چـکـامـهـ زار 🌘📜
457 subscribers
540 photos
76 videos
10 files
367 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
هرگز اندوه کوچکی را نیز به قلب کسی وارد نکن. شاید به اندازه‌ی همان غم، با فرو ریختن فاصله داشته باشد ...

#_کپی
💔51🔥1
و برایم گفت ؛
چشمهایت عمق فاجعه است !
3❤‍🔥1
خون میچکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من میگنم افشردن جان است
#_هوشنگ‌ابتهاج
🔥51
سوگ یک شاعر بی وزن قافیه !
کتابچه خزعبلات من ….
4🕊1
Forwarded from عالم افکارم 🎀
جانا زین بیشتر چه گویم
که تو جانان مایی...

#عالم_افکارم...
#دوشیزه_سادات
🥰41❤‍🔥1
و نامه…💌📜
3🔥1
گل ها هم پژمرده شده 🙁
🔥31
Forwarded from حُزنْ نٰامَه🔥💌 (صهراوے🗝📜)
حال او که حزین باشد حال من هم بدتر حزین است
💔41
چـکـامـهـ زار 🌘📜 pinned «برات چنل های آوردم که انگار از دل پینتریست بیرون شدن یه حسی قشنگی داره که نگم💗 اد بزن وببین که چی قشنگن🖇️🥹. لیست قشنگ‌مون🧸»
#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي

#نویسنده: بانو_بی‌نشان🌑🕯️

قسمت ؛ ششم
+ هه هه، چرا؟ کی گفته؟
ـ هیچ، بگذریم... حالا بگو.
ـ از لالایم اجازه بگیر که فردا بریم بیرون.
+ مه اجازه بگیرم؟... اممم، باشه، اما به یک شرط.
ـ چی؟!
+ همه چیزایی که می‌فهمی را بگو...
این‌که چرا من را به زور به نکاح برادرت درآوردن؟
این‌که چرا نمی‌گذارن خانواده‌ام را ببینم؟
ببین، سه سال گذشت... گفتنش آسان است، اما برای من مثل صد سال گذشته.
هر چی می‌دانی را بگو!
...
سکوت...
سکوت...
دستش را با ملایمت گرفتم...
+ بیبین خوشی، چی می‌شه؟ بگو... تو دیگه بیشتر از این ویرانم نکو.
آرام دستش را از میان دست‌هایم کشید...
ـ نمی‌دانم... فقط بیادرم به ما گفت که تو را در راه مکتب دیده و خوشش آمده، آورده‌ات... همین‌قدر می‌دانم.
+ تو هم باور کردی؟ هه، نگو که باور کردی...
ـ مگم، بجز باور کردن، کاری از دستم برمی‌آمد؟
این را گفت و رفت...
…….«شب»
-ـ دخترم فضه؟
ـ +بله، خاله‌جان؟
_ـ چیزی شده؟
+ـ نخیر، چرا؟
ـ پس با غذایت بازی نکن، بخور جانم.
با گفتن "چشم"، شروع کردم به غذا خوردن.
اگر از قبیله‌ی حدیر بگویم، ماشاءالله، حساب ندارد.
سه خواهر دارد و دو برادر، خودش هم بزرگ خانواده است.
هردو برادرش عروسی کرده‌اند:
برادر اولش، عرب نام دارد؛ صاحب یک پسر با موی چنگ‌چنگی به نام افشین با چشمان ماشی‌رنگ.
و دو دختر دارد: یکی با موی برنزی و چشم سبز، به نام عطیه و مهیا
برادر دومش، خالد نام دارد؛ صاحب یک دختر و یک پسر.
دخترش ام‌البنین نام دارد، و پسرش علی زهیر
از خواهرهای حدیر بگویم؛ یکی‌شان تازه نامزاد شده و دوتای دیگر هنوز مجرد هستند.
به نظر خودشان فامیل‌شان کم است،
اما به نظر من؟ لشکریان مصر هستند!

