چـکـامـهـ زار 🌘📜
457 subscribers
540 photos
76 videos
10 files
367 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
Audio
▫️الف؛ شرک اعتقادی 
- شرک در دعا
- شرک در عبادت

🎙️ الدکتور کاتب زاده ”حفِظه‌الله“
3
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دختر که باشی، می‌توانی ساعت ها با آدم موردعلاقه ات حرف بزنی و حرف کم نیاری.
دختر که باشی، دلتنگی هایت را با لبخند پنهان می‌کنی و حتی کسی ازت نمی‌پرسد چرا چشمانت خیس است...!
😁21
در حقیقت دیگر حوصله هیچی را ندارم.
بس است دیگر چیکار کنم چقدر یقه‌ی حالم را بگیرم بگم لعنتی هلاک شدی باید خوب شوی ولی یک چیزایی که زوری نمیشه. نمی‌توانم که تظاهر کنم هیچی نشده.
خب هیچی از یادم نمیره
از این زندگی خوشم نمی‌آید
همین است که تا یادم می‌آید هميشه همین بوده
یا حالم بد است یا خیلی بد است...
2🕊1
"مُتعبٌ منّي؛
ولا أقَوىٰ عَلىٰ حَملِي!".

خسته ام از خودم،
و نمی توانم خودم را تحمل کنم !
2🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
أشتهي الإختفاء! "دلم می‌خواهد غیب بشم!”
سأبقي في إنتظار يـوم جميـل
صنعتـه في مخيلتـي

"در انتظار روز زیبایی که در خیالم
ساخته بودم، خواهـم مانـد"
2🔥1
همه‌ی افکار، احساسات و حس‌ها می‌آیند و می‌روند؛ اما آنچه در حقیقت اینجا حضور دارد، آن تویی. بقیه‌ی چیزها می‌آیند و می‌روند؛ اما تویِ حقیقی فقط شاهد و نظاره‌گرِ این آمدن‌ها و رفتن‌ها هستی. هنگامی که عمیقاً درک کنی که، تو آنچه که می‌آید و می‌رود، نیستی، آرامش حقیقی در ذهن و قلبت غالب خواهد شد.
2
می‌گفت: تنها عشقی که ارزش داره، عشق به خودتان،  اهدافتان و مسیر رسیدن برایش هست. بقیه‌اش اصلاً مهم نیست و لطفاً تا وقتی که به نقطه‌ی‌امنی نرسیدی، درگیر حاشیه نشو.
2🔥1
منی که اگر حتی حس می‌کردم ناخودآگاه یک کاری کردم که یکی را یکم ناراحت کردم، دو سه شب خوابم نمی‌برد!
حالا نسبت به همه چیز بی‌تفاوتم، فکری نمی‌شم و خودم را ناحق ناراحت نمی‌کنم. حس می‌کنم قدرت همدلی را از دست دادم و جوشِ این و اون را زدن را رها کردم. نمی‌دانم شاید تأثیر خود آنهاست. ولی انگار آدم‌ها، اینکه چی فکر می‌کنند و چی حس می‌کنند برایم بی‌اهمیت شده.
2🔥1
Forwarded from Harf Chat

سلام

میشه دلبر پشت دیوار سنگی ره چند قسمت دیگه نشر کنین لطفا🥹
🔥2
Harf Chat
‌ سلام میشه دلبر پشت دیوار سنگی ره چند قسمت دیگه نشر کنین لطفا🥹
علیکم سلام

نشر رمان برای‌من نیست، دوشیزه سادات به درخواست این عزیز رسیده‌گی کنید! 😕
😁3
گاهی با خود می‌گویم، کاش من آدم‌ عصبیِ گاهی ساکت، گاهی پرحرف نبودم…
کاش فقط ساده خیلیی ارام بودم؛
نه عصبی، نه خشن، نه زیادی مهربان، نه سنگ‌دل.
که هیچ‌چیز بر ما تأثیر نمی‌گذاشت، ،
و هرگز، هرگز عصبی نمی‌شدیم.
2💔1
Forwarded from حُزنْ نٰامَه🔥💌 (صهراوے🗝📜)
وقتی ناگاه ساکت میشم و اخم میکنم
یکجایی خیره میشود مزاحم من نشوی…
نگوید چیشد چرا !
چون من برای گریه کردن بهانه میپالم برای خالی گردن بغض اندکی بهانه خوب است
و ممکن خودتان با حرف هایم بشکنین من نمیشکنم خیلی وقت است من شکستم
و حلاک شدم …..
حالا دست شما است میخاهید بشکنید و …
یا اگر نمیخواهید مزاحم نشوید سالم سلامت بمانید
ممکن است سرتان را گرفته به دیوار بگوبم اینبار بجای سر خودم شما ها را میکوبم باور کنید
2🕊1💔1😐1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
تا کی باید نقش قویان را بازی کنم درحالی که درونم فروپاشیده !
تا کی باید همیشه خود را خوب نشان دهم زخم قلبم درد دارد ..حتی شکسته هایش …..
2🕊1
Forwarded from منارة الهدی
جوانان امروز در دام بزرگی گرفتار شده‌اند.

