنم باز كدام گلي را به آب داديد!

هوسي خنديد و گفت:
_ _ _واي نگو! آن هم چه گلي!

پرنيان كنجكاوانه پرسيد:
_ _ _خب حالا چي كار كرديد؟

هوسي گفت:
_ _ _نهير ستوده را با فريب به دستشويي برد و بعد كه تنها شديم به او گفت:
"ستوده جان، ببين دختر خوب، اگر بار دیگر درباره كارهاي من به كسي چيزي گفتي، همينجا داخل كمود مي اندازمت، فهميدي؟!"

هوسي با خنده بريده بريده گفت:
_ _ _و ستوده بیچاره هم از ترس تند تند سرش را تكان مي داد.
اما نهير بي رحم بي توجه به او، دوش آب را باز كرد و او را خوب تر كرد!

چشمان پرنيان از تعجب باز شد.
بيخيال چشمانم را در حدقه دور دادم و در صندلي خودم درست در صف جلو نشستم.
پرنيان و هوسي در مكتب بهترين دوست هايم حساب ميشدند.

هردو كنارم نشستند كه پرنيان با ذوق گفت:
_ _ _هي راستي! استاد ادبيات ما تغيير كرده!

هوسي پرسيد:
_ _ _راستي؟ كي آمده؟ بخدا خوب شد آن استاد جنگره رفت!

پرنيان گفت:
_ _ _نپرس هوسي جان! ميداني پسر است؟ آن هم عجب پسري!

متعجب به پرنيان نگاه كردم.
اين اولين بارش است كه از پسري تعريف ميكند.
با ذوق و شوق ادامه داد:
_ _ _واي واي، يك پسر است، سن چنداني هم ندارد. شايد بيست‌ودو و يا بيست‌وسه باشد.

هوسي متعجب پرسيد:
_ _ _استاد پسر؟ آن هم با اين سن؟ در مكتب دخترانه؟

پرنيان گفت:
_ _ _من هم درست نميدانم، واي ميديدي دختران چطوري نگاهش ميكردند.
2🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان: #حیات_عشق نویسنده #بهشت_ماندگار حیات عشق روایتگر داستان دختری‌ست از همین جامعه؛ دختری زیبارو، رؤیاپرداز، از جنس آرامش و لطافتِ عشق. و پسری از قوم پشتون، که تنها با یک نگاه، دلش به اسارت چشمان آن دختر درمی‌آید. اما آیا در سرنوشت این دو، وصالی نگاشته…
پوووف، کلافه‌ای کشیدم.
متنفرم از این‌که دختری در مقابل پسری، خودش را بی‌ارزش نشان می‌دهد.
دختری که باید نماد غرور و عزت باشد، نه التماس و کوچکی.
چرا بعضی‌ها یادشان می‌رود که ارزش، از درون می‌آید، نه از نگاه دیگران؟
دختر... باید یاد بگیرد که اگر خودش برای خودش احترام قائل نباشد، هیچ‌کس نخواهد بود.

هوسي گفت:
_ _ _خيلي خب، امروز هم ساعت اول مضمون ادبيات داريم.

ادامه دارد...
4🔥1
Forwarded from Harf Chat

سلام دوشيزه سادات عزيز
بانوي نويسنده كه تازه در كانال تان عضو شدن كي هستند؟
ميشه در مورد شان كمي بگوييد
و در مورد رمان هايشان🫠❤️
3
Harf Chat
‌ سلام دوشيزه سادات عزيز بانوي نويسنده كه تازه در كانال تان عضو شدن كي هستند؟ ميشه در مورد شان كمي بگوييد و در مورد رمان هايشان🫠❤️
وعليكم السلام.
ایشان بانو بهشته عزیز هستند.
و از قبل در کانال بودند از زمانیکه رمان أميرة القلب نشر می‌شد به نظرم .

اینکه کی هستند و در مورد رمان های شان
را واگذار می‌کنم به خودشان تا یک معرفی کنند اینطوری بهتر است .
ولی تا جاییکه می‌دانم نویسنده خیلی خوبی هستند و ان‌شاءالله موفق و پویا بمانند.
خواهان موفقیت های بیشتر شان هستم 💜
و این رمان به سبب اینکه خواسته بودن تا در اينجا نشر شود خودم از بانو بهشته خواستم تا نشر کنند.
ان‌شاءالله که مورد پسند تان قرار گیرد.🙃
3
در عید بیشتر از اینکه مهمان در سالن بیبینم برادر هایم را می‌بینم که مهمانی آمدند و از خود به شکل عالی پذیرایی می‌کنند!😐

این چی سُر است؟!😕
😁7
چـکـامـهـ زار 🌘📜
در عید بیشتر از اینکه مهمان در سالن بیبینم برادر هایم را می‌بینم که مهمانی آمدند و از خود به شکل عالی پذیرایی می‌کنند!😐 این چی سُر است؟!😕
هر بار پیش از عید با خود میگم هر جا عید گشتک رفتی طرف سمیان حتی نگاه چپ‌ هم نینداز !
فقط بادام پسته...
بخور.
اما در روز عید سمیان را طرف خود میگیرم بس خلاص🤦‍♀
با کاجو🤭
😁4
صبح به زیبای چون دلتان بخیر🕊🌚..
1
الحمدالله رب العالمین 🕊❤️‍🔥
3🥰2
و مدام با خودم
اینگونه می گویم
آسان ساخته نشدی
که به راحتی ویران شوی..!
🌚4
شاید ظاهراً می‌خندیدم یا بازی می‌کردم؛ ولی در باطن، کمترین زخم‌زبان یا کوچک‌ترین پیش‌آمد ناگوار و بیهوده، ساعت‌های دراز، فکر مرا به خود مشغول می‌داشت و خودم، خودم را می‌خوردم. اصلاً مرده‌شور این طبیعت مرا ببرد!
صادق هدایت، زنده به گور
🔥3
مولانا از شمس پرسید:
چگونه دوست شفیق بیابم؟

شمس پاسخ داد:
با خود چنان باش که وقتی آیینه را مقابلت گرفتی، نیازی به دوست نبینی.
❤‍🔥2
هواپیما با اون عظمتش میفته حالا دوتا درسم من میفتم. مشکلی نداره.
👩‍🦯
😁2
از ابوهریره (رضی الله عنه) روایت شده است.

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«هیچ خستگی، بیماری، نگرانی، غم، آسیب و رنجی به مسلمان نمی‌رسد، حتی خاری که به پایش فرو می‌رود، مگر اینکه خداوند به واسطه آن گناهانش را می‌بخشد.»
🔥3
اگر پست های من را دوست داری هم خودت خوشگلی هم سلیقت خوبه
🥰4😁2😐1💊1