ساعت حدود شش شام بود که با صدای لاستیک‌های موتر فهمیدم حدیر از سر کار برگشته.
امشب باید بفهمم، پشت این همه پنهان‌کاری چه رازی خوابیده.
ده دقیقه گذشت تا درب اتاق باز شد و حدیر داخل آمد.
سلامی داد، رفت از الماری لباس راحتی‌اش را گرفت و مستقیم به حمام رفت.
چند دقیقه‌ای گذشت و هنوز بیرون نیامده بود.
من هم رفتم پایین...

همه دور هم جمع شده بودند، گرم قصه بودند.
از شام خبری نبود.

روی یکی از دوشک‌ها نشستم.
یاس، خانم لالاعرب، متوجه شد، آمد کنارم نشست.

_ـ چطوری زن اورِ جان؟
+ـ هه هه، خوب استم، خودت چطور؟ مادر جان خوب بودن؟
ـ شکر، سلام رساندن. ـ راستی، خودت رفتی خانه مادر جان؟ طفلا را هم بُردی؟ خانه خیلی خالی معلوم می‌شد.
-ـ خیر دیگه، هر وقت رفتم، هر سه‌شان را پیش تو می‌مانم، به مه خو مغز نمانده.
+ـ بادل جان، پذیرا هستم.

که ناگهان صدای لالا عرب از آن‌طرف آمد:

_ـ اوه اوه، شما زن اور، یگدیگر را نو گرفته‌این که این‌جه ما هم هستم!

ـ+ هه هه، ببخشین لالاعرب، چطور استی؟ خانه خشو جانت خوش گذشت؟

+ـ خیر گپی نیست، مزاق کردم جانِ لالا... شکر، خوب هستم.
وله، چی دروغ بگویم؟ هیچ خانه، خانه‌ی آدم نمی‌شه... ظلم بود سرم اون‌جه.

با حرف آخرش، یاس چنان سرخ شد که رنگ از صورتش پرید...
_ـ ها ها، فضه‌جان، راست می‌گه...
بعد هم با چشماش برای عرب خط و نشان کشید که یعنی "مه کدت می‌فهمم!"
+ـ هه هه هه، یاس! خوشی و هوسی افسانه، زهره کجاست؟
-ـ آشپزخانه‌ست، زهره هم در اتاقش است، طفلا را حمام می‌کنه.
خُب، چیزی نگفتم و ساکت ماندم...
که یک‌باره دیدم عطیه دوان‌دوان از بالا می‌آید.
+ـ آهسته عطیه‌جان، خدا ناخواسته افگار می‌شی!
_ـ زنکاکا، جانِ کاکا حدیر گفت یک‌بار بالا بیاین، کارت دارم.
با گفتن «با اجازه»، رفتم بالا.
درِ اتاق را باز کردم، داخل شدم، ولی کسی نبود.
صدای شرشر آب از حمام می‌آمد.
نزدیک درِ حمام شدم...
ـ +حدیر... حدیر؟
_ـ بله، خاتونِ حیله‌گر!
ـ +کارم داشتی؟
_ـ نه.
+ـ پس عطیه دروغ می‌گه؟
_ـ چشم‌سفیدم، در حمام استم، می‌گی دروازه را باز کنم، همین‌جا قصه کنیم؟

توبه کدم یارب... اوفف...
رفتم و گوشه‌ی تخت نشستم، تا خان بیاد.
چندی نگذشت که با لباس راحتی و حوله‌ای به گردن، از حمام بیرون آمد.

+ـ خوب، کارت را بگو.
_ـ عجله چرا، خاتونِ حیله‌گر؟
+ـ اول بگو ببینم، کجا حیله‌گری کردم؟ دیگه نگی این کلمه‌هارا!
_ـ اولاً که کردی، دوم اینکه دلم زنم... هرچی گفتم.
و ها، کارت نداشتم. فقط خواستم بیای، با هم پایین برویم.

بعد رفت طرف الماری، نمی‌دانم دنبال چی بود.
چادری به رنگ کرمی برداشت و آمد سمتم... نزدیک، نزدیک‌تر.

+ـ هوی، خیرت است؟
_ـ سلامتی. یک کمی پیش بیا.
+ـ او وقت نه که با چادر قصد کشت!
حرفم تمام نشده بود که با دستش محکم دهنم را گرفت:
ـ گفته بودم، حرف از مرگ و کشتن ندارم، خاتونِ چشم‌سفیدم! -
حالا مثل اولاد آدم ایستاد باش، و اعصاب شوهر عزیزت را از این بیشتر خراب نکن!

