چـکـامـهـ زار 🌘📜
455 subscribers
540 photos
75 videos
10 files
365 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
‍        گوهرِ خود را مَزَن بر سنگ هر ناقابلی
                            صبر کن
               پیدا شود گوهرشناسِ قابلی
2👌1




و تمام ماجرا همین است،
من جز 《من》هیچ ندارد🍀
❤‍🔥3
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_هفدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات

از آن روزی که او مغرور را دیده ام چند هفته یی می‌گذرد در این چند هفته قرار به این شد که فلوران تا هفته دیگر بخیر عروسی کند چون بعد از ازدواج لالا عمر باید به سویس برود و آنجا کار های شرکت شان را پیش ببرد در اول فامیلم قبول نکردند ولی چون دیدند دیگر چاره یی ندارند  بلاخره قبول کردند.
عایشه: کلثوم بیا که کار ات داریم.
_ _ _ خدایا خیر این ها مرا چی کار دارند دیگر!
رفتم پیش شان که با صحنه احساساتی روبرو شدم مادرم بود و همه خواهرانم سر های خود را بالا زانوی مادرم گذاشته بودند.
واه واه واه چقدر خوب ولا هله یک جای بر منم باز کنید
عایشه به مزاح گفت: برو برو تو اینجا جای نداری ترا مادرم از بین کوچه پیدا کرده.
گفتم: خاا که اینطور مادر نمی‌خواهید چیزی به این دختران تان بگید؟
مادرم: حالا من شما را چه بگم کلان کلان دختر ها استین بیا تو این طرف بیا.
من هم رفتم و خود را بین شان جای کردم.
همینطور نشسته بودیم قصه کرده.
عصر جایش را به شام داد و همه گی به دور سفره شام جمع شده بودیم با آزار و اذیت کردن های برادران محترمم اصلاً نان در جان ما نگرفت حمزه رو به فلوران کرد و گفت:
خاا پس فلوران عروسی کرده سویس می روی !
فلوران: ان‌شاءالله بخیر.
می دانم پشتم دق می‌شی.
_ _ _ هاا او خو یک گپ جداست.
هلال که در پهلویم نشسته با زدن هایش اصلاً نمی‌گذارد درست نان بخورم من هم رو به پدرم کرده و گفتم: پدر بیبینید بچه تان را اصلاً آرام نمی گیرد.
ولی خب پدرم هم فقط گفت : هلال بچیم آرام باش نانت را بخور.
یعنی واقعاً متأثر شدم چون پس کُرکی شان است اصلاً چیزی نمیگن این را.
لالا حارث رو به هلال کرده گفت: او بچه آرام بشین کلثوم‌ را خو میفهمی که پهلوان آدم است باز بکس هم یاد داره دلت است که با یک بکس ناک اوت شوی؟
هلال خود را مغرور گرفته گفت: ها مه هم ماندم!
لالا حارث دوباره با شوخی گفت: پس یک مسابقه بتین بیبینیم که کی برنده میشه.
مه هم با غرور و اعتماد به نفس کامل گفتم: تشکر ولی نمی‌خواهم که هلال جان را ناقص کنم با معذرت دگه.
این سخن من مساوی است با قهقهه زدن همه گی.
دیدم که اونها آزار و اذیت دارند و اصلاً آرام شان نمیگیرد
پس ما هم شروع کردیم به آزار  اذیت!
که آواز مادرم برآمد: وای یعنی شما ها یک دقیقه آرام بوده نمی توانید سفره که نیست جای جنگ و جهانی شما است.
مریم: بلی دگه مادر جان ما اگر آرام باشیم برای شما اصلاً خوش نمیگذره  ما چراغ خانه تان هستیم.
هلال با مضریت گفت: هاا همان چراغ خواب خانه ما هههههههه!
_ _ _ ترا دیگر غرض نیست عوضی!
هلال هم گفت: داغون.
_ _ _ سکوت می‌کنم که این سکوت منطقی تر است.
وقتی که ما در بین خود مضریت داشتیم در پهلوی ما مثلث دانشمندان دوباره تشکیل شده بود مریم گفت: هله که دانشمندان ما دوباره جمع شدند این شما و این هم دانشمند فلوران، دانشمند حمزه و دانشمند عایشه.
خاا دانشمندان عزیز بفرمائید
مایک ها در خدمت تان موضوع تان در باره چی است؟
فلوران با اخم‌ گفت اصلاً به شما مربوط نمی شود تا جنگ کردن را متوجه می بودین.
منم گفتم: مریمم جان چطور ضایِع شدی هههههه.
مریم: آفرین آفرین خنده کن بی غیرت.
و باز هم از خنده کم مانده بود منفجر شوم.
همین طور روز های ما در خرید عروسی می‌گذشت همه چیز آماده بود و فقط یک روز به عروسی مانده است.
خسته و مانده از بازار آمدیم خرید های خود را در اتاق گذاشتم از فرط خسته گی زیاد بالای مبل ولو شدم چند دقیقه چشمان خسته خود را بستم و به عالم خواب پناه بردم.
با سر و صدای خواهران محترمم از خواب برخاستم ساعت را دیدم نزدیک های اذان عصر بود الله را شکر کردم که در خواب نماندم وگرنه نماز ام قضا می‌شد.از جا برخاستم و از اتاق خارج شده رفتم وضو گرفتم ولی تا بحال اذان نداده بود من هم رفتم پیش خواهران محترمم وقتی نزدیک دروازه اتاق شدم آواز خنده و مزاح های شان تمام فضای اتاق را نه بلکه تمام فضای خانه را گرفته بود، برای چند لحظه پشت دروازه ایستادم و فقط نگاه شان کردم واقعاً هر قدر الله را شکر گذار باشم برای داشتن همچین خواهرانی و همچین خانواده ای باز هم کم است.
چند لحظه بر این فکر کردم که تا چند روز دیگر این جمع و جوش وجود نخواهد داشت فلوران نمی‌باشد وقتی به نبود فلوران فکر کردم اشک در چشمانم حلقه زد گریه خود را مهار کرده نتوانستم، زود دور شدم از اتاق.
* میدانی بعضی وقت آدم های
که کنارت می باشند فکر می کنند که اصلاً برایشان ارزش قائل نیستی و یا اصلاً دوست شان نداری. فکر می‌کنند اصلاً وابسته آنها نیستی..
👍21
مثل مادر، مثل پدر، مثل خواهر و یا هم برادر،
در حالی‌که تو چنان آنها را دوست داری که حتی یک لحظه زندگی ات را بدون آنها سپری کرده نمی توانی. حتی سپری کردن را در جایش بگذار  وقتی فکر اش در سرت خطور می‌کند بدنت را لرزه می گیرد...
می دانم‌ وابسته بودن اصلاً هم عادت خوبی نیست اما چی کار میشه کرد؟
نماز عصر را خواندم و نشستم با راز و نیاز با خالقم  بعد از ذکر شروع به دعا کردن کردم
* یا الله رحیم و کریم ام خودت گناهان ما را ببخش و به راه راست هدایت ما کن یا ربم از جمله گمراهان قرار ما نده و جز خودت محتاج و وابسته هیچ کس و هیچ چیز در این دنیای فانی مکن مارا حتی فامیل ما!
اشک هایم را پاک کردم و جای نماز را جمع کردم.*
*واقعاً که با یاد الله دل ها آرام می‌گیرد. *
بعد از چند دقیقه دوباره برگشتم در اتاق پیش فلور شان ولی این بار خود را درست جمع و جور کردم.
وقتی داخل اتاق شدم هنوز هم شاد و خندان بودند عایشه رو به من کرد و گفت: راپونزل بیدار شدید.
_ _ _ آه عایشه یعنی دگه یک دقیقه هم نمیمانی مرا.
_ _ _ میگی که چی کردیم.
این بار آواز خود را کمی تغییر داد می‌خواست ساز مرا بگیرد با صدای که هر کی می شنید از خنده جان می‌داد گفت: اه عایشه یعنی دگه یک دقیقه هم نمی مانی مرا!
خانه از فرط خنده های ما کم‌ مانده بود منفجر شود.
در حالیکه خنده خود را مهار داشتم گفتم وای عایشه چی رقم‌ استین.
دوباره گفت: خاا بالای هر چیز ریشخندی بالای سخن های عایشه هم ریشخندی.
و دوباره خنده.... ولی عایشه جدی جدی به طرف من می‌دید گفتم: چرا چیزی شده که این رقم به طرفم نگاه داری نکند در رویم چیزی است؟
گفت: نه چیزی نیست ولی چرا چشمانت سرخ شده و پُف کرده؟
همینطور فلور  و سحر و مریم همگی شان پرسیدند چی شده؟
برای چند لحظه مات و مبهوت ماندم که حالا چی بگم برای اینها؟
چقدر صورتم را شستم تا از گریه ام چیزی معلوم نشود ولی از چشمان تیز اینها هیچ چیز پنهان نمی ماند.
گفتم: نمی دانم چیزی نیست شاید تأثیر خنده های که دادی باشد.
عایشه: خاا صحیح‌ است.
برای فلوران زنگ‌ آمد و از اتاق خارج شد.
بعد چند دقیقه دوباره آمد و گفت: دخترا عمر زنگ زده بود گفت فقط امروز و فردا را وقت وقت داریم گر چه همه چیز آماده شده بجز چله های ما میگه امروز هم برویم بیزو عصر است چله ها را هم بگیریم که بی غم شویم.
در همین اثنا مادرم وارد اتاق شد و گفت: حالا ناوقت شده بگذارید فردا بگیرید.
فلوران:فقط یک چله میگیریم می آییم !
مادرم گفت: چرا وقتی که طلا خریدن رفته بودین چله هم نگرفتین؟
_ _ _خب نشد دیگر شما هم‌ بودید آنجا و دیدین که ناوقت شد.
_ _ _خاا صحیح است یکی از دخترا را بگیر بروین.
_ _ _ خاا دخترا کدام تان می‌روید با من؟
دید که همگی خود را خاموش گرفته گفت: واقعاً متأسفم استم برای تان مثلاً عروسی خواهر بزرگ‌ تان است.
همگی شان خستگی بازار را بهانه کردند عایشه هم گفت خسته استم مریم همچنین و سحر خو بیزو بیزو خسته بود آخر نشد مادرم رو به من کرد و‌ گفت: کلثوم جان برخیز تو آماده شو و برو همرایش منم که دخترک خوب و حرف گوش کن گفتم درست است.
حجابم را که به رنگ‌ سیاه است بر تن کردم چادرم را هم‌منظم حجاب کردم مقنعه یا همان برقه خود را گرفتم و رفتم‌ به طرف پایین فلوران هم آماده بود کرمچ های سفیدم را گرفته و پا کردم. فلوران گفت: بریم عمر پشت دروازه است.
_ _ _ خاا صحیح است.
👍41
Forwarded from اَلّــــقُـرٌآنْ (〚M‌‌i‌‌s‌‌s‌‌ ‌‌༆S‌‌a‌‌d‌‌a‌‌t‌‌]🦋)
احساسِ‌گناه،هدیه‌ای‌ازسوی‌خداوند
متعال‌ونشانهٔ‌وجدان‌بیداراست..