به آن‌ها می‌گویند:
«هنوز وقت ازدواج نیست.»
💸 «اول باید روی شغل و آینده‌ات تمرکز کنی.»
‼️اما هیچ‌کس به آن‌ها نمی‌گوید با فشار خواسته‌ها، تنهایی و فتنه‌ها چگونه کنار بیایند.

و نتیجه چیست؟
بسیاری از جوانان:
۱: گرفتار اعتیادهای پنهانی می‌شوند.
۲: به سمت روابط حرام کشیده می‌شوند.
۳: از نظر روحی خسته و بی‌انرژی شده و پشت صفحه‌ها پنهان می‌شوند.
۴: میان گناه و وسوسه سردرگم می‌مانند.
اما اسلام چه می‌گوید؟
ازدواج یک مانع نیست، ازدواج سپری است برای ایمان و قلبت.
پیامبر ﷺ فرمودند:
«ای گروه جوانان! هر کس از شما توانایی (ازدواج) دارد، باید ازدواج کند؛ زیرا ازدواج چشم را (از نگاه حرام) فرو می‌افکند و شرمگاه را (از زنا) نگه می‌دارد.»
(بخاری و مسلم)

ازدواج هیچ‌گاه برای بعد از سی‌سالگی و بعد از داشتن خانه، موتر و وظیفه در نظر گرفته نشده بود.
بلکه ازدواج برای این است که:
🫀 قلبت را حفظ کند.
👥 همراهی در مسیر دین به تو ببخشد.
🌹 آرامش را در دنیای پرهیاهو نصیبت سازد.

بله، ازدواج مسئولیت می‌طلبد.
بله، نیاز به بلوغ و آمادگی دارد.
اما فریب جامعه را نخور. ازدواج زندگی‌ات را خراب نمی‌کند،
شاید همان چیزی باشد که زندگی‌ات را نجات دهد.

از خود بپرس: آیا واقعا از ازدواج می‌گریزی — یا از رشد و بزرگ شدن؟
شاید آنچه «آماده نیستم» می‌نامی، در حقیقت ترس باشد.
و شاید چیزی را که امروز به تأخیر می‌اندازی، همان چیزی باشد که فردایت را می‌سازد!

یا الله…
جوانان را از فتنه‌ها حفظ فرما.
به آنان عشق حلال عطا کن.
و همسرانی روزی‌شان ساز که آنان را به سوی تو نزدیک‌تر گردانند. اللهم آمین یا رب العالمین!🤲🏻
🕊2
الهم صل علی محمد و آل محمد🤍🍃
4🔥2🕊2
Forwarded from حُزنْ نٰامَه🔥💌 (صهراوے🗝📜)
با چشمانی خسته،
روی زخم‌هایم دست می‌کشم،
آرام در گوش خود زمزمه می‌کنم….
تحمل کن...
دوباره صبح می‌شود،
دوباره وانمود خواهی کرد
که هیچ نشکسته‌ای.….
🔥41💔1💊1
#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي

#نویسنده: بانو_بی‌نشان🌑🕯️

قسمت :هشتم


ای خو مقبول است، حتمی یک جن دارد...
یعنی واقعاً دارد؟

با ترس از جایم بلند شدم، آهسته به تخت نزدیک شدم و به لبه‌اش تکیه دادم.
ترس تمام وجودم را گرفته بود، اشک در چشمانم حلقه زده بود،
زانوانم را بغل کرده، سرم را میان‌شان فرو بردم.
نمی‌دانم چه وقت، با همان گریه خوابم برد…

صبح با زنگ موبایل حدیر از خواب بیدار شدم.
— آخ گردنم…
تمام بدنم خشک شده بود.
با دستم کمی گردنم را ماساژ دادم و از جا برخاستم.
نگاهم به تخت افتاد، خرس کته هنوز هم خواب بود.
نماز قضا شده بود.
— اوف اوف، خدایا ببخش…
وضو گرفتم، نماز را خواندم و اتاق را مرتب کردم.
پایین رفتم؛ عمداً حدیر را بیدار نکردم، گفتم شاید کمی قدر بداند، خرس کته.