بعد، دستش را از دهنم دور کرد.
دستش رفت طرف چادرم.
3😍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي #نویسنده: بانو_بی‌نشان🌑🕯️ قسمت ؛ ششم + هه هه، چرا؟ کی گفته؟ ـ هیچ، بگذریم... حالا بگو. ـ از لالایم اجازه بگیر که فردا بریم بیرون. + مه اجازه بگیرم؟... اممم، باشه، اما به یک شرط. ـ چی؟! + همه چیزایی که می‌فهمی…
#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي

#نویسنده: بانو_بی‌نشان🌑🕯️

قسمت ؛هفتم
گرچه "حلالم" بود، اما من که هنوز دل‌خوشی از او نداشتم، تا حالا حتی تاری از موهایم را ندیده بود.
چادرم را به کلی از سرم کنار زد.

ـ رنگ مویت را تمام شهر می‌دانند... حیف!
ـ پیش چشم عاشق من، روسری سر می‌کنم...

این هم شاعر شده بود!
چشمانم را دوختم به گل‌های قالی و گذاشتم کارش را بکند.

ـ سرت را بلند کن.-

همین‌که سرم را بلند کردم، گرمی‌ای را در پیشانی‌ام حس کردم...
از شانه‌هایم محکم گرفت و به سمت آینه دورم داد.
همین‌که مقابل آینه ایستادم و نگاه کردم، از کارش حیرت‌زده شدم.
حتی از خودم هم زیباتر دیده می‌شدم...

صورتش را آرام به گوشم نزدیک کرد و گفت:
ـ خاتونِ حیله‌گر، دیگه نبینم چادر سیاه سرت بکنی... فهمیده شد؟-

با گفتن "چشم"، هر دو پایین رفتیم.
بعد از صرف غذا، با کمک همدیگر ظرف‌ها را جمع کرده به مطبخ بردیم.
یکی از عادت‌های خوبی که در این خانه دوست داشتم، همین بود؛
مردها در کنار خانم‌هایشان کار می‌کردند.
البته بجز بی‌بی حاجی (مادر بزرگ حدیر) و حاجی‌کاکا (پدر بزرگ حدیر) که رئیس خانه بودند.
بی‌بی حاجی، زن فهمیده و آرامی بود.
تا با او حرفی نزنی، از دهانش صدا درنمی‌آمد،
اما وقتی لب به سخن باز می‌کرد، از سنگ هم صدا درمی‌آمد... از او نه.
و اما حاجی‌کاکا...
در زمان‌های سابق، از افراد طالبان بود ـ البته نمی‌دانم به چه دلیل ـ
حالا دیگر نیست.
ولی هنوز یکی از سرشناس‌هایشان است؛
هر ماه یک‌بار طالبان را مهمانی می‌کند.
اما یک چیز من را خیلی کنجکاو کرده بود:
چهره‌اش شباهت عجیبی به مادرم داشت.
به‌خصوص حدیر...
چشمانش درست همانند چشمان مادر من بود.
گاهی در فکر که می‌روم، با خودم می‌گویم نکند چیزی که فکر می‌کنم، واقعاً باشد...
اما باز می‌گویم نه!
آدم‌ها گاهی شبیه هم می‌شوند، همین و بس...
ظرف‌ها را شسته و آشپزخانه را مرتب کردیم.
با دو زن‌اورم، به قول خودشان، به سالن برگشتیم.
هُوسی رفت به ایوان تا با نامزادش صحبت کند،
خوشی هم که قهر بود، چون هنوز اجازه‌ی بیرون رفتن را از حدیر نگرفته بودم.