که‌به‌شماهشدارمیدهد،کاری‌که‌انجام
میدهیـد،باعثِ‌آسیب‌وتجـاوزبه‌روحِ
خودتان‌میگردد...


اگربعــدازانجام‌گناه‌،غمگیـن‌شـدی‌و
تاریکی‌‌رادرقلبت‌احساس‌کردی،بدان‌
که‌قلبِ‌توهنوزبه
نورایمان‌روشن‌است
🙂🌸🌱

C᭄💗
2
یک افسانه ژاپنی  وجود دارد که می گوید:


اگر سوار قطار اشتباهی شوید، در نزدیک‌ترین ایستگاه پیاده شوید، هرچه پیاده‌شدن شما بیشتر طول بکشد، سفر برگشت گران‌تر خواهد بود.»
4
‏إنّ النِّساء يا ولدي يعِشْنَ بالكلِمَة
ويمُتْنَ من كلِمَة

فرزندم!
زنان با کلمه می‌زیند و از کلمه‌ای می‌میرند
❤‍🔥3👍2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مثل مادر، مثل پدر، مثل خواهر و یا هم برادر، در حالی‌که تو چنان آنها را دوست داری که حتی یک لحظه زندگی ات را بدون آنها سپری کرده نمی توانی. حتی سپری کردن را در جایش بگذار  وقتی فکر اش در سرت خطور می‌کند بدنت را لرزه می گیرد... می دانم‌ وابسته بودن اصلاً هم…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_هژدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات

از دروازه که خارج شدیم یک موتر لندکروزر سیاه در پیش دروازه ایستاد بود واقعاً اینها هر روز موتر تبدیل می‌کنند یعنی او رقم موتر مدل بالایی نمانده که اینها نداشته باشند.
دیدم که لالا عمر و....
متأسفانه برادر مغرور دیوانه اش، هم همرایش است پیش رفتیم همرایشان سلام علیکی کردم به پسر دیوانه هم با صدایی که حتی خودم هم درست نشنیدم سلام دادم ولی او علیک گرفت واقعاً که گوش های فعالی دارد.
لالا عمر گفت: چطور استی کلثوم جان؟
_ _ _ گفتم: الحمدلله سلامت باشید شکر است شما خوب استین؟
_ _ _ شکر است خوب استم چقدر با این حجاب زیبا شدی.
_ _ _ تشکر لطف دارید شما هم مثل همیش جذاب شدین.
_ _ _ هههه تشکر لطف داری!
بعد از احوال پرسی سوار موتر شدیم و حرکت.
هر دو برادر ها در سیت پیش رو با یک ژست خاص نشسته بودند عینک‌های آفتابی در چشمان شان خود نمایی می‌کرد واقعاً هر کی می بود دل میداد.
 
سکوت بر فضای موتر حکمروایی می‌کرد. منم
شیشه موتر را تا آخر پایین کردم باد خنک می‌آمد و باعث میشد برقه ام را شمال بزند واقعاً حس عالی بود.
در همین اثنا لالا عمر پرسید: کلثوم جان درس ها چطور می‌گذره؟
گفتم: ولا خوب است دگه می گذرانیم.
_ _ _ خا خی شکر است.
_ _ _ اهمم
_ _ _ فکر کنم سال آخرت است؟
_ _ _  بلی الحمدلله سال آخر است.
_ _ _ خاا بسیار خوب،خوب است تا تمام شدن مکتب ات چیزی نمانده فقط به فکرم یک ماه دیگر به امتحان های فاینل تان مانده چون لمر خیلی مصروف درس خواندن می‌باشد!
گفتم: بلی ها تقریباً همین قدر ها مانده، خوب است پس لمر درس هم می‌خوانده هههه.
لالا عمر کمی چهره خود را جدی کرده دوباره گفت:__ هاا دگه پس چی فکر کردی خواهر باهوش مرا؟
گفتم: یک دختر لایق.
بعدش با غرور گفتم: بایدم که لایق باشد مثلاً با من هم‌نشینی کرده.
فضای موتر پر شد از خنده های ما! او دیو را هم می‌دیدم که خنده که نه ولی تبسم داشت!
دوباره لالا عمر پرسید: خب کلثوم جان بعد اش دوست داری کدام رشته را بخوانی؟
گفتم: رشته اداره و تجارت!
با تعجب گفت: او بیشک چی یک انتخابی حالا واقعاً مطمئن شدم که لمر هم‌نشین تو بوده!
پرسیدم: چطور؟
_ _ _ او هم همین رشته را دوست دارد تا بخواند!
در خانه ما بخیر چندین تا تاجر می‌داشته باشیم.
این بار‌ فلور از او مغرور پرسید: دیان جان خودت چیکارا می‌کنی؟
_ _ _ با آواز مردانه اش گفت: من هم مصروف درس های دانشگاه و کار های شرکت استم.
_ _ _ خاا ماشاءالله کدام‌ رشته را می‌خوانی؟
_ _ _  رشته اداره و تجارت.
_ _ _ خا بسیار خوب اینه خودت هم‌ همین رشته را می‌خوانی! موفق باشی.
با غرور گفت: تشکر.
دوباره‌ لالا عمر گفت: ها خو من هم از همین خاطر گفتم که قرار است چندین تجار  داشته باشیم بخیر!
چندین تا را بسیار با شیطنت گفت ولی منظور شان را درست نفهميديم!
همچنان اصلا ً باورم‌ نمیشد یعنی چی؟
این هم‌رشته دلخواه مره می‌خواند؟
نه دگه اوففف.
من عاشق این هستم تا یک‌ تجارت پیشه موفق شوم و پلانم هم همین است تا بعد از مکتب ان‌شاءالله رشته اداره و تجارت را بخوانم.
اوففف
بعد از طی کردن راه کمی طولانی بلاخره به مقصد رسیدیم.
موتر را پیش یکی از فروشگاه های بزرگ کابل ایستاد کردن
من آهسته فلوران را گفتم: فلو جان نمیشه که من‌ نیایم  واقعاً امروز در خرید کردن بسیار خسته شدیم اگر امکانش است من همین جا در موتر می باشم.
_ _ _ کلثوم دیوانه شدی من ترا به چی خاطر آوردیم همرای خود؟
_ _ _ خوو میفهمم ولی خسته استم‌ پا هایم درد دارند هیچ حوصله گشتن را ندارم.
در همین وقت آواز لالا عمر آمد: بانو های محترم  نمی‌خواهید پیاده شوید؟
فلوران‌ رو به عمر کرد و گفت: نه حالا پياده می‌شدیم.
و بعد به طرف من نگاه کرد : بیا تو حالا پیاده شویم در داخل فروشگاه یک رستورانت شیک است بعد تو آنجا منتظر ما باش درست است؟
گفتم هاا کاملاً درست است خواهرک نازم!
_ چاپلوسی بس!
_ واقعاً که!
خب داخل فروشگاه شدیم واقعاً یکی از بزرگ ترین و زیبا ترین فروشگاه های کابل است.
فلوران لالا عمر را گفت: عمر کلثوم کمی خسته است بخاطریکه امروز هم‌ بازار رفته بود.
  اگر امکانش باشد او همین جا در رستورانت بنشیند ما هم زود یک چله میگیریم و می آییم!
در این وقت او پسر مغرور که سرش در تیلفونش پایین بود به یک باره سر خود را بلند کرد و به طور عجیب به طرفم‌ نگاه کرد!
لالا عمر با بسیار مهربانی گفت:
درست است خیاشنه جانم خسته است بنشیند همین جا دیان لالا تو هم همرای کلثوم در رستوران بنشین ما هم زود می آییم.
5
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مثل مادر، مثل پدر، مثل خواهر و یا هم برادر، در حالی‌که تو چنان آنها را دوست داری که حتی یک لحظه زندگی ات را بدون آنها سپری کرده نمی توانی. حتی سپری کردن را در جایش بگذار  وقتی فکر اش در سرت خطور می‌کند بدنت را لرزه می گیرد... می دانم‌ وابسته بودن اصلاً هم…
گفتم: تشکر بسیار زیاد واقعاً هیچ حوصله گشتن نبود باز شما خو میفهمین که فلور جان کاش در یک دوکان داخل شود و از همانجا یک‌ چیز را خوش کند  مطمئن استم که تمام فروشگاه ها را سر تان خواهد گشت!
فلوران کمی با اخم‌ به طرفم نگاه کرد و گفت: واقعاً فقط که تنها من اینطور باشم خودت از من بدتر استی.
_ _ _ ههههه خا خواهرم قهر نشوید زود برین و زود بیایین که بعداً مادرم اعصبانی نشود. در ضمن به طرف او مغرور اشاره کردم و‌‌ گفتم اگر اینا هم‌ می‌خواهند می‌توانند بروند من همین جا می نشینم.
با نگاه های چَپ‌چَپ وی مواجه شدم زود سر خود را پایین گرفتم.
لالا عمر گفت: نه دیان را هم من با زور آوردمش وگرنه نمی آمد او هم‌ قبلاً گفته بود که خسته استم یا در موتر یا در یک رستوران منتظر تان می‌نشینم.
گفتم: پس درست است چون‌ من نمی خواهم که بخاطر من اینجا باشند پس اینکه خودشان‌ ميخواهند درست است.
دوباره یک‌ قسم عجیب عجیب به طرفم می‌دید ولی من تیر خود را آوردم.
_ _ _ درست است پس ما می‌رویم شما همین‌جا باشید.
و ها دیان یگان چیز بگیر بخورین.
_ _ _  چشمم لالا جان حالا زود بروید که شام می‌شود سر مان
_ _ _ خاا صحیح است.
اونا رفتند و در این فروشگاه بزرگ تنها من‌ ماندم و او.
با چهره جدی رفت و در یکی از چوکی ها نشست من هم ناچار به تعقیب اش رفتم و در چوکی مقابل اش نشستم چون دیگر چوکی ها زیادی نزدیک بودن به یکدیگر.
چند دقیقه همینطور ساکت نشسته بودیم دیدم که او مصروف موبایل اش است منم تسبیح قشنگم را گرفتم و شروع کردم به ذکر الله از این که بیکار باشم بهتر است.
یک دم‌ سر خود را بالا کرد و دوباره عجیب به طرفم نگاه داشت من هم‌ دیگر تحمل کرده نتوانستم و ‌پرسیدم: خیریت باشد جناب چرا امروز اینطور به طور عجیب مرا نگاه می‌کنید؟
تیلفونش که آخرین مدل آیفون بود را بر سر میز گذاشت و با جدیت گفت: همینطوری مگر نگاه کردن جرم است؟
_ _ _ نه جرم نیست ولی گناه است.
_ _ _ خاا پس‌ میشه واضح بگی چرا گناه است؟
حالا بیا و پوره کن.
گفتم: چون الله برای مردان و زنان مسلمان گفته چشمان تان را از نگاه به نامحرم فرو گیرید
_ _ _ پس حالا تو چرا من را نگاه‌ داری؟
یک‌ پوز خند کردم و گفتم: ببخشید من اصلاً شما را نگاه نمی‌کنم در ضمن انقدر موجودات زیبای دیگر ماندگی من بیکار نماندیم تا شما را نگاه کنم.
_ _ _ خاا پس یعنی میگی من زیبا نیستم؟
در دل خود گفتم هستی هم زیبا و هم جذاب ولی زود خود را جمع و جور کردم چشم هایم را پایین گرفتم و گفتم: نمی دانم.
_ _ _ پس نمی‌دانی که اینطور..
خیر است حالا می‌دانی.
گفتم: مطلب؟
گفت: اون میز پهلو را  می‌بینی؟‌
یک نگاه انداختم به طرف اون میزی که گفته بود دو دختر بدون حجاب با لباس های کوتاه و نامناسب موهای پریشان فیشن هایشان هم کاملاً غلیظ یعنی غرق در آرایش هستند کنار هم نشسته اند بلند بلند می‌گفتن و میخندیدن مرکز توجه شان‌ هم که معلوم دار بود فرد مقابل من!
  به طرف من هم عجیب نگاه می‌کردند گویا جدیداً آدمیزاد دیده باشند!
دوباره به طرف او نگاه کردم و گفتم خب که چی؟
با چهره که کاملاً معلوم میشد   از حرفم تعجب کرده گفت: فکر نمی‌کردم که این‌قدر نادان باشی.
_ _ _ لا حول ولا واضح حرف تان را بزنین!
_ _ _ عاقلان را یک اشاره کافیست ولی تا جاییکه دیدم..
_ _ _  خا تا جاییکه دیدین چی تکمیل کنید جمله تان را.
گارسون را صدا زد و گفت چی می‌خواهی بخوری؟
با جدیت گفتم: اول جمله تان را تکمیل بسازید.
_ _ _  یک‌ نیشخند زد و گفت : خیر باشد بگذریم حالا بگید چی می‌خورید؟
_ _ _ چیزی نه ممنون.
_ _ _ دوباره چهره جدی و خشمگین خود را به خود گرفت.
  چند خوراکی را نامش را برد و گفت نوشابه هم بگيريد.
گارسون که رفت مینیو را بسته کرد.
و دوباره آن چشمان‌ سیاهش را به صورت من دوخت
برای چند لحظه منم به آن چشمان سیاه خیره شدم وقتی به خود آمدم از شدت شرم رویم کاملاً داغ آمده بود و سرخی گونه هایم را حس می‌کردم  خوب بود که در رویم‌ برقه ام بود وگرنه کاملاً بی آبرو می‌شدم زود چشمانم را فرو گرفتم. و گفتم نگاهت ۸۰ تن وزن داره جناب ورش دار از سرمان.
چون سرم پایین بود عکس العمل اش را ندیدم اما آواز خنده اش را شنیدم.
منظره اطرافم را دیدن زدن گرفتم چوکی و میز های رنگارنگِ که در چهار اطراف چیده شده منازل بالا هم پر است از مردمان رنگارنگ! همينطور کمی مصروف شدم ولی این مصروفیت زیاد طول نکشید،آواز دخترِ را شنیدم چشم از اطراف گرفته و به پهلوی چوکی او دیو خیره شدم همان ها بودند...
همان دخترانِ  که در چوکی چند متر دور تر از ما نشسته بودند ولی حالا درست در کنار من و اون آقای دیو قرار دارند.
6
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مثل مادر، مثل پدر، مثل خواهر و یا هم برادر، در حالی‌که تو چنان آنها را دوست داری که حتی یک لحظه زندگی ات را بدون آنها سپری کرده نمی توانی. حتی سپری کردن را در جایش بگذار  وقتی فکر اش در سرت خطور می‌کند بدنت را لرزه می گیرد... می دانم‌ وابسته بودن اصلاً هم…
دختر اولی که خیلی خیلی لباس کوتاه و چسب به تن دارد آواز اش را خیلی نازک کرده و با عشوه رو به او دیو کرده گفت: سلام آقای جذاب خوبی؟
_ _ _ تشکر خوب استم
این همان آقای دیو بود که چنین جواب داد برایش،
دوباره دخترِ دیگری که لباسش نه زیاد چسب بود و نه زیاد آزاد گفت: آقا، می توانی به میز ما بپیوندی تا کمی ساعت ات تیر شود و از این فضای خسته هم بیرون شوی.
اون دیو به طرف من نگاهِ کرده و خنده‌ جانانه ی سر داد بعد دوباره زود خاموش شد.
دوباره دختر اولی با چهره که ازش مغروریت می بارید به طرف او دیو اشاره کرده گفت: دیان جان نمی‌خواهی ما را با هم معرفی کنی؟
بر دقیقه‌ی ماتم برد یعنی این ها میشناسند یکدیگر را؟
در همان حال دیو با جدیت گفت: ضرور نیست لازم‌ نمی‌بینم.
اما آنها اصلاً به سخن او توجه نکردند!
دوباره همان دختر اولی و مغرور گفت: جانم من هوسی هستم، بعد به دختری که در کنارش نشسته بود اشاره کرده گفت: و این هم فریال هست.
با جدیت گفتم: خوش شدم.
دوباره گفت: خودت چی؟
اسم خودت چه است؟
گفتم: ام‌ کلثوم.
_ _ _ آهان چه اسم زیبایی داری.
_ _ _ ممنون تان لطف دارید.
_ _ _ راستی برایت درست نگفتم شاید برایت سؤال شده باشد که ما و دیان چگونه می‌شناسیم همدیگر را،
ادامه دارد...
7🔥1
برای حضرت رفیق:

تویی که نزدیک ترین دور منی
تویی که تنها رفیق منی!
تویی که تنها همراز منی!
تویی که حضرت رفیق منی!
دوست دارم این حرف ها را برایت از نزدیک بگم ولی نمی‌شود دیگر!
ولی این را بدان این رفاقت که از کودکی با تُ داشتم و دارم ان‌شاءالله تا هنگامی که پیر و فرتوت شوی ادامه می‌داشته باشد.
و ان‌شاءالله که این‌ رفاقت مان پایدار باشد حتی تا بهشت ان‌شاءالله!

اما این را هم بدان اگر دوست داری که این رفاقت خیلی ادامه داشته باشد پس بهتر است جز من رفیق دیگری نداشته باشی!

از من برای تُ
5
چـکـامـهـ زار 🌘📜
برای حضرت رفیق: تویی که نزدیک ترین دور منی تویی که تنها رفیق منی! تویی که تنها همراز منی! تویی که حضرت رفیق منی! دوست دارم این حرف ها را برایت از نزدیک بگم ولی نمی‌شود دیگر! ولی این را بدان این رفاقت که از کودکی با تُ داشتم و دارم ان‌شاءالله تا هنگامی که…
از من برای طُ


بدان هرچقدر دوست داشته باشم، تو برایم همان رفیق، همان همبازی کودکی و همان همراز همیشه‌گی هستی.
من هرچقدر رفیق داشته باشم، باز هم هیچ‌کسی برایم تو نمی‌شود.
تو برای من نه تنها یک دوست، بلکه یک جز از وجودم هستی که هیچ‌چیزی نمی‌تواند جای تو را بگیرد.
نه زمان، نه فاصله، نه هیچ‌چیزی نمی‌تواند این رابطه‌ی عمیق و بی‌پایان را کم‌رنگ کند.
تو می‌دانی همه‌چیز را در دل من، می‌دانی از کجا شروع کردیم و حالا کجا ایستاده‌ایم.
همه‌ی خاطراتمان با هم، آن لبخندهای بی‌دلیل و آن دردهای مشترک، همه و همه تو را برای همیشه در قلب من جای داده‌اند.
از من برای تو، تنها چیزی که دارم این است که بگویم همیشه برایت اینجا خواهم بود، هر کجا که بروی، هر چه که بشود.
رفیق، تو همیشه برای من خاصی، حتی اگر از من دور شوی، هیچ‌چیز نمی‌تواند جای تو را بگیرد.


حضرت رفیق ♥️🫶🏼
4🥰1
چه دعای قشنگیه، به دلم نشست:
"خدایا...!
مرا سبب شکستن هیچ دلی قرار نده"

🪐
4
2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دختر اولی که خیلی خیلی لباس کوتاه و چسب به تن دارد آواز اش را خیلی نازک کرده و با عشوه رو به او دیو کرده گفت: سلام آقای جذاب خوبی؟ _ _ _ تشکر خوب استم این همان آقای دیو بود که چنین جواب داد برایش، دوباره دخترِ دیگری که لباسش نه زیاد چسب بود و نه زیاد آزاد…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_نوزدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
خب راستش ما هم صنفی استیم در دانشگاه وقتی که اینجا دیدمش او هم با دختری مثل خودت متعجب شدم و خواستم درست آشنا شویم.
دوباره سرد و جدی گفتم: اولاً به من اصلاً مربوط نمیشه که شما چگونه میشناسید همدیگر را.
دوماً منظور تان از دختری مثل مه چی بود؟
_ _ _ خب چیز است...
منظور بدی نداشتم خب... خودت کمی زیادی با حجاب استی از او خاطر و ها حالا چرا انقدر خود را پیچاندی؟
با گفتن این حرفش اعصابم رو به شارتی رفت شیطان می‌گفت برخیز و خوب این چهره نقاشی شده گی‌اش را با بُکس هایت قشنگ تر کن.
ولی خود را کنترول کردم لاحول گفتم یک نفس عمیق گرفته و بعد ادامه دادم: خیلی ببخشيد شما این را پیچاندن خطاب می‌کنید ولی من این را حجاب خطاب می‌کنم.
_ _ _ درست است ولی خوب دین انقدر هم سخت نگفته است.
یا الله حالا فهمیدم که این‌ها در جاهليت مطلق به سر می‌برند.
دوباره با خیلی مهربانی گفتم: بیبینید بدون شک که دین سخت نگفته است و حجاب کردن هم اصلاً سخت نیست حجاب یکی از احکامی است که الله متعال آن را فرض گردانيده،
حجاب برای زنان فرض عین است، بجزصورت و دستان تا مچ دست که پوشیدنش از نظر جمهور علماء مستحب است ولی برخی دیگر پوشیدن دستان و صورت زن را نیز واجب میدانند چون در واقعیت همین صورت است که توجه همه را به خود به خود جلب می‌کند.

کمی مکث کرده و دوباره گفتم: ولی این هم ناگفته نماند که حجاب هم بالای مردان و هم بالای زنان فرض است.
چون الله متعال فرموده است:
( قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ" (النور: 30)
"به‌ مردان با ایمان‌ بگو: دیدگان‌ خود را (از نگریستن‌ به‌ نامحرم‌) فرو بندند"

و بعد در آیه دیگر فرموده است: وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ"
"و به‌ زنان با ایمان‌ بگو: دیدگان‌ خود را (از نگریستن‌ به‌ نامحرم‌) فرو بندند"


دخترِ دیگری که در پهلویش نشسته است  و حالا اسمش را می دانم‌
فریال گفت: بلی  فرض کرده ولی خودت چی می‌دانی اصلاً هیچ کس در باره دین و حجاب درست چیزی نمی‌داند همه گی از روی چند خط معلومات که خواندن فتوای ناحق می‌دهند.
گفتم: عزیز من این کلماتی را که برایت تلاوت کردم چند خط معلومات نیست بلکه آیت قرآن است.
ولی خب...
بلی حق به جانب بود در این زمانه هر کس از دل خود یک فتوای ناحق می‌دهد
و اما من یک بار دیگر الله سبحان را شکر گذار شدم که مقام حافظ شدن را برایم اعطا نمود
مرا از جمله حافظان کتاب عظیم اش (قرآن‌ العظیم شأن) قرار داد تا روزی بتوانم از روی آیاتش جواب همچین سؤالاتی را دهم و بنده گانش را حداقل‌ کمی از این سر درگمی با کمک وی نجات دهم.
گلویم‌ را کمی صاف کردم و رو به همان دختر کرده شروع به تلاوت آیاتی از قرآن که در باره حجاب نازل شده است کردم،
بیبینید الله متعال فرموده است: « وَلَا یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُیُوبِهِنَّ وَلَا یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبَائِهِنَّ أَوْ آبَاء بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ أَوْ أَبْنَاء بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِی إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِی أَخَوَاتِهِنَّ أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِینَ غَیْرِ أُوْلِی الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِینَ لَمْ یَظْهَرُوا عَلَی عَوْرَاتِ النِّسَاء »(النور: 31).
یعنی: «و زینت خود را ـ جز آن مقدار که نمایان است ـ آشکار ننمایند و (اطراف) روسری‏های خود را بر صورت و شکافهای سینه خود افکنند (تا صورت و گردن و سینه با آن پوشانده شود)، و زینت خـود را آشکار نسازند مگر برای شوهرانشان، یا پدرانشان، یا پدر شوهرانشان، یا پسرانشان، یا پسران همسرانشان، یا برادرانشان یا پسران برادرانشان یا پسران خواهرانشان یا زنان [همکیش] خود یا کنیزانشان یا خدمتکاران مرد که [از زن] بی‏نیازند یا کودکانی که بر عورتهای زنان وقوف حاصل نکرده‏اند آشکار نکنند».
دیدم که همه شان را مات برده دخترِ دیگری آوازش برامد و گفت: خب بگذریم بهتر است ما از این بیشتر مزاحم تان نشویم و خیلی هم تشکر از معلومات تان.
گفتم: خواهش می‌کنم.
وقتی که آنها رفتند دیدم که چپن های سیاه شان را بر تن کرده و چادر خود را نیز حجاب گونه بر سر شان مرتب کردند.
واقعاً خیلی خوشحال شدم‌ از اینکه گفته هایم تأثیر به جا گذاشت بالای شان.

تا زمان سرو غذا هر دو در سکوت به سر می‌بردیم.
3🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دختر اولی که خیلی خیلی لباس کوتاه و چسب به تن دارد آواز اش را خیلی نازک کرده و با عشوه رو به او دیو کرده گفت: سلام آقای جذاب خوبی؟ _ _ _ تشکر خوب استم این همان آقای دیو بود که چنین جواب داد برایش، دوباره دخترِ دیگری که لباسش نه زیاد چسب بود و نه زیاد آزاد…
غذا را سرو کردن به دقت به غذا ها نگاه کردم واقعاً غذا های عجیب و غریب معلوم‌ می‌شدند!
بشقاب پیش رویم را گرفت از هر غذا کم کم گذاشت و دوباره پیش رویم ماند ولی من بدون هیچ عکس‌العملی فقط تماشا داشتم برای خودش هم غذا گرفت و شروع به خوردن کرد.
وقتی که دید برقه ام در رویم است و به طرف غذا  فقط نگاه دارم  گفت:  برای خوردن است نه تماشا کردن بعد دوباره باصدایی که اصلاً شنیده نمیشد کدام چیز زیر زبان گفت ولی نمیدانم که چی...
با جدیت گفتم: چیزی دلم نمی‌شود.
_ _ _ ولی این قسم معلوم‌ نمی‌شود دیگر اینکه حالا مصرف کرده ام اگر نخوری اسراف می‌شود و حتماً معلومات داری که در اسلام اسراف گناه بزرگی است.
فهمیده است که همه کار و سخنان ام مرتبط با اسلام است و این چنین می‌گوید!
گفتم:_ بلی الحمدلله معلومات کافی دارم. ماشاءالله شما هم میفهمیدین‌ ‌.
_ _ _ دست از غذا خوردن کشید و گفت: البته که دارم فکر می‌کنی فقط خودت معلومات داری؟
_ _ _ نخیر استغفرالله اصلاً قصدم چنین چیزی نبود.
دوباره قاشق و پنجه را به دست گرفت و شروع به خوردن کرد در حین خوردن گفت: پس شروع کن به خوردن نمی خواهم برادرم فکر کند که خیاشنه دوست داشتنی اش را گرسنه گذاشته ام، در ضمن اینجا فعلاً مردان نیستند می‌توانی این نقابت را دور کنی.
چهار اطراف را یک نگاه انداختم دیدم مردان زیادی نبودند پس منم برقه ام را درست از صورتم دور نکردم فقط قسمت جلویش را بالا کردم و تمام. در هنگام منظم نمودن‌ برقه ام بودم که متوجه نگاه هایش شدم ولی وقتی به سویش نگاه کردم دوباره خود را مشغول غذا خوردن کرد.
شروع کردم به غذا خوردن که در همین هنگام به پشت تکيه کرده و گفت: راستی آیاتی را گفته بودی که تفسیر کن. منتظر ام!
با تعجب دست از غذا خوردن کشیدم کمی‌ آب نوشیده و بعد گفتم: کدام آیات؟
آیات ذیل را تکرار کرد:
"إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولـئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً" (الإسراء: 36)
"هر آئینه گوش، چشم و دل از هر یک پرسیده می شود"
"یَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَمَا تُخْفِی الصُّدُورُ" (غافر: 19)

"می داند نگاه های پنهان را و آنچه را دل ها پنهان می دارد"

واقعاً بر چند دقیقه ماتم برد یعنی این آیات را حفظ کرده است!
با چهره که در آن تعجب موج می‌زد پرسیدم: شما این آيات را حفظ کردین و یا اینکه حفظ بودین؟
با همان لبخند کج‌اش جواب داد: نخیر از همان روزی که این آیات را خواندی حفظم‌ شد.
_ _ _  وای عجب مغز و عجب ذهنی.
_ _ _ دوباره همان لبخند کج اش را تحویلم داده و گفت: خب حالا منتظر تحلیل و تفسیر شان استم‌ و اینکه چرا به چشم و نگاه کردن مرتبط است؟
گفتم: درست است.
آیت اول که گفته شده است: إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولـئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً" (الإسراء: 36)
"هر آئینه گوش، چشم و دل از هر یک پرسیده می شود"
گفتم: 
از پیامبر صلی الله علیه و سلم نقل شده است که فرمودند: "کُتِبَ علی ابْنِ آدم نَصِیبُهُ مِنَ الزِّنَا مُدْرِکٌ ذلکَ لا محالَة: الْعَیْنَانِ زِنَاهُمَا النَّظَر، والأُذُنَانِ زِنَاهُما الاستِماع، واللِّسَانُ زِنَاهُ الْکَلام، وَالْیدُ زِنَاهَا الْبَطْش، والرَّجْلُ زِنَاهَا الخُطَا، والْقَلْب یَهْوَی وَیَتَمنَّی ، ویُصَدِّقُ ذلکَ الْفرْجُ أوْ یُکَذِّبُهُ"
یعنی: "بر فرزند آدم بهره اش از زنا نوشته شده که خواهی نخواهی آنرا در می یابد، چشم زنای آن نگریستن است، و دو گوش زنای آن شنیدن است، و زبان زنای آن سخن گفتن است، و دست زنای آن به چنگ گرفتن است و پا زنای آن گام زدن است و دل امید و آرزو می کند و شرمگاه آن را راستگو و یا دروغگو می سازد."
بنابراین زنای چشم نگاه شهوت انگیز به نامحرم است و در واقع مانند نیزه ای زهراگین از طرف شیطان میباشد که با این نظر پله پله یک شخص را بسوی گناه بزرگتر میکشاند، و برای همین خداوند ما را از پله های شیطانی تحذیر داده است و میفرماید:
"یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ وَمَن یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ ..." ﴿النور: 21﴾
"ای‌ کسانی‌ که‌ ایمان‌ آورده‌اید، از گامهای‌ شیطان‌ پیروی‌ نکنید و هر کس‌ که‌ از گامهای‌ شیطان‌ پیروی‌ کند، بداند که‌ او (شیطان) به ‌فحشا و منکر فرمان‌ می‌دهد"

ان‌شاءالله که حالا منظور این آيات را درک‌ کرده باشید.
فقط سکوت کرد و دوباره به خوردن غذا مشغول شد
بعدش گفت: خوب تو هم نگاه میکنی به نامحرم، تنها تو نه! بلکه در این زمانه هر کس نگاه می‌کند!
👍21
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دختر اولی که خیلی خیلی لباس کوتاه و چسب به تن دارد آواز اش را خیلی نازک کرده و با عشوه رو به او دیو کرده گفت: سلام آقای جذاب خوبی؟ _ _ _ تشکر خوب استم این همان آقای دیو بود که چنین جواب داد برایش، دوباره دخترِ دیگری که لباسش نه زیاد چسب بود و نه زیاد آزاد…
_ _ _  بلی ها من نمیگم که من اصلاً به نامحرم نگاه نکردیم و یا نمی‌کنم کمی قبل هم گفتم که:
"کُتِبَ علی ابْنِ آدم نَصِیبُهُ مِنَ الزِّنَا مُدْرِکٌ ذلکَ لا محالَة"
(بر فرزند آدم بهره اش از زنا نوشته شده که خواهی نخواهی آنرا در می یابد. )
این یعنی ما چی بخواهيم چی نخواهیم این گناه را مرتکب می‌شویم.
من اصلاً نمیگم که کاملاً بنده بی‌گناه هستم!
من هم گناه کردیم و شاید در آینده هم مرتکب گناه شوم والله اعلم.
ولی حدیثی هست که گفته شده: ( کُلّ بنیِ آدمَ خَطَّاءًُ، و خیرُ الخَطَّاءینَ التَّوَّابُون. )
{ هر بنی آدم خطا کار است، و بهترین خطا کننده توبه کننده گان اند. }
در مورد توبه احادیث و آیات خیلی زیادی وجود دارد!
چرا؟
چون الله می‌داند که همه بندگانش خطا کارند و برای همین است که در مورد توبه خیلی تأکید شده!
چون آنقدر رحمت و مهربانی الله زیاد است که هر گناهی هم انجام دهیم فقط کافیست دوباره به سویش رجوع کرده و توبه کنیم چون الله توبه پذیرنده، بخشاینده، و مهربان است.
تا که تو از توبه کردن خسته نشوی الله از بخشیدن خسته نمی‌شود!
پس بهتر است هر گناهی را که مرتکب شدی دوباره شتابان به سوی الله باز گردی و توبه کنی، اگر دوباره مرتکب معصیت شدی دوباره توبه کن، دوباره شدی دوباره برگرد و توبه کن‌.
آدمی نباید از توبه کردن در دربار پروردگار اش خسته شود و یا اینکه شرم کند.
کسانی هستند که در اوایل گناهی را مرتکب می‌شوند توبه می‌کنند بعدش باز هم این گناه کردن های شان ادامه می‌داشته باشد!
از توبه کردن دست می‌کشند فکر می‌کنند گناهان شان آنقدر زیاد شده که دیگر الله نمی‌بخشد شان.
اما آنها به عظمت و بزرگی خالق شان درست پی نبردند.
اگر توجه شود در هر صفحه از قرآن در مورد اینکه الله بخشنده است بحث شده.
پس بهتر همین است وقتی گناهی را مرتکب شدی با شتاب توبه کنی و تا می‌توانی سعی کن تا دوباره به آن گناه باز نگردی کنترول کردن نفس خیلی دشوار است و بخاطر همین هم حتی در جمله جهاد به شمار می‌رود در حدیثی دیگری گفته شده: ( المُجَاهِدُ مَن جَاهَدَ نَفسَه فِی طَاعَةِ اللهِ. )
{  مجاهد کسی است که با نفس خود در راه اطاعت از خدا مبارزه کند.)

فهمیدم که فکرش درگیر شده ولی دیگر هیچ چیزی نگفتم و منم فقط سکوت اختیار کردم.
بعد از دقایقی سکوت، با ورود دو پسر شکسته شد.
آن‌ها دقیقاً روبه‌روی میز ما نشستند!
سریع برقه‌ام را پایین کشیدم، فقط چشمانم معلوم بود. در دلم گفتم: کاش عینکی داشتم تا چشمانم را هم از نگاه نامحرم‌ها بپوشانم، حیف چشمانم نکرده که این نامحرم‌ ها بیبینیند.
احساس راحتی نمی‌کردم، بسیار معذب بودم، اما او، آقای مغرور، کاملاً خونسرد و بی‌اعتنا به غذا خوردنش ادامه می‌داد.
نگاه خیره یکی از پسرها به من باعث شد کمی جا بخورم. وقتی به او نگاه کردم، لبخندی عمیق زد و چیزی به هم‌نشینش گفت. حالا توجه آن یکی هم به سوی ما جلب شده بود.
سرم را پایین انداختم و مشغول ذکر شدم.
اما او، دیو مغرور، فکر کرد که من راحت نیستم.
از جایش بلند شد و به سمت من آمد:
_ _ _ از این جا بلند شو و در جای من بنشین.
گفتم: نیازی نیست، همین‌جا راحت هستم.
با عصبانیت گفت: گفتم بلند شو! نمی‌خواهم مجبور شوم از زور استفاده کنم.
چیزی نگفتم، ولی در دلم گفتم: «چرا این باید روی من غیرتی شود؟ مگر من چه نسبتی با او دارم؟»
با سردی گفتم: درست است، در جای شما می‌نشینم. اما این را بدانید که حتی اگر بخواهید، نمی‌توانید با زور به چیزی برسید و مطمئن باشید بعداً پشیمان خواهید شد.
از جایم بلند شدم و در صندلی او نشستم.
می‌دانستم که اگر در جای وی بنشينم فقط نزدیک تر می‌شوم برای اون پسران ابله و خوب این اصلاً خوب نمیشه!
در این میان، چندین نفر دیگر که در رستورانت هستند بی‌وقفه حرف می‌زدند و می‌خندیدند. صدایشان چنان بلند بود که سرم را به درد آورد. چند نفس عمیق کشیدم، اما فایده‌ای نداشت.
_ _ _ چی شده؟ خوب هستی؟
دیو مغرور بود که این را پرسید.
_ _ _ نه نیستم، سرم منفجر می‌شود از درد.
_ _ _ خیر باشد، چند دقیقه دیگر تحمل کن. عمر شان می‌آید.
_ _ _ خبر دادند؟
_ _ _ ها، گفتند خریدشان تمام شده و در راه هستند.
_ _ _ خب، درست است.
متوجه افتادن تکه کاغذی در جلوی پایم شدم، اما بی‌تفاوت بودم. حوصله هیچ بحثی را نداشتم. دوباره کاغذ دیگری انداختند. این بار دیو مغرور هم متوجه شد.
او با عصبانیت از جایش بلند شد، کاغذ را برداشت و پیش رفت. در دلم گفتم: «خودت کردی که لعنت بر خودت باد!»
کاغذ را باز کرد. پرسیدم:
_ _ _ چی نوشته؟
بی‌آنکه پاسخی بدهد، به سمت همان پسر حمله‌ور شد!
اﯾﻦ ﻣﺮد اﻣﺮوز زﯾﺎدی ﮐﻮرﺗﯿﺰوﻟﺶ(ﻫﻮرﻣﻮن ﻣﺘﺮﺷﺢ در
اﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ)ﺑﺎﻻ ﺑﻮد!
یقه‌اش را گرفت و فریاد زد:

ادامه دارد
4🔥1