امشب هم اصلاً فرصت نشد با او حرف بزنم. آه...

صبحانه را خوردم، و همه مثل همیشه به کارهای روزمره‌شان رفتند.
………
روزها یکی‌یکی می‌گذشت، اما هنوز اجازه نداشتم پدر، مادر، برادر و خواهرهایم را ببینم.
نمی‌دانم وقتی مادرم دید خانه نیامده‌ام، چه حالی داشت…
پدرم، چه فکری کرد؟
خواهرهایم که هنوز کوچک‌اند، حال‌شان چطور است؟
برادرم کجاست؟ زنده است؟ سالم است؟...

بیش از یک هفته بود که با حدیر هیچ حرفی نزده بودم.
بهانه می‌آوردم، یا شب‌ها در اتاق هوسی می‌خوابیدم، یا پیش افسانه.
اصلاً نمی‌خواستم چهره‌اش را ببینم.

وقتی موضوع را پیش کشیدم، بحث شد…
و من هم با حرف‌هایی که زدم، بیشتر عصبی‌اش کردم.
یک سیلی نثارم کرد.
چیز زیادی هم انتظار نداشتم، واقعاً.

از همه می‌پرسم، اما فقط همان حرف خوشی را تکرار می‌کنند:
"خوشش آمد، آوردت، تمام."

ولی من خوب به یاد دارم…
حدیر در موتر نبود.
نفرهایی که بودند، ناشناس بودند اما صورت‌شان پوشیده نبود.
پس حتمی گپی هست، رازی هست… اما چی؟!

فقط یک نفر هست که می‌توانم با او رو در رو صحبت کنم:
حاجی کاکا.
فعلاً خانه نیست…
اما پیش از غذای شب، باید این راز را بفهمم.

شب شد و همه دوباره دور هم جمع شده بودند.
بعد از آن‌که حاجی بابه نماز جماعت را خواند،
همه کنار سفره نشستند و مشغول تناول غذا شدند.
همه پهلوی همسران‌شان نشسته بودند،
حدیر هم پهلوی من.

— هوسی جان، بی‌زحمت همان بشقاب را بده.
— ینگه، بگو مه برت بیندازم.
— بریانی بریز.

که ناگهان با صدای حدیر یخ زدم.
چشم‌سفیدِ اصلی همین آدم است.

— کمی زیاد بریز، هردو به یک بشقاب می‌خوریم.

هوسی هم بی‌هیچ حرفی، فقط گفت:
— چشم.

و بشقاب را پُر از بریانی کرد.
بشقاب را گرفتم و جلو خود گذاشتم،
آهسته شروع به خوردن کردم که حدیر بشقاب را به سمت خودش کشید.

— هی، چی می‌کنی؟ بشقاب قاطی خو نیامده.
— خوب غذا می‌خورم.
در ظنم، وقتی زن و شوهر با یک بشقاب غذا بخورند، محبت‌شان زیاد می‌شود.
هله، چی را سیل داری؟

— ایق ایق، مه به یک بشقاب خوردن نمیایه با کسی.
— نمی‌خوری، هیچ نخور. مه هم پیش‌ات زاری نکردم.

و بشقاب را کامل به سمت خودش کشید.
چند دقیقه ای نشسته به بهانه خستگی از سر سفره بر خاسته
از جمع بیرون شدم، رفتم به بام.
هوای شب آرام و دل‌نشین بود، نفس عمیقی کشیدم.
نزدیک بالکن، روی چوکی نشستم و چشم به آسمان دوختم...
نه به ماه، نه به ستاره‌ها…
بلکه به خدای بزرگی که در آن بالا، نظاره‌گر حال دل بندگانش است.
نگاهش را حس می‌کردم،
مثل همیشه، مهربان… بی‌قضاوت… صبور…

آرام زیر لب گفتم:
«خدایا… فقط تو می‌دانی.
نیامده‌ام گله کنم، نیامده‌ام شکایت ببرم.
آمده‌ام از تو صبر بخواهم…
صبری به بزرگی خودت.»
خدایا…
تو شاهدی بر دل‌تنگی‌هایم،
بر ناتوانی‌هایم، بر شب‌هایی که با اشک خوابیده‌ام.
آمده‌ام یاد بگیرم از تو،
چطور با دردها زندگی کنم،
نه فرار کنم، نه بشکنم… فقط صبر کنم، برای حکمتی که تو می‌دانی و من نه…

با دستی که بر سرم کشیده شد، نگاهم را از آسمان گرفتم…
آرام برگشتم…

ادامه دارد ….
7🔥1🥰1🍓1