افسانه بود، زهره، یاس...
طفل‌ها خواب رفته بودند.
چند دقیقه‌ای نشستیم.
شب‌بخیر گفتند، من هم به اتاق رفتم.
وقتی در را باز کردم، دیدم حدیر روی تخت خوابیده،
ساعد دست چپش را روی چشمانش گذاشته و به خواب عمیقی رفته.
آهسته آهسته قدم برمی‌دارم،
که مبادا بیدار شود...
یک دوشک، بالش و کمپل از الماری گرفتم، پایین آوردم و نزدیک‌تر به‌جایی که حدیر خوابیده بود، هموارشان کردم.
همین‌که خواستم دراز بکشم، با صدایش میخکوب شدم:

-ـ بیدار هستم... بیا به جایت

از جایش بلند شد.

+ـ خواب می‌کردی... من همین‌جا راحت بودم.

با صدایی آرام و خواب‌آلود گفت:

_ـ نه، بیا به جات... می‌فهمم، می‌ترسی.

+ـ اوفف... گفتم راحت هستم، همین‌جا درست است.
می‌ترسم، مثل هر شب. فقط دستت را می‌گیرم، همین. درست است؟

سکوت کرد، بعد دوباره دراز کشید.
من هم، بدون اینکه چراغ را خاموش کنم، در جایم دراز کشیدم.
سمت حدیر نگاه می‌کردم، منتظر بودم تا دستش را دراز کند که بگیرمش و خوابم ببرد.

ترس داشتم...
عادت کرده بودم.
وقتی خانه‌ی خودمان بودم، همیشه کنار مادرم می‌خوابیدم،
و دستش را محکم می‌گرفتم تا خوابم ببرد.

منتظر ماندم... اما دستش را به طرفم دراز نکرد.
نیم‌خیز شدم، با انگشت اشاره آرام به بازویش زدم:

_ـ امم...
+ـ دستت...

_ـ بخواب دیگر، فضه!
تو هم مثل اطفال شدی... چی حال درست کردی...

بیبین، توبه! اخخ فضه، یک روز با این دلسوزی‌ات در بلا می‌ری!
دلم از حرفش گرفت.
آدم زودرنچی بودم، با اندک کلامی قلبم تیر می‌کشید.
رو جایی و بالشتم را گرفتم، بدون دوشک، کنار در اتاق دراز کشیدم.
چشمانم پر اشک شده بود.
ـ اه اه، فضه! تو که با یک کلمه، خودت را کنترول نمی‌تانی!
هم جایم را گرفت، هم باز قهر کرد...
به درک! الهی جن‌ها بخورش!
اوفف... فضه، حالا چرا جن را یاد کردی؟
اگه واقعاً بیایه و به جان خودت بی‌افته چی؟!

ادامه دارد ….
😍2❤‍🔥1
صلو علی النبی!
Anonymous Poll
90%
10%
-
3
Audio
- شناخت قرآن
- تاریخ جمع آوری
- فضائل و آداب آن

🎙️ الدکتور کاتب زاده ”حفِظه‌الله“
1
Audio
📎 بیان نزول قرآن‌کریم؛
- نزول در لغت
- اقسام نزول [ اول، دوم، سوم ]
- بیان حکمت نزول

🎙️ الدکتور کاتب زاده ”حفِظه‌الله“
Audio
📎 جمع آوری قرآن‌کریم؛
- جمع قرآن به معنی حفظ
- جمع قرآن به معنی کتابت آن [ مراتب سه گانه ]
- بیان مصاحف

🎙️ الدکتور کاتب زاده ”حفِظه‌الله“
1
Audio
📎 بیان نزول قرآن‌کریم؛
- نزول در لغت
- اقسام نزول [ اول، دوم، سوم ]
- بیان حکمت نزول

🎙️ الدکتور کاتب زاده ”حفِظه‌الله“
Audio
📎 جمع آوری قرآن‌کریم؛
- جمع قرآن به معنی حفظ
- جمع قرآن به معنی کتابت آن [ مراتب سه گانه ]
- بیان مصاحف

🎙️ الدکتور کاتب زاده ”حفِظه‌الله“
1
Audio
▫️فصل اول؛ توضیح اقسام و انواع شرک
▪️شرک دو نوع است؛ [ اعتقادی و فعلی ]
▫️الف؛ شرک اعتقادی 
- شرک در علم
- شرک در تصرف

🎙️ الدکتور کاتب زاده ”حفِظه‌الله